هدف فقط تحریک احساسات مخاطب نیست



عنوان داستان : میان ماندن ورفتن

استرس داشت امانمیتوانست به آینه نگاه نکند.نگاهش ازصورت استخوانی رنگ پریده اش گذشت وروی چشمان تیله ای رنگش ثابت ماند.
قلم قهوه ای که روی ابروهای نازک وکم پشتش کشیده بودبارژلب مات وخط چشم کمرنگش هم خوانی نداشت خداپدرومادراونی که لوازم آرایشی روساخت بیامرزه این راگفت ویک باردیگرخودش رادرآینه براندازکرد.روسری بنفش راروی سرانداخت.دکمه های مانتورامرتب کرد.زیپ ژاکت مشکی اش راتاآخرکشیدچکمه های قهوه ایش راپوشیدوازخانه بیرون زد.
هنوزدوقدم برنداشته بودکه ایستادوبه پشت سرش نگاهی انداخت .کوچه های پشتی رابیشتردوست داشت ،به خطرسکوت وخلوتشان.قدمی به عقب برداشت امامنصرف شد،عقربه هاتندودونده انگارفقط به گذرسریع خودازلحظه فکرمی کردند.بایدسریع خودش رامی رساند.
ازدربیمارستان که واردشداضطراب های ناشناس دلش راپنجه کشیدچیزی راه نفسش رابندآورده بود
درزد...بادستهای خیس ازعرقش دستگیره راپایین کشیدو وارداتاق شد
ـسلام
دکتربالبخندپریسارادعوت به نشستن کرد.
ـخب پریساخانم!حالتون چطوره؟
چشمان نگران پریساروی لبان دکترثابت مانده بوددستهای یخ زده اش رابه هم گره زده بودتالرزششان راپنهان کند...
حرفهای دکترپرده ازرازاسترس ناشناس قلبش برداشت۰
ازبیمارستان خارج شد،سرش پایین بود...به هیچ چیزتوجه نداشت
باسرانگشتان یخ زده اش بازی میکرد،چشمانش ازاشک می سوخت۰
سردرگم کوچه خیابانهاراطی میکرد،تاریکی شب اورابه خودآورد۰دسته کلیدش رادرقفل درچرخاند
درراپشت سرش بست۰پیرزنی قدخمیده وسط حیاط خیره به پریسامانده بود
***
هوای گرم اتاق راباولع به درون ریه هایش کشید
عطرچای بی بی درفضاپیچیده بود.
ـ بی بی مرگ چه شکلیه؟
استکان چای ازدست بی بی افتاد،بادستپاچگی لبخندی زد:قربونت برم این چه سوالیه؟
پریسانگاهش به گلهای قالی خیره مانده بود.پیرزن باپاهای لرزان به سمت پریسارفت.تن بی رمق دخترجوان رادرآغوش کشیدوسرش راروی سینه خودگذاشت.
ـ پری جان چی شده توکه منونصف جون کردی
ـ بی بی قبرزن ازمرد تنگتره؟
باپشت دست اشکهایش راپاک میکردامااشکهاتمامی نداشتند۰
ـ بی بی من می ترسم...میشه قبرمن بازترباشه؟
بادو دست سردش دامن بی بی راگرفته بودوتکان میداد
ـ بی بی میشه سنگ بالاسرم نزارین؟
ـ بی بی میشه شب اول تنهام نزاری؟پریساشانه های پیرزن رامحکم تکان میدادو بی بی بیصداگریه میکرد.
ـبی بی دل کندن سخته؟
ـبی بی دستهای پریسارامحکم گرفت:چته دخترم؟چرااینجوری می کنی باخودت؟
ـبی بی میترسم
ـ تاوقتیکه فکرکنی جایی بهترازمکانی که هستی وجودنداره فکرمرگ ترسناک میشه.همیشه سختی هرکاری اولشه.مرگ هم اولش سخته چون نمیدونیم قراره کجابریم.مرگ هم مثل تولده دخترگلم.
بادستان لرزانش دانه های اشک راازگونه های رنگ پریده پریساپاک کردولبخندی مهربان روی لب هایش نشست
ـ دیدی وقتی بچه ها به دنیامیان گریه میکنن؟میدونی چرا؟چون نه ماه توی شکم مادرزندگی میکنن وقتی ازدنیای تاریکشون جدامیشن احساس ناامنی میکنن اماکم کم لبخندزدن روهم یادمیگیرن.آدم به همون جایی برمی گرده که ازش اومده.گریه نکن نورچشمم.امیدتوازخداقطع نکن
ـ دخترم خدامهربونترازاونیه که تنهات بذاره...
صبح که شدبازهم امیدبه زندگی درپس نگاهش موج میخورد.
بی بی باذکرهای آرام زیرلب بدرقه اش کرد
لاغرونحیف روی تخت درازکشیده بود.سفیدی چشمانش بی زردی میزد لبهایش خشک وسفیدشده بودامالبخندبه صورتش روشنی میداد
باصدای ناله های هم اتاقی اش به یادروزهای اول شیمی درمانی اش افتاد.نگاهش رابه سمت آسمان پشت پنجره کشاندوباصدایی گرفته گفت:امید داشته باش
ـ به کی؟به چی؟به دعاهای بیجوابم؟
ـ همیشه ازهمه چیزسردرنمیاریم برات جواب منطقی ندارم فقط میدونم حسن دعاهای بی جوابمون اینه که بخدانزدیکترمیشیم
نقش لبخند روی لبهایش مانده بودامازندگی درکالبدبی رمقش جان داد.نگاهش به پنجره دوخته شده بود شایدبه یادپاییز.
دانه های برف شهر را درسفیدی زننده ای پوشانده بود
صدای قدمهای دومردسفیدپوش که مسئول بردن جنازه بودندسکوت بیمارستان رامی شکست.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم نسرین ناصری، سلام

داستان «میان ماندن و رفتن» با صحنه‌ی زنده‌ای آغاز شده و خواننده را با خودش همراه می‌کند. اشاره‌ی درست به جزییات قابل توجه داستانی همان صحنه را قابل اعتنا و خواندنی کرده است. حس‌ها هم تا حدودی خوب درآمده اند اما به محض اینکه پریسا از مطب دکتر خارج می‌شود، داستان به شدت افت می‌کند و سطح کار پایین می‌آید. اولین نکته این است که اینجا و در این اثر اصلا لازم نبود داستان برش بخورد. می‌توانستید رابطه‌ها را برقرار کنید بی آن که نیازی به فصل‌بندی آن باشد. دیگر اینکه مهمترین عاملی که سطح کار را پایین کشیده نوع گفتگوهایی است که میان پریسا و بی‌بی رد و بدل می‌شود. آنجاست که اثر از عمق فاصله می‌گیرد و به شدت شعارزده و تکراری می‌شود. حتی حس‌ها هم سر دستی و کلیشه‌ای شده‌اند؛ ضمن اینکه ارتباط میان آگاهی دختر از بیماری‌اش و مراجعه به بی‌بی هم باید محکمتر از این طرح شود؛ به این معنی که مخاطب متوجه شود چرا پریسا پس از اطلاع از وخامت حالش، به جای هر کس دیگری یکراست به سراغ بی‌بی می‌رود؟ پرش از خانه‌ی بی‌بی به بیمارستان هم اصلا جفت و جور نشده و معلق باقی مانده است. همه‌ی این گذارها باید آنچنان نرم اتفاق بیفتند که مخاطب داستان هیچ پرش غیرمنطقی و آزار دهنده‌ای احساس نکند. همان جنس شعارزدگی که پیش‌تر به آن اشاره کردم در گفتگوهای میان پریسا و هم‌اتاقی بیمارستانش هم وجود دارد. گاهی این نوع دیالوگ‌ها که احساسات خواننده را هدف قرار می‌دهند، نه تنها کمکی به پیشبرد داستان نمی‌کنند بلکه در مواردی نتیجه‌ی معکوس هم می‌دهند چون اگر شما در داستان به لایه‌های درونی‌تر هر اتفاقی برسید، خواه ناخواه آنچه می‌نویسید اثرگذار خواهد بود. شما را به تامل بیشتر در انتخاب و عمق بخشیدن به سوژه‌ها دعوت می کنم. پایگاه داستان منتظر آثار خوب شماست.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
نسرین ناصری » دوشنبه 21 اسفند 1396
ممنون ازنقدخانم آروان ونظروتوجه شما
مصطفی گلزاری نژاد » شنبه 05 اسفند 1396
با درود خدمت نویسنده و منتقد داستان، خانم آروان، نقد بسیار خوبی داشتید، لذت بردم، و با اجازه نقدی هم من داشته باشم، اینکه در داستان مدرن، تشبیه، استعاره و قضاوت راوی، دیگر کاربرد آنچنانی ندارد و باید سعی کنیم از آنها اصلا یا به طوری که به داستان لطمه نزنه استفاده کنیم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.