از مستقیم‌گویی بپرهیزید




عنوان داستان : سحر و چشمه
نویسنده داستان : سکینه جعفری زاده گوغری

درختان نخل با خوشه های بهم پیوسته در پرتو خورشید می درخشیدند وخورشید هم آرام آرام از روی درختان نخل رد می شد تا به خانه اش درغرب برای استراحت برسد . بچه های روستا حالا که هوا خنک تر شده بود برای بازی به نخلستان آمده بودند وصدای خنده وهیاهو بچه ها تا خانه ها می رسید. بچه ها که خسته شده بودند برای استراحت زیر نخل ها نشستند و مشغول کشیدن نقاشی با تکه چوبی روی زمین شدند . سمیه که تشنه اش شده بود . گفت :«بچه ها من سرقناعت می رم آب بخورم»همه بچه ها تکه چوب هایشان را به زمین انداختند وبه سمت قنات روستا برای خوردن آب دویدن وقتی به قنات رسیدند یکی ، یکی پایین رفتند ودرمیان دستانشان آب خورند. وبالا آمدند. خورشید دیگربه خانه اش درغرب رسیده بود واشعه های طلایی رنگش برروی درختان نخل می تابید ودرختان درپرتونور خورشید می درخشیدند . بچه ها هم هرکدام به سمت خانه هایشان رفتند.
مادربا دیدن سمیه گفت : «دخترکم ازکپه هیزم ها چندتا هیزم بیار داخل تنور بریزم .» سمیه به سمت کپه هیزم ها رفت و روی دستانش هیزم گذاشت و سمت تنوررفت مادرهیزم ها را از سمیه گرفت وداخل تنور انداخت . شعله های سرخ رنگ آتش به سمت بالازبانه می کشیدند . سمیه با کمک سحر خواهر بزرگترش خمیرآماده شده را برای مادرشان آوردند هیزم ها سوخته بودند وبه زغال تبدیل شده بودند .سحرمشغول گرفتن چانه شد و سمیه هم کنارش نشست .سمیه دردستانش سوزشی حس کرد وشروع به خاریدن دست هایش کرد. مادراولین نان ها پخته شده ازتنور را بیرون آورد وداخل سفره گذاشت . سمیه تمام بدنش می خارید . صدای زنگوله گوسفندان و واق واق سگ گله می آمد و گرد خاک به هوا بلند شده بود.
مادرروبه سمیه کرد گفت :«دخترکم گوسفندان را به آغُل ببر شیطنت نکنی یادت بره درآغُل محکم ببندی چون امشب بابات نیست گرگ ها به سمت روستا بیایند ما دست تنها هستیم » سمیه گفت « چشم ننه »وبه سمت گوسفندان که به سمت حیاط می آمدند رفت .بعد ازاین که درآغُل گوسفند را بست به آسمان نگاه کرد اولین ستارگان درآسمان پیدا شده بودندگفت :« به به ستاره من از همه ستاره زودتر تو آسمون می آد.»
و به سمت کلید برق رفت و کلید را زد . وقتی نزدیک مادش رسید مادر بادیدن صورت پراز لک های قهوه ای سمیه جیغی کشیدوگفت :« تو دوباره به چه دست زدی صورتت پراز لکه های قهوه ای شده ؟؟؟ وای از دست تو حالا امشب ازکجا ماشین پیدا کنم تورا دکتر ببرم .
سمیه دست به صورتش زد گفت :« من جایی نرفتم به هیچ گُلی هم دست نزدم . وبه سمت سفره رفت . تا نان بردارد .ناگهان احساس کرد آسمان دورسرش می چرخه .وستارگان پایین آمدند.
مادرش ازکنار تنوربلند شد وبه سمت سمیه رفت تمام بدنش پراز لکه های قهوه ای شده بود مادر اورا صدا زد سمیه، سمیه وبوی نان سوخته می آمد زن همسایه کناری با دیدن این وضع به سمت خانه آنها آمد و با کمک هم سمیه را به داخل خانه بردند. هرچه خاک خیس شده با گلاب زیردماغ سمیه گرفتند سمیه به هوش نیامد بدنش داغ داغ بود . سحر آب وپارچه تمیز آورد تا سمیه پاشویه بدهند . اما بدن سمیه مثل کوره آتش داغ بود . زن همسایه دنبال ماشین رفت .
زن مش حسن را صدا زد ، زن مش حسن به داخل حیاط آمد
کبری سلام کرد و گفت: «ببخش مش حسن خونه ؟ چون حال دختر کبری خیلی بد باید دکتر ببریمش .
زن مش حسن گفت :« مش حسن خونه برادرش شما برو پیش کبری من الان با مشن حسن می آیم وسمت خانه برادرشوهرش راه افتاد. که صدای جیغی شنید . دختر همسایه آنها هم مثل سمیه بیهوش شده بود . مش حسن درخانه کبری رسید. حالا دیگه ازهمه خانه ها صدای شیون می آمد وای بچه ام ازدست رفت ؟ چه خاکی برسرم بریزم ؟چرا همه این ها این یک دفعه این جوری شدند؟؟!!!!!!
مش حسن تمام بچه های که بیهوش شده بودند بالای وانت با کمک اهالی روستا گذاشت وبه سمت شهررفتند . وقتی به بیمارستان رسیدند . تمام ماجرا را همه باهم تعریف کردند. که دکترگفت :« یکی لطفاً درمورد بیماری بچه ها توضیح بده » همه ساکت شدند. مادرسمیه گفت:« من لکه ها ی قهوه ای تو صورت دخترم دیدم بعدش هم افتاد رو ی زمین وبقی بچه ها هم مثل دختر من شدند .
دکتر گفت:« گزیدگی نیست باید از بچه ها آزمایش بگیرند.بعد از نتیجه آزمایش همه چیه مشخص می شود فقط دونفر داخل بیمارستان باشند ما بقی برویدخانه اما تمام مادرها آن شب در بیمارستان ماندند و سحربا مش حسن وهمسرش به خانه برگشت .
روستا به یک باره خلوت شده بود . سحر با ناراحتی نان ها ی پخته شده را به داخل خانه برد ودوباره به حیاط برگشت .صدای پارس سگ می آمد سحر چوبی دردست گرفت .صدای قدم هایی شنید باترس گفت:« کیه ؟؟؟» صدای پدرش را شنید که دخترم منم نترس . سحر نفس راحتی کشید وچوب را کنارگذاشت . پدر سحررا به داخل خانه برد . سحرچشمانش روی هم آمدند . تند تند نفس می زد پدر او را بیدار کرد سحربا گریه من خواب دیدم سمیه وزد زیرگریه پدر اورا نوازش کرد دخترم نگران نباش خواب بدی دیدی پاشو آب به صورتت بزن ، خواهرت به امید خدا زود خوب می شه .
صدای قوقولی قوقولی خروس خلوت صبحگاهی را شکست و همه از خواب برای یک روز کار وتلاش بیدارشدند.سحر ازخواب بیدارشد وبه کمک پدرش برای دوشیدن شیرگوسفندان رفت زن مش حسن هم به کمک آنها آمده بود بعداز دوشیدن گوسفندان ، سحر شیر را داخل خانه گذاشت وگوسفندان را برد تا به دست چوپان بسپارد . بعداز رساندن گوسفندان به سمت چشمه داخل کوه رفت .
کنارچشمه مهربان نشست و دستش را داخل آن کرد ، آب چشمه دستانش را قلقلک داد.سحربا ناراحتی گفت:« کاش سمیه الان این جابود با هم کلی بازی می کردیم .
چشمه مهربان سمیه دیروز مریض شد . اون بارکه مریض شد بی بی گفت «ازآب توبه سمیه بدهندکه شفاءبخش و سمیه زود خوب شد ولی دیشب سمیه با همه دوستانش برای مداوا به شهربردند. کاش می تونستم ازآب تو برای سمیه ودوستاش ببرم . »آخه بی بی همیشه قصه های جالبی درمورد تو تعریف می کرد .
*****
درروزگاران خیلی قدیم زن ومردی که راهشون گم کرده بودند به این جا می رسند وهردوتا از گرسنگی و تشنگی بیهوش روی زمین می افتند. زمانی به هوش می آیند یک دختر زیبا با موهای طلایی می بینند که سمت کوه رفت هردوبه دنبالش می روند وصدایش می زنند. فقط صدای شرشرآب ازدل کوه می آمدوچشم آنها به چشمه می افتد. دوباره دختر را صدا می زنند . صدای شیرین ودل نشینی می شنوند که مگه اسم من مهربان هروقت کسی درراه بمونه یا مشکلی داشته باشه من کمکش می کنم .و از آن روزبه بعد اسم چشمه ، چشمه مهربان می گذارند .
سحر که غرق در عالم خیال بود صدای شنید سحر ، سحر ، سحربه اطراف نگاه کرد کسی نبود . فکر کرد خیالاتی شده دوباره صدا را شنید سحر ، سحرچشمانش را مالید خواب نبود ؟سحرکه ترسیده بود ازچشمه فاصله گرفت و اطراف نگاه کرد جزء خودش کسی نبود.
سحر با ترس گفت :« که منو صدا زد چکارم داری؟؟»
صدا دخترانه گفت « سحر نترس منم وسحربه آب چشمه نگاه کرد که ازدل شن ها با جوش وخروش بیرون می آمد و زلال زلال بود سحر تصویری درآب دید . کنارچشمه نشست وگفت :«تومنو صدا زدی ؟»
*********



مادر سمیه ودیگرمادرها بادیدن دکتربه سمت او رفتند آقای دکتربچه ها خوب می شوند تبشون قطع شده ؟؟
دکترآنهارا به آرامش دعوت کرد وگفت : « نگران نباشید بچه ها خوب می شوند منتظر جواب آزمایش آنها هستیم . تب آنها پایین آمده وبچه ها بهوش آمدند فقط بی حال هستند .
آقای دکتر می تونیم بچه ها را ببینیم ، دکتر فقط چند لحظه اجازه دارید . مادرها به سمت اتاقی که بچه ها را بستری کرده بودند رفتند .
******
سحربه آب چشم نگاه کرد فقط تصویرخودش در آب پیدا بود . دوباره صدا گفت :« خیالاتی نشدی مگه نمی خواهی سمیه و دوستانش خوب شوند .
سحر گفت « چرا من خیلی دوست دارم سمیه و همه بچه ها خوب شوند . »
سحر دوباره به آب نگاه کرد تصویر دختری در آب دید با خوشحالی گفت :« تومهربان هستی ؟»
صداگفت « سحرآب قنات روستا آلوده شده و این آب آلوده باعث بیماری بچه ها شده بایدقنات را تمیز کنید . درقنات لجن بنفش رنگی که از آلودگی به وجود آمده باعث بیماری بچه هاشده و اگه ازشر این لجن رها نشوید همه مردم روستا مریض می شوند باید زودتر قنات تمیز کنید من چند بار خواستم لجن بنفش نابودش کنم اما موفق نشدم او از زباله ها تغذیه می کنه وهرروز بزگ بزرگتر می شود»
سحر ازسرجایش بلند شد وبه دنبال ظرفی برای بردن آب بود . وقتی ظرفی ندید ازکوه پایین آمد وبه سمت خانه رفت . پدر با دیدن سحرکه نفس نفس می زد گفت «چه شده چرا نفس نفس می زنی ؟»
سحرسلام کرد وبریده بریده گفت :«آب قنات آلوده است نباید ازش بخوریم و درخانه همه مردم روستا رفت و به همه گفت آب قنات آلوده است همه با تعجب سحر نگاه می کردند . !!وقدیمی های روستا پچ پچ کنان می گفتند به حق حرف های نشنیده آب قنات چطوری آلوده شده ازموقعی که ما یاد می دهیم همه از آب قنات می خوردند . بدبخت دختره ازغصه خواهرش خیالاتی شده است .
سحربعد از با خبرکردن مردم روستا با کوزه به سمت کوه رفت تا از چشمه مهربان برای بچه ها آب بیاورد .
سحر با کوزه آب برگشت واز پدرش خواست این آب برای بچه ها ببرد.
پدر آب ازدست سحر گرفت وبا ماشین مش حسن به سمت شهر رفتند .
وقتی به ملاقات بچه ها رفت به هرکدام از آنها مقداری آب داد. پرستار وقتی اورا دید گفت پدرجان داری چکار می کنی نباید بچه ها چیزی بخورند . مراد سرش را پایین انداخت وگفت :« این آب چشمه مهربان دخترم سحرگفت :« این آب خواهر ودوستاش بخورن خوب می شوند ببخشید .دخترم گفت :« دوستش گفته آب قنات آلوده شده . پرستار به مراد نگاهی کرد وگفت :« لطفاً از اتاق بیرون بروید »
بعدازجواب آزمایش ها مشخص شد بچه ها به خاطروجود ویروس ناشناخته به این مریضی مبتلا شدند .وبرای درمان باید به مرکز استان منتقل شوند . چون امکانات پزشکی آنها محدود بود.وقبل از عزام بچه ها به بیمارستان مرکزی دکتر از سمیه که حالش بهترشده بود و دیگه تب نداشت پرسید یادتون دیروز چکار کردید. سمیه با بی حالی همه چیه تعریف کرد و گفت : « ما فقط از آب قنات خوردیم »

مسئول بهداشت روستا بعد از شنیدن حرف های سحر وسمیه مقداری از آب قنات را برای آزمایش برد . و مشخص شد که بچه ها توسط آب آلوده قنات مریض شدند و شاید دیگر اهالی هم به این بیماری دچار شوند..
وقتی مأمورین بهداشت به روستا آمدند بادیدن زباله ها دراطراف چاه های قنات فهمیدند که آلوده بودن محیط زیست باعث آلودگی آب های زیرزمینی وقنات شده است .
مردم روستا را جمع کردند و برای آنها توضیح دادند چه اتفاقی افتاده است و باید محیط زیست تمیز کنند .آن روز تمام مردم روستا برای جمع آوری زباله ها داوطلب شدند وهمه زباله های که درمحیط زیست رها شده بودند جمع کردند واطراف چاه های قنات تمیز تمیز شد .و قرار شد مراد ودونفر دیگر چاه های قنات لایه روبی کنند . وتا مدتی مردم از آب قنات استفاده نکنند. واگرکسی بدنش به خارش افتادزودتر به دکتر مراجعه کند . وپوسترهای توسط مأمور بهداشت به درودیوار روستا چسبانده شد لطفا زباله هایتان را روی زمین رها نکنید و روی بعضی تصویرها شکل یک ویروس بدجنس کشیده شده بود که نوشته بود محل زندگی من زباله ها هستند.
ویکی از تصویرها شکل گرد سبز رنگ بود لطفًا به من رحم کنید و مرآلوده نسازید .من محل زندگی شما هستم . با من مهربان باشید و باسوادهای روستا برای پیرزن وپیرمردها این متن ها را می خواندند. وآنها سری تکان می دادند. چه جالب!!!!
چند روزبعد بچه ها همه از بیمارستان مرخص شدند وبه خانه برگشتند و مردم روستا آن روز را جشن گرفتند .بعداز جشن سحر به سمت کوه رفت تا از چشمه مهربان تشکر کند.
از آن روز به بعد کسی دیگه زباله اش را درطبیعت رها نمی کرد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم سکینه جعفری زاده گوغری، سلام

«سحر و چشمه»، داستان کودک است و به لحاظ سوژه و پرداخت کار نویی نیست تا بتوانیم آن را یک کار خوب کودک به حساب بیاوریم. بچه‌های یک روستا آب آلوده‌ی قنات را می‌نوشند و بیمار می‌شوند. چشمه‌ای که در آبادی است، سمیه را از اتفاقی که برای بچه‌ها افتاده آگاه می‌کند. سمیه آب چشمه را به بچه‌ها می‌خوراند تا سلامتی‌شان را به دست بیاورند. همه اهالی روستا تصمیم می‌گیرند مراقب پاکیزگی محیط و به ویژه آب‌ها باشند. این خلاصه خط روایتی است که که در سحر و چشمه می‌خوانیم. حرف زدن از آب چشمه و به طور کلی بن مایه‌های اینچنینی در قصه‌ها و افسانه‌های عامیانه (فولکلور) فراوان است اما مشکل اینجاست که گفتگوی با چشمه به طور کلی در فضای این داستان جا نیفتاده و وصله ناجوری شده است. تکنینک قصه در قصه هم که در اینجا آمده ویژه‌ی همان افسانه‌ها و قصه‌هاست و با کلیت اثر جفت و جور نشده. بلافاصله بعد از گفتگوی چشمه با سمیه، یک‌دفعه داستان برش کوتاهی می‌خورد تا ما ماجرای بیمارستان را ببینیم و دوباره به سرچشمه برمی‌گردیم. این شیوه‌ی رفت و برگشت در داستان شما پرش‌ها و بریدگی‌های نابجا ایجاد کرده. اگر به خاطر داشته باشید تقریبا در تمامی قصه‌ها و افسانه‌های قدیمی وقتی قرار بود مکان روایت تغییر کند، سر و کله جمله‌های کلیدی پیدا می‌شد؛ تعدادی جمله کلیدی در قصه‌ها داشتیم که به مدد آن‌ها مکان روایت به سرعت برق و باد تغییر می‌کرد. مثلا یکی از آن جمله‌ها این بود: «اما بشنوید از...» این جمله هر جای قصه که بیاید مکان روایت را تغییر می‌دهد. به عنوان مثال اگر داریم درباره‌ی دختر بیماری حرف می‌زنیم که پسری برای یافتن داروی درد او به بیابانی دور رفته، وقتی بگوییم دختر همچنان در بستر بیماری بود و بعد اضافه کنیم اما بشنوید از پسر... می‌توانیم بی هیچ مشکلی مکان را عوض کنیم و به روایت قصه‌ی پسر و مبارزه او برای یافتن نوشدارو بپردازیم. جملاتی شبیه به این که در قصه‌ها و افسانه‌ها می آمدند جادوی تغییر مکان‌ها و رخدادها بودند. در این داستان هم باید تلاش کنید برای تغیییر مکان به جای استفاده از برش‌ها و جدا کردن مثل فصل‌بندی داستان با چندتا ستاره، از ترفندهای تکنیکی و داستانی استفاده کنید بدون اینکه کارتان پرش‌های غیر فنی و غیر حرفه‌ای داشته باشد. پیشنهاد می‌کنم از مستقیم‌گویی و پند و اندرز هم بپرهیزید وگرنه کارتان به کاری شعاری تبدیل می‌شود و به همان نسبت از اثر ناب داستانی فاصله می‌گیرد. تکرار مداوم و مستقیم توجه به پاکیزگی محیط، نوشته شما را به اثری سفارشی و محیط زیستی نزدیک کرده؛ اگرچه نوشتن با مضمون حفظ محیط زیست بسیار خوب است اما اجازه بدهید آنچه می‌نویسید در وهله اول فقط و فقط داستان باشد. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم. در پایگاه نقد داستان همیشه منتظر آثار شما هستیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.