آرزوی مشترک نسل ها




عنوان داستان : دوچرخه
نویسنده داستان : عرفان بیک دلو


سر ظهر یه روز داغ تابستون بود که صدای زنگ در بلند شد.دوبار پشت هم زنگ زدند.سریع رفتم که تا بابا بیدار نشده در و باز کنم، نزدیک که شدم یه صداهایی از پشت در شنیدم «مطمئنی خونه اش همینجاست؟» محسن همینجور که گریه میکرد گفت «آره همینجاست» معلوم بود حسابی دعوایش کرده بودند.
نفهمیدم که چه جوری خودم رو به زیر زمین رسوندم راه فرار دیگه ای نداشتم.محکم با دست به در میکوبید.بابا از خواب بیدار شده بود کسط حیاط که رسید داد زد «چه خبرته مگه سر آوردی» در رو باز کرد، گوشهایم و تیز کردم تا بفهمم که چی بهم میگن...
صدای بابا بود که بلند شد
-آقا این چه طرز صحبت کردنه.مگه پسر من دزده؟
-من نگفتم دزد،بچه اند شیطنت کرده دوچرخه رو برداشته
-از کجا معلوم اصغر برداشته
محسن اینقدر گریه کرده بود که به نفس نفس افتاده بود و وسط صحبتش فینش و بالا میکشید «آخه آقا... خودش چندبار ازم خواست...دوچرخه ام رو...بهش بدم امروز...امروز که رفتم بقالی... اومدم دیدم دوچرخه نیست»
-تو دیدی که اصغر دوجرخه رو برداشته
-خودش ندیده ولی بقیه دیدن.
کدوم نامردی من رو فروخته بود.بابا در رو باز کرد «ما که هرچی میگیم شما گوش نمیدی بیا بگردین دوچرخه اتون اینجا بود بردارید». محسن و باباش وارد حیاط شدند .تا محسن یه نگاه انداخت گفت «اِاِاِ... اوناهاش ، لاستیکش از زیر چادر معلومه»
از کجا پیدایش کرد؟ من حسابی روش رو پوشونده بودم، انگار گربه چادر و کنار زده،چه سریع نقشه ام لو رفت.
-آقا تو رو خدا شرمنده،نمیدونم چرا پسرم اینکارو کرده.آخه خودش دوچرخه داره
بابا راست میگفت،خودم دوچرخه داشتم ولی دوچرخه من کجا دوچرخه محسن کجا. دوچرخه من که نه،دوچرخه مال بابام بود که قبلا باهاش میرفت مغازه،امسال داده بود به من، از قدم هم بلندتر بود چندبار از روش افتادم زمین و سر زانوهایم زخم شده بود.ولس به جایش دوچرخه محسن یه دوچرخه قرمز خوشگل بود سایز ۲۰،با ریش ریشهایی که به فرمون دسته خرگوشیش وصل بود با نوارهایی زردی که به پره های چرخش بسته بود و یه زین دراز که پشتی هم داشت ، یه زنگ داشت که وقتی میزد هنه میفهمیدند دوچرخه محسنه و دل همه رو آب میکرد.دوچرخه من کجا و دوچرخه اون کجا
بابا برای عرض شرمندگی تا سر کوچه رفت شاید هم تا سر خیابون. سرم رو بین زانوهایم گذاشته بودم و چشمهایم رو بسته بودم.منتظر بودم که بیاد و با کمربند دخلم رو بیاره ولی نمیومد.کاش زودتر این زندان تموم میشد.از ترس زانوهایم میلرزید و جرات نداشتم سرم رو بالا بیارم‌. انتظار فایده نداشت بابا نیومد که نیومد.
نفهمیدم که چقدر زمان گذشت ولی خوابم برده بود که صدای در اومد‌. چشمهایم رو باز کردم همه جا ظلمات بود.چراغ حیاط روشن شد و نور از پنجره زیر زمین رو روشن کرد. صدای پایش رو میشنیدم که به سمت زیر زمین میومد.در رو باز کرد.سایه اش از پله ها رو من افتاد.یه چیزی تو دستش بود..‌...
-آقا این دوچرخه دسته خرگوشیه فروشیه؟
-نه جناب
-حیف خیلی خوشگله.خودم بچه بودم یه دونه ار اینا داشتم
از مغازه بیرون رفتند .زیر لب گفتم «این یادگار بابامه...»
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای عرفان بیک دلو، سلام.
هر داستانی نه با سطر اول آن، بلکه با عنوانش آغاز می‌شود. بنابراین یک عنوان خوب خلاقانه، نقش بسیار مهمی در موفقیت اثر نویسنده دارد. برای انتخاب اسم وقت و انرژی بگذار و تلاش کن بهترین عنوان ممکن را برایش انتخاب کنی. به اسم‌های موفق تعدادی از رمان‌ها و داستان‌ها نگاه دوباره‌ای بینداز یا آن ها را در ذهنت مرور کن، آن وقت به خاطر خواهی آورد اسم داستان آنچنان مهم است که به طور کلی می‌توانیم بگوییم تعدادی از عنوان‌ها، عنوان‌های برنده‌ای هستند و تعدادی از عنوان‌ها، عنوان‌های بازنده؛ اما از اسم «دوچرخه» و همینطور داستانی که به حسرت داشتن دوچرخه در نوجوانی بپردازد بخصوص در ادبیات داستانی نوجوان بارها و بارها استفاده شده چون دوچرخه آرزوی مشترک همه‌ی نوجوان‌ها در تمامی نسل‌ها و عصرهاست که نه فراموش می‌شود و نه کهنه؛ دست کم تا به امروز که اینطور بوده است. نوشتن داستان با سوژه ی تکراری ایرادی ندارد چون تقریبا هیچ سوژه ی بکری وجود ندارد که بتوان ادعا کرد تا کنون نویسنده ای به آن نپرداخته است بلکه مهم نوع نگاه نویسنده به سوژه و بخصوص پرداخت داستانی آن است. نویسنده‌ای می گوید «من می توانم داستان یک برگ علف را طوری بنویسم که روایتگر عشقی بیکران باشد» بنابراین لازم است به هر سوژه حتی تکراری‌ترین و نخ‌نماشده‌ترین آنها نگاه تازه تری داشته باشی و آن را از زاویه‌ای ببینی که کسی هرگز ندیده است. نکته ی بسیار مهم که امیدوارم در نوشتن داستان های بعد رعایت کنی نثر نوشته است. هیچکدام از کلمه ها را به نثر شکسته ننویس همه ی کلمات را کامل بنویس جز دیالوگ‌ها. دیالوگ ها را اگر بخواهی به ضرورت می توانی به این شکل بنویسی. دوچرخه‌ی محسن خوب توصیف شده و به تصویرسازی ذهنی مخاطب کمک می کند البته توصیف، فقط یکی از اجزای داستان است و همیشه و همه جا هم کاربرد ندارد باید به جا و به اندازه از آن استفاده کرد. دریغی که خواندن یکی دو سطر پایانی این اثر در خواننده باقی می گذارد قشنگ است اما کاش به جای تک‌گویی پایانی که راوی با خودش زمزمه می کند، از توصیف یا صحنه استفاده می‌کردی چون نیازی به توضیح همه چیز نیست لازم نیست راوی بگوید «این یادگار بابامه» و همه چیز رو و دم دستی شود. با یک توصیف و صحنه ی درست و اثرگذار خواننده خودش متوجه ی ماجرا می شود. روی شخصیت پردازی و باورپذیری ماجرا کار کن. مثلا فکر کن بین راوی و محسن چه گذشته، برخورد محسن با راوی چگونه بوده که او را واداشته تا دوچرخه‌ی محسن را بردارد و در حیاط خانه‌اش پنهان کند و سوالهایی از این دست. نکته‌ی آخر اینکه داستان «دوچرخه» به شدت به داستان نوجوان پهلو می‌زند. اگر علاقمند به نوشتن آثار نوجوان هستی که هیچ، اما اگر می‌خواهی داستان بزرگسال بنویسی، به انتخاب سوژه، طرح، زبان و سایر اجزا داستان توجه کن و داستان را آنچنان مهندسی کن که هر جزء با جزء دیگر آن هماهنگ باشد و همه‌ی تار و پود اثر درست و هنرمندانه جفت و جور شود.
سپاسگزارم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
سعید نریمانی » شنبه 01 مهر 1396
سلام محسن عزیز داستانت رو خوندم. با نظرات خانم آروان موافقم. در تکمله ی عرایض ایشون منم دو تا نکته رو عرض می کنم: ۱- همیشه عنوانی رو برای داستانت انتخاب کن که تعلیقش رو از بین نبره. مثلاً عنوان این داستان به جای دوچرخه می تونست آرزوی بر باد رفته باشه. ۲- نثر نگارش تو یه داستان ترکیبی از زبان نوشتار و زبان گفتاره. زبان نوشتار رو رسمی و زبان گفتار رو محاوره بنویس. روایت داستان از آغاز تا ادامه و اتمام مادامی که وارد گفتگوی شخصیت ها با هم نشده با زبان نوشتار و گفتگوها با زبان محاوره نوشته می شه.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.