نوشتن برای کودکان




عنوان داستان : چشمی که گوساله را بزغاله دید
نویسنده داستان : اکرم زیبائی

خورشید وسط آسمان بود و عرق کشاورزان را درآورده بود. رحمت و پسرش مشغول آبياري باغشان بودند. پسر با قدرت زمين را بيل مي‌زد و راه آب را باز مي‌كرد. پدر به فكر فرو رفت:
«ديگر مرد شده است. وقت آن است او را امتحان كنم و ببينم عقلش هم به خوبي بازويش كار مي‌كند يا نه...» پسر را صدا كرد و گفت:
«فردا گوساله‌مان را به بازار ببر و بفروش. پولش هر چه شد براي تو... پس‌انداز كن...» چشمان پسر برقي زد و محكم‌تر از پيش، بيل را به زمين كوبيد.
صبح روز بعد با گوساله راه افتاد. بازار شهر مثل هميشه شلوغ و پرسروصدا بود. پسر به اطراف چشم مي‌چرخاند تا كسي را پيدا كند و گوساله را بفروشد. در اين ميان، دو مرد كاسب كه متوجه سرگرداني او شده بودند، پرسيدند:
«دنبال كسي مي‌گردي؟» پسر مِن‌مِن‌كنان گفت:
«سلام، بله، مي‌خواهم اين گوساله را بفروشم...» يكي از آن دو، به ديگري چشمكي زد و گفت: «گوساله...؟ اين كه بز است...» پسر گفت:
«نه، آقایم گفت گوساله است...» ديگري گفت:
«حتماً اشتباه كرده... اين بز است...» پسر، حيران، نگاهي به آن‌ها و بعد به گوساله انداخت. اولي گفت: «خلاصه ما اين بز را مي‌خريم... » پسر گفت:
«ولي آقایم...» دومي حرفش را قطع كرد:
«آقا هر چه گفته به حال ما فرقي نمي‌كند... مي‌خواهي از يك نفر ديگر هم سؤال كنيم...؟» بدون آن‌كه منتظر جواب پسر شود، شاگرد كفاش را صدا كرد، چشمكي زد و پرسيد:
«پسر جان، اين گوساله است يا بز؟» پسر خنده‌اي كرد و جواب داد:
«يعني تو فرق گوساله و بز را نمي‌داني...؟ بز است ديگر...» پسر كه باور كرده بود گوساله‌اش بز است، آن را به قيمت بز فروخت و به خانه برگشت. رحمت پسرش را كه ديد پرسيد: «گوساله را فروختي؟» پسر خنديد و جواب داد:
«گوساله...؟ بز بود... آري فروختمش...» و سكه‌ها را به او نشان داد. رحمت عصباني شد و با فرياد پرسيد: «گوساله را به قيمت بز فروختي و آمدي؟ به كه فروختي؟» پسر، شرمنده، نشاني‌هاي خريداران را داد. رحمت تمام بعدازظهر را فكر كرد. به اين كه چه‌طور مي‌تواند تلافي كند. شب را هم با بي‌قراري به صبح رساند. صبح، نماز را كه خواند، صندوقچة كوچكي را از پستوي خانه آورد و مرواريد داخل آن را برداشت. به مطبخ رفت و كمي فلفل در دستمالي ريخت و با مشتي نقل و نبات، در جيب گذاشت و با خرش به راه افتاد.
آفتاب همه‌جا را روشن كرده بود كه به بازار رسيد. هنوز همة حجره‌ها باز نشده بود. گوشه‌اي نشست و انتظار كشيد. با ديدن دو مردي كه نشاني‌شان را از پسرش گرفته بود، قلبش به طپش افتاد. بلند شد و جلو رفت. گيوه‌هاي پاره‌اي را كه به عمد پوشيده بود، در آورد و به پسركفاش گفت: «پسر جان، گيوه‌هايم در راه سوراخ شد. آن‌ها را برايم بدوز...» پسر مشغول شد. رحمت دو مرد را ديد كه در حجره را باز كردند، جلوي آن را آب پاشيدند و روي سكوي كنار حجره نشستند. دو مرد كه تازه متوجه غريبه شده بودند، چشم از او بر نمي‌داشتند. رحمت طوري‌كه او را نبينند، مرواريد را در بيني خر فروكرد. فلفل را هم روي نقل‌ها ريخت. بعد طوري كه او را ببينند، جلوي دهان و بيني خر گرفت. خر از روي عادت، نقل‌ها را بو كشيد و بلعيد. لحظه‌اي بعد عطسه‌اي كرد و مرواريد از بيني‌اش روي زمين افتاد. آن را برداشت، به لباس ماليد، خدا را شكر كرد و در جيب گذاشت. دو مرد كه او را زير نظر داشتند، نزديك‌تر رفتند و از غريبه درباره‌ي چيزي كه ديده بودند، سؤال كردند. رحمت گفت:
«اين خر با همة خرها فرق دارد. نمي‌دانم چه حكايتي است كه چند روز يك بار، مرواريدي به اين درشتي از بيني‌اش بيرون مي‌آيد.» مرواريد در دستش چنان برق مي‌زد كه آن‌ها را وسوسه كرد بيش‌تر سؤال كنند. رحمت با خونسردي جواب داد:
«وقتي مي‌خواهم به من مرواريد بدهد، بايد او را دو شبانه‌روز در جايي گرم نگه دارم و فقط نقل و نبات به او بدهم. بعد از آن عطسه‌اي مي‌كند و مرواريدي به اين درشتي به من مي‌دهد. اين خر خيلي معروف است. در دهي كه من زندگي مي‌كنم، همه، من و خرم را مي‌شناسند.» دو مرد كه بسيار تعجب كرده بودند، نام و نشانش را پرسيدند. او هم كامل و بي‌كم وكاست، نشاني خود را داد. يكي از مردها به او گفت:
«خرت را مي‌فروشي؟» جواب داد:
«بفروشم؟ مگر عقلم كم شده‌است؟» دو مرد اصرار مي‌كردند و قيمت را بالاتر مي‌بردند؛ اما او نمي‌پذيرفت. عاقبت يكي از آن‌ها گفت:
«به قيمت دو گاو شيري اين خر را به ما بفروش...» رحمت به ظاهر راضي نبود؛ اما در دلش شوري به پا شد. بالاخره رضايت داد، پول و گيوه‌هايش را گرفت و به خانه برگشت.
وقتي ماجرا را براي خانواده‌اش تعريف كرد، پسر با تعجب پرسيد: «پس چرا نشاني خانه را دادي؟ حتماً مي‌آيند و تلافي مي‌كنند.» رحمت سري تكان داد و گفت:
«من هم همين را مي‌خواهم. پس‌فردا سرو‌كله‌شان پيدا مي‌شود. بايد خودمان را آماده كنيم.»
دو مرد كه پول زيادي براي خريدن خر داده بودند، با عجله حجره را بستند و خر را به طويله بردند. مقدار زيادي نقل و نبات جلويش ريختند و در طويله را بستند تا گرم شود. دو روز به همين ترتيب گذشت. صبح روز سوم در طويله را با ذوق و شوق باز كردند. اما خر مرده بود. حيران، به يك‌ديگر خيره شدند. يكي به ديگري گفت:
«چرا مرده؟ يعني سرمان كلاه گذاشته؟» ديگري گفت:
«حتماً چيزي را از قلم انداخته‌ايم. بايد برويم و از قضيه سر در آوريم.»
رحمت در آن دو روز، نقشه بسيار كشيد. تا آن‌كه يكي را پسنديد و با خانواده در ميان گذاشت. به پسرش گفت:
«آن‌ها حتماً فردا سراغ من به باغ مي‌آيند. هر وقت ديديشان، پنهان شو كه تو را نبينند. زن! تو هم براي فردا نهار، آبگوشت درست كن با سيرترشي وآن دوغ‌هايي كه نعناي خشك در آن مي‌ريزي. يكي از اين دو خرگوش سفيدي را هم كه صبح آوردم، در حياط ببند. ديگري را به باغ مي‌برم. به آن‌ها نشان مي‌دهم غريبه را سركيسه‌كردن يعني چه...»
صبح روز بعد، پدر و پسر به باغ رفتند و مشغول كار شدند. ساعتي نگذشته بود كه سروكلة دو مرد پيدا شد. يكي از آن‌ها گفت:
«اين چه دروغي بود به ما گفتي؟» رحمت با تعجب پرسيد:
«كدام دروغ؟» مرد ديگر ماجرا را تعريف كرد. رحمت كه به دقت گوش مي‌داد گفت:
«آب برايش نگذاشتي؟» دو مرد يك‌ديگر را نگاه كردند و پاسخ دادند:
«نه، خودت گفتي چيزي غير از نقل و نبات برايش نريزيم.» رحمت گفت:
«مرد حسابي! حيوان بي‌چاره را از تشنگي كشتيد. من گفتم غذاي ديگري غير از نقل نريزيد. نگفتم آب هم ندهيد.» دو مرد از حماقت خود خشكشان زد. رحمت ادامه داد:
«اشكال ندارد. كاري است كه شده... حالا بفرماييد نهار را با هم بخوريم. هرچه باشد، شما ميهمان من هستيد.» بعد خرگوشي را كه به درخت بسته بود، بغل كرد و طوري كه دو مرد بشنوند گفت:
«مي‌روي خانه و به عيال مي‌گويي براي نهار آبگوشت درست كند. سيرترشي و دوغ نعنايي هم يادش نرود. ميهمان داريم.» اين را گفت و خرگوش را آزاد كرد. دو مرد با تعجب پرسيدند:
«مگر خرگوش زبان تو را مي‌داند؟» رحمت گفت: «بله كه مي‌داند.» دو مرد حرف او را جدي نگرفتند. زير ساية درختي نشستند تا رحمت كارش را انجام داد و هر سه راهي شدند. وقتي به خانه رسيدند، خرگوش لابه‌لاي بوته‌هاي حياط جست‌وخيز مي‌كرد. تعجب آن‌ها وقتي بيشتر شد كه سفره را چيدند و غذا همان بود كه رحمت به خرگوش گفته بود. بعد از غذا يكي از دو مرد گفت:
«خرگوشت را به ما مي‌فروشي؟» پاسخ داد:
«محال است، من هر چه پيغام دارم با اين خرگوش به اين وآن مي‌رسانم.» ديگري گفت:
«خرگوش را به ما بده، لااقل دست خالي برنگرديم...» اما او قبول نمي‌كرد. دو مرد آن‌قدر قيمت را بالا بردند تا رضايت داد. سفره كه برچيده شد، دو مرد خداحافظي كردند و راهي خانه شدند. يكي از آن‌ها پرسيد:
«يعني اين خرگوش واقعاً مي‌فهمد چه مي‌گوييم؟» ديگري گوشه‌ي لب‌ها را پايين كشيد و گفت: «نمي‌دانم... خوب، امتحان مي‌كنيم... الآن با خرگوش براي زنم پيغام مي‌فرستم كه شب ميهمان داريم و بساط كباب را آماده كند...» با دقت هر چه را كه مي‌خواستند به خرگوش گفتند و او را آزاد كردند. خرگوش هم جست‌زنان از آن‌ها دور شد. نزديك غروب به خانه كه رسيدند، مرد به زنش گفت:
«همه چيز را آماده كردي؟ راستي، خرگوش كجاست؟» زن مات و متحير به مردش گوش مي‌داد. پرسيد: «كدام خرگوش؟» مرد گفت:
«خرگوشي كه پيغام مرا آورد...» زن پوزخندي زد و گفت:
«مگر خرگوش مي‌شنود...؟ مگر حرف مي‌زند؟» دو مرد كه باورشان نمي‌شد، همه جا را به دنبالش گشتند؛ اما اثري نديدند. دوباره قرار گذاشتند صبح زود بروند و پول خود را پس بگيرند.
رحمت كه حدس مي‌زد آن‌ها دوباره برخواهند گشت، نقشه‌ای کشید و با پسر کوچکترش در میان گذاشت.
دو مرد به باغ رسيدند و اورا مشغول كار ديدند. جريان را تعريف و پول خود را طلب كردند. رحمت گفت:
«يعني هر چه لازم بود گفتيد...؟ نشاني را هم كامل داديد...؟» دو مرد با صورت‌هاي كش‌آمده، به هم نگاه كردند:
«نه! مگر بايد نشاني مي‌داديم؟» رحمت خنديد و گفت:
«خوب معلوم است... آن حيوان بي‌چاره را بي‌نشاني در كوه و صحرا رها كرديد... حتماً تا الآن خوراك گرگ‌ها شده‌است... من نشاني ندادم، چون بار اولش نبود...» دو مرد گيج وگنگ، مانده بودند چه كنند كه رحمت گفت: «ديگر كار از كار گذشته‌است... ظهر شده... خرگوش كه ندارم تا بفرستم و غذايي آماده كنند... اما آب‌دوغ‌خيار هم بد نيست...»
در خانه‌ی رحمت، دو مرد نشسته بودند و از سرنوشت خرگوش مي‌گفتند كه پسر وارد شد و سيني چاي را روي زمين گذاشت. رحمت با عصبانيت گفت:
«دوباره قند يادت رفت؟ آخر چند بار به تو بگويم حواست را جمع كن...» پسر خجالت‌زده سرش را پایین انداخته بود. رحمت نعره‌ای کشید و به پسر حمله کرد و گلویش را با دو دست فشرد. پسر کمی دست‌وپا زد و بعد روی زمین افتاد. دو مرد تا به خودشان آمدند، رحمت آرام کنارشان نشسته بود. نفس هر دو از ترس بند آمده بود. رحمت لبخندي زد و گفت:
«نگران نباشيد، من روزي ده بار اين پسر را مي‌كشم و زنده مي‌كنم...» بعد گوشة فرش را کنار زد و نی چوبی و باریکی را برداشت و در آستين پسر گذاشت و فوت كرد. پسر با هر فوت كمي تكان خورد تا اين‌كه سرحال شد و دنبال كار خودش رفت. يكي از آن‌ها با لكنت پرسيد:
«اين ديگر چه حكايتي است؟» رحمت استكان چاي را برداشت و بدون قند سركشيد و گفت:
«همان است كه ديديد...» ديگري گفت:
«اين ني جادويي است؟» جواب داد:
«نمي‌دانم... از اجدادمان به ارث رسيده...» هر دو دست به دامان او شدند تا ني را به آن‌ها بفروشد. بالاخره بعد از خواهش و تمناي بسيار، ني را هم به مبلغ گزافي خريدند و راه افتادند. جلوی در، رحمت دستی به شانة یکی‌شان زد و گفت:
«فقط قبل از هر کاری آن را روی موشی... قورباغه‌ای... چیزی امتحان کنید. شاید به دستتان نیاید...» اما آن دو آنقدر ذوق داشتند که حرف رحمت را جدی نگرفتند.
نزديك بازار كه رسيدند، قرعه كشيدند و برنده، با ني به خانه رفت.
صبح روز بعد، مرد دوم، بي‌قرار از فكرِ ني، زودتر از هميشه به حجره رفت. دوستش را كه ديد، با بي‌صبري به استقبالش رفت و بي‌هيچ پرسشي، ني را گرفت وبه خانه برد. در حیاط دیوانه‌وار به دنبال جانوری می‌گشت. زنش با چشماني متعجب به او نگاه می‌کرد. پرسید:
«چرا برگشتی؟ دنبال چه می‌گردی؟» مرد که چیزی پیدا نکرده بود، از آغل گوسفندی درآورد و با بیل محکم به سرش کوبید. حیوان بی‌صدا روی زمین افتاد. مرد خونسرد و آرام، ني را در بینی گوسفند فرو برد و فوت كرد. هيچ اتفاقي نيفتاد. بيش‌تر فوت كرد. خبري نشد. ني را در سوراخ ديگر گذاشت، اما فايده نداشت. حیوان مرده بود. مرد هراسان و پريشان بيرون دويد. به حجره كه رسيد به دوستش گفت:
«دستم به دامنت، من نمي‌توانم با اين ني كار كنم، به خانه‌ي ما بيا و حیوان زبان‌بسته...» اشك از چشمان ديگری هم سرازير شد و با بغض گفت:
«بز من هم...» لحظاتي در سكوت به يك‌ديگر نگاه كردند. آن‌قدر از حماقت خود و رندي رحمت عصباني بودند كه بي‌هيچ حرفي راهي شدند.
در راه، پا به زمين مي‌كوفتند و مشت گره مي‌كردند و رجز مي‌خواندند. خورشيد به وسط آسمان رسيده بود كه وارد ده شدند. يك راست به باغ رفتند؛ اما كسي را پيدا نكردند. به طرف خانة رحمت راه افتادند. به خانه كه رسيدند و در زدند، زنش سياه‌پوش و گريان، در را باز كرد. پرسيدند:
«شوهرت كجاست؟» زن با هق‌هق گفت:
«رحمت، رحمت... ديشب...» گريه امانش نداد. با تعجب به يك‌ديگر نگاه كردند و با هم پرسيدند:
«مرده؟» زن با سر تأييد كرد. دو مرد كه نمي‌دانستند چه كنند، گفتند:
«قبرش كجاست؟» زن حياط پشت خانه را نشان داد و گفت وصيت خودش بوده كه در حياط خودشان دفنش كنند. يكي از دو مرد گفت:
«رحمت آن‌قدر در حق ما خوبي كرده كه دلمان نمي‌آيد سر قبرش نرويم و فاتحه نخوانيم... قبرش را به ما نشان بده... با قبرش زياد كار داريم...» زن گفت:
«قبل از غروب نمي‌شود... اين هم وصيت اوست...نور به قبرش ببارد... هميشه مي‌گفت روز اول، مزاحم حساب‌وكتابش با فرشته‌ها نشويم... چيزي به غروب نمانده...»
دو مرد عاجز و درمانده، تا غروب پشت در نشستند. بالاخره زن، فانوس‌به‌دست، آمد و آن‌ها را به حياط برد و با قبر تنها گذاشت. آن‌ها كه از خشم دندان به هم مي‌ساييدند، متوجه سوراخ كوچكي روي قبر شدند. دسته‌اي نور از سوراخ بيرون مي‌زد. ديگر طاقت نياوردند. يكي از آن‌ها دولا شد و سعي كرد از سوراخ، داخل قبر را ببيند كه ناگهان دادش به هوا رفت و مثل اسفند روي آتش، اين طرف و آن طرف پريد. هر چه رفيقش علت را مي‌پرسيد، فقط داد مي‌زد. او هم خم شد و دادش به هوا رفت. ناگهان سنگ قبر كنار رفت و پسر رحمت، فانوس به يك دست و سيخي بلند به دست ديگر، از آن بيرون آمد. چشم‌شان كه به پسر خورد، همه چيز را فهميدند. پسر گفت:
«سزاي چشماني كه گوساله را بزغاله ببيند، همين است!»
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام. داستان شما را خواندم. تبریک می‌گویم شما ذهن داستان‌ساز و تخیل قدرتمندی دارید. راستش را بخواهید معمولاً با خواندن داستان‌ها یا شنیدن آن‌ها در دلم می‌گویم: «نه تو نویسنده نمی‌شوی» یا که می‌گویم: «کارت را جدی بگیر، تو نویسنده موفقی خواهی شد». در مورد داستان شما صادقانه باید بگویم که وقتی آن را می‌خواندم در دلم جمله‌ای شبیه به جمله دوم گفتم. این‌که داستان نوشتن را جدی بگیرید تا در آینده تبدیل به نویسنده موفقی بشوید. با خواندن داستان شما یاد متل‌های قدیمی افتادم. یاد کارتون‌های دوران کودکی، به نظرم کارتان را بسیار خوب و تمیز انجام داده بودید.
داستان شما بیشتر به قصه شبیه است به همین خاطر بیشتر بایدها و نباید‌های داستانی در مورد آن نامعتبر است. حرف زیادی نمی‌شود در مورد آن و فرم روایی آن گفت. فقط مساله‌ای هست که به پیرنگ داستان شما برمی‌گردد. اجازه بدهید قدم به قدم آن‌را با هم مرور کنیم؛ مردی گوساله‌ای را به فرزندش می‌سپارد تا آن‌را برای فروش به بازار برود. در بازار دو مرد حیله‌گر به او برمی‌خورند و با حیله‌ای بسیار جالب گوساله را به قیمت یک بز از پسر می‌خرند. تا همین‌جا به نظرم حیله دو مرد بسیار بانمک آمد و همین خوشفکری من را وادار به ادامه داستان کرد. اما از این‌جا مساله دیگری مطرح می‌شود. تا این‌جای داستان شباهت زیادی به یکی از خرده روایت‌های داستان «پینوکیو» دارد. طرح داستانی شما در ادامه به دنبال چه چیزی است؟ تحول پسر بچه به مانند تحول پینوکیو به واسطه خرده روایت‌هایی که با روباه مکار و پینوکیو دارد یا به دنبال این است که این شخصیت‌های مکار را به سزای اعمالشان برساند؟ دقت کنید که هرکدام از این‌ها داستان جداگانه‌ای است و مسیر جداگانه‌ای را می‌طلبد. من به نظرم آمد که داستان شما با وجود شباهت‌های زیرمتنی به با داستان پینوکیو دارد به دنبال تحول پسر نیست و مسیر دوم را انتخاب کرده است به همین خاطر داستان را با همین مسیر ادامه می‌دهم. در ادامه مرد برای ادب کردن دو مرد ماجرای خری را که مروارید عطسه می‌کند، شبیه‌سازی می‌کند. این ترفند مرد هم به مانند ترفند قبلی نشان از خوش‌فکری شما و ذهن داستان سازتان دارد. در جذابیت پرسش و پاسخ‌های دنیا داستان شما هیچ شکی ندارم. اما از این‌جای داستان می‌توانم سوال جدی‌تری بپرسم. این‌که مرد با این‌کار دقیقا چه چیزی را به دو موجود حیله‌گر یاد می‌دهد؟ دقت کنید که با قراردادی که داستان شما با مخاطب دارد، به داستان کودک می‌ماند و همین داستان کودک بودن هم سوال جدیدی را مطرح می‌کند؛ تا این‌جای کار مخاطب شما چه چیزی را از داستان شما یاد گرفته است یا حرف داستان شما برای مخاطب چه بوده است؟
اما ترفند دوم یعنی ترفند خرگوش؛ باید اعتراف کنم که این از دو حیله قبلی بسیار بسیار زیرکانه‌تر است. این‌جا بود که به ذهن مهندسی شده شما دست مریزاد گفتم اما واقعیت این است که پیرمرد با این‌ یکی می‌خواست چه درسی به دو مرد حیله گر بدهد؟ بهتر است بپرسم که چه درسی با این حیله به آن‌ها داد که با حیله قبلی نداده بود؟ و اما مساله مهم‌تر یعنی مخاطب شما که کودکان هستند آن‌ها با ترفند جدید چه چیزی یاد می‌گیرند؟ سوال مهم‌تری دارم. مگر نه‌ این‌که با ترفند قبلی پیرمرد و دو مرد حیله‌گر با هم بی‌حساب شدند؟ پس حالا فرق پیرمد با آن دو مرد چیست؟ حالا که خود او هم به یک آدم دغل‌باز و کلاه بردار تبدیل شده است. ببخشید که این را می‌گویم اما پیام اخلاقی برای کودکان یک بخش اصلی از داستان و وقتی داستان شما به این‌جا می‌رسد پیام اخلاقی‌اش را با یک پیام غیر اخلاقی عوض می‌کند. دقیقا به همین علت لزوم وجود ترفند سوم در داستان را هم نمی‌فهمم. سوال مهمی هم برایم پیش می‌آید که چرا دو مرد وقتی پسربچه به ظاهر می‌میرد و پیرمرد با نی سحرآمیزش او را زنده می‌کند متوجه نمی‌شوند که این همان پسربچه‌ای است که گوساله‌اش را به جای بز خریدند و سرش کلاه گذاشتند؟ این ترفند سوم چه درس جدیدی به دو مرد داد؟ این‌که طمع ۳ سوراخ دارد؟ از ترفند اول به بعد چه چیزی به تنه اصلی داستان شما اضافه شد؟ و باز هم یادآوری می‌کنم شخصیت اصلی داستان شما یا قهرمان داستان شما حالا یک صد قهرمان تمام عیار است. حالا باید بیشتر از او ترسید تا از دو مرد حیله‌گر. حالا بچه‌ها با خواندن این داستان فکر می‌کنند که اگر یک نفر در زندگی زد در گوششان آن‌ها باید در جواب سه مرتبه در گوش او بزنند.
این سوال را صادقانه و فقط به خودتان جواب بدهید؛ شما داستان را ادامه دادید چون دو طرح بانمک دیگر برای ادب کردن دو مرد در ذهنتان داشتید و به همین خاطر داستان ادامه پیدا کرد، درست است؟ یعنی ادامه داستان ضرورتی نبود که خود داستان برای خودش ایجاد کرده باشد بلکه دخالت نویسنده در متن بود. و مساله آخر پایان‌بندی و بیرون آمدن پسر از داخل قبر و گفتن آن جمله کلیشه‌ای است. دقت کنید که همین ادامه داستان توسط شما انتظار من را از پایان‌بندی بالا می‌برد. حالا به خودم می‌گویم که همان مرتبه اولی که ماجرای خر و مروارید برملا شد داستان می‌توان به همین شکل تمام شود اما شما داستان را ادامه دادید و انتظار من را به عنوان مخاطب از پایان بندی داستانتان بالا بردید و همین می‌شود که من به این پایان بندی می‌گویم پایان‌بندی شتاب‌زده. امیدوارم که به زودی این داستان را بازنویسی کنید و کمی بیشتر به طرح کلی آن فکر کنید. در انتظار خواندن نسخه جدیدی از همین داستان هستم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.