شتابزدگی را کنار بگذارید




عنوان داستان : پرتره ی نیمه کاره ی من
نویسنده داستان : سجاد دلیلی

من شاید آخرین مسافر آخرین اتوبوسی بودم که به سمت ناکجا میرفت.مسافری که شاید تنها رفتن برایش مهم بود نه مقصد.
آقا حالتون خوبه؟
صدای مخملی کافه چی مرابه دنیای واقعی پرتاب کرد.سرم را از روی میز بلند کردم.با اشاره ی دست کافه چی را مرخص میکنم.فنجانم دست نخورده باقیمانده و فنجان روبرویی مثل صندلی مقابلم خالیست.آماده ی رفتن می شوم.کنار نرده ها مشرف به سالن کافه می ایستم ونگاه میکنم.حس غریبیست،نگاه کردن به اشیایی که مهمترین بخشهای زندگی شما را در سکوت تماشا کرده اند و شریک بزرگترین راز زندگی شما بوده اند.آن میزو صندلی دوست داشتنی،آن تابلوی سیاه و سفید برج ایفل و آن گلدانی که هیچوقت نفهمیدم اسم گلش چیست.یک نوع حس وابستگی که قلب آدم را میفشارد،به گذشته چنگ می اندازد و شمارا به عقب میکشد.نه توانایی دل کندن از آنها هست نه نای مرور خاطراتشان،بلاتکلیفی محضی که با دلتنگی مخلوط شده و روی سینه سنگینی میکند.پاهایم راه پله را انتخاب میکنند وبخشی از وجودم روی صندلی کافه جا میماند.سنگین ترین گام های زندگی ام را خرج فرار از کافه کردم در را بستم وصدای فروریختن گذشته را پشت سرم شنیدم.بخش دیگری از من زیر آوار گذشته دفن شد.
من گم شده بودم.میان گذشته،حال و آینده.تکه تکه میان گوشه گوشه های شهر.
به آسمان سفید نگاه میکنم ونفس عمیقی میکشم.بخار دهانم تصویر خیابان خیس مقابلم را میرقصد ومحو میشود.بایددنبال خودم بگردم.خودم را پیدا کنم.باید مامان را پیدا کنم و بپرسم من کجاست.آن پیرمرد باید بداند.
ماشین را روشن میکنم.نم نم باران شدت گرفته و قطره های باران روی شیشه راه باز میکنند و سر میخورند.صدای پونه را از پشت سرم میشنوم:دیدی گفتم بارون میاد.
به سمت صدایش برمیگردم.روی صندلی کنار شومینه نشسته و به لیوان نسکافه لب میزند.میخندم.زیرچشمی نگاهم میکند.از پنجره دریارا تماشا میکنم.باد و باران متلاطمش کرده.پونه کنارم می ایستد موهای صاف مشکی اش را از پشت بسته.خودم را در چشمان قهوه ایی درخشانش تماشا میکنم.موسیقی صدایش گوشم را نوازش میکند:مامان تنهاست.
لبخند میزنم ومیگویم:اما ناراحت نیست.فردا برمیگردیم.
چرخ میزندو پنجره را باز میکند:بریم کنار دریا.
صدای موسیقی مورد علاقه اش را زیاد میکند و میخندد و میخواند.
دست میبرم و ضبط را خاموش میکنم،دنده را عوض میکنم.نزدیک چهارراه نگه میدارم وبوق میزنم.
پیرمرد بساط کتابهایش را از زیرباران جمع کرده وبه صاحب مغازه ی روبرو سپرده.بی خانمان است وکتاب میفروشد.شایدکمتر از دوهفته ازدوستی من با او میگذردگاهی به خانه ام دعوتش میکنم هرچند که پذیرفتنش تضمین ندارد.پالتوی بلندو کتانی های رنگ و رورفته و سیگاری که هیچوقت ازدستش نمی افتد نشانه های همیشگی پیرمرد مرموز و بینام و بی گذشته اییست که گاهی همدم من میشد وحرف میزدیم از همه چیز.
پیرمرد روی صندلی نشست و بی آن که نگاهم کند پرسید:کم پیدایی احمد؟
راه افتادم و پرسیدم:ناهار خوردی؟
سیگاری روشن کرد وگفت:نه
پرسیدم:دیروز چی؟
پکی به سیگارش زد وبا کلافگی گفت: نه،درد من گرسنگی نیست،چرا نمیفهمی چی میگم.هیچی بدتر از تنهایی نیست احمد.کجا بودی این مدت؟
گفتم:دنبال خودم.
گفت:پیداش کردی؟
پشت چراغ قرمز ترمز زدم وگفتم:اره
گفت:چرا دروغ میگی؟
نگاهش کردم وگفتم:چون تو دوست داری بشنوی.
پیرمرد گفت: امیدوارم پیدا کنی.اینقد دنبال خودم دوئیدم که لنگ شدم.
راست میگفت پای راستش لنگ میزد پاهایش مانع راه رفتنش میشدندو من هیچوقت علتش را نپرسیده بودم من حتی اسمش راهم نپرسیده بودم.
دوباره سوال کردم:شام چی بگیرم؟
پیرمرد مکثی کرد وجواب داد:وقتی سیر باشی دیگه فرقی نمیکنه غذا چی باشه،درست مثه وقتی گرسنه ایی.
سکوت کرده بودم چراغ سبز شده بودو من هنوز خیره به رفت و امد ماشین ها ایستاده بودم.
پونه گفت:کجایی احمد؟
نگاهش کردم زیر آلاچیق پای آتش کوچکی که درست کرده بودم نشسته بود وتماشایم میکرد.
گفتم: درست ترین جا در درست ترین لحظه.
خندید وگفت: هنوز پشیمون نشدی؟
گفتم:من هیچوقت از انتخابام پشیمون نشدم.
میان رفتن و نرفتن درست لحظه ایی که تصمیم آخر را میگیری تردید برای هزارمین بار در گوشت میخواند. من دل به دریا زدن را انتخاب کرده بودم.
کلید را می چرخانم و دررا باز میکنم.خانه تاریک است.پیرمرد در تاریکی روی کاناپه ولو میشود.غذا را روی میز میگذارم.نور کم فروغ آباژور صورت پیرمرد را نیمه روشن کرد.چراغ ها را روشن میکنم.جرات تماشای هزارباره ی تابلوهای پونه را ندارم.نگاهم روی آخرین نقاشی اش قفل میشود.
پرتره ی نیمه کاره ی من.
صدای زنگ تلفن مرا از تابلو جدا کرد.مادر بود:احمد مامان پاشو بیا.
پیرمرد رادر خواب تنها گذاشتم و راه افتادم. باران بند امده بود.مامان چادر به سر دررا برایم باز کرد.روبرویش نشستم ونگاهش کردم.مامان همه چیز من بود.میخواست مرهم باشد: که احمد مامان تو که میدونستی پونه عمرش بدنیا نیست چرا خودتو اذیت میکنی؟
روبرویم نشست.
وگفت:حق داری مامان پونه حیف بود.. توام حیفی
طاقت نگاه های غمگین مادر را نداشتم،دلم میسوخت برای اندوهش،زن رنج کشیده ایی که غمگین و مستاصل به تماشای ویرانی فرزندش نشسته.مادرم برای من تجسم عشق بود،در طول تمام این تلاطم ها هیچگاه پیوند عمیقی که با او داشتم را رها نکردم اولین کسی که مرا می فهمید بی انکه حرفی بزند یا سوالی بپرسد بشدت متاثر احوالاتش بودم و حالا نمی توانستم اندوهش راببینم
.من اما غمگین نبودم
"خالی بودن" شاید بهترین توصیف آن حس بود.خالی بودن را حس میکردم
نه عشق نه نفرت نه غم و نه شادی
یک حفره ی بزرگ،یک جای خالی عمیق در وجودم حس میکردم، سبکی بیش از حد، انگار قسمتی از "من" کم شده، جامانده یا به هر دلیل دیگری کامل نیستم شبیه کسی که از مرگ بازگشته
ملوانی که طوفان بزرگی را پشت سر گذاشته در ساحل نشسته وکشتی شکسته اش را تماشا میکند.
مادر پا به پای رنج های من امده بود هیچوقت مانعم نشد حتی وقتی روبرویش نشستم
وگفتم: پونه بیماره شاید پنج یا شیش سال بیشتر پیشم نباشه
بغضش گرفته بود وگفت:خدا بزرگه احمد.
هیچ کس در این دنیا تکرار نمیشود و چه حقیقت تلخیست این تکرار نشدن.ترسی که در وجود من ریشه داشت حاصل استقلال شخصیتی من بود از اینکه آرامش زندگی ام به وجود دیگری گره بخورد وندانم که به چنگش می اورم یا نه هراس داشتم از دلتنگی برای محبوبی که از من خسته شده و ترکم کرده،از اینکه کسی به دنیای درونی من راه پیدا کند کاوش کند وبعد ترکش کند میترسیدم
من مدت ها تنها بودم و بجز مادر کسی را به خلوت خودم راه نمیدادم،از روابط سطحی از اینکه شریک احساسات گذرای کسی باشم بیزار بودم.آنروزها می نوشتم از قصه ی ادم های اطرافم،قصه ی تنهایی مامان.عشق برای من در وجود مادر خلاصه میشد و ادبیات برداشت های متفاوت و عمیقی از عشق در ذهنم ساخته بود.نمیدانستم کی و کجا قرار است این حس را تجربه کنم،آگاهانه به سمتش می روم یا اتفاق می افتد،اما مشتاق بودم.
مشتاق بودم بدانم آیا می شود کسی را بیشتر یا حداقل اندازه ی مادر دوست داشت؟
اولین ها هیچگاه نه تکرار می شوند نه فراموش
و پونه اولین بود
و اخرین
پیرمرد را بهانه کردم،پیشانی مامان را بوسیدم و گفتم:خوب میشم مامان.
پاکتی سمتم گرفت وگفت:پونه گفته بود اگه یه روزی نبود بدمش به تو.
بدون خداحافظی بیرون زدم، باران دوباره نم نم میبارید.
پونه گفت: احساس گناه میکنم احمد،دوست ندارم رفیق نیمه راه باشم.
گفتم:الان وقتش نیست.
گفت:چرا،میخوام از همین اول بدونی.وقتی تاریخ مرگتو میفهمی خیلی چیزا برات بی معنی میشن.دنبال دلیل میگردی برای موندن دنبال بهونه برای بودن و ادامه دادن. من دارم با خودخواهیم زندگیتو خراب میکنم.
گفتم:همیشه تو زندگیم از یه چیز میترسیدم،این که یه روز برگردم و ببینم شانسی که دیگه هیچوقت تو زندگیم تکرار نمیشه رو از دست دادم.مگه ما چقدر زندگی میکنیم مگه سی سالگی چندبار تکرار میشه،من این فرصتو از دست نمیدادم.
نور زرد اتش صورتش را روشن کرده بود چشمانش میدرخشید..
درست مثل وقتی که پشت میز آن کافه حرف هایش را ناتمام میگذاشت نگاه میکردو چند لحظه بعد با یک جمله ی کوتاه حرف هایش را تمام میکرد
: اگه قرار بود خودم انتخاب کنم امشب بهترین شب برای مردن بود.
کلمه ی مردن روی دلم چنگ انداخت.
من خودم را به دست سرنوشت سپرده بودم
هیزم نیمه سوخته را چرخاندم گفتم:ﺁﺩﻣﺎ ﯾﺎ ﺩﺍﺭﻥ ﻣﯿﻤﯿﺮﻥ ﯾﺎ ﻣﺮﺩﻥ هیچ شبی بهترین شب برای مردن نیست.تو اینجایی یعنی من خوشبختم.همه ی توقع من از دنیا همینه.
پونه سکوت میکند و دریا آواز میخواند.
از هفده سالگی تصمیم گرفتم با مشکلاتم بجنگم وبیست سالگی به من یاد داد که یک مرد یا مشکلاتش را حل میکند یا تا ابد آنها را با خود حمل میکندو امان از مشکلات سنگینی که حل نمی شوند، هیچ چیز نمیتواند زمان را به عقب برگرداند.کاش یکسال به عقب برگردیم وکاش زمان می ایستاد.هفت یا هشت روز در گذشته وجود دارند که عمیقا میخواهم برای سالها تکرار شوند.
هیچگاه خودم را عاشق نمیدانستم بنظرم عشق فراتر از تجربه ی من بود،در عین حال توجیهی هم برای علاقه ام نداشتم،اولین واکنش من در مواجهه با این حس درونی ترسی آمیخته با تحیر بود،اینکه یک مرد به شکل عمیقی یک زن را دوست داشته باشد طبع تنوع طلبش خاموش بماند،دیدن و شنیدن و لمس آن زن غذای روحش باشد تعجب برانگیز بود.از طرفی ترسی که برای مرد در نظر میگرفتم،ترس از دست دادن.همیشه زمینه ی اعتیاد را داشتم به اشیا،آدم ها و اولین تجربه هم مادرم بود تصور ازدست دادنش هم بشدت دردآور بود شاید دیر اما خیلی زودتر از بقیه پی برده بودم که کنار چه کسی زندگی میکنم،
تعمیم عشق مادرم به یک زن با تمام تفاوت هایش ترس مشابهی را برمی انگیخت،
ترس نبودن..
من مرد سی و یک ساله ایی هستم که هشت روز زندگی کردم عمر خوشبختی من هشت روز بود
پونه قرار بود برود اما نه انقدر زود
پونه آن شب روبروی دریا خوابید و نمیدانم چقدر رویایش شیرین بود که ترجیح داد برنگردد
که من بمانم و دریا و حیرت
توی ماشین نشستم و پاکت را باز کردم خط خودش بود با روان نویس مشکی اش:
نامه ی برای محبوب
شروع یک پایان،پایانی که پایان ندارد.
آن اول ها من پی عشق نبودم آنقدر مشکل داشتم که حتی حوصله ی فکر کردن به این چیزها را هم نداشتم، بزرگترین دغدغه ی زندگی ام سلامتی ام بود میجنگیدم برای یک زندگی عادی وکسل کننده.نمیدانم چرا و چطور یک روز به خودم آمدم و دیدم روی صندلی مقابلت نشسته ام 21دی 1391 ساعت پنج
میدانی احمد یک روز یک اتفاق یک اشتباه کودکانه یا حتی یک تصمیم کوچک زندگی آدم ها را دگرگون میکند
می شود جرقه ی تغییر،کلی مسیر آدم عوض می شود،همان روز زمستانی شاید سراغاز یک شوریدگی بود
همان روز فهمیدم که چقدر من تنها بوده ام دوست داشتم کشف کنم ذات آدم ها همین ست اما من اینه ام احمد،هر چه دیدی انعکاس وجود تو بود در من.احمد حالا من نیستم اما..
دوست نداشتم ادامه بدهم.نامه را در پاکت گذاشتم.خیابان خلوت شده بودو من می راندم.بعد از چند پیچ و چراغ قرمز کنار خیابان ترمز کردم.پیدا کردم "من" بود.موهای مشکی و تارهای سفید، چهره ایی که انگار31 ساله متولد شده.من توی پیاده رو تنهایی قدم میزد سیگار میکشید ومیرفت.پیاده شدم ودنبالش رفتم.من به سمت کافه میرفت با کاغذو کتاب و روان نویس مشکی.
سرهمان میز نشستم من روی صندلی همیشگی نشسته بود و خودم صندلی خالی پونه را پرکردم.
فضای کافه معمولا کم نور است کااغذ وقلم را روی میز میگذارم کافه چی قهوه های داغش را روی میز میگذارد باسر به جاسیگاری اشاره میکنم و او هم با سر میفهماند که مشکلی نیست،
می نویسم،اولین جمله حرفهای یک پیرزن با خودش بود پله ی دکان را ارام و با احتیاط بالا میرفت و میگفت کاش آدم شکم نداشت راحت می بودیم، به نظرم جالب می آمد آدمیزادی که گرسنه نشود! چقدر دنیا تغییر میکرد اگر آدم گرسنه نمیشد.
یا بشری که احساس نداشت
عشق نداشت،شروع کردم به نوشتن،از آدمیزادی که گرسنه نمیشود،بشری که عشق ندارد،روان نویس مشکی راروی کاغذ میغلتاندم و هر چه به ذهنم میرسید مینوشتم از زندگی،از تنهایی مامان،از پونه و رفتنش.روی صندلی پونه نشسته بودم قهوه میخوردم وتمام شدن خودم روی کاغذها را میدیدم.من پیر شده بود جلوتر از زمان جلوتر از شصت وچند سالگی من کلافه بود سیگار کشید و سرش را روی میز گذاشت،سرگشته،حیران و غم انگیز. فنجان خالی را روی میز گذاشتم بلند شدم و من را تنها گذاشتم،روی پله ها صدای کافه چی می امد که سرمیز امده بود و باصدای مخملی اش میگفت:اقا حالتون خوبه؟
کافه را ترک کردم وهمه ی مسیری که پیاده دنبال خودم رفتم را برگشتم.از برگشتن،از حسرت بیزار بودم.پیاده رو انگار تمامی نداشت حس نفرت انگیز برگشتن از راهی که امده بودم اذیتم میکرد
من به عبور زمان فکر کردم،به نگه داشتن زمان،سفر درزمان،زمان چیز عجیبیست از روی عقربه ها شاید یک ساعت معادل شصت دقیقه است اما خوب بخاطر دارم روی ان صندلی وکنار آن میز چوبی این ضابطه های زمانی بی معنی بود ثانیه ها در حال گریز و عقربه ها در پی شان.عقربه هایی که آن روزها روی صفحه ساعت میدویدند حالا کشدار و کشنده میخزند و نیش میزنند
زمان همه چیز را عوض می کند،از شرایط تا آدم ها
اما فکر کردن به زمان و راه چاره بی نتیجه بود راهی برای بازگشت نیست جز در رویا..
تصمیم گرفته بودم
دوباره یک تصمیم بزرگ برای روان درمانده ام گرفتم،
همه ی شبانه روز را میخوابیدم تا دنبال گمشده ام در رویا بگردم.همان روزها،روزهای که دیگر پونه نبود چند کتاب روانشناسی خواندم اندیشه های قبل از خواب مهم و تاثیرگذار بودند وچه لذتی بالاتر از فکر کردن به محبوب.
روی صفحه تلویزیون،سقف اتاق،در آشپزخانه همه جا عکسش را چسبانده بودم،همه ی آدمها را به یک شکل میدیدم حتی بقال،راننده ی خط و پیرزن رهگذر،در همه یک چهره میدیدم وبرای مدتها در رویا بودم.
حالم خوب بود در دنیای خودم زندگی میکردم من بودم و محبوب ومادر،
اغلب خواب بودم در دنیای زیبایی که خودم خالقش بودم سیر میکردم،چند صد بار آن کافه را به تصویر کشیدم چندهزار بار صدایش را شنیدم،
من در برابر کسی که دوستش داشتم هیچ توقعی جز وجودش نداشتم، فقط بماند،حرف بزندو گوش کند.نه سودای آغوشش را داشتم نه لمس دستانش،وقتی میخندید همه ی جهان میخندیدند،وقتی آرام ومتین از خودش حرف میزد انگشتانش را با حوصله روی میز شیشه ایی میکشید انگار طرحی میکشد که فقط خودش میبیند و من محو تماشای حرکاتش بودم،وقتی باحرارت از اتفاقی در کودکی اش حرف میزد گویی به همان سالها برمیگشت ساده اخم میکرد ساده میخندید ساده حرف میزد سادگی شگفت انگیزی که شنونده را مجذوب میکرد.
ازنظر من همه چیز خوب بود.اما کم کم روانم فرسوده شد تشخیص رویا وحقیقت سخت شده بود.چهره ی هیچکس را نمیشناختم فقط خطوط چهره ی مادرم را میشناختم،بقیه ادمها یک چهره داشتند.نتیجه این تلفیق رویا با زندگی واقعی،چند بسته قرص رنگی بود.پزشک احمقی که تشخیص الزایمر داده بود،الزایمر در استانه ی سی و دو سالگی!
یک جوان آلزایمری که جز یک نفر همه چیز از یادش رفته.
دلم میخواهد بخوابم برای ساعتها روز ها یا حتی هفته ها،بدون اینکه خواب ببینم بدون اینکه چیزی یادم بماند.دلم یک زندگی ساده و بی دغدغه میخواهد آرامشی که مدت هاست گم کرده ام پیدا شود پیدایش کنم یا دوباره بسازمش.برای رسیدن به این ارامش من قدم زدم راه رفتم دویدم دنبال خودم گشتم.نمیدانم چقدر گذشته چند روز چند ماه چند سال یا شاید هم چند روز،اما حالا من پیرمرد بی خانمان کتابفروشی هستم که پای راستم لنگ میزند پاهایم مانع راه رفتنم میشوند.کنار چهارراه منتظر احمد ایستادم ، احمد نیست، احمد رفته.سوار اتوبوس میشوم.من اخرین مسافری اتوبوسی هستم که به سمت ناکجا می رود.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای سجاد دلیلی سلام

خوشحالم که داستان دیگری از شما می‌خوانم. « پرتره‌ی نیمه‌کاره‌ی من»، مثل پازلی است با تکه تصویرهایی پراکنده که به هم متصل نمی‌شوند یا وقتی به زور به هم ربطشان می‌دهیم، تصویر یکپارچه ی قابل درک و یا لذت‌بخشی نمی‌سازند. عدم انسجام و این همه شتابزدگی که در اثر موج می‌زند مانع ایجاد داستانی یکدست و حس‌برانگیز شده است. راوی که مدام میان گذشته و حال، میان واقعیت و خیال در رفت و آمد است، داستان را هم با خودش دچار بی‌ثباتی کرده است. اثر همچون راوی دچار بلاتکلیفی است درحالی‌که در چنین آثاری، ایجاد ارتباط قوی میان فضای خیالی و فضای رئال، بسیار بسیار مهم و اساسی است وگرنه نتیجه، جز اثری سردرگم و بی مقصد، چیز دیگری نخواهد بود. به نظر می‌رسد شما در این جا نتوانسته‌اید خودتان را برای انتخاب یک سوژه‌ی مجزا و تمرکز بر آن و عمیق شدن در لایه‌های درونی‌تر مجاب کنید؛ ضمن اینکه بخش مربوط به روایت پونه، سردستی و سانتی مانتال شده. اگرچه عشق از آن مقوله‌هاست که به فرموده‌ی حافظ «از هر زبان که می‌شنوم نامکرر است» اما چگونگی بیان آن به‌ویژه در داستان‌نویسی از نکات مهمی است که نباید از آن غافل شد. این نوع عشق و مرگ و هجران که در این‌جا آمده، بی هیچ پرداخت و بیان نو و تازه، شاید بتواند تعدادی از خواننده‌ها را راضی کند اما قطعا خواننده‌ی جدی و پیگیر داستان را راضی نخواهد کرد. شاید داستانی که پیش از این از شما خواندم انتظارم را بالا برده باشد در هر حال همچنان از شما انتظار می‌رود سوژه‌ها را بدون شتاب و با توجه بیشتر انتخاب کنید و با صبوری به پرداخت آن بپردازید. بازنویسی می‌تواند برای رسیدن به زبانی شسته رفته‌تر راهگشا باشد. تکرار می‌کنم که فرم اثر، نثر و زبان اهمیت حیاتی دارند. مثلا یکدستی زبان دستوری افعال نیز باید تا پایان کار حفظ شود مگر آنکه تغییر مداوم آن منطق داستانی داشته باشد درحالی‌که اگر خود شما یک بار دیگر داستان را بخوانید متوجه می‌شوید که بی هیچ منطق درست این زمان مدام از ماضی ساده به مضارع اخباری در نوسان است. از نظر من دلیلش هیجان و اشتیاق به نوشتن و بیشتر نوشتن و شتابی است که بی توجهی کمتری را به همراه خواهد داشت؛ بنابراین امیدوارم با دقتی حرفه‌ای‌تر کار را ادامه بدهید و بسیار امیدوارم از شما داستان‌هایی پر کشش و به‌یادماندنی بخوانیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.