انتخاب زاویه دید مناسب




عنوان داستان : مادران یخچالی پدران تو خالی
نویسنده داستان : نجمه جهانی

• گوشی تلفن در بنا‌گوشم صاف ایستاده‌است’ آمرانه دستور می‌دهد’ می‌گوید زنگ بزن. قلبم نیز می‌گوید: زنگ بزن’ البته اگر وجدان لعنتیت می‌ذاره دلت یک بار هم که شده’ دل باشه’ اونوقت زنگ بزن. گوشی از تردید‌هایم خسته می‌شود’ می‌خواهد تلوپی بیفتد سر جایش’ بالاخره سر می‌خورد پایین. جن‌زده می‌شوم’ یک لحظه جن‌زده می‌شوم و گوشی را دوباره بر‌می‌دارم’ شماره‌ها از طرف من گرفته می‌شود’ صدای بوق‌ها مثل پتک روی ملاجم کوبیده می‌شود’ بوق قطع می‌شود. یک صدای ملایم چپانده می‌شود روی سرم.
• الو بفرمایید.
• س... سلام’ جمشیدم’ می‌خوام بچمو ببینم.
• اول سلام’ ثانیا خوب رویی داری که بعد هفت سال سلام می‌کنی.
• می‌خوام بچمو ببینم.
• مگه تو بچه داری؟ آدمی که بچه داره’ پدری می‌کنه’ تو پدری نکردی’ پس بچه نداری.
o گوشی قطع می‌شود. واسه شروع خوب بود’ فقط شنیدم برادر زن سابقم گفت: تو بچه نداری.
o از گوشی من دوباره به برادر زنم زنگ زده می‌شود. صدای برادر زنم شری می‌ریزد تو گوشی من.
• اون تو رو نمیشناسه’ به تو احساسی نداره.
o انفجاری می‌خندد’ یکدفعه خنده‌اش شیطانی می‌شود. صدای ادامه‌ی حرفش دوباره شری می‌ریزد تو گوشی من.
• اون نمی‌دونه دقیقا مفهوم پدر یعنی چی.
o عه شیطان صفت دوباره قهقهه می‌زند’ گوشی‌اش قطع می‌شود. به گوشی خیره می‌شوم’ خوابم می‌برد. فردا می‌شود. کلمه‌ای در گلویم می‌پاشد. کادیلاک کادیلاک. رخت‌های نو‌نوارم تنم می‌شود. یک ساعت دیگر می‌شود. با کادیلاکم پشت درختها پنهان می‌شوم. درخت‌های جلوی مدرسه پر حجم است. همه‌ی بچه‌ها کم کم وارد مدرسه می‌شوند. پسرم را می‌بینم’ می‌شناسم’ خوب چهره‌اش در ذهنم مانده’ آخرین بار که دیدمش در شکم زنم که 5 ماهه بار‌دار بود’ جا‌خوش کرده‌بود. می‌خندم آخر پسرم را ندیده شناختم’ شال گردن قرمز رنگ بر گردن آویخته است’ سلیقه‌ی من است و زنم برای فرزندم’ به خاطر علاقه‌ی من آن را تدارک دیده‌است. صدای زنم در گوشم می‌پیچد.
o -چون شال گردن قرمز دوست داری’ هر چند روز واسش یک شال گردن قرمز می‌بافم.
o پسرم می‌خندد. دور می‌شوم’ با کادیلاکم فرار می‌کنم. به خانه می‌رسم. 23 ساعت می‌خوابم. از خواب می‌پرم. دوباره راهی مدرسه می‌شوم’ با کادیلاک’ کادیلاک اصل مطلب است’ شراره دوست دارد’ خودش می‌گفت’ زبان شیرینش می‌گفت’ اوایل همه چیزش برایم شیرین بود.
• جمشید با کادیلاک هر روز بریم دنبال پسرمون.
o اواخر در دلم جواب هر سخنی‌اش را اینگونه می‌دادم’ شتر در خواب بیند پنبه دانه. به خودم می‌آیم’ به زمان لعنتی حاضر و شوریدگی حالم بر‌می‌گردم. دوباره فرزندم را می‌بینم’ دوباره چهره‌اش را خوب می‌شناسم. چهره‌ای که هیچوقت ندیده‌ام’ شلوار چوب کبریتی قهوه‌ای به پا دارد. شراره می‌دانست’ این گونه شلوار سلیقه‌ی من است. پایم را روی گاز می‌گذارم’ کادیلاک از طریق فشار پای من’ به حرکت در‌می‌آید و از جلوی مدرسه فرار می‌کند. دوباره به خانه بر‌می‌گردم’ 23 ساعت می‌خوابم. فردا می‌شود. سه باره جلوی در مدرسه حاضر می‌شوم. پسرم را می‌بینم’ چهره‌اش را می‌شناسم’ چهره‌ای که هیچ‌وقت ندیده‌ام’ آخر آن موقع زنم حامله بود’ 5 ماهه بود’ ولش کردم و با زن دیگری به نقطه‌ای دور برای زندگی رفتم’ خیانت کردم’ هوس‌پروری کردم’ زن دیگری را به همسر باردارم’ به فرزندم ترجیح دادم. می‌روم روبروی همسرم و فرزندم می‌ایستم. سیلی محکمی از جانب همسرم بر صورتم نواخته می‌شود و بد و بیراه از سمت او به من گفته می‌شود. سوار ماشین می‌شوم.
o به خانه بر‌می‌گردم. می‌خوابم. ناگهان از جا می‌پرم’ عرق بر چهره‌ام و پیشانی‌ام نشسته است. خوابم برده‌بود’ بعد از صحبت‌های برادر زنم پشت گوشی خوابم برده‌بود’ من پسرم را هنوز ندیده‌ام’ نشناخته‌ام’ شال گردن قرمز بر گردنش آویخته ندیده‌ام’ شلوار چوب کبریتی قهوه‌ای پایش ندیده‌ام’ ولی پاهایم درد دارد’ گویی شرمنده‌است’ پاهایم شرمنده‌تر از وجدانم است’ وجدانم اگر شرمنده نبود که راضی نمی‌شد با این همه خفت بخواهم پسرم را که سالهای قبل’ در شکم مادرش جا خوش کرده‌بود’ ندیده در این دنیای شور‌آباد و آشفته رها کنم. آن هم بخاطر زن و زندگی‌ئی که نتوانستیم پایدارش کنیم’ زندگی‌ئی که با اشتباه شروع شود’ باید تا پایان عمر به چنگ و دندان کشیده شود و من نتوانستم و نخواستم با چنگ و دندان آن را ادامه دهم’ بر‌عکس پایانش دادم و سالها در تنهایی به سر بردم. دوباره به برادر زنم تماس می‌گیرم. او گوشی را بر‌می‌دارد’ بدون هیچ سلام و علیک سلامی جملاتی را در گوشم رها می‌کند.
• تا حالا اسم مادر یخچالی به گوشت خورده؟ برو ببین پسرای مادرای یخچالی چه جوری‌ان’ بعد اگر خواستی بیا دیدن پسرت’ البته اگر پسرت مادر یخچالی داشته’ چون قبل‌ترش پدر تو خالی داشته.
o گوشی تلفن از سمت او محکم بر جایش کوبیده می‌شود و گوشی من با پرتاب وحشیانه‌ی من’ با سیم فنری‌اش بر روی زمین رها می‌شود.
o دقایق پشت سر هم می‌گذرد’ ساعات پشت سر هم می‌گذرد. فردا می‌شود. من جلوی مدرسه‌ی پسرم حاضر می‌شوم’ فقط می‌دانم این مدرسه’ مدرسه‌ی پسرم است. با خود کلنجار می‌روم’ نمی‌دانم واقعا می‌خواهم با همسرم و فرزندم روبرو شوم یا نه’ واقعا نمی‌دانم که می‌توانم آدم خوبی باشم یا نه. بچه‌ها داخل مدرسه می‌روند. ساعات می‌گذرد و دوباره به برادر زنم تماس می‌گیرم و می‌گویم که به شراره بگو که خطری برای تو و بچه ندارم’ بگذارد کوتاه پسرم را ببینم’ جملاتی می‌شنوم که غافلگیر می‌شوم. شراره به وسیله‌ی برادرش برای من پیغام فرستاده‌است’ او دوست دارد که من و پسرم یکدیگر را ببینیم. ساعت 11:45 دقیقه می‌شود. من و کادیلاکم هنوز بعد از ساعت‌ها همانجا ایستاده‌ایم’ هنوز فرار نکرده‌ایم و حالا احساسات عجیب و غریبی به قلبم نهیب می‌زنند. شراره را می‌بینم’ پسرم را می‌بینم که می‌آید کنار شراره می‌ایستد. نه شال گردن قرمز پوشیده و نه شلوار قهوه‌ای چوب کبریتی به پا کرده‌است’ ولی من با کادیلاک آمده‌ام. به گذشته بر‌می‌گردم’ شراره حرف می‌زند.
• دوست دارم اولین باری که سوار کادیلاکمون میشیم’ تنهایی بریم کوهپایه‌‌های کردستان’ 24 ساعت کامل زیر آفتاب و غروب خورشید و مهتاب و ستاره‌ها تو چشمای هم خیره بشیم’ عشقبازی کنیم’ بدون هیچ کسی’ تنها.
o به خودم می‌آیم’ عشق کادیلاک به عشق زنم بر‌می‌گردد’ هنوز زنم معشوقم هست’ همان زنی که به او نارو زدم’ به خاطر یک هوس. یک سیلی به خودم می‌زنم’ دو سیلی می‌زنم و سه سیلی می‌زنم’ همه چیز واقعیست’ همسر و فرزندم روبرویم ایستاده‌اند. بی فرار از ماشین پیاده می‌شوم’ پسرم را در‌بر‌می‌گیرم’ می‌بوسمش’ فشارش می‌دهم. او اقدام نمی‌کند مرا در‌بر‌گیرد’ مرا نمی‌بوسد’ مرا فشار نمی‌دهد. به او می‌گویم’ من پدرت هستم’ باز هم مرا در‌بر‌نمی‌گیرد’ نمی‌بوسد’ فشار نمی‌دهد. صدای خنده‌های شراره در گوشم وز وز می‌کند’ خیش خراشما سخن می‌گوید:
• بفهمه باباش هستی هم بهت حسی نداره.
o خیره در چشمان پسرم به شراره می‌گویم:
• جبران می‌کنم ’به من حس پیدا می‌کنه.
o همسرم داد می‌زند و می‌گوید:
• اون اوتیسم داره’ مثل تو بی‌احساسه’ منتها شدید‌تر از تو’ اوتیسم اون انتقام خوبیه در جواب بی‌احساسی تو.
• شراره عجیب می‌خندد و سپس آن دو راهشان را می‌کشند و می‌روند. کادیلاک من را روی صندلی‌هایش می‌نشاند. اینترنت سرچ می‌کند’ مادران یخچالی مادرانی‌اند که رفتار‌های عجیب و غریب دارند’ برخی از آنها کودکانی اوتیسمی و بی‌احساسی دارند. پیشانی‌ام دستم را محکم بر خودش می‌کوبد. رفتار‌های عجیب و غریب شراره’ در دوره‌ی بارداری به علت رفتار کثیف من بوده‌است و اوتیسم پسرم و بی‌احساسی‌اش در نتیجه‌ی بی‌احساسی من است’ او به من احساس ندارد’ این بدترین نوع عذاب برای اعمال زشت من بود’ من و شراره از شمار مادران یخچالی و پدران تو خالی هستیم. با خود فریاد می‌زنم’ پسرم آمده‌ام و هیچ‌وقت فرار نمی‌کنم’ من برای به دست آوردن تو و مادرت دیگر پدر تو خالی و شوهر تو خالی نمی‌مانم.
نقد این داستان از : نازنین جودت
نجمه جان جهانی سلام. خوشحال شدم وقتی دیدم داستانی از دختری جوان آن‌هم از استان سیستان و بلوچستان برایمان ارسال شده.
نجمه جان، داستانت را خواندم. فکر اولیه خوب بود. مردی که در دوران بارداریِ زنش، او را رها کرده و با زن دیگری رفته و حالا بعد از هفت سال برگشته و می‌خواهد پسرش را ببیند. ضربه پایانی که پسر بچه اوتیسم دارد هم ضربه‌ی جان‌داری بود. اما آ‌ن‌چه داستان تو را از موقعیتی که باید باشد به سطح پایین‌تری سوق داده، پرداخت آن و مهم‌تر استفاده از زاویه دیدی است که به نظر من مناسب داستان شما نیست.
شروع داستان خواننده را درگیر نمی‌کند. جملاتی مثل گوشی تلفن در بنا گوشم صاف ایستاده و آمرانه دستور می‌دهد به داستان شما ننشسته. جملات اول و گفتگوی مرد با برادر همسرِ سابقش باید قلاب اول را بیندازد و خواننده را مشتاق خواندن ادامه داستان کند. مطرح کردن قضیه مادران یخچالی و پدران تو خالی از طرف برادرِ زن، خیلی خوب بود. در مورد اسم داستان هم همین نظر را دارم. ذهن را درگیر می‌کند. همین جمله را به دیالوگ‌های آغازین داستان منتقل کنید. این حرف هزار بار تکراری را فقط برای یادآوری می‌نویسم که در داستان کوتاه باید از نوشتن جملاتی که کمکی به پیش‌برد داستان نمی‌کنند و حتی از کشش داستان کم می‌کنند، پرهیز کنیم. پس جملات اضافی را حذف کنید و به جای آن از چیز‌هایی بنویسید که ضرورتشان احساس می‌شود.
نجمه جان، در مورد انتخاب زاویه دید هم تجدید نظر کن. من معتقد هستم وقتی پای مشکلات و مسائل احساسیِ شخصیت اول در میان است، اگر روایت از زبان خودش باشد، خواننده بیشتر با او احساس نزدیکی و همسان‌پنداری می‌کند و این در پیشبرد داستان بسیار موثر واقع می‌شود اما در مورد داستان شما که بیش‌تر پاره‌های آن در کابوس اتفاق می‌افتد، انتخاب این زاویه دید مناسب نیست. وقتی راوی خود شخصیت نباشد و خواننده را در جریان اشتباهات و گذشته او و آن‌چه در فکرش می‌گذرد، قرار دهد، آن هم با زبان و نثری سرد و به دور از جملات احساسی، تاثیرگذارتر خواهد بود. بازی با کادیلاک هم خوب بود. جایش را در داستانت پیدا کرده و تکرارش حس مرد را از زندگی خوبی که در گذشته داشته و به راحتی رهایش کرده بود، به خواننده منتقل می‌کرد.
و اما تکرار عدد بیست و سه. وقتی در داستان کوتاه راوی روی چیزی تاکید دارد و چندین بار آن را تکرار می‌کند، ذهن خواننده را درگیر می‌کند و خواننده منتظر است که یا خود راوی دلیل این تکرار را بگوید یا نشانه بدهد که خواننده خودش دلیل را کشف کند. در داستان شما این عدد تکرار می‌شود اما نویسنده قصد ندارد که از یادآوری این عدد به چیزی برسد. اما اگر همین عدد را به پنج تغییر بدهی به مفهوم و معنایی می‌رسد. عدد پنج در داستان شما نشانه ماه بارداری زن بوده، وقتی مرد به او خیانت کرده و تنهایش گذاشته. حالا تکرار این عدد در داستان شما مفهومی به دنبال دارد و هرز نرفته. با همین تغییرات جزئی می‌توانی به داستانت عمق بدهی.
نجمه جان، داستان «مادران یخچالی و پدران تو خالی» را بازنویسی کن. در بازنویسی حتما به ایده‌های بهتری در پرداخت می‌رسی. منتظر داستان‌های بیشتری از شما هستیم. به نوشتن ادامه بده که راه خوبی را در پیش گرفته‌ای.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
نجمه جهانی » دوشنبه 30 بهمن 1396
سلام خانم جودت نازنین، ممنون از نقد جالبتون، ممنون که سهل انگاری های و بی دقتی ها رو یادآور شدین... زنده باشین.⚘⚘⚘

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.