هرچه داستان از مستقیم‌گویی فاصله بگیرد، حس برانگیزتر می‌شود



عنوان داستان : خیال گفته من

موبایلها با تمام تکنولوژیشان گاهی به ابزاری بدون استفاده و گاهی پردردسرتبدیل می شوند. باتری موبایلم را جابجا کردم دست رفت روی دکمه و با نواخت آهنگ صفحه اش روشن شد اما دیگر رمقی نداشت .
«توأم اینجا بدرد نیمی خوری. حتی از چراغ قوّتم نیمی تونم استفاده کنم »
اشک در برکه چشمانم موج زد و قطراتش صفحه موبایلم را خیس کرد . موبایل در لابه لای دستانم مقابل چشمانم ذره ذره جان می کَند. و من با نگاهم او را بدرقه می کردم.
آسمان من را نگاه می کرد، چشم به آسمان دوختم اشک پهنای صورتم را آبیاری کرد. ماه پایین آمد، پایین و پایین و پایین تر، تا به صورتم رسید و مرا در آغوش کشید.
ـ «آقا محسن؟»
صدا به طرفم آمد و تمام قد در برابرم ایستاد . ردیف دندانهایش در تاریکی برق می زد ، گفت :
ـ «سلاااااام آقامحسن »
سلامش را کشید و دستش را با گفتن آقامحسن به دستانم داد .
مرتضی بود. چقدر دوستش داشتم . هربار که می دیدمش شادی وجودم را لبریز می کرد . خندیدم و گفتم
ـ «سلاااام آقامرتضی »
ـ « چیطوری؟ پَ چرا اینجا نِشِسِی ؟ اونم تَنا و غِریب . نیمیگی یه وقت گرگا بخورَندِد. »
تلِپی افتاد کنارم ، کمرش را چسباند به تپه خاک پشت سرش ، زانوهایش را کشید به طرف شکمش ؛ با دست زد به پشتم .
نگاهش کردم و خندیدم . با نگاه کردن هم از او لذت می بردم ، اگر ساعتها برایم حرف می زد و جوابش را نمی دادم بازهم در کنارش احساس شوق و لذت می کردم .
ـ « چرا جواب نیمیدی مردِ حسابی؟ خِبِریه ؟
وای پِسِرِه باوِرِت میشه ، اِینِهو ماه شدِی امشب ! انگار ماه اِز اون بالا اومِدِس پایین اُ صاف کلّه تورو گاز گرفته ؛ ...جدّی میگم! »
زدم زیر خنده و با دست موهایش را بهم ریختم
ـ « إ نکن! زلفام بهم ریخت »
ـ « آقا محسن وَخی تا بریم . علی و رضا ، این ننه مرده ها تا حالا دنبالت می گشتند. در به در شدند بدبختا. جعبه ها وسط وِلوس . بایِد خودت باشی بگی چیکارشون کنیم . »
سرم را به تأیید تکان دادم . گفتم
ـ « برو منم اومِدم.»
به تفنگش تکیه داد و سریع از جایش بلند شد . خنده از لبهایش دور نمیشد . بمب انرژی بود. شلوارش را با دست تکان داد . بازهم نمک ریخت و گفت
ـ « شلوارم خاکی شد حالا چیکار کنم !!! »
یک مشت خاک برداشتم بطرفش ریختم و گفتم
ـ « دِ برو دیگه »
ـ « باشه حاجی باشه رفتم . » همانطور که دوان دوان می رفت بلند گفت « پَ زود بیایا »
رفتنش را به نظاره نشستم . رفتن خیلی چیزها را در این روزها به نظاره نشسته بودم. همه را یکی یکی از شانه هایم پایین گذاشته بودم حالانوبت به خانواده بود.
موبایلم فکرم را شنید تنش را لرزاند و گفت « آخرین حرفهایت را با من ضبط کن تا بدستشان برسد. این لحظات آخر حرفهایت را بزن . بگو که دوستشان داری ، بگو که برای دفاع از حرم زینب کبری رفته ای تا محرم از نامحرم معلوم شود. بگو که اگر تنها می مانند بخاطر خودخواهی تو نیست ، بخاطر دل سنگی تو نیست ، بخاطر این است که او بماند، همه بمانند و آرامش را احساس کنند . تا دست حرامیان از اهل ایمان قطع شود ، از حرم زینب کبری قطع شود. »
موبایلم می گریید همانند چشمانم. کوله بار امانتم را به دستش دادم و او با آخرین نفس هایش امانتداری کرد و چشمهایش را بست .
شاید موبایل محسن می دانست نبود محسن چیست که زودتر از او چشمانش را بست و چشمهای محسن همه را بوسید وصدایش همه را نوازش کرد و خونش همه را به خروش آورد.

محسن جان برگی نوشتم تحفه درگاهت ، از درگاه ذهنم شاید توانسته باشم لحظاتی با تو باشم. قصور در مطالبم را ببخش .

به خیالم که نگاهت
که صدایت
همه ی جان حضورت
که چنین نموده باشد
اگر این چنین نباشد
به خیال خفته من
شاید این چنین نماید
به خیال گفته من
شاید که چنین نموده باشد
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم زهرا قاسمیان سلام

«خیال گفته من» با پاراگراف و صحنه‌ای آغاز می‌شود که چندان روشن و گویا نیست اما رفته رفته متوجه می‌شویم قرار است خواننده‌ی داستان یکی از مدافعان حرم باشیم؛ اینجاست که مشکل اصلی آشکار می‌شود و آن اینکه وقتی قرار است رزمنده‌ای را در چنان شرایطی نشان بدهید اشاره به موبایل و خاموش شدن آن، آن هم در آغاز داستان که یکی از مهمترین بخش‌ها به‌ویژه در داستان کوتاه است، به کلی نامربوط به نظر می‌رسد. به نظر می‌رسد نویسنده از روی عمد موضوع اصلی را رها کرده و به حاشیه رفته است. هر جزء داستان باید به خواننده درباره موقعیت مکانی، زمانی و ...اطلاعات بدهد و اطلاعات باید بر دوش تمامی عناصر داستانی گذاشته شود و به اصطلاح سرشکن و تقسیم شود. اما فکر کنید در اینجا چه فرقی می‌کرد اگر این راوی در کنار خیابانی در اصفهان ایستاده بود یا در سوریه؟ چه تفاوتی داشت؟ کدام بخش کدام اشاره می‌تواند تفاوت مکانی ایجاد کند؟ هیچ. اگر خود راوی نمی‌گفت که کجاست، خواننده از روی نشانه‌ها و اشاره‌ها و... می‌توانست بفهمد که مثلا منطقه ای جنگی در سوره ایستاده و در خیابان شهری دیگر یا محله ای دیگر نیست؟ نه. نکته دیگر اینکه در داستان هرقدر از مستقیم گویی فاصله بگیرید تاثیررگذارتر می شود وگرنه با مستقیم‌گویی تنها اتفاقی که می‌افتد شعاری کردن کار است همان بلایی که بر سر این داستان هم آمده است. گاهی نویسنده با چند تصویر و توصیف کوتاه می‌تواند به هنرمندانه‌ترین شکل ممکن خواننده داستانش را به قلب حادثه و حس‌های عمیق انسانی بکشاند اما اینجا فقط شاهد مستقیم‌گویی‌های شعاری راوی هستیم. راوی این داستان در موقعیت دشواری قرار گرفته اما هیچ تصویری از این درگیری یا دشواری نداریم جز چند جمله گفتگو میان او و دوستش، بقیه ماجرا بیشتر به درگیری راوی با گوشی تلفنش مربوط می‌شود آنچنان که به نظر می‌رسد کشمکش اصلی میان او و گوشی تلفن یا تکنولوژی است در حالی‌که اینطور نیست و ما باید شاهد صحنه‌هایی عمیق‌تر از این باشیم. کار آنجا ضعیف‌تر می‌شود که اتفاقا گوشی موبایل با جان‌بخشی شاعرانه موجود زنده تصور می‌شود و تکان می‌خورد و با راوی حرف می‌زند یا اینکه راوی آن را موجودی زنده تصور می‌کند و برایش تشبیهات و توصیف‌های شاعرانه دم دستی می‌آورد. جمله‌هایی مثل «موبایلم تنش را لرزاند یا موبایل محسن زودتر از او چشمهایش را بست یا موبایلم می‌گریید (بنویسید می‌گریست) و ...» نه تنها فضای کار را لطیف و شاعرانه نکرده بلکه به آن آسیب بیشتری زده است. گفتگوی فرضی بین راوی و گوشی تلفن هم به مستقیم‌گویی نابجا و شعاری‌تر شدن اثر دامن زده است. شما در گام نخست باید داستانی برای روایت داشته باشید؛ این داستان می‌تواند داستان یک رزمنده باشد و یا داستان یک معلم در روستا و یا هر کسی و یا هر چیز دیگری اما باید داستان داشته باشید؛ ماجرایی، اتفاقی، کشفی برای روایت کردن اما در اینجا طرح و مجموع عناصر لازم وجود ندارد که برای شکل بخشیدن به داستان کافی باشد و بتواند به خلق اثری با فضاسازی، شخصیت‌پردازی، کشمکش ... و مهمتر از همه به اثری حس‌برانگیز بینجامند. پیشنهاد می‌کنم بعد از انتخاب فکر اولیه، اتفاقی داستانی طراحی کنید که هم کشمکش و هم کشش داشته باشد و تا می‌توانید از مستقیم‌گویی بپرهیزید، بلکه پیش و بیش از هر چیز روی بهتر شدن خود داستان متمرکز شوید، آن وقت خواهید دید که تمامی حس‌هایی که به دنبال آن‌ها بوده‌اید به هنرمندانه‌ترین و تاثیرگذارترین شکل ممکن به خواننده داستان شما منتقل خواهد شد. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم و امیدوارم در پایگاه نقد داستان خواننده داستان‌های خوب شما باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.