محدودیت زاویه دیدی که انتخاب می‌کنید را بشناسید




عنوان داستان : مهربان ترازهمه(بازنویسی شده)
نویسنده داستان : سمانه واعظی


ساعت 5 بعدازظهر بود.صدای تیک تیک ساعت درآن فضای پرهمهمه به گوش نمی رسید. فقط عقربه ها بودند که با صدای آه و ناله بیماران به انتظار نشسته به حرکت در می آمدند.تصاویر تلویزیون با صدایی بسیار آرام نگاه های خسته را به سوی خود جلب می کرد.با نگاهی سریع او هم به جمع معترضان پیوست.(وای پس این خانم دکتر کی می آد).

نگاهش به در ورودی دوخته شد

پیرزنی بر روی ویلچر با همراهش از در ورودی وارد شدند.دستهای رنجور و چروکیده یک پیرزن گذر زمان را بر جسم نحیفش نشان می داد.دستهای بی رمقش به همراه آنژوکتی که به آن متصل بود.
گاه گاهی به لرزه در می آمدند
.پلکهایش از شدت خستگی وبی حالی هر چند لحظه ای پایین می افتاد.چند قطره اشک از گوشه ی چشمانش بر روی گونه های سالخورده اش سرازیرشدند
.گویا در لابلای زمان به باد فراموشی سپرده شده بود
.انگار که از اول پیرزن به دنیا آمده بود.
لباس صورتی رنگ بیمارستان به همراه دمپایی های صورتی رنگ تلاش داشت تا اورا جوانتر نشان دهد. اما گویا برای پیرزن اهمیتی نداشت.سرش گاهی از روی این شانه بر روی شانه دیگرش می افتاد وگذشته که تقریبا همه زندگی او را تشکیل می داد .در قشر خاکستری مغزش سنگینی میکرد

.درحالی که سعی میکردبا نگاه کردن به پیرزن اضطرابش راخفه کند.بادیدن خانم پرستاری که در حال عبور بود گفت:پس خانم دکتر کی میاد؟
پرستاربانگاهی اززیرعینک عنابی رنگش گفت:خیلی عجله داری !!
صبرکن میاددیگه عزیزم
--پس من تا خونه زود برم وبرگردم؟؟
--نمی دونم میل خودته، ولی ما تا ساعت 7بیشتر نیستیم اگر تا ساعت 7می تونی برگردی برو
--با این همه بیمار چطور تا ساعت 7......حتما بیشتر طول می کشه
--نه خانم دکتر بیاد سونوگرافی ها سریع انجام می شه.
مادرم آلزایمرداره،پیرزن خواب بود،فکرکردم چون مسیرخانه تااینجازیادنیست میتونم زودسونوروبگیرم وبرگردم
پرستارکه با سرحرفهایش راتاییدمیکرد گفت :باشه ،اگردیدم طول کشیدشماروزودترمیفرستم داخل،این بنده خداها هم خیلی وقته منتظرند

دوباره مجبور شد.روی صندلی بنشیند.اینبار دو خانم که در کنار هم نشته بودند در زاویه دیدش قرار گرفتند.چشمان مشکی با آن ابرو های آنکادر شده خط لب ورژمتناسب با رنگ چهره ماهرنگشان از آنها دو چراغ چشمک زن بوجود آورده بود که چند هرازگاهی چشمان بیماران به انتظار نشسته را به سوی خود جلب می کردو این کانون توجه بودن گویا قلقلکشان می داد

آبسردکنی در گوشه اتاق به چشمم خوردبی اختیار به سمتش رفت تا کمی آب بخورد.

موقع برگشت خانم دیگری به جایش روی صندلیش نشست .آنطرفتر رفت بر روی یک صندلی در کنار یگ خانم باردارنشست
بعد از مدتی همسرخانم باردار امد

ازروی صندلی بلندشدوگفت:ببخشیدخانم،جای همسرتونه؟؟

--نه بفرمایید.می ره ومی اد
نزدیک زایمانمه، اینه که می خوایم ببینیم بیمارستان خوبی هست شما راحت با شید.
بعدبه همسرش گفت:.نوید جان بیمارستان خوب بود؟.
همسرزن گفت:-هزینه هاش کمی سنگینه ببینم بیمه قبول می کنن ؟؟

دستش راداخل جیبش کرد یک تکه کاغذ در آورد وآن یکی دستش را در جیب دیگرش کرد کلی دور و بر جیبش چرخاند از آخر دست خالی اش را از جیب در آورد و گفت :نیست
--چی نیست نوید جان چیزی گم کردی؟.
خودکارم نیست.
بعد همانند یک دوربین شروع کرد به جستجو کردن تمام زوایای اتاق تا در کنار در ورودی درکنار پایه میز ان را پیدا کرد بعد هم برای این که خستگی اش گرفته شود بر روی یک صندلی در پشت میز نشت.که دو صندلی با آن خانمها فا صله داشت.به محض نشستن او یکی از آن دو با عشوه پرسید:ببخشید آقا ساعت چنده؟
در حالی که ساعت در آن گو شه ی اتاق جیغ می کشید ساعت ششه خانم

اینجا بود که نا خود آگاه به یاد قانون دوم نیوتن افتاد که برای هر عملی عکس العملی است.مرد به محض برگشت به طرف صدا برق نگاه انها او را جذب کرد وسعی کرد در حالی که فا صله را با آندو کم کند با دستپاچگی به دنبال گوشی اش بگردد که متوجه ساعت روی دیوار شد که در سمت راست آنها بر روی دیوار نصب شده بود

خانم بارداری که در کنارش نشسته بود با نفسهای بلند و نیمه عمیق با نگاهی مضطرب همسرش را زیر نظر گرفته بود و سعی می کرد با زیرکی زنانه تو جه همسرش را از اندو کم کند.این بود که باپرسش های پی درپی ازهمسرش ازراه دور تمام توانش رابکارگرفته بود.
وقتی توجهی ازهمسرش ندید که مجذوب حرف زدن باآنها شده بود

برگشت وگفت :شما خیلی وقته منتظرید؟
--نه آنقدر یک ساعت می شه
ای بابا ما که از صبح زود توی این بیمارستان علافیم
طا قت نشستن ندارم مثلا استراحت مطلقم کمرم خیلی درد میکنه می گن بچه خیلی پایین افتاده دکتر می گه کارای خونه را انجام نده مگه با دو تا بچه کوچک می شه؟
--چند ساله شونه ؟
پسرم 8سالش دخترم که 4سالش خیلی شیطون تره
--مگه مادر و خواهرتون نیستن؟
-- هستن ولی بنده خدا ها درگیرکار و زندگیشونن دیگه، تازه وقتی هم زیاد بیاین صدای شوهرم در می آد.
--حتما خودش کمک می کنه خوبه دیگه...
ای وای کمک مردارو می دونی دیگه وقتی کار کنن بیشتر کار درست می کنن.
--چند سالته؟
-- زن نفس نسبتا عمیقی کشیدوگفت: .30سالمه–می خوام لوله هامو ببندم.
--نه جوونی این کارو نکنی!
دیگه بچه نمی خوام.مامانم بنده ی خدا خیلی با من حرف زده تا حدی تونسته متقاعدم کنه .می گه به وفای مردا اعتمادی نیست.
--غیر از اون خیلی عوارض بد داره که برای سن و سال شما زود ه.پیری زود رس می اره درد پا وخیلی عوارض دیگه..
--نمی دونم چکار کنم !بچه داری هم خیلی سخته..

باتاییدسرحرفش راتاییدکردوگفت:

برای تحمل همین سختی هاست که بهشت زیر پای مادرانه

خانم کدوم بهشت؟. دارم کباب میشم

تو رو خدا شوهرمو نگاه کن چطوری داره با ان دو تا خوشو بش می کنه ،از حال وروز من خبرداره؟؟الآن فکرمیکنی حس میکنه چه حالی دارم؟!!
ما زنا هم باید چشممون رو ببندیم که هیچ اگر هم اعتراض کنیم می گه چیه،می خوای برم یکی دیگه بگیرم
فکر نکنی چون منو نمی خواسته این کاررارو می کنه اگه بدونی چقدرم عاشقم بوده؟؟

_بوده؟؟یعنی الان نیست؟

_چراهست مثل گذشته نیست

نگاهش را ازنگاه خانم باردارچرخاند،دوباره یادمادرش افتاد باخودش گفت:اگه پیرزن بیدارشه وببینه کسی نیست چی؟
.دستهایش را بهم فشارداد وگفت: خدایا خودت کمک کن
خانمباردارنگاهی کردوگفت:نگرانی!!چیزی شده؟؟

مادرم آلزایمرداره توخونه تنهاش گذاشتم .دیدم خوابه گفتم زودی میرموبرمیگردم
زن نگاهی بهش انداخت وگفت: خوب به همسایه ای میگفتی ،بیچاره روتنها گذاشتی
_تازه به این محل اومدیم
خوب خواهری وبرادری؟؟
همه دنبال زندگیشونن توشهرای دیگه،گرفتارن دیگه
پس توتنها بچشی دیگه؟!!خوبه والا
خودم می خوام پیشش باشم.مادرم تمام زندگیمه،حتی بخاطرش ازدواجم نکردم.

_واقعا ؟!!

خداخیرت بده ،خوبکاری کردی

خوب وبدشونمیدونم ،اماعقیدم اینه راههای رفتن به بهشت مختلفه

دوستام می گنداگرازدواج کرده بودی الان چندتابچه داشتی
منم میگم باید هدف توزندگی مشخص بشه،هدف منم رضایت مادرمه،خیلی توزندگیش سختی کشیده
خانم بارداردستی به شانه اش گذاشت وگفت:
باورکن دختر،خداتورومامورکرده تامراقب مادرت باشی،مطمئن باش مادرت یک خوبی توزندگیش به کسی کرده

_اونکه بله ،مهمترین خوبی زندگیش این بوده که برای ما،مادری کرده

_خوب اونکه آره،منظورم...

درحالیکه چادرش رومرتب میکردگفت:فکرکردین همینم کمه؟؟

جاییکه می تونست طلاق بگیره ومنوخواهراوبرادرامو،رهاکنه وبره ،بندازتمون زیردست مآدراندراینکاررونکرد.خانمی کردوبرامون مادری کرد.
_مگه بابات دوتازن گرفته بوده؟؟
بابا م ،مدیرکارخانه بود ،مادرم میگفت :زندگی روازصفرشروع کرده بودن تاپدرم صاحب کارخانه شد.سهم مادرمن اززندگی پدرم،قناعت وتحمل بداخلاقی ها وقسط وبدهیاش بود.
وقتیکه تازه کارخانه رونق گرفته بود ونفسی میخواستن تازه کنند.
پدرم عاشق منشیش شد که خیلی سنش کمترازپدرم بود.به شرطی راضی شده بودباپدرم ازدواج کنه که مادرموطلاق بده
پدرم اونقدردیوانش شده بود که هرروز دیوانه وارزندگی مادرموجهنم کرده بودتارضایت بده برای طلاق

خانم باردارکه محوحرفهای اوشده بود صدای همسرشو نمی شنید که ازدورصدایش میزد .بعدهم که متوجه شد باانگشت روی بینی اش اشاره کرد وبه همسرش گفت:هیس
ودوباره به اوگفت:خوب میگفتی

اوادامه داد،مآدرم هم شرط کرد ،درصورتی حاضره برای طلاق که پدرم سرپرستی بچه هاروبه اوبده .پدرم هم قبول کرد.بامهریه اش یک خانه ی نقلی خرید وتمام زندگیش شد رسیدگی به درس ومشق و امورات بچه هاش
شکرخدا هم هممون تحصیل کرده شدیم.منم شدم معلم
زندگی ظاهراخوب شده بودتااینکه مادرآلزایمر گرفت.

خانم باردار گفت: ازجوشه دیگه، بنده خدا،خیر ببینی دختر،واقعاآفرین
باباتون بهتون خرجی نمیداد؟
_دوسال بعد ازطلاق دادن مادرم ورشکست کرد وزنش هم ولش کرد.بابامم ازجوش سکته کردومرد

تمام خرج زندگیمون باخیاطی مآدرم تامین میشد.شکرخداکارش گرفته بودومزون زده بود
خانم باردارهمانطورچشم به حرکات لبهای دختردوخته بود.

خوب الان شما چته؟؟مریضی خاصی داری؟؟

نه،الحمدلله آمدم سونوازکلیه هام بگیرم.آخه کلیه هام شن سازن

_اونکه مال املاح آبه،بس که گچ دارن

با ورود یک خانم که پالتوی قهوای رنگ روشن پوشیده بودوشالی به همان رنگ حرفهایشان متوقف شد و چشمها با خوشحالی درخشید ویک صدای تقریبا هماهنگ توی سالن زمزمه کرد خانم دکتر آمد.خانم پرستاربا لیست اسامی به دنبال دکتر وارد اتاق شد ودر حال گفتگو با او بود.

خانم باردار با خوشحالی گفت:من که وضعیتم اورژانسیست سریع می رم داخل.
ازروی صندلی بلندشدوبهش گفت:ازآشناییتون خوشحال شدم خانم وخداحافظی کرد و رفت پشت دراتاق دکتربه انتظارایستاد.
بعد از چند لحظه همراه پیرزن هم آمد و اورا برد داخل اتاق سونوگرافی
خانم پرستار اسم چند نفر دیگر را هم خواند و در اتاق بسته شد.همسر خانم باردارپشت در به انتظار همسرش ایستاد.
نگاهی به ساعت انداخت عقربه ها نزدیک ساعت هشت شده بودند.دعامیکرد هنوزمادرش خواب باشد.داروهایی که مصرف میکردخواب آوربودند.
گردنش درد گرفته بود .سرش را بالا نگاه داشت.نور لامپ توی چشمهایش پاشیده شد.سعی کرد با نیمه باز نگاه داشتن چشمها زاویه نوررا تغییر دهد.اماازهرزاویه ای نورزیبایی خودش راداشت
باشنیدن اسمش ازجایش پرید وداخل اتاق رفت .

سمانه واعظی
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم سمانه واعظی عزیز، سلام. چقدر خوشحال شدم وقتی دیدم برای داستان‌تان ارزش قائل شده، وقت گذاشته‌اید و بازنویسی‌اش کرده‌اید. امیدوارم با همین انگیزه و تلاش راهِ نوشتن را ادامه دهید.
خانم واعظی داستان بازنویسی‌شده‌تان نسبت به نسخه‌ی قبلی به موقعیت بهتری رسیده اما در تغییراتِ ایجاد شده، نکاتی هست که در ادامه برایتان توضیح خواهم داد. در نسخه قبلی داستان با روایت اول شخص نوشته شده بود. من پیشنهاد دادم که زاویه دید را به نمایشی تغییر دهید. اما زاویه دید نسخه جدید بین راوی دانای کل و راوی محدود به ذهن شخصیت و نمایشی سرگردان شده. نمی‌دانم چقدر زاویه دید‌ها را می‌شناسید و به حدودشان واقف هستید. اگر در اینترنت هم سرچ کنید می‌توانید به تعاریفی دست پیدا کنید و تا حدودی با آن‌ها و نحوه‌ی روایت‌شان آشنا شوید. زاویه دید نمایشی مثل دوربین عمل می‌کند. در مورد هیچ چیز قضاوت نمی‌کند. نظر نمی‌دهد فقط آنچه را که می‌بیند گزارش می‌کند. نمونه‌ی بارز این زاویه دید را می‌توانید در داستان‌های همینگوی دنبال کنید. این اتفاق در داستان شما نیافتاده و بعید می‌دانم در بازنویسی‌های بعدی هم بتوانید این زاویه دید را بدون تخطی اجرا کنید. دانای کل محدود به ذهن شخصیت هم زاویه دید مناسبی است و دقت و توجهی که نوشتن زاویه دید نمایشی می‌طلبد را نمی‌خواهد. این راوی فقط می‌تواند از درونیات شخصیت اصلی بگوید و نمی‌تواند به درون و احساسات شخصیت‌های دیگر داستان ورود کند.پس هر جایی از داستان که گریزی به درون شخصیتی زده‌اید و چیزی گفته‌اید از محدوده‌ی زاویه دید‌داستان، تخطی کرده‌اید. راوی نمی‌تواند در مورد پیرزن بگوید: گذشته‌ که تقریبا همه‌ی زندگی او را تشکیل می داد در قشر خاکستری مغزش سنگینی می‌کرد. . اما اگر کلمه‌ی«شاید» را به اول همین جمله اضافه کنید مشکل حل خواهد شد.
در ابتدای داستان که دوربین می‌خواهد روی زن زوم کند و از دید او ماجرا را روایت کند، زن را با نشانه‌ای یا مشخصه‌‌ای وارد داستان کنید. حتی نگفته‌اید زن. بیشتر جملاتی که مربوط به اوست بدون فاعل نوشته شده‌اند. مثلا می‌توانید این‌طور شروع کنید: زن بلند قامتی که کیفش را زیر بغلش زده بود از پرستار پرسید: خانم دکتر کی میاد؟ و به این شکل او را به خواننده معرفی کنید. چیزی از وضعیت ظاهری‌اش بگویید از نحوه لباس پوشیدنش، قدم زدنش، صورتش یا رنگ موهایش تا خواننده بتواند تصویری از او بسازد و ورودش را مجسم کند و به دنبال او به جهان داستان وارد شود.
در نسخه جدید با پیش کشیدن آلزایمر مادر بهانه خوبی برای حضور شخصیت در اتاق انتظار تراشیده‌اید. بهانه‌ای که عجله و اضطراب او را هم توجیه می‌کند. حرکت بسیار هوشمندانه‌ای بود و به داستان خوش نشسته. در نسخه قبلی جای چنین بهانه‌ای برای حضور زن در مطب و عجله و اضطرابش خالی بود.
در این متن بازنویسی شده مثل متن پیشین نگاه قضاوت‌گری بر جهان داستان سایه انداخته. سعی کنید این نگاه را از خودتان دور کنید. از شخصیت‌های داستان‌تان دورش کنید. راوی روایتش را می‌کند و منِ خواننده خودم از نشانه‌های راوی به نتیجه‌ می‌رسم. شما دو زن سانتی مانتال را در داستان ساخته‌اید و با پرسش بی جای‌شان از مرد نشانه لازم را در مورد رفتار و منش آن‌ها به خواننده می‌دهید. اضطراب و دست‌پاچگی زنی که شوهرش با آن دو زن گرم گرفته را به خواننده نشان می‌دهید. کش دادن این موضوع و دوباره حرف زدن از آن فقط از تاثیری که مدنظر شما بوده، کم می‌کند.
چرا روایت اتاق انتظار مطب و فضایی را که داشت به خوبی ساخته می‌شد و شکل می‌گرفت رها کردید و داستان را به روایت دو زن و قصه زندگی شان کشاندید؟ فرض را بر این می‌گذاریم که می‌خواستید بی جهت صمیمی شدن خانم‌ها و این اخلاق‌شان که تا کنار غریبه ای می‌نشینند، سفره دل‌شان را پهن می‌کنند و هر چه باید و نباید را با دیگران تقسیم می‌کنند را نشان دهید. اتفاقا اشاره خوبی است و اتفاقی است که غالبا در این قبیل اماکن عمومی می‌افتد. اما نباید آن‌قدر غرق در داستان این دو شخصیت می‌شدید که از مطب و اتفاقات اطراف که از آغاز هم برای شکل گرفتنش تلاش کرده بودید، غافل می‌ماندید. این مکان برای شما مهم بوده پس اتفاقاتش هم باید تا پایان داستان با اهمیت جلوه کند. از نگاه جزئی‌نگر زن و موقعیت مطب استفاده کنید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
سمانه واعظی » 2 روز پیش
سلام خانم جودت عزیز،متشکرازوقتیکه گذاشتید،ازراهنماییهای دلسوزانتون استفاده بردم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.