در دام اطلاعاتی که دارید گرفتار نشوید




عنوان داستان : آگاهی مکرر
نویسنده داستان : پریماه رحیمی


می گویم : من هیچ وقت آن روی سگم بالا نمی آید.آن روی من ، درست شبیه همین روی من است ، که اگر بخواهم آن را به موجود جانداری تشبیه کنم ، شبیه ترین مورد ، بره ای، بزغاله ای ، چیزی است.نه اینکه خودم بخواهم ، نه.اصلا دست خودم نیست.در بحرانی ترین شرایط عصبانی نمی شوم و گاها به این نتیجه می رسم که دچار نوعی اختلال روانی ، با نامی که خودم بر آن گذاشته ام هستم.نوعی اختلال به نام خود آزاری خود خواسته.
پویان لب هایش را روی هم فشار می دهد و سرش را به عنوان تایید حرف هایم بالا و پایین می کند.می خندم و می گویم راحت باش.بخند.راستی بیشتر اوقات وقتی می آیم درِ اتاق یا دستشویی را باز کنم ، مطمئن هستم که شخصی پشتِ در ایستاده و منتظر است که در را ببندم ، از دیدنش جا بخورم و او انگشت اشاره اش را بگذارد روی بینی اش و بگوید : هیس!
راستش...راستش بیشتر وقت ها واقعا یک نفر ایستاده.یک نفر که من نمی توانم ببینمش ، اما مطمئنم که هست.همیشه یک مرد است.یک مردِ قد بلند با اندامی تقریبا استخوانی و ورزیده.نمی خواهد به من آسیبی برساند حتی شاید از من بخواهد برای رسیدن به هدفش به او کمک کنم.احساس میکنم به جای این که آن روی سگم بالا بیاید ، به حرفش که گفته : هیس ، گوش میکنم و به او کمک میکنم.بعد شاید هم از بعضی ها کمک بگیرم.میدانم که نباید به پتو ، لیوان شیرم ، بالشتم ، گوشی تلفن همراهم ، آن مبلِ کرمیِ گوشه ی اتاقم و بخاری مسی رنگم بگویم بعضی ها.همیشه همین جاهاست که یکهو دیگر آن آدمی که هیچ وقت ندیدمش کاملا غیب می شود.
مادرم درک نمی کند که من برای چیدن ستون های کتابِ توی اتاقم کلی وقت می گذارم.گاهی درست از ساعت 3 بعد از ظهر که از خواب بیدار می شوم تا قبل از طلوع آفتاب که می خوابم.
بعد از چیدن هر ستون به خودم یک جایزه می دهم.یک لیوان شیر سرد.مزه ی خوبی می دهد.مثل مزه ی آب.دیده ای چقدر بی مزه است؟از چیزهایی که بی مزه است خوشم می آید.لازم نیست آدم حتما عکس العملی توی چهره اش نشان دهد.اما بعد مادرم می آید و بدون توجه به ستون های کتابم توی اتاق رژه می رود و از بین ستون ها رد می شود و از بین کتاب ها رد می شود و کتاب ها مثل دایره ی فکر بالای سر تام یا جری که یکهو محو می شود ، محو می شوند.
صبح ها قبل از خوابیدن صدای شلیک دوتا تیر می آید.زندان ، نزدک خانه ی ماست.احتمالا به تازگی به جای اعدام از تیرباران استفاده می کنند.هر روز برایم سوال می شود که دو نفر را می کشند ، یا یک نفر را با دو تیر؟
دست چپت کدام است؟ من سمت چپ بدنم را بیشتر دوست دارم.بعضی وقت ها که میروم حمام سمت راست بدنم را اصلا نمی شویم.
پویان دستش چپش را که به طرف من است بالا می گیرد و می گوید : زیر بغلم پاره شده ، می دوزیش؟
یادم می آید به شب قبل که چسبیده بودم به بخاری.میدانست چه قدر سرمایی هستم.برای همین بود که قول گرفت از کنار بخاری جُم نخورم.چادر را کشیدم روی سرم و دویدم دم در.داشت با نگهبانِ توی راهرو حرف میزد.صدا زدم : فندق...فندق.بعد هم دویدم و زیر تخت قایم شدم.صدای نفس هایم را از زیر تخت فهمید.خم شد و نوک بینی اش را چسباند به زمین و نگاهم کرد.آرام گفت : چشات شبیه چشای بچه گربه ی توی کوچمونه...برق میزنه.چشات چه رنگی بود؟
یک گربه جیغ زد و پنجره ی اتاق را هل داد و پرید توی اتاق.دوتایی جیغ کشیدیم ، سرم خورد به تخت ، سرش خورد به تخت ، وقتی از زیر تخت بیرون آمدم گربه نبود.
گفت : فکر کردی یادم میره؟بهم گفتی فندق؟
گفتم : فندقی دیگه.دوستت دارم که میگم فندق بهت.
گفت : خوشمزه اس؟
گفتم : نخوردمت که.
گفت : بقیه رو خوردی؟
گفتم : فندقم نخوردم.
گفت : دلت میخواد چه جوری بمیری؟
گفتم : یخ بزنم.ولی همیشه فکر میکنم یه گربه اونقدر لیسم میزنه که…
گفت : من دوس دارم با تیر بمیرم.
دستش را بالا گرفت و گفت : زیربغلم پاره شده.سوزن داری؟
گفتم : آره
زیر پوشش را در آورد.
گفت : بدوز
گفتم : ندارم
گفت : بدوزش
گفتم : ندارم
گفت : میدوزیش؟
گفتم : فندق بدون پوست ندیده بودم.
حیاط را از پنجره نگاه کردم و گفتم : وای.داره شیر میاد از آسمون.
قاه قاه خندید...وسط خنده گفت : تو واقعا جات همین جاست دیوونه.
گفتم : من دیوونه ام؟شیره دیگه
گفت : این شیره؟این گچه.گچ.
گفتم : گچ؟
گفت : آره دیگه.مدرسه رفتی اصن؟همونا که رو تابلو می کشیدیم.
دست هایش را گذاشت روی گوش هایش.دست هایم را روی گوش هایم گذاشتم.
گفتم : نکن
داد زد : نکن
با هم داد زدیم : نکن.
نگهبان درِ اتاق را باز کرد و داد زد : اینجا چه خبره؟
پویان بلند گفت : بهش بگو نکنه
گفتم : بهش بگو خودش نکنه
نگهبان گفت : چی شده؟
گفتم : داره با گچ میکشه رو تخته سیاه.
پویان گفت : دروغ میگه.خودش داره با گچ می کشه رو تخته سیاه
نگهبان داد زد : همین الان برید تو بخشاتون.
توی راهرو چادرم را کشیدم روی سرم ، اندام نگهبان شبیه مردِ پشت در اتاق و در دستشویی است.پویان گفت : میدوزیش؟
ساعت 3 ظهر که بیدار می شوم منتظرم پرستار برای دیشب مواخذه ام کند.قرص را میگذارد کف دستم.می گویم با شیر.چشم هایش را می بندد و نفسش را پوفی بیرون می دهد.می گویم : بهت گفت نگهبان؟دیشب با پویان رفتیم توو اون اتاق گرمِ که اونورِ حیاطه.
می گوید : بازم پویان؟
لب هایم را با لبخند روی هم فشار می دهم و چشم هایم را به هم میزنم.آب دهانش را قورت می دهد و سقف را نگاه می کند.دنباله ی نگاهش را می گیرم.یک گربه ی کوچک دارد روی سقف راه می رود.
می گوید : این پویان، خوشکلم هست؟
چهره ی گربه شبیه پویان می شود.قیافه ی مضحکی است.
می گویم : از نگهبان بپرس.
می گوید : کِی خوب میشی؟
می گویم : خوبم.
می گوید : اینجا نه اتاقِ اونورِ حیاط داره نه پسر.بگیر بخواب.
گربه ی روی سقف دارد به او می خندد.وقتی می رود کنار پویان روی نیمکت آنور حیاط می نشینم.
می گویم : من عصبانی نمی شوم.کلمه ی اختلال را تازه یاد گرفته ام.اما اختلالی در خودم نمی بینم.بخند ...راحت باش.بعضی وقت ها فکر میکنم یک نفر زیر تختم کمین کرده که موقع نشستن روی تخت ، مچ پایم را بگیرد.بیشترِ وقت ها هم واقعا یک نفر هست اما نمی بینمش.از لیوان شیرم کمک می خواهم اما آن مرد به من آسیبی نمی رساند.امروز صبح صدای شلیک تیر شنیدم.میدانی شاید هم صدای ترقه است.نخند… .
پویان! این زیر پوشِ بو گندو را ببر کنار، می دوزمش.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم پریماه رحیمی سلام

راوی در «آگاهی مکرر» تلاش می‌کند قصه‌گو باشد اما مشکل عمده این است که در واقع قصه‌ای وجود ندارد. وقتی شخصیتی را با موقعیت یا خصوصیتی ویژه انتخاب می‌کنید باید حواستان باشد که هسته‌ی اصلی داستان، زیر سایه‌ی ویژگی‌های شخصیت و یا اطلاعاتی که شما از او دارید، قرار نگیرد و گم نشود. در این اثر، راوی مشکل روحی دارد خوب تا اینجای کار پذیرفتنی است و در چنین انتخابی هم هیچ ایرادی نیست شما می‌خواهید قصه‌ی زندگی چنین انسانی را به خواننده نشان بدهید. در چنین شرایطی فرض، یا انتظار این است که مخاطب با بخشی از رنج‌ها، احساسات و در مجموع با بخشی از زندگی او آشنا شود اما در واقع به جای روایت داستان، درباره‌ی نوع بیماری او یا علایم بیماری او اطلاعات می‌دهید. درست مثل پژوهشگری که بعد از تحقیق درباره‌ی سوژه‌ی مورد نظرش، در دام اطلاعاتی که به دست آورده گرفتار شده و اثرش به مقاله‌ای پژوهشی نزدیک‌تر می‌شود تا به داستان و رفته رفته قصه را فراموش می کند. راوی در سراسر داستان شما، دارد از تصورات، توهمات یا تصاویر و صداهایی که می‌بیند و می‌شنود حرف می‌زند و جز این‌ها چیز دیگری برای روایت ندارد مگر صدای تیرهایی که هر از گاه می‌شنود و شاید، شاید بتوان برای این بخش از اثر تاویل‌های دیگری نیز در نظر گرفت اما داستان دچار عدم انسجام است و پیرنگ ندارد بنابراین سرنخی هم اگر هست، در چنین کلاف سردرگمی اصلا دیده نمی‌شود. پیشنهاد می‌کنم بر روی انتخاب سوژه‌های مناسب داستانی با پیرنگ‌های قوی کار کنید و تلاش کنید در تمام داستان‌هایی که می‌نویسید، بیش و پیش از هر چیز دیگری قصه‌گوی خوبی باشید. ماجرا را، اتفاق را، به شیرین‌ترین و پرکشش‌ترین شکلی که می‌توانید روایت کنید و اصلا به دنبال پیچیده کردن ماجراها نباشید. با توجه به پشتکاری که از شما می‌بینم منتظر داستان‌های خواندنی تان هستم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
پریماه رحیمی » 13 روز پیش
عرض سلام و خسته نباشید خدمت خانم آروان عزیز ممنونم از وقتی که گذاشتید.با شما موافقم.شاید اشکال بنده این بود که یک داستان از یک مجموعه داستان را برای نقد فرستادم،از این جهت که این داستان در دل یک مجموعه داستان است و قبل و بعد دارد،مشخصا شاید به تنهایی دارای انسجامی که باید نیست.مجموعه داستانی که شاید بتوان داستانهایش را مستقل از هم خواند،اما شاید به گفته ی شما،پیزنگ قوی ای نداشته باشد.به هرحال ممنون از اینکه داستان من رو خوندید.حتما به توصیه هاتون عمل میکنم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.