تمام داستان‌های جذاب دنیا را نویسنده‌های جسور می‌نویسند




عنوان داستان : بوی یاس
نویسنده داستان : عارفه روئین

صداي انفجار توي كوچه پيچيد.بعد همه ي شيشه هاي پنجره خرد شد و ريخت روي فرش. به طرف اتاق سميه دويدم،رنگش عين گچ هايي كه از ديوار و سقف كنده شده و روي فرش ريخته بود،سفيد سفيد بود.لب هايش مي لرزيد. او را بغل كردم و از اتاق بيرون آوردم.پاهايم را بدون اين كه بفهمم روي شيشه هاي خرد شده گذاشته بودم.از كف پاهايم خون مي آمد.چند تا دستمال كاغذي برداشتم و درون كفشم گذاشتم و پوشيدم.كفش هاي سميه را هم پايش كردم.صداي آژير و صداي جيغ زن ها و بچه ها از بيرون به گوش مي رسيد.سميه به من چسبيده و مرا ول نمي كرد.با هم بيرون آمديم.همه جا دود بود و آتش.بوي سوختگي مي آمد.توي كوچه همه به طرف سنگر مي دويدند.دست سميه را محكم تر گرفتم و از پياده رو به طرف سنگر دويديم.نرسيده به سنگر صداي انفجاري بلند شد و من و سميه پرت شديم،به ديوار خورديم و روي زمين ولو شديم.سرم به شدت درد گرفته بود.احساس گيجي مي كردم.سميه دست هاي كوچكش را روي سرش گذاشته بود و با چشمان درشتش به من زل زده بود.ابروهاي درهم شده ام را از هم باز كردم و سميه را كه حالا تمام بدنش مي لرزيد ،در آغوش گرفتم...
حياط را جارو مي كنم و باغچه را آب مي دهم.بوي رطوبت و خاك در فضاي خانه مي پيچد.سماور را مي آورم و گوشه ي ايوان مي گذارم و روشن مي كنم.فرشي پهن مي كنم.بساط چاي را آماده مي كنم.سميه روي پله نشسته و به نقطه اي خيره مانده است.احمد با چند نان تازه از در حياط وارد مي شود.نان ها را به دستم مي دهد:
-سفره رو بيار كه عصرونه مي چسبه.بعد نگاهش را به طرف سميه مي چرخاند:
-دختر گلم چطوره؟
سفره را پهن مي كنم و نان هاي داغ را درونش مي گذارم.احمد دست سميه را مي گيرد و به طرف سنگري كه در حياط درست كرده است مي برد.گوني هايي را كه با خاك پر كرده و دور تا دور باغچه چيده است را به سميه نشان مي دهد:
-ميدوني اينجا رو براي چي درست كردم؟
سميه مي پرد و روي گوني مي نشيند:
-براي اين كه وقتي هواپيماهاي دشمن مي آيند تا بمب بريزند و ما رو بكشند و خونه هامون رو خراب كنند ما بريم اين تو تا سوراخ سوراخ نشيم.
صدايشان مي كنم:
-زود بياييد تا نون سرد نشده.مي آيند و كنار سفره مي نشينند،برايشان چاي مي ريزم.باد پاييزي بوي چاي تازه دم را در حياط پخش مي كند.برگي از شاخه ي درخت سيب كنار حوض جدا مي شود و توي هوا مي چرخد و مي رقصد و توي حوض مي افتد.ماهي ها روي آب مي آيند و به برگ توك مي زنند.خرده هاي نان را از توي سفره جمع مي كنم و كف دست سميه مي گذارم:
-اين هم سهم ماهي ها.
احمد به درون خانه مي رود و من به دنبال سميه به طرف حوض مي روم.حوض پر از ماهي هاي قرمز است.ماهي ها تا سميه را مي بينند توي آب بالا و پايين مي پرند و دهانشان را باز و بسته مي كنند.
مي گويم:ببين.. ماهي ها دارند به تو سلام مي كنند.
سميه لبخندي گوشه ي لبانش مي نشيند و مي گويد:
-سلام ماهي هاي من،سلام دوستاي خوبم.
خرده هاي نان را توي حوض مي ريزد.ماهي ها به طرف خرده هاي نان حمله مي كنند و من و سميه مي خنديم.باد برگ درختان را توي باغچه ريخته است.پاهايمان را روي برگ ها مي گذاريم و صداي خش خش آن ها توي گوش مان مي پيچد.باغچه بوي پاييز مي دهد.
سميه به طرف سنگر مي رود و توي سنگر مي نشيند.مي گويم:
-هوا سرده،بيا بريم تو خونه.
مي گويد:
-مامان تو برو،مي خوام يه كم ديگه بازي كنم.
و مشتش را پر از خاك مي كند...
صداي فريادهايش را از توي حياط مي شنوم.به طرف حياط مي دوم.سميه حسابي لباس هايش را خاكي كرده است.دستش را روي سرش گذاشته و فرياد مي كشد و مي لرزد:
-بمب...بمب
احمد به دنبالم پابرهنه مي دود:
-قرصاشو خورده؟
مي گويم:نه.
از دو طرف سميه را مي گيريم و او را به خانه مي آوريم.به طرف آشپزخانه مي دوم و ليواني را پر از آب مي كنم و به همراه قرص بر مي گردم.سميه رنگ به چهره ندارد،لب هايش مي لرزند و كف سفيدي از گوشه ي دهانش بيرون مي ريزد.احمد سميه را نگه داشته و من قرص ها را يكي يكي در دهانش مي گذارم:
-قورتش بده.
ليوان آب را به دهانش نزديك مي كنم.آب دور دهانش را خيس مي كند.با آستينم پاك مي كنم و صورت رنگ پريده اش را مي بوسم.سميه كم كم آرام مي شود.احمد او را بغل مي كند و به طرف اتاقش مي برد...
سميه كنار آينه ايستاده و موهايش را كه تا كمرش رسيده،نگاه مي كند. برس را برمي دارم و به طرفش مي روم ،موهايش را به آرامي شانه مي كنم.موهايش يك دست مشكي است برخلاف موهاي من كه سفيد است.
قدش هم بلندتر شده،آنقدر بلند كه مي تواند بدون آنكه چهارپايه اي زير پايش بگذارد جعبه ي گنج خود را از روي طاقچه بردارد.در جعبه ي گنج او چند عكس از بچه گي ها يش،يك عكس از من و احمد و خودش كه كنار سنگر انداخته بوديم.يك دست بند مسي كه من برايش خريده بودم،يك انگشتر نگين فيروزه كه احمد از مشهد برايش آورده بود،وجود دارد.
مي گويم:
-حيف كه بابات ديگه زنده نيست كه ببينه چقدر خانم شدي.
برمي گردد به طر فم و گونه هاي چروكيده ام را مي بوسد.
هر چند وقت يكبار، جعبه ي گنجش را برمي دارد و به طرف سنگر مي رود،آنجا يكي يكي نگاهشان مي كند و دانه هاي اشك مثل تيله هاي ريزي روي گونه هايش سر مي خورند و پايين مي ريزند.
گوني ها زير برف و باران و نور آفتاب پاره شده و خاك ها از دل گوني ها بيرون زده است.اين روز ها كه بوي ياس حياط خانه را پر كرده است،سميه حال و هواي ديگري دارد.تمام گوني ها را بيرون مي برد ،
حياط را جارو مي كند و باغچه را آب مي دهد.
گنجشك ها با جيك جيك شان حياط را روي سرشان گذاشته اند و لابه لاي درخت سيب براي خودشان لانه درست مي كنند.
روي پله مي نشينم و سميه را نگاه مي كنم و دست هايم را به طرف آسمان باز مي كنم.سميه لبخند مي زند.دست هايش را از دو طرف باز مي كند و نفس عميقي مي كشد.به طرفم مي آيد،كنارم مي نشيند و دستش را دور شانه ام حلقه مي كند و گونه ام را مي بوسد.نگاهش مي كنم،چقدر حالش خوب است.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام، داستان شما را خواندم و اولین نکته‌ای که به نظرم آمد باید در مورد آن صحبت کنیم راوی اول شخص است. به نظر شما چه‌وقت ما از راوی اول شخص استفاده می‌کنیم؟ آیا استفاده از زاویه اول شخص یک انتخاب است؟ آیا زاویه اول شخص ساده‌ترین زاویه روایت است؟
زاویه روایت را معمولا طرح داستان مشخص می‌کند. طرح داستان است که مشخص می‌کند کدام زاویه روایت اشراف بیشتری بر آن دارد و می‌تواند آن‌را بهتر از سایر زوایای دید روایت کند. معمولا در طرح‌هایی که احتیاج به روایت دسته اول احساسات وجود دارد از زاویه دید اول شخص استفاده می‌شود، روایت‌هایی که درونیات راوی در کامل شدن طرح داستانی نقشی بر عهده دارد. راوی اول شخص برای داستان شما راوی مناسبی است اما استفاده شما از امکانات این راوی درست و به‌جا بوده است؟ مساله همین‌جاست که به نظرم می‌آید اولین ضعف داستان شما در این است که از امکانات و پتانسیل‌های زاویه‌دیدی که به درستی هم انتخاب شده است، استفاده نکرده‌اید. شما در همان خط اول داستانتان نوشته‌اید صدای انفجار در خانه‌ای پیچیده است و تمام شیشه‌های خانه روی زمین ریخته و راوی به طرف اتاق سمیه دویده است. آیا تمام توصیف راوی اول از انفجاری در نزدیکی خانه‌اش همین است؟ این‌که صدای انفجار در خانه بپیچد و شیشه‌های خانه را روی زمین بریزد؟ قطعا این‌طور نیست. می‌خواهم با همین مثال ساده بگویم که در همین پاراگراف اول کلی حس مانند ترس، بوی انفجار، صدای آن و خیلی چیزهای دیگر مغفول مانده است که شاید غافل ماندن از این‌ها برای راوی سوم شخص توجیه‌پذیر باشد اما برای راوی اول شخص توجیه پذیر نیست. نتیجه این‌که باید بگویم شما از راوی اول شخص کارکردی شبیه به راوی سوم شخص گرفته‌اید در صورتی که انتخاب شما انتخاب درستی بوده. این، یعنی استفاده شما از این زاویه دید استفاده به‌جایی نبوده است.
بعد از آن شیشه خرده‌ها پای راوی زخم می‌کند و انفجار دیگری او و دخترش را روی زمین پرت می‌کند. به نظرم تا به این‌جای کار داستان شما بیشتر از هر چیزی از روایت راوی لطمه می‌خورد.
درست از همان‌جایی که کشف و شهود روایت شما همزمان می‌شود یعنی از همان خرده‌روایت سنگر در حیاط، استفاده شما از راوی اول شخص استفاده درست و به‌جایی می‌شود و شما استفاده درستی از این شکل از روایت می‌کنید. شما قصد داشتید با فاصله‌گذاری میان خرده روایت‌ها کمی این توصیف شتاب‌زده راوی در زمان بحران را توجیه کنید اما راستش را بخواهید من و بیشتر مخاطب‌های دنیا به دنبال یک روایت سالم نیستیم، به دنبال یک روایت جذاب هستیم و روایت جذاب راوی جسور می‌خواهد. جسارت مهم‌ترین کمبود راوی داستان شماست. راوی از ابتدای داستان باید روایتش را همان‌طوری انجام بدهد که در ارتباط با حوض و ماهی‌ها و غذا دادن به آن‌ها انجام می‌دهد. همان‌قدر بدون عجله و همان‌قدر از سر حوصله.
تقریبا در تمام لحظه‌های بحرانی داستان شما، روایت شتاب‌زده است. حدس من به عنوان مخاطب داستان شما این است که بحرانی که راوی تجربه کرده است از آن‌چه که تعریف می‌کند بسیار بسیار عمیق‌تر بوده است و همین یعنی راوی داستان شما راوی خوبی نیست یا که بهتر بگویم کارش را درست انجام نمی‌دهد.
زمان در داستان عنصر بسیار مهمی است و وقتی که طرح داستان بر این عنصر سوار می‌شود اهمیت زمان نقشی کلیدی در موفقیت داستان ایفا خواهد کرد. مشکل اصلی که با توجه به این اهمیت در داستان شما وجود دارد خط اکنونیِ داستان شماست. داستان شما یک ایراد تکنیکی مهم دارد؛ فاقد خط اکنونی است. مشخص نیست که اکنون راوی شما کجاست. در حال حاضر داستان شما یک گذشته دارد و سه اکنون که اکنون دوم در دل اکنون اول خلاصه شده است. این شیوه‌ی نگارش با کشف و شهود همزمان بیشتر از آن‌که مناسب داستان کوتاه باشد، مناسب رمان است چون خواه‌ناخواه با این شکل از روایت داستان بیشتر از دو نقطه پایستار خواهد داشت و این مساله اجتناب‌ناپذیر است. به خاطر همین مساله در داستان کوتاهی با طرحی مانند طرح داستان شما بهتر است ابتدا برای راوی یک خط اکنونی تعریف شود، یعنی درست همان جایی راوی همین حالا آن‌جا ایستاده و حرف می‌زند. بعد به بهانه‌های مختلف در خط اکنونی برای راوی ایجاد دغدغه شود که از گذشته‌اش بگوید یا که به آینده صادر شود. به زبان ساده‌تر این داستان به سیالیت ذهن احتیاج دارد. شما باید ابتدا حال‌ترین لحظه‌‎ی داستانتان را به عنوان خط اکنونی فرض کنید و این موقعیت را کاملا برای ما بسازید. منظورم از ساختن این است که ما ابتدا بدانیم راوی شما چه کسی است، چه شخصیت‌هایی دیگری او را همراهمی می‌کنند. او در چه زمانی و در چه مکانی زندگی می‌کند. آن‌وقت می‌توانید به بهانه‌ای در همین اکنونی که ساخته‌اید راوی داستانتان را به گذشته ببرید و ما را با خرده‌‌روایتی که به گذشته‌ی او مربوط می‌شود آشنا کنید. به عنوان مثال قرار است ما به گذشته‌ی راوی برویم و صحنه انفجار در سال‌های جنگ‌ را با هم مرور کنیم، پس در همین اکنونی که ساخته‌ایم اتفاقی را دراماتیک تعریف می‌کنیم که یادآور لحظه‌ی انفجار در گذشته باشد به این بهانه در ذهن راوی به زمان گذشته و لحظه انفجار می‌رویم. آن‌جاست که راوی لحظه انفجار را با تمام بیم و امیدهای آن لحظه برای ما تعریف می‌کند.
قاعده کلی‌اش این است که راوی شما در اکنون خود گرفتار مساله‌ای باشد که در حقیقت همان گره داستان است و این خرده‌روایت‌ها در کنار با نظمی مهندسی‌شده، نقش گره‌گشایی را بازی کنند. یعنی همه آن‌ها مانند دانه‌های تسبیح در انتها در یک ردیف قرار بگیرند و نقاط مبهم و تاریک داستانتان را برای ما روشن کنند. می‌خواهم بگویم وقتی روایتتان را سر حوصله انجام می‌دهید به نظر می‌آید که این داستان را یک نویسنده حرفه‌ای انجام داده است. لطفا برای به اتمام رساندن بازنویسی این داستان عجله زیادی نداشته باشید. داستانتان را از نو و با بیشترین صبر و حوصله‌ای که از خودتان سراغ دارید بنویسد.
منتظر نسخه جدید این داستان هستم. به نظرم داستان نویسی را جدی گرفته‌اید و این برای من بسیار بسیار خوشحال کننده است. اطمینان دارد که اگر کارتان را با همین جدیت انجام بدهید، به همین زودی نتیجه کارتان را خواهید دید.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۲
رامبد خانلری » سه شنبه 22 خرداد 1397
منتقد داستان
ممنونم از شما
عارفه روئین » جمعه 18 خرداد 1397
با سلام خدمت شما آقای خانلری عزیز، ممنون و سپاسگزارم. از نظرات کارشناسانه شما استفاده بهینه خواهم کرد. موفق باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.