چیزی را که می‌شود در یک خط گفت در یک پاراگراف نگویید




عنوان داستان : هراسان
نویسنده داستان : شکوفه محمدی‌منش

هراسان از خوب پرید، دستش را روی میز کنار تخت چرخاند، عينکش را پیدا کرده و روی چشم هایش زد. مقابل روشویی، دستش زیر شیر آب و در آینه زل زده بود به خودش.ابروهايش را همیشه بالا نگه میداشت و چشم هایش را ریز می کرد،از نفس های تندی که می کشید آینه بخار می کرد و دوباره صاف میشد.ناگهان دست هایش را از زیر شیر آب دزدید.آب داغ دست هایش را تا مرز سوزاندن برده بود.راهی اداره شد.پشت میزش نشسته بود،وقتی که همکارش دستهای سرخش را ديد،پرسيد:چرا دستهات کباب شده؟جواب داد:توی آینه نگاه می کردم دستهام زیر آب داغ سوخت.همکارش گفت:به خودت رحم نمی کنی حداقل به آب رحم کن که هدر دادي،توی آینه دنبال چی می گشتی؟عاشق قیافه ی هراسون خودت شدی؟یه زن بگیر،از این به بعد به جای اینکه خودتو نگاه کني،او رو تماشا کن،اینطوری دیگه آب هم هدر نمی ره و از اضطراب نجات پیدا می کنی.آقای هراسان جواب داد: اضطراب توی خانواده ی ما ارثی هست،مادر خدا بیامرزم هم چشم های مضطربي داشت؛بعد لبخندی تصنعي زد و مشغول کارش شد.غروب که می خواست به خانه برگردد،همکارش گفت:بیا تا خونه می رسونمت.او گفت:میخوام قدم بزنم.همکارش گفت:دیوونه شدی آقای هراسون،میخوای پاهات رو مثل دستات سرخ کنی؟ من که رفتم خداحافظ.آقای هراسان دستی تکان داد و به قدم زدن ادامه داد.آسمان را نگاه کرد که نارنجی بود.زیر پایش را نگاه کرد که برگهای زرد زیر پایش خش خش می کردند،دست هایش هم قرمز بود.با دیدن این رنگ ها یاد مادرش افتاد که کف دست هایش را،موی سرش را و ناخن های پایش را همیشه حنا می گرفت.این رنگ های گرم آغوش گرم مادر را برایش تداعی میکرد.و در آن سرمای پاییز گرمای شیرینی تنش را فراگرفت. به خانه که رسید حوله را روی دوشش انداخت و به سمت حمام رفت،داخل حمام زیر دوش آب گرم نگاهش به آینه افتاد توی صورت مضطرب خودش زل زد،پیشانی اش درد گرفته بود از بس که ابروانش را بالا نگه میداشت،با دست پیشانی خود را ماساژ داد،سینه اش از نفس های تند درد گرفته بود،دستش را روي سینه اش فشرد، با نفسی عمیق گفت آی مادر.
حمام پر از بخار شده بود،از داغی آب شانه هایش را جمع کرد و از زیر دوش کنار کشيد.بی حال شده بود.حوله را به تنش پوشاند و از حمام بیرون رفت و روی تختش ولو شد.آن قدر خسته بود که با تن خیس خوابش برد.توی رویا مادرش را دید که کنار تختش آمده بود با همان موها و دست و پای حنا زده.مادر گفت:پسر هراسونم چرا سرخ شدی مادر،با تن خیس سرما میخوری،همیشه من رو نگران می کنی.پسرش را نوازش کرد،تن داغ پسر با هر نوازش خنک می شد،هراسان را انداخت توی دامن بلندش و او را خشک کرد.هراسان با آرامش از خواب بیدار شد و عینک را روی چشم هایش زد و دید که با حوله خوابش برده بود،دست هایش دیگر قرمز نبود و تنش خشک شده بود،فقط چشم هایش خیس مانده بود.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
مشکل مشترکی که میان خیلی از داستان ها وجود دارد این است که ایده های خوب در کیفیت پردازش از بین می‌روند. اولین مشکلی که در این راستا وجود دارد عدم داشتتن تکنیک است. داستان اگر بخواهد به جایگاه کیفی برسد نیازمند تکنیک روایی است. این تکنیک در شیوه روایت و شخصیت‌پردازی نمود می‌یابد. برای یادگیری تکنیک‌های داستانی بایست حتماً در جلسه‌های نقد کتاب شرکت کنید و از زبان منتقدین با تکنیک‌های مختلف آثار آشنا شوید. علاوه بر آن کتاب بخوانید و فرم‌های نگارشی را مرور کنید. کتاب‌هایی بخوانید که دارای فرم هستند. شما نیازمند کتاب‌هایی نیستید که محتوای زیبایی دارند. یک داستان‌نویس باید داستان‌هایی با فرم‌های مختلف بخواند تا انواع فرم را تجربه کرده باشد.
یکی از بخش‌های مربوط به فرم داستان زبان است. هر زبانی ، زبان داستان نیست. زبان داستان زبانی است متفاوت از زبان استاندارد و نرم. متفاوت است از زبان انشایی و خشک. زبان داستانی افعال را ساده و معمولی استفاده نمی‌کند. از استعاره کمک می‌گیرد تا غیر مستقیم حرف بزند. صنایع ادبی نظیر اغراق یا تلمیح (ارجاع) را به کار می‌گیرد. زبان ادبی سعی می‌کند حس را در کلمات هم بگذارد و فقط با گفتن حالات افراد، فضای روحی آن‌ها را ترسیم نکند. چخوف جمله معروفی دارد که می‌گوید "به من نگوئید ماه دارد می‌درخشد، پرتوهای مهتاب را روی شیشه‌های شکسته نشانم بده." شما همه چیز را در داستان تعریف می‌کنید بدون آن که نشان بدهید.
داستان شما احساس دارد اما بیان این احساس شکل داستانی ندارد. شاید برخی با خاطره مادر خود از این داستان به لذت هم برسند اما باز هم این مساله از نوشته‌تان داستان نمی‌سازد. داستان مجموعه‌ای از کنش‌ها و واکنش‌هاست که در یک رابطه علت و معلولی به یک وحدت ارتباطی با هم می‌رسند. داستان بزرگ این مجموعه را بزرگ می بیند و رابطه میان آن‌ها را مهم. چنین مجموعه‌ای فاعل(ها) را نیز مهم می‌کند.
متن بالا هیچ کنش و واکنش چشمگیری ندارد. کنشی که بتواند چشم مخاطب را به خود متوجه سازد اتفاق نمی افتد. زنانگی متن مانع از شکل گیری تناسب میان کنش و شخصیت است. این زنانگی نه تنها در شخصیت که در زبان هم مشهود است.
جا انداختن شخصیت از کارهایی است که نویسنده لازم است بدان توجه لازم را داشته باشد. برای جا انداختن شخصیت باید کنش‌هایی به او داد که باعث شکل‌گیری شخصیت مورد نظر شوند. حرف ها و شیوه حرف زدن نیز مهم است. هم چنین آن چه دیگران در مورد شخصیت می گویند برای جا انداختن شخصیت لازم است. در کل متن هم اگر بنا نداریم که تابع یک سری کنش ها و رفتارها، شخصیت را دستخوش تحول نمائیم پس مجبور خواهیم بود که شخصیت او را استمرار بخشیم. در این داستان شخصیت استمرار ندارد و کنش هایش در ابتدا و انتهای داستان متفاوت است. ابتدا خیلی فردی جدی می نماید اما بعد بسیار وابسته نشان می دهد و متزلزل. در خلق داستان احساسی باید در انتخاب شخصیت ها و کنش ها دقت شود. کنشی که در این متن شکل گرفته متناسب با یک شخصیت کم سن است. وابستگی یک شخصیت بالغ و جا افتاده به مادر این گونه طبیعی نیست. پس لازم است تناسبی میان شخصیت و کنش هایش وجود داشته باشد. حال شاید بگوئیم انسانی در این سن نیز می تواند از لحاظ درونی وابسته و شکننده باشد اما اگر چنین است باید تناسبی رفتاری در همه جای داستان وجود داشته باشد و نه فقط در انتها.
نقطه قوت خوبی که در نوشته بالا دیده شد نام شخصیت بود که هراسان نامیده می شد. داستان با این جمله که "هراسان از خواب پرید" شروع می‌شود و این ایهام در کلمه هراسان بازی قشنگی است که البته در کار استمرار ندارد.
یک داستان خوب نظام درونی مرتبطی دارد. کنش‌ها به هم مرتبط و پیوسته بوده و برای رسیدن به هدف واحد لازمند. در اینجا بخش اداره کارکرد خاصی ندارد و ضرورتی در نوشتن آن وجود نداشته است. اگر تمام این بخش از آن جهت آمده که بگوید او باید زن بگیرد می شد همین را در فکر خود او نشان داد. مثلاً در جایی که دستش سوخته با خود در یک جمله می گفت " اگر زن می گرفتی این طور نمی سوختی." این جمله به همین سادگی تمام آن پیام را می رساند. غیر از این دیگر هیچ کارکردی برای بخش اداره نمی توان متصور شد. پس نویسنده محترم عنایت داشته باشد که لزومی ندارد برای یک پیام ساده یک فصل یا یک بخش و یا حتی یک پاراگراف ایجاد کند.
سفارش نهایی همان است که حتماً فرم ها را یاد بگیرید و در کلاس‌های داستان شرکت نمائید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
شکوفه محمدی‌منش » جمعه 17 فروردین 1397
سلام آقای عباسلو ممنون که وقت گذاشتید و داستانم رو خواندید و نقد کردید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.