مساله‌ی شخصیت و بهانه‌ی روایت را از یاد نبرید




عنوان داستان : چند قطره خون زرشکی
نویسنده داستان : پریماه رحیمی


تو یادت نیست ، اولین باری که دیدمت ، مراحل آخر ویراستاری اولین کتابم را پشت سر می گذاشتم. وارونه ، روبه رویم ایستاده بودی.من همیشه عاشق کارهای خارق العاد بودم.مثلا این که بتوانم مثل تو وارونه بایستم.جوری که سرم روی زمین و پاهایم سمت آسمان باشد.با این حال گاهی زیادی روی اعصابم بودی.دو سطر انتهایی صفحه ی سوم را خط می زنم و تو را وقتی که بارداری توصیف می کنم.
****
از خانه بیرون می زنم و به این فکر می کنم بالاخره یک روز باید تو را بِکُشم.به این فکر نمی کنم که از تصمیمم صرف نظر کنم،فقط فکر می کنم ممکن است بعد از مردن تو دلم برایت تنگ شود و غصه بخورم.
به مطب احسان که می رسم قصد دارم درباره ی تو با او حرف بزنم.احسان دکتر من است،یعنی بود.البته شاید بتوان گفت هنوز هم هست.هر چند اگر حالا بخواهم احسان را به کسی معرفی کنم ، می گویم نامزدم ، نمی گویم دکترم.لزوما هر کس به روان پزشک مراجعه می کند که دیوانه نیست...هست؟
او از دیدنم خوشحال می شود و با هم قهوه می خوریم.در لحظه ی خروج از مطبش عذاب وجدانی سخت معذبم می کند و باعث می شود که باز گردم ، روی صندلی بنشینم و در جواب نگاه سوالی اش ، از تو و کشتنت حرف بزنم.او در جوابم می پرسد:مطمئنم که داروهایم را به موقع خورده ام؟! ناراحت می شوم.او فکر می کند من هنوز مریضم.
به خانه که برمیگردم و پشت میزم می نشینم ، دوباره تو را می بینم.راستش از زندگی شخصی ات اطلاعی ندارم ، این که بچه داری یا نه؟شاید هم مجردی ، شاید هم چند بار ازدواج کرده ای و از بچه هایت خبر نداری.اطلاعات کافی درباره ی تو ندارم و به نظرت کمبود اطلاعاتم درباره ی تو می تواند مانع کشتنت شود؟همان طور که به تو خیره ام ، زنگ در را می زنند.همسایه ی طبقه بالا ، منیره خانم است.بشقاب حلوایی مقابلم می گیرد و هم زمان با بالا کشیدن دماغ سرخش ، می گوید: بفرمایید.سال آقای صالحیه،همسرم.
به بشقاب نگاه می کنم که با پسته و نارگیل تزئین شده.اگر تو را بِکُشم باید برایت حلوا درست کنم؟بشقاب را می گیرم و در ذهنم می گویم : چرا منیره خانم برای شوهر زنده اش حلوا درست کرده؟دارد خیره نگاهم می کند.می پرسم:منیره خانم مگر برای زنده ها هم حلوا می پزند؟
می گوید:زنده ها؟
ادامه می دهم:همین دیروز آقای صالحی را دیدم که از پله ها پایین می آمدند.حتی زحمت کشیدند و کیسه زباله که برای من سنگین بود را تا دم در آوردند.
آب دهانش را قورت می دهد ، بسم الله می گوید و از من دور می شود.در لحظه ی آخر که می آیم در را ببندم،می شنوم که می گوید:توهم زده دختره... .
در را محکم می بندم و پوکی زیر خنده میزنم.اگر می فهمید که صالحی دیروز پشت سرش گفته " من از دست این زن دق مرگ می شوم" ، قیافه اش دیدنی می شد.
می بینمت که داری راه می روی… .
***
امروز دوباره به مطب احسان رفتم.منشی اش نبود.فکر می کنم در آبدارخانه بود.در را بدون در زدن باز کردم و داخل رفتم.یک زن مُسن کنارش روی مبل های راحتی نشسته بود و دست احسان دور گردن زن حلقه بود.لرزم گرفت.با تته پته گفتم : احسان...این دیگه کیه؟
از جایش بلند شد و گفت : سلام دخترم.این موقع شب این جا چیکار می کنی؟
کنارش رفتم و گفتم : اومدم ببینمت.میخواستم راجعبه کشتن اون باهات حرف بزنم.
نفس عمیقی کشید و به زن مسن که با تعجب نگاهم می کرد گفت : ببخشید عزیزم.تو برو خونه ، من زود میام.
زن لبخندی زد و با کمی ترس از کنار من رد شد.در لحظه ی آخر به احسان گفت : مواظب خودت باش.
احسان رو به من گفت:بشین.
نشستم.پرسیدم : این کی بود؟
گفت : دخترم ، اسم من چیه؟
گفتم:احسان.به من نگو دخترم.
یک کارت سمتم گرفت وگفت : بخون،نوشته دکتر کامران عزیزی.این کارت منه.چرا به من میگی احسان؟هیچ وقت نگفتی.
لرزم می گیرد.از جایم بلند می شوم.دندان هایم را به هم می فشارم.در را باز می کنم.منشی متوجه من نیست ، دارد به همان زن مسن می گوید:.خدای من.واقعا؟این دختر یکی از مریضای دکتره .دکتر رو احسان صدا می کنه.
از منشی بدم می آید.یک بار شنیدم که داشت به احسان ابراز علاقه می کرد.
***
تکیه داده ام به دیوار و به تو چشم دوخته ام.احسان توهم است؟پس چرا درست 1 دی پارسال به من گفت دوستم دارد؟خاطره ی آن روز را در دفتر خاطراتم نوشته ام.چرا گفت باید احسان صدایش کنم؟یا....شوهر منیره خانم...خودش گفت از دست این زن دق مرگ می شود...یا تو...نکند تو هم توهم باشی...!
شاید نیاز باشد تو را قربانی کنم .اگر فردا جنازه ی تو را ببینم ، قطعا هیچ چیز توهم نیست.
***
با یک چیزی که درست یادم نیست چه بود ، بالای سرت ایستادم.مرا دیدی.چاق شده بودی و کُند تکان می خوردی.دستم بالا رفت و روی تنت فرود آمد.لحظه ای بعد ، خون زرشکی رنگی از تو ، روی دیوار پخش شد.نفس عمیقی کشیدم و رفتم که بخوابم.
صبح فردا که برخاستم جسد تو نبود.اما یک مارمولک ، درست شبیه تو ، روی دیوار بود.حدس می زنم فرزندت باشد.از کشتن تو ناراحت نیستم ، حداقل مطمئن شدم هیچ چیز توهم نیست.فرزند بیچاره ات روی خون های تو ، روی دیوار وارونه ایستاده.باید حتما از او بپرسم جسدت را کجا برده؟
***
حلوا می پزم و دم خانه ی منیره خانم هم می روم.بشقاب خودش را این بار ، من پر از حلوا کرده ام ، لبخند می زنم و می گویم : بفرمایید.ببخشید که ظرفتون رو دیر آوردم.
با تعجب می گوید : ظرف من؟
می گویم:بله.که چند روز پیش حلوا آوردید.
می گوید: چند روز پیش؟من امروز از سفر رسیدم.یک ماهه نبودم.
کسی که صدایش شبیه صالحی است ، از داخل خانه می گوید : عزیزم ، کیه دم در؟
منیره خانم با لحن تندی می گوید : هیشکی.
به خانه بر می گردم.فرزندت دارد روی دیوار راه می رود.به این فکر می کنم که اطلاعات زیادی از زندگی شخصی اش ندارم ، اما شاید باید او را بکشم... . زیادی روی اعصابم راه می رود.
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، خانم رحیمی، سلام
داستان‌تان را خواندم. قلم روانی دارید و زبان و نثرتان هم -عالی نیست، اما- کم‌وبیش خوب است. شما داستان خانم نویسنده‌ای را روایت می‌کنید که دچار توهم است. (همین‌جا بگویم که برای نوشتن از چنین شخصیتی لازم است خیلی زیاد و دقیق درباره‌ی شیزوفرنی و پارانویا مطالعه کنید تا بتوانید علایم و نشانه‌های‌شان را بشناسید و در شخصیت‌پردازی در داستان‌تان از آن‌ها بهره بگیرید.) داستان را از زبان خود این زن می‌شنویم، خطاب به مارمولکی که روی دیوار خانه‌اش هست یا نیست؛ ترکیبی از روایت اول‌شخص و دوم‌شخص. ترکیب بدی نیست و نمونه‌ی درخشانش را مثلا در رمان «سقوط» آلبر کامو دیده‌ایم. راوی ملاقات‌هایی با دکترش دارد، با زن همسایه هم دیدارهایی دارد، و «گویا» «مساله»اش این است که ببیند آیا دچار توهم است یا نه. در نهایت به این نتیجه می‌رسد که با قربانی کردن مارمولک حقیقت‌آزمایی کند. مارمولک را می‌کشد، و باز مارمولکی در کار است. آزمایش حقیقت‌سنجی شکست خورده. «اما این هم در کار، رفتار و دیدگاه راوی تاثیری نمی‌گذارد». ملاحظه می‌کنید که چند کلمه و عبارت را در گیومه گذاشته‌ام. می‌دانید، هر داستانی باید بهانه‌ای برای روایت داشته باشد. این بهانه در ارتباط مستقیم با مساله‌ای است که شخصیت محوری داستان درگیر آن است. این‌ها باید در داستان مشخص باشند؛ هم برای نویسنده و هم برای خواننده. بهانه‌ی روایت چیست؟ مساله‌ی شخصیت محوری چیست؟ مساله‌ی شخصیت محوری داستان شما «به‌طور دقیق» معلوم نیست. توهم وجود دارد، این درست. اما تاکید روی بعضی جزییات مثل زنی که توی مطب دکتر می‌بیند و علاقه‌ی منشی به دکتر و توجه مرد همسایه به راوی، درونمایه‌ی داستان را مخدوش می‌کند و ذهن خواننده را آشفته. در داستان کوتاه همه‌چیز باید معطوف به درونمایه باشد دوست من. و بعد… مساله‌ی شخصیت محوری ممکن است در داستان حل نشود، اما باید موضع داستان و شخصیت نسبت به آن مشخص باشد. تغییر… تحول… این چیزی است که طرح را تبدیل به داستان می‌کند. کشفی (یا به قول جویس: تجلی‌ای) که برای شخصیت محوری رخ می‌دهد، در عمل نهایی او تاثیر می‌‌گذارد. اما در داستان شما، بعد از قربانی کردن مارمولک و دیدنِ دوباره‌ی مارمولکی دیگر (یا همان مارمولک قبلی یا همان مارمولک توهمی قبلی) هیچ تغییری در نیروها و عوامل داستان و منش و روش و کنش راوی دیده نمی‌شود و به عبارت بهتر تحولی در کار نیست. این‌ها چیزهایی است که لازم است در بازنویسی این داستان، درباره‌شان فکر، دقت و تمرکز کافی داشته باشید. جزییات و اطلاعات زائد را بگذارید کنار. فایده‌ای برای داستان‌تان ندارند. مثلا آن پاراگراف اول… این راوی اگر نویسنده نبود، چه چیزی از داستان شما کم می‌شد؟ نویسنده بودنش چه تاثیری بر عمل داستانی دارد؟ چیزی را که بودن و نبودنش در داستان تاثیری ندارد، بی‌هیچ تردید و شبهه‌ای بگذارید کنار. اطلاعات تکراری هم به خواننده ندهید. با توضیحات و روایت خوب شما، خواننده فهمیده که راوی مریض دکتر است و او را احسان صدا می‌کند. (و این جزو سوال‌های بی‌جواب و به‌ظاهر بی‌ربط داستان است.) دیگر چه نیازی به این دیالوگ دارید که: «خدای من. واقعا؟ این دختر یکی از مریضای دکتره .دکتر رو احسان صدا می‌کنه.» به این هم دقت داشته باشید که هر چیزی در داستان برای این است که اطلاعاتی به خواننده بدهد و حرکت او را در جهان داستان ممکن‌تر و لذت‌بخش‌تر کند؛ حتا دیالوگ‌هایی که شخصیت‌ها بر زبان می‌آورند؛ مگر این که نویسنده هدف مشخصی داشته باشد. این‌جا (در مثالی که ذکر کردم) هدف شما از این تکرار مشخص نیست.
امیدوارم در بازنویسی این داستان دقت بیشتری به خرج دهید و از پتانسیل‌های مواد و مصالح مناسبی که طراحی کرده‌اید، به‌خوبی استفاده کنید.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.