داستان بنویسیم، چیستان طرح نکنیم




عنوان داستان : شالیزار
نویسنده داستان : بریهه سلیمی

تاریک بود.هیچ صدایی به گوش نمی رسید. دست و پاهایش توان حرکت نداشتند.صورتش به زمین چسبیده بود و چشم هایش به مورچه‌هایی که مدام در حرکت بودند،دوخته شده بود. همان مورچه هایی که تنها همدم تنهایی هایش بودند و او از آن‌ها آموخته بود ساختن و دوباره ساختن را .خستگی را با تمام وجودش احساس می‌کرد، اما توان ایستادن نداشت. بی‌صدا در خلوت خود می‌گریست و اشک‌هایش سد راه مورچه‌ها می‌شد. سال‌ها بود که این چنین، روزهایش را می‌گذراند و به آن خو گرفته بود. صدای باز شدن در، قیژ قیژ و همزمان، صدای همهمه‌ای از بیرون به گوش می‌رسید. نوری به چشمانش خورد و خوشحال شد. می‌دانست که الان نوبت اوست و خوشحال بود که می‌توانست برای دقایقی از این همه تنهایی خلاص شود. دو دست به سمتش آمد و او را از روی زمین بلند کرد. طناب‌ها را که به هم پیچیده بود، باز کرد و او را به این طرف و آن طرف حرکت داد و رفت تا نمایش را شروع کند. سال‌ها بود که در دستان دیگران بود و به این طرف و آن طرف می‌رفت. هیچ گاه نتوانسته بود خودش باشد، چون هیچ وقت کسی نبود که او را همان طور که هست، دوست داشته باشد. همیشه دلش می‌خواست از تمام آن طناب‌ها که به دست و پایش بسته بودند، خلاص شود و آن طور که دوست دارد، زندگی کند، اما آن‌ها او را برای خودش دوست نداشتند. او هم خود را به آن‌ها سپرده بود، بی خبر از آن که بداند، دیگر خودش نیست و فرسنگ‌ها با خودش، فاصله پیدا کرده است. اما این بار تصمیم خود را گرفته بود. ترسی که در وجودش بود را از بین برده بود و مصمم بود برای شروعی تازه. نمایش شروع شد. او دیگر نمی‌خندید. فقط منتظر بود تا نمایش به پایان برسد و او را به جای همیشگی‌اش برگردانند. تمام شد. دیگر کسی آن جا نبود و او خود را دوباره در آن اتاق تاریک، تنها دید. سعی کرد دست و پاهایش را حرکت دهد، برایش سخت بود. سال‌ها بود که با این بندها، خو گرفته بود و فکر می‌کرد اگر کسی که حرکتش می‌دهد، نباشد، او باید چه کند! اما هیچ وقت فکر نکرده بود که اگر این طناب‌ها نباشند، چه اتفاقی خواهد افتاد.آن شب گذشت و همین طور روزها و شب های دیگر... تا این که شب موعود رسید. ناگهان متوجه شد که می‌تواند دست و پاهایش را حرکت دهد. باورش سخت بود، اما توانست بایستد. حالا از ته دل می‌خندید. بندها را از خود جدا کرد، اما نمی‌دانست کجا باید برود. رفت و رفت و خود را از آن‌همه تنهایی و تاریکی نجات داد. در راه آوازی می‌شنید که برایش غریب بود، اما او را می‌خواند. به سمت صدا می‌رفت. شالیزاری از دور دید. رفت در میان ساقه‌های بلند طلایی شالیزار. دست‌هایش را باز کرد و لا به لای ساقه ها می‌دوید، بی هراس از هر بند و سخنی. باد می‌آمد و بوی هیزم سوخته، مشامش را عطرآگین کرده بود. از لا به لای ساقه‌ها، صدایی به گوشش می‌رسید. آواز عشق بود. دست‌های تنها و خسته‌اش را به او داد و در میان شالیزار، دیگر نشانی از آن دو نبود. غروب بود و خورشید با سرخی نابش، شرم حضور داشت در برابر آن‌ها.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم بریهه سلیمی سلام

خواننده ی «شالیزار» به جای اینکه پس از خواندن اثر، لذت آنچه خوانده در ذهن و جانش مزه مزه کند، تازه باید بنشیند و فکر کند که آنچه شما درباره‌اش حرف می‌زدید اصلا چه کسی یا چه چیزی بود. ممکن است شما به عنوان نویسنده چنین مساله‌ای را موفقیت بزرگی به حساب آورید و ته دلتان خیال کنید چه خوب که هیچکس حتی نمی‌تواند حدس بزند منظور چیست پس چه کار خارق العاده و هوشمندانه ای انجام داده‌ام؛ در حالیکه چنین علامت سوالی نه تنها قوت کار نیست بلکه ضعف بسیار بزرگی است که نباید نادیده بگیرید. مخاطب شما می‌خواهد داستان بخواند دنبال حل معما که نیست. همیشه به خاطر داشته باشید که قرار است داستان‌نویس باشید، چیستان طرح نمی‌کنید. در غیر این صورت مخاطب یا بازی‌تان را تشخیص می‌دهد و کار را رها می‌کند و یا می‌خواند و سردرگم و دلزده می‌شود. معمولا در تمامی آثار خوب داستانی که شخصیت‌های ویژه و غیرمتعارف دارند، پس از چند سطر و یا یکی دو صفحه بلافاصله معلوم می شود نویسنده درباره ی چه حرف می زند چون هدف، نه پنهان کردن اطلاعات است و نه سردرگم کردن خواننده بلکه منظور همه‌ی آثار داستانی، خود داستان است. به «پراسپر عزیز» نگاه کنید به «لافکادیو» و بسیاری دیگر که در حال اضر به خاطر ندارم. در «انتری که لوطیش مرده بود» هم همینطوراست (اتفاقا سطرهایی از نوشته ی شما یادآور آن اثر ماندگار است به ویژه این سطرها: سال‌ها بود که با این بندها، خو گرفته بود و فکر می‌کرد اگر کسی که حرکتش می‌دهد، نباشد، او باید چه کند! اما هیچ وقت فکر نکرده بود که اگر این طناب‌ها نباشند، چه اتفاقی خواهد افتاد...») سراسر «شالیزار» به توصیف همان موجود مجهول می پردازد و جز این، هیچ اتفاق دیگری ندارد. پیشنهاد می کنم بی هیچ بازی فرمی و یا زبانی، فقط داستان بنویسید. طرح های اولیه تان را یادداشت کنید. به دنبال پنهان کاری و غافلگیر کردن خواننده هم نباشید بلکه نهایت تلاشان را برای روایت روشن و شفاف داستانی پرکشش با عناصر داستانی درست به کار بگیرید. تا می توانید بخوانید و بنویسید و از هرآنچه در نوشتن سازنده است و می‌تواند کمکتان کند غافل نباشید. برایتان آرزوی موفقیت می کنم. پایگاه نقد داستان همیشه منتظر آثار شماست.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.