کوچکترین جزییات اهمیت دارند




عنوان داستان : شماره‌ی 167
نویسنده داستان : نسیم بذرافشان

(براساس خاطره‌ی واقعی ابراهیم حسن‌بیگی)

به شکل و شمایل مادرمُرده‌ها بر روی یکی از صندلی‌های خشک و سرد بانک تجارت نشسته بودم و در فکر حساب و کتاب اقساط وام‌هایم و خرج و مخارج ماهیانه غوطه‌ور بودم.
167- نگاهی به برگه‌ی کوچکی که در خیسی کف دستم مچاله شده بود انداختم تا یادم بماند شماره‌ی نوبتم چند است.
یادم آمد که این ماه، پنجاه هزار تومان به اصغر آقای قصاب محله بدهکارم. می‌دانستم که اگر این ماه بدهی‌اش را ندهم از گوشت هم خبری نیست. در آن‌صورت فقط خدا می‌داند که در جواب غرغرهای طاهره حتی کرام‌الکاتبین هم کم خواهد آورد چه رسد به من الکن بیچاره.
صدای ضبط‌شده‌ی زنانه‌ای شماره‌ی 67 را صدا کرد و چرتم را پاره کرد. کیف به بغل با عجله بلند شدم. در مسیر پای بنده‌خدایی که کنارم نشسته بود لگد کردم و به دو نفر تنه زدم. ببخشید ببخشیدگویان خود را روبه‌روی میز کارمند بانک در جایگاه ارباب‌رجوع رساندم. کارمند بانک بعد از چند سؤال و جواب و رد و بدل چند تکه کاغذ، چنان بسته‌ی اسکناس‌ها را روی پیشخوان کوبید که صدایش مانند پتکی در سرم پیچید. آن را به‌سرعت قاپیدم. انگار قرار است کسی به جای من آن را بردارد. مبلغ پنجاه هزار تومان جدا کردم و در ته جیب شلوارم چپاندم. بقیه را هم در کیفم جاسازی کردم. با چنان ذوقی از روی صندلی بلند شدم که انگار مدال پیروزی نصیبم شده است. اعتراف می‌کنم که هروقت در جیبم پول باشد اعتمادبه‌نفسم صدچندان می‌شود.
سینه سپر کردم و از درِ بانک خارج شدم. همین که پایم را از آخرین پله‌ی بانک به روی زمین گذاشتم دیدم مردی لبخند به لب از فاصله‌ای نسبتاً دور به سمت من می‌آید. در دلم گفتم یا من را اشتباه گرفته یا اینکه یارو مشکلی دارد.
از آنجا که خوش‌رویی و خوش‌مشربی در ذات من است و جواب لبخند هیچ بنی‌بشری را بی‌پاسخ نمی‌گذارم نیشم را تا بناگوش باز کردم و دندان‌های یکی بود، یکی نبودم را به نمایش گذاشتم.
نزدیک‌تر که شد دو دستش را باز کرد تا در آغوش بگیردم. جلو آمد. چنان مرا در آغوش گرم خود فشرد که همه‌ی کمبود محبتی که در تمام عمر از جانب پدر، مادر و همسرم داشتم جبران شد. بنا را گذاشت بر بوسیدن دو طرف صورتم. حالا نبوس و کی ببوس. مگر دل می‌کند! از خدا که پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد. من هم فرصت را غنیمت دانستم او را حسابی عاشقانه بوسیدم. به گمانم دلیلش همان کمبود محبت و این حرف‌ها بود که ذکرش گذشت بود.
وقتی مرحله‌ی ماچ و بوسه‌هایمان تمام شد دستی بر محاسنم کشیدم و آبی که از لب و لوچه‌ی ‌او باقی مانده بود با ذکر صلواتی در دلم پاک کردم.
مرا رها کرد. چند قدم عقب‌تر رفت و نگاهی از نوک پا تا کله‌ی طاسم انداخت و گفت: داداش چقدر پیر شدی؟ با خودت چی کار کردی؟ موهات چی شدن؟
گفتم: ای... روزگاره دیگه. چه می‌شود کرد.
موتور ذهنم را کار انداختم که خدایا این دیگر کیست که سر راهم سبز شد؟ حتی برایم آشنا هم نبود. هر چه بیشتر به جایگاه خالی مغزم فشار می‌آوردم بیشتر مطمئن می‌شدم که او را به یاد نخواهم آورد.
با توجه به سابقه‌ی فراموشی و وجود استعداد آلزایمر به خودم شک نداشتم که در به نتیجه‌ رساندن این فعل و انفعلات ذهنم به هیچ نتیجه‌ی خوشایندی نخواهم رسید.
هر چه بود نباید کم می‌آوردم. منی که تا به این لحظه هیچ موجود زنده‌ای را از درگاهم ناامید رد نکرده‌ام با کمال رغبت و علاقه لُپش را گرفتم و گفتم: ای ناقلا... ولی تو اصلاً تکون نخوردی. هنوز مثل سابق جوانی و خوش‌تیب.
در ذهنم کش و قوسی ایجاد شده بود که نگو و نپرس.
خدایا من این مرد را کجا دیده‌ام؟ نکند هم‌خدمتی دوران سربازیم است؟ نکند از همکاران آموزش و پرورش دوره‌ی کارآموزی‌ام است؟ شاید هم از همسایگان یکی از خانه‌‎های قدیمی‌مان است.
نفسی عمیق کشیدم و گفتم: خب... از خودت بگو. کجا مشغولی؟ کار و بارت چیه؟ وضعت چطوره؟
لعنت بر دهانی که بی‌موقع باز شود.
خارج شدن این سؤالات از دهان من همانا و تغییر چهره دادن او همانا. انگار ناگهان تمام باد اندامش با کشیدن آهی از وجودش در رفت. شانه‌هایش آویزان شد و ابروهایش حالت هشت به خود گرفت. دستانش در دو طرف بدنش دراز به دراز سیخ ایستادند.
با صدایی ناله‌مانند شروع کرد: راستش مدتیه شرکت، حقوق کارمنداش رو نداده. دختر نامزدکرده دارم. کرایه خونه‌ام عقب افتاده. اقساط چند تا از وام‌هام رو نپرداختم. زنم بنای ناسازگاری گذاشته و...
خلاصه گفت و گفت. فقط کم مانده بود که هر دو دستمال دست بگیریم و زار بزنیم. در آخر هم درحالی‌که به نوک کفش‌هایش زل زده بود گفت: خدا تو رو سر راه من قرار داده که به غریبه رو نندازم. همیشه می‌گن یه دوست خوب از صد تا فامیل به آدم نزدیک‌تره. می‌دونم که هنوز مثل سابق خَیری و بامرامی. داری یه کم کمکم کنی؟
سکوتم را نشکستم. نگاه عاقل اندر سفیهی به چهره‌ی ‌سرخش انداختم و از اعماق جیب شلوارم پنجاه هزار تومان را دودستی تقدیمش کردم.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم نسیم بذرافشان سلام

تبدیل خاطره به داستان، هم در ادبیات داستانی دنیا و هم در ادبیات داستانی ما پیشینه دارد؛ اتفاقا تعدادی از داستان‌های بسیار خوب بر اساس خاطره‌ها شکل گرفته‌اند اما وقتی بر اساس خاطره ی یک نفر دیگر داستان می نویسید که آن نفر دیگر اتفاقا نویسنده هم هست و از قضا داستان‌نویس هم هست، ماجرا فرق می کند. آن وقت باید دید این خاطره شفاهی بوده یا کتبی و پیش از این به شکل خاطره جایی ثبت شده است یاخیر. اگر این خاطره کتبی است تا اصل آن دیده و خوانده نشود نمی توان دانست که شما در بازنویسی (ویا بازآفرینی) و در تبدیل آن به داستان چه اندازه خلاقیت به خرج داده اید و کارتان چقدر خلاقه بوده است. اما بدون درنظر گرفتن همه‌ی این ها، اگر بنا باشد فقط به عنوان داستانی مستقل به آن نگاه کنیم، می توان گفت طنز و تعلیق خوبی دارد. توصیف‌ها و دیالوگ‌ها پیش‌برنده‌اند (به استثنای بعضی توصیف ها که کش آمده اند و اثر را دچار اطناب کرده اند) حس ها خوب و صمیمی درآمده اند با این حال همچنان به خاطره بسیار نزدیک است. دیگر اینکه وقتی از اعداد ویژه ای به عنوان اسم داستان استفاده می کنید، خواننده انتظار دارد ارتباطی میان اعداد و محتوای اثر وجود داشته باشد تا در روند خواندن داستان به راز رابطه ها پی ببرد مثلا دوست دارد بداند چرا 167؟ و می خواهد بداند چرا نویسنده 168 و یا هر عدد دیگری را به عنوان نام داستان انتخاب نکرده است؟ نه اینکه لزوما این چنین است و شما ناچار به کاربرد چنین ترفند و تمهیدی هستید بلکه می خواهم بدانید که این انتظار را در مخاطب ایجاد می کند و در داستان نویسی کوچکترین جزییات اهمیت دارند؛ پس بهتر است به چنین رابطه هایی نیز فکر کنید. پیشنهاد می‌کنم روی فکرهای اولیه کار کنید، سوژه های متنوع انتخاب کنید. می‌خواهم فکر اولیه از خودتان باشد؛ خاطره یا غیر خاطره فرقی نمی کند. برایتان آرزوی موفقیت می کنم و پایگاه داستان منتظر آثار خوب شماست.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.