گاهی مخاطب را به خاطر بیاوریم




عنوان داستان : غول آینه ها - داستان کودک
نویسنده داستان : علی معتمدی

روزی روزگاری، توی یک شهر شلوغ و پر سر و صدا، یک غول توی آینه های شهر زندگی می کرد. اون توی آینه قدی خونه ها، شیشه مغازه ها و ویترین رنگ و وارنگ فروشگاه ها، خونه داشت. غول مهربون بود و دلش می خواست با آدما دوست بشه. دلش می خواست با اونا حرف بزنه، به درد دل هاشون گوش بده و قصه هاشون رو بشنوه. غول همیشه می گفت

“یه دوست خوب باید راستگو باشه، همه چیز رو به دوستش بگه و هیچ رازی رو پنهون نکنه. صاف و صادق مثه آینه !”

یا بعضی وقت ها می گفت

“یه دوست خوب باید با خنده رفیقش بخنده و با غصه اش غمگین شه”

واسه همین هم، هر وقت آدما میومدن جلوی آینه ها و شیشه ها، غول می پرید وسط و شکل اونا می شد. هر کاری که آدما می کردن، غول هم تکرار می کرد.

اما حیف که کسی غول رو نمی دید. اون رو نمی شناخت. کسی حتی نمی دونست که همچین غول مهربونی توی آینه های شهر وجود داره. کسی خبر نداشت که اون انعکاس ساده نور نیست و یه غول مهربونه که شبیه اونا شده. واسه همین هم غول قصه مون، همیشه تنها و غمگین بود

آدم های شهر صبح و شب جلو آینه ها و شیشه های مغازه های شهر می رفتن تا به سر و وضع خودشون برسن یا خرید کنن اما دریغ از یک توجه خشک و خالی به غول

اونا صبح ها که از خواب پا می شدن، جلوی آینه دستشویی آب به سر و صورتشون می زدن و توی آینه قدی اتاق، لباس تمیز و مرتب می پوشیدن. غول هم خداخدا می کرد که اونی که جلوی آینه است باهاش لااقل دو کلمه حرف بزنه، شوخی یا درددل کنه. تو دلش می گفت

“امروز دیگه حتما با من حرف می زنه ..”

ولی انگار نه انگار که غول اونجا بود !

آدما اون رو نمی دیدن و همیشه عجله داشتن تا زود از خونه بزنن بیرون و برن دنبال کار و زندگی شون

یا گاهی که واسه خرید به خیابون می رفتن، لباس های پشت ویترین رو با دقت تماشا می کردن و جنس های جدید و قشنگ مغازه ها رو به هم نشون می دادن، ولی غول بیچاره چی؟‌

آدما اون رو اصلا نمی دیدن !

شب ها هم قبل خواب، وقتی می رفتن جلوی آینه تا مسواک بزنن، یه نگاه سرسری به آینه می انداختن و تا دهنشون رو باز می کردن، غول تو دلش می گفت

“امشب دیگه حتما با من حرف می زنه”

ولی نه، اشتباه می کرد. اونا خمیازه ای کش دار می کشیدن. کش و قوس می اومدن و زود می خواستن به تخت خواب برن

و روزها همینطور پشت سر هم می اومدن و می رفتن و هیج کس توی اون شهر شلوغ، از غول مهربون خبری نداشت !

———

اما تا یادم نرفته براتون بگم که توی اون شهر بزرگ، یه دختر کوچولو زندگی می کرد که خیلی مهربون بود و موهای فرفری خوشگلی هم داشت

دخترک، کنجکاو بود و زبر و زرنگ و زبل. دوست داشت از همه چیز و همه جا سر در بیاره. واسه همین هم همیشه از مامان و باباش کلی سوال می پرسید. می گفت

“این چیه؟ .. اون چیه؟ .. چند تا ستاره توی آسمونه؟ .. خورشید شب ها کجا می ره؟ .. حیوونام شب ها می خوابن؟ .. می شه روی ابرها راه رفت؟ ..”

و خیلی سوال های دیگه

راستی نگفتم که دخترک کوچولو، عاشق شکلات بود. توی محله شون یک شکلات فروشی بود و همیشه دست مامان و بابا رو می گرفت و می کشوند تا با هم برن اون جا

یک روز از همون روزا به اصرار دخترک، همگی راه افتادن و قدم زنون به سمت شکلات فروشی رفتن. دخترک توی پیاده رو، ورجه وورجه می کرد و بالا و پایین می پرید. به این و اون اشاره می کرد و طبق معمول می پرسید

“این چیه؟، اون چیه؟ ..”

از پرنده های روی درخت ها و گل های توی باغچه ها بگیر تا چراغ راهنمایی و ماشین های رنگ و وارنگ توی خیابون. همشون واسش جالب بودن و دلش می خواست بیشتر و بیشتر راجع بشون بدونه

تا بالاخره رسیدن به در شکلات فروشی. دخترک دست مامان بابا را ول کرد و از خوشحالی دوید به سمت ویترین شیشه ای مغازه

غول که توی شیشه داشت واسه خودش چرت می زد، تا سر و صدای دخترک رو از دور شنید، چشماش رو با پشت دست هاش مالید و به بیرون سرکی کشید. دخترک رو دید که داره به شیشه نزدیک می شه. یهو از جاش پرید و با خودش گفت

“این کیه؟ .. یه آدم جدید؟ .. باید عجله کنم ... باید شکل این دخترک بامزه شم و تا می تونم نمک بریزم”

همین کار رو هم کرد و بلافاصله کوچیک شد، هم قد و قامت دخترک با اون موهای فرفری با نمکش

دخترک تا به ویترین شیشه ای رسید و خواست شکلات ها را تماشا کنه، یک دفعه چشمش به غول توی شیشه افتاد. همون جا خشکش زد. یکی دو قدمی عقب رفت و دوباره خوب به غول نگاه کرد.

به شیشه اشاره کرد و به سمت مامان و باباش چرخید و پرسید

“این دیگه کیه؟”

مامان و بابا که به سوال های اون عادت کرده بودن، جواب دادن

“اون عکس تو توی شیشه ست دخترم. انعکاس نوره !“

دخترک که منظور مامان و بابا رو درست نفهمیده بود، دوباره به شیشه نگاه کرد و دید که غول توی شیشه داره بهش نگاه می کنه. بعد با دستاش واسه خودش شاخ گذاشت و شکلک درآورد، و دید که غول هم داره همون کار رو می کنه. خوشش اومد. خنده اش گرفت و دید که غول هم داره می خنده.

دخترک بلند داد زد “این چه با نمکه !!”

غول از حرف دخترک خوشحال شد. از این که دخترک بهش توجه کرده بود، دل توی دلش نبود

دخترک به شیشه نزدیک تر شد. صورتش رو چسبوند به شیشه و توی چشم های غول نگاه کرد. غول هم به دخترک نگاه کرد.

دخترک آروم گفت

“تویی که توی شیشه هستی، فک کنم تو مثه خود منی. وقتی غصه بخورم و اخم کنم، توام غصه می خوری و اخم می کنی. وقتی خوشحال باشم و بخندم توام خوشحال می شی و می خندی”

غول داشت با دقت گوش می داد.

دخترک گفت

“تو با من روراستی. دروغ نمی گی. تو دوست واقعی منی”


و بعد کف دوتا دستش رو، روی شیشه گذاشت. لب هاش رو به شیشه چسبوند، چشم هاش رو بست تا غول رو آروم بوس کنه.

قلب غول تند تند می زد. با خودش گفت

“فک کنم یه دوست خوب پیدا کردم .. باید جواب مهربونیش رو بدم ..”

چشم هاش رو بست، لب هاش رو به شیشه چسبوند تا دخترک رو بوس کنه.

لپ های هر دوشون گل انداخته بود. آفتاب توی دل آسمون بود و پرنده ها روی درخت ها می خوندن. اون روز اولین روزی بود که کسی توی اون شهر شلوغ با غول مهربون آینه ها دوست شده بود.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
سلام مجدد
این متن الان و بعد از بازنویسی، داستان است اما با توجه به وجود دو نسخه شعری روایی و داستان، می توانیم از خود بپرسیم شکل داستانی بهتر است یا شکل شعری؟ حالا که هر دو شکل را داریم تصمیم گیری راحت تر به نظر می آید. من شکل شعری را به دلایلی که در نقد خواهم گفت می پسندم. اما چه شکل شعری باشد و چه شکل داستانی این متن به تنهایی کارآیی ندارد و شما نیازمند تصویر برای آن هستید. متن ها و داستان هایی هستند که برای کودکان و نوجوانان نوشته شده اند. متن ها و داستان هایی هم هستند که به ظاهر برای کودک و نوجوان اند اما در حقیقت بیشتر بزرگسالان را هدف قرار داده اند. این متن از دسته دوم است. حال چه دسته اول باشد و چه دسته دوم هر دو آن ها به تصویر نیازمند اند. قصه دختران ننه دریا یا پریای شاملو و یا شعر علی کوچیکه فروغ ووو از این دست هستند. وقتی با تصویر می نشینند خیلی گویاتر می شوند. موش و گربه عبید زاکانی به شکلی مصور و گرافیکی در سال های اخیر چاپ شده که بسیار از لحاظ مفهومی آن را چشمگیر ساخته است. این قدرت گرافیک و تصویر برای متونی از این دست را نشان می دهد. اصولاً داستان های معناگرا و یا فلسفی که در چنین فضایی نوشته می شوند با تصاویر فانتزی پرمعناتر می شوند. پس به استفاده از تصویر برای متن شعری خود حتماً فکر کنید.
گاهی لازم است مخاطب را به خاطر بیاوریم. متن منثور حاضر برای بزرگسال گیرایی ندارد چرا که دارای لایه های پیچیده ذهنی نیست. از همان حرف هایی است که بارها شنیده است. فی الواقع چیزی برای جذب مخاطب بزرگسال ندارد. سادگی زبان می تواند آن را به داستان کودک و نوجوان نزدیک نماید. اما متن کودک اندازه و پارامترهای خود را دارد. معمولاً جملات بسیار کوتاه هستند و حداکثر در 16 صفحه نوشته می‌شوند. صفحات نباید پر باشند. تصویر هم که به اندازه متن اهمیت دارد تا به درک مطلب کمک نماید و جور خلأ های متنی را بکشد.
اگر اصرار بر این دارید که متن‌تان را از زاویه دید بزرگسال مورد نقد قرار دهیم باید بگوئیم واقعاً چیزی ندارد. شخصیت اصلی که غول و دختر بچه هستند به جهان بزرگسال تعلق ندارند. کنش‌ها برای این مخاطب گیرا نیست. مضمون نیز تازه نیست. اتفاق مهم و جذابی هم در داستان رخ نمی دهد که هیجان بزرگ سال را تحریک کند. اگر در متن ارسالی قبلی تان اصرار بر تغییر ماهیت داشتم به خاطر این بود که باید حتماً بین داستان و شعر فرق گذاشت اما منظور این نبود که یکی بر دیگری ارجحیت دارد و یا شما باید متن تان را تغییر می دادید. کماکان پیشنهاد دارم همان متن قبلی را کوتاه تر کرده و با تصویر بیامیزید و در حوزه شعر به خصوص شعر روایی از آن استفاده کنید. از آنجا که در چنین شرایطی سه بعد شعری، تصویری و مضمونی مطرح خواهند شد بیشتر هم در نظر مخاطب می نشینند.
با این همه باید از شما به خاطر مجزا دانستن ماهیت های شعر و داستان به عنوان دو هویت متمایز تشکر کرد.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.