روایت زمان حال، روایت «شدن» است




عنوان داستان : بودن به وقت مرگ
نویسنده داستان : فاطمه گشولی

آفتاب تمامش پهن شده بود توی حیاط, اما هنوز به اندازه ی نشستن من گوشه یِ دیوار, سایه بود. سایه ای که گرمایش دست کمی از نور آفتاب نداشت. روی زمین که نشستم , داغی زمین رفت توی وجودم و بعد لغزیدن عرق را روی کمرم احساس کردم.
پدر روی تمام حیاط را با سنگهای خاکستری پوشانده؛ حتی روی باغچه ی مادر, شاید اگر باغچه را به حال خودش گذاشته بود; آن تک نهالی که مادر قبل از رفتنمان کاشته بود ; حالا سایه ی خنک اش را انداخته بود, روی داغی این سنگها. مادر عاشق کاشتن بود , وقتی مرد من ماندم و خانه ای که تا نیمه پر بود از گل و گلدان. حیف بعد از مردنش همه خشک شدند اما نمیدانم چرا دلم نمی آمد پایشان آب نریزم.
همیشه فکر می کردم خانه ی پدر خیلی بزرگ تر از این ها باشد، با آن اتاق های تو درتوی قدیمی اش ؛ اما امروز همه چیز کوچک شده است به جز آن انباری گوشه ی حیاط که هنوز هم مثل همان روزهاست؛با همان در چوبی و لولاهای زنگار بسته اش ...
در چوبی با لگد پدر چارتاق باز شده بود, با یک دستِ مشت کرده اش کمربند را گرفته بود و با دست دیگرش بازوی مادر, کشیدش روی زمین و هلش داد توی تاریکی انباری, دامن گلدارش گیر کرد به لبه های برآمده و تیز لولاها... در که بسته شد گلهای دامنش ماندن ما بین در...و صدای جیغ های مادر...کف دستهایم را روی گوشهایم فشار می دادم اما باز هم صدای جیغ های مادر را می شنیدم. "اگه سرت درد میکنه واست قرص بیارم" دستهایم را آرام از روی گوشهایم برداشتم و خیره به در انباری وانمود کردم حرف نسترن را نشنیدم که صدای هق هقش بلند شد. می دانم چه میخواهد ؛اینکه از جایم بلند شوم ، توی اتاق پدر برم ،دستهایش رابگیرم ،مثل خودش دوستش داشته باشم و آنقدر کنارش بمانم تا راحت تربمیرد. نمی داند سالهاست به هر کسی که سراغش را می گیرد می گویم مرده است.
از جایم بلند شدم، همینطور که می رفتم توی خانه گفت"ممنون خواهر" بار اول چند روز پیش به من گفت خواهر, پشت تلفن گفتم خواهری ندارم , گفت دختر زیور است, گوشی را قطع کردم؛ آنقدر زنگ زد تا مجبور شدم به حرفهایش گوش کنم , گریه کرد , التماسم کرد تا پدر را ببینم , گفتم که پدری ندارم ، اما وقتی گفت امروز و فردا می میرد , انگار بدم نیامد تمام شدنش را ببینم.
توی راهرو که رسیدم، ایستادم ,ایستادم بین فاصله ی یک متری آن دو اتاق؛ اتاق ما و اتاقی که بعد مال زیور شد و خانه ی که حتی بعد مال زیور شد. آرام در اتاقمان را باز کردم؛ پدردر کمد را باز کرده بود، همه ی چیزهایش را پرت می کرد توی چمدان وسط اتاق، مادرگوشه ای مرا توی بغلش گرفته بود ،صدای گریه هایش خیلی بلند بودند ، عروسک هم از کمد بیرون افتاده بود؛ آن هم جلوی پای پدر، پایش را داشت روی صورتش می گذاشت ،چشمانم را بستم.
مادر بعد از رفتنمان دیگر هیچوقت از پدر با من حرفی نزد، من هم نه چیزی می گفتم نه چیزی می پرسیدم، شبیه قراردادی نگفته بینمان بود و بالاخره پدر مثل تمام چیزهایی شد که هیچوقت نداشتیم و یا وانمود می کردیم داشتن یا نداشتنشان برایمان فرقی ندارد. تنها حضور عینی پدر؛همان یک عکس سیاه و سفید کوچک کنار کپی اول شناسنامه اش شد؛ مابین تمام آن برگه هایی که هر از گاهی مادر از آن کیف بیرون می کشید.
اما گاهی هم خود پدر کنارمان بود ، وقتی صورت مادر گر می گرفت و هراسان می شد با صدای بی موقع زنگ در؛ یا وقتی کنار در مدرسه این پا و آن می کردم تا مادر بیاید، پدر را می دیدم که به سمت آمده، دستم را توی دستش گرفته ، اما هر بار که دستم داشت توی بزرگی و پهنای دستهایش گم می شد؛ صدای نفس زدن مادر را می شنیدم "ببخشید بازم دیر شد" بعد چهره ی خسته ی مادر، چرخ خیاطی روی دوشش و قدمهایی که تندشان می کردم تا مادر را توی کوچه پس کوچه ها گم نکنم ؛تا دری از آن خانه ها باز شود و مادر کارش را سر بگیرد.

صدای ناله ای توی گوشم پیچید. پدربود؛باید پدر باشد. ناله هایش هم مثل فریادهایش یک صدا می دهند ولی می شد حس کرد که دیگر مثل گذشته جان ندارند. به چارچوب در که رسیدم دیدم خوابیده روی یک تختی شبیه یک تخت بیمارستان ؛ اتاقش بوی ماندگی می دهد. کسی باید آن پرده های ضخیم و پوسیده را پس بزند ،پنجره را باز کند.
به صورتش نگاه کردم؛ اصلا شبیه آن پدر نیست؛ پیرمردی مچاله شده بود، زیر آن ملحفه یی که تا روی شکمش کشیده بودند .نگاهش جایی دور گم شده بود.
و آن زن ؛ زیوراست. روی یک صندلی نشسته کنار تختش ،توی هم رفته ، قوز کرده ،موهایش سفید شده ، چروک ها هم جای جای صوتش را شکافته اند اما با این حال سرش را که بلند کرد، توی چشمانم که نگاه کرد، همان زیور بود. دستهایش هنوز آنقدر جان داشتند تا کبودم کنند. قرآن توی دستش را آرام بست ؛نگاهش را از من گرفت و آمد سمت در، به چارچوب در که رسید خودش را جمع کرد که به من نخورد ؛ از کنارم گذشت .
دیوار بالای تختش پر بود از قابهای کوچک و بزرگ قدیمی...زیور کنار پدر پشت تصویرنقاشی شده ی حرم امام رضا ایستاده بودند...پدر ترکه بدست کنار ردیفی از بچه های کلاسش پشت به تخت سیاهی ایستاده بود؛ روی تخت سیاه با حروف درشتی نوشته بودند بابا آب داد... ناله اش دوباره بلند شد ؛ انگار صدایم می کرد، توی چشمهای خیسش که نگاه کردم تمام وجودم یخ بست، دستش را به سمتم دراز کرد ، انگشتهایش می لرزید ، بی اختیار چند قدمی عقب رفتم که دستش توی هوا رها شد و کنار تختش آویزان افتاد؛ نگاهم را باز به چشمانش دوختم ، قطره های اشک توی گودی چشمانش جمع شده بودند و هر آن وقتش بود تا از چروک های دور چشمش سرریز شوند.
نسترن لیوان آبی توی دستم گذاشت بعد بسته ی قرص نیمه پری را گرفت سمتم"اگه هنوز سرت درد می کنه بخور" چشمان ورم کرده اش را به زور باز نگه می داشت ،نگاهی به پدر انداخت " حالا که اومدی یکم باهاش حرف بزن ،حرف نمی زنه اما میدونم بلند حرف بزنی میشنوه"کلمات آخرش را که داشت جمله می کرد، اشکها از چشمان ورم کرده اش سرازیر شدند . خواستم بپرسم چرا میمیرد که دیدم از اتاق بیرون رفته . اما چه فرقی می کرد پیرمرد آهسته داشت تمام می شد.
آهسته باز نزدیک تختش شدم ؛ چشمانش خیره به جایی بود که پیدایش نمی کردم ، دستش آویزانش را گرفتم انگار هیچ جانی نداشت ، انگشتهایش را محکم بین انگشتهایش فشار دادم . دوست داشتم پدر صدایش کنم ، بلند صدایم کند اما دستش شبیه دست مادر داشت سرد می شد ، آنقدر سرد که آهسته آهسته دستش از بین انگشتهایم جدا شد. پرده ها را که کنار زدم آفتاب خودش را پهن کرد روی صورت پدر.
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، خانم گشولی، سلام
داستان «بودن به وقت مرگ» حس‌وحال خوبی دارد. توانسته‌اید به‌خوبی کلام را منعقد کنید و داستان را بسط و توسعه دهید. زبان‌تان هم شسته‌رفته و نسبتا سالم است؛ فقط باید دقت کنید که بیان (زیبایی کلام) فدای فصاحت و سلاست زبان نشود. از این حیث، بهتر است روی زبان و نثرتان بیشتر کار کنید، در انتخاب کلمه‌های بیشتر دقت کنید و حواس‌تان به آوای کلام باشد. روایت داستان شما، الان در زمان گذشته رخ می‌دهد: گذشته‌ی نزدیکی که روز ملاقات با پدر در خانه‌ی قدیمی است (روایت اصلی داستان) و گذشته‌ی دوری که کودکی‌های راوی و سال‌های رفته است. به گذشته‌های دور -که در فلاش‌بک‌ها روایت می‌شوند و اطلاعات پیش‌زمینه‌ای را در اختیار خواننده قرار می‌دهند- کاری ندارم. می‌خواهم درباره‌ی روایت اصلی صحنه -روز دیدار با پدر محتضر- نکته‌ای بگویم. شما برای این روایت از زمان گذشته استفاده کرده‌اید: «از جایم بلند شدم. همین‌طور که می‌رفتم توی خانه گفت: ممنون خواهر.» وقتی ما از زمان گذشته برای روایتی استفاده می‌کنیم، روایت‌مان روایت «شده»هاست؛ یعنی همه‌ی این‌ها در گذشته رخ داده و حالا راوی جایی در زمان ایستاده -در امن و امان- و دارد آن‌ها را برای ما روایت می‌کند. برای بعضی روایت‌ها این خوب، مناسب و پاسخده است. اما گاهی اوقات بهتر است از زمان حال برای روایت داستان استفاده کنیم. روایت زمان حال، روایت «شدن» است. راوی در حین تجربه‌ی ماجراها آن‌ها را برای خواننده روایت می‌کند و همان ناشناختگی‌ای که برای خواننده وجود دارد، برای راوی هم هست. این امر، تنش صحنه را خیلی بالا می‌برد و برای داستان‌هایی مثل داستان شما مناسب‌تر به نظر می‌رسد. پیشنهاد می‌کنم امتحانش کنید. بعضی از تصویرهایی که خلق کرده‌اید، خیلی خوبند؛ مثل تصویر رفتن پای پدر روی عروسک راوی و بسته شدن چشم‌های راوی. و یک نکته‌ی خیلی مهم؛ خیلی خیلی خیلی مهم: مراقب کلیشه‌ها باشید. حتما باید مادر راوی هم -مثل همیشه و همه‌ی داستان‌های مشابه- از راه خیاطی زندگی خودش و دخترش را بگذراند؟ تکراری نیست؟ از فرط تکرار، خسته‌کننده نشده؟
مطمئنم که اگر کمی برای بازنویسی این داستان وقت بگذارید و ایراد‌هایش را برطرف کنید، داستان بهتری خواهد شد. خسته نباشید.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.