داستان را با ذهن خود نبینید، با ذهن مخاطب بخوانید




عنوان داستان : زمان میدَود
نویسنده داستان : عین اله موسوی

ویراژ زمان گاردریل جاده را توی آینه بغل میدواند و در امتداد افق محو میکرد.
زمان دوید پای فردا را گرفت پرت کرد توی وجود امروز شد

امروز پرسید: زمان ؛ مرا محو نکن نمیخواهم دیروز شوم؛ میخواهم همیشه امروز باشم همیشه تکرار
زمان: پیچید توی لبخند کودکی با خنده به امروز گفت تو فردای نانوشته ای بودی خودم ساختمت با پوزخند به دیروز با دویدن توی پوست صافی که چروک را نمیخواست
حالا هم باید دیروز و فردا بسازم اینها خمیر بازی و مداد رنگی کار من است تا بزرگ شوم.
امروز گفت :زمان با تو قهرم و همراهی ات نمیکنم تا شکست بخوری و خودش را به خواب زد تا جلو نرود .
زمان زود آفتاب را بالا کشید و محکم به برفِ زمستان، فردا میتاباند.
همینطور که امروز را آب میکردو جلو میرفت گفت:
زمانی که خوابی فردا خودش میاید پس فقط تو جلو نمیروی جلو هم به تو می آید
امروز ،که نزدیکی ِ ظهر ِ خودش را تجربه میکرد
تصمیم به فرار از چارچوب زمان و زمین گرفت
میدود تا از افق و هر چه میخواهد راهی برای برون رفت بیابد
زمان بخاطر اینکه امروز را تمام نکند نزدیکش نمیشود از دور فریاد میکشد کجا میگریزی مگر نمیدانی زمین جزیره ای در هواست
راه به جایی ندارد
امروز ،خیلی از سپاهیانش را از دست داد
سبزی برگها که فوتهای پست سر زمان خشک و زردشان کرداز درخت افتادند پرز لُپ دختری که زمان چین تویش میکِشَد
و ساعت که با شمارش تند انگشتان زمان جلو میدود
زمان روی پرتوهای خورشیدِ ازپشت ابر، چشمان امروز را هیپنوتیزم کرد امروز کم کم بی جان میشد و غروب سرد توی رگهایش آرام پمپاژ میشد
شب از همه طرف دهان باز میکرد امروز توی چاله ی هوایی جیغ سیاهی کشید و در دامن شب تمام شد
زمان توی سیاهی مشخص نبود فقط با چشم هر از گاهی سو سو میزد به سطح.

جلو را عقب کشید روی دلخوه کوک کرد و بر تن زندگی می هیچاند

فردا با صدای گنجشکها متولد شد
این بار امروزی دیگر میخواست حکم رانی کند که عکسهای روزهای گذشته ویراژ تند میرفتند مثل دویدن گاردریل کنار جاده در آینه بغل و توی افق محو میشدند ..
نقد این داستان از : احسان عباسلو
از ویژگی‌های یک داستان آن هم از نوع خوب آن مفهوم و شفاف بودن در عین ادبی بودن است. ذهن‌گرایی و ایده‌پردازی صرف آفت متون ادبی است. نویسنده متون ادبی اگر هم فیلسوف باشد و فلسه‌سازی بلد باشد در نهایت اگر وقتی تصمیم بگیرد از قالب داستان برای نوشته استفاده نماید باید تابع قوانین داستان‌نویسی باشد. زمین فلسفه با زمین ادبیات جدا بوده و در زمین ادبیات می باید تابع قواعد بازی ادبی بود. در داستان نویسی، خواننده تصویر می‌خواهد. باید او را قادر ساخت تا هر آنچه را در متن می‌گذرد بتواند تخیل نماید و در عین حال درک صحیح و شفافی از آن هم داشته باشد. این که چیزهایی بنویسم که دیگران نفهمند خیلی کار سختی نیست. این که اندیشه سخت را قابل فهم کردن کار دشواری است. اصولاً ادبیات و به خصوص داستان استفاده می‌شوند تا مفاهیم کیفی غیر قابل فهم و یا سخت‌فهم را به متونی سهل‌فهم تبدیل کنند.
نگاهی به متن حاضر و به شخصیت‌های آن به ما می‌گوید که با یک متن ایده‌محور مواجه هستیم. ایده‌ی نهفته در پس متن این است که زمان برای کسی متوقف نمی‌ماند، زمان همواره درگذر است و امروزها ناگزیر از تبدیل شدن به دیروزها هستند. امروزها تبدیل به دیروز شده و امروزهای جدیدی به حان آن متولد خواهند شد. این کل ایده‌ی داستان است اما باید دید چقدر متن در ارائه ایده موفق بوده است.
انتخاب شخصیت‌هایی نظیر امروز و زمان اگر چه قابل تخیل نیستند و نمی‌شود تصویری از آن‌ها داشت اما به لحاظ جهان داستانی که جهان امکان است وجود آن‌ها را به عنوان شخصیت در داستان می‌پذیریم و آن را حضوری تمثیلی می‌انگاریم. اما شروع داستان بسیار ناامیدکننده و پس‌زننده است.
" ویراژ زمان گاردریل جاده را توی آینه بغل می‌دواند و در امتداد افق محو می‌کرد.
زمان دوید پای فردا را گرفت پرت کرد توی وجود امروز شد "
این جمله چندیدن اشکال دارد که ضعف نگارشی را در پرداخت ایده و به خصوص ضعف متون ایده‌محور را به خوبی نشان می‌دهد. اگر "زمان" یک شخصیت در داستان است پس ما باید شاهد ویراژ دادن یک شخصیت باشیم. تنها تخیل ممکن آن است که زمان سوار بر ماشین است که در غیر این صورت داشتن آینه بغل که کاملاً غلط خواهد بود. حال در این صورت چگونه در خط بعدی زمان می‌تواند بدود؟ نکته بعد تخیل این صحنه است که زمان بدود و پای فردا را بگیرد و پرت کند توی وجود و امروز شود. واقعاً مخاطب می‌تواند تصویری از این صحنه داشته باشد؟ او ناگزیر است فقط به مضمون فکر کند و این که فردایی که هنوز نیست اینک به هست رسیده است.
حال رابطه جمله اول با دوم اصولاً چیست؟ داستان در تمام ارکان بایست رابطه های علت و معلولی خود را حفظ کند. زمان در حال ویراژ بوده است که می‌رسد به فردا و پای او را می‌گیرد و پرت می‌کند به جهان هست امروز.
در ادامه هم گفته می شودکه زمانی که خوبی فردا خودش می آید. اگر فردا خودش می آید پس چرا زمان پای آن را گرفته و در وجود انداخته است.
در جمله "امروز خیلی از سپاهیانش را از دست داد" سپاهیان امروز چه کسانی هستند؟ خواننده چه چیزی باید تصور کند؟ اگر منظور همان سبزی برگ و لب‌های دختر و ساعت هستند که چرا تشبیه به سپاه شده‌اند؟
یا این جمله: " امروز توی چاله‌های هوایی جیغ سیاهی کشید". باز هم گنگ و غیر قابل تصور است.
این همه ذهن‌گرایی مخاطب را پس می‌زند. او بیشتر دنبال لذت است. داستان فلسفی در عین حمل محتوای فلسفی هم لذت خوانش را دارد. اساساً فلسفه را برای راحت‌فهمی تبدیل به داستان می‌کنند نه برای سخت کردن آن. داستان را با ذهن خود نبینید. داستان را با نگاه و ذهن مخاطب بخوانید. ایده را بسیار ساده‌تر می‌توانستید ارائه دهید.

آفتاب پشت سروهای صاف، چشم در چشم زمان فرو می رفت.
زمان اما گرم کار خود بود. با لبخندی بر لب به امروز گفت ببخشید که جایت را خواهم بخشید.
- اما من جایی نخواهم رفت. من خواهم ایستاد. اینجا را دوست دارم.
- اما برادرت دیروز...؟
- من میلی به دیدار او ندارم. من بر جای خود خواهم ماند.
امروز بر لب چشمه رفت و رنگ سبز برگ هارا دید و سرخی لبان دخترکی بر لب جوی را و شاد شد. از خستگی خوابش گرفت. بیدار که شد برادرش را دید، دیروز را.
تو این جا چه می کنی؟
- من جای خودم هستم. متوجه شدم که به من پیوسته ای اما هنوز در خوابی. آمدم بالای سرت نشستم تا بیدار شوی.
- اما من هنوز... . من کجا هستم؟
- نزد من. به من پیوسته‌ای.
- من اما این را نخواستم.
- این خواسته تو نیست. همان گونه که خواسته من هم نبود و خواسته فردا هم شاید نباشد. اما زمان خواسته ما را نمی خواهد.
- حال چه باید بکنیم؟
- می نشینیم. به انتظار دیروزی دیگر.
آفتاب پشت سروهای صاف، چشم در چشم زمان فرا می‌آمد.

در این متن که از ایده شما گرفته شد صنعت تشخیص برای "زمان" و "دیروز" و "امروز" به کار رفته است اما جز این صنعت هیچ چیز دیگری سخت‌فهم نیست. نه جملات پیچیده هستند و نه زبان. کلمات تقریباً همان کلمات شما و مضمون همان مضمون شماست اما موقعیت داستانی‌تر شده است. از سیاهچاله و جیغ سیاه و پمپاژ و پای فردا را گرفتن و در وجود انداختن و گاردریل و چیزهایی از این دست خبری نیست. حتی همان چرخه انتهایی داستان شما با تکرار جملات حفظ شده است در حالی که فرا آمدن و فرو رفتن را تداعی می‌کند.
یکدستی زبان را هم باید حفظ کنید. کلمه "پمپاژ" برای متن و زبان شما مناسب نیست و ناهمگونی دارد. از کلمات غریب استفاده نکنید.
ایده‌ها به اندازه کافی سخت هستند پس داستان‌ها را سخت نکنید، بلکه ایده‌ی سخت را با جادوی داستان ساده کنید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.