مسیر را برای تخیل هموار کنیم




عنوان داستان : ماست سیاه
نویسنده داستان : فرزانه لطفی

دیوانه ای نعره زنان از کنارم عبور می کند و در انبوه جمعیت غیب می شود. سومی است. اولی محکم و ریتمیک بر سرش می کوبید انگار که به طبلی بکوبد. دومی چشم هایش را بی وقفه در حدقه می چرخاند و سومی نشان داد که می توان نعره ای شنید که غریب است و منحصربه فرد. همشان را همین جا دیدم. در بازاری آجری به رنگارنگی تمام آب نبات قیچی های دنیا و به قدمت پدربزرگ پدربزرگم که مرگ و زندگی را با هم در آغوش گرفته بود. اولی را که دیدم فریاد بلندی زدم که درجا خفه شد. درآن شلوغی فقط من ترسیده بودم. بقیه انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد به عبور و خرید ادامه دادند. بعضی به سمتم چرخیدند و با تعجب نگاهم کردند، انگار که فریاد من عجیب بود. از میانشان پیرمردی فرتوت و کلاه نمدی به سر با چابکی غیرمنتظره ای به سمتم آمد و از بین چین و چروک های بی نهایت صورتش به دقت سرتاپایم را برانداز کرد. بلاخره به حرف آمد و گفت: "پسرجون اینجا یه چیزی داره که اینارو سمت خودش می کشه. همه دیر یا زود پیدا می شن. آزاد و بی آزار پس نباید بترسی." لبخندی زد که جای خالی دندان هایش را نمایان کرد و نشان داد که بالاتر از بی نهایت هم وجود دارد. سری تکان دادم و بدون حرف از کنارش عبور کردم.
حالا با عبور سومین دیوانه حرف پیرمرد تایید می شود. پس دفترچه مشکی را از جیب بغل کیفم بیرون می آورم و در صفحه ای که بالایش نوشته شده: "جوهره فضا" در زیرجمله: "اینجا به کباب و ریحان و ماست های پرچربش معروف است" می نویسم: "این مکان قدرتی دارد که دیوانگان را به سمت خود می کشد. آن ها از بازار به سمت نور سرازیر می شوند." دفترچه را به جای همیشگیش برمی گردانم. با خواندن جمله قبلی شکمم به قاروقور افتاده. حالا بوی کباب بیشتر از قبل خودنمایی می کند. سه ساعت از ظهر گذشته و من فقط بی وقفه راه رفته بودم، دیده بودم، جملاتی در دفترچه سیاه نوشته بودم و جواب را نیافتم. جوهره چیست؟ اصلا فضا چیست؟ سال ها در مورد فضاها مطالعه کرده ام ولی باز گاهی اوقات در خلوت، زمانی که کسی نیست که سرزنشم کند از خودم می پرسم واقعا فضا چیست؟ و حالا در حالی که فیلسوف نیستم باید به این هم جواب دهم که جوهره چیست؟
از ترس اینکه سوال بی جواب بماند سرعت قدم ها را بیشتر می کنم تا بیشتر ببینم و شاید جوهره از ناکجاآبادی از فضا پیدا شود. به هر قیمتی که شده پیدایش می کنم. کباب و ریحان بماند برای بعد از یافتن.
در بازار جلو می روم. بوی کباب و ادویه ها در هم می آمیزند. تعداد مردم بیشتر شده و فضاها را گرفته اند. مردی با لباس های خاکستری بادکنک های رنگی می فروشد. مادری بدون توجه به گریه های پسرش او را روی زمین می کشد. جلو می روم. به دکانی می رسم پر از ظرف های سفالی آبی. ماست های پرچرب چشمک می زنند. دوربین را برمی دارم تا عکس بگیرم. دیوانه ای پیدا می شود. چهارمی است. جیغ های ریزش را می شنوم که کمی خنده دارند ولی خنده دار نیستند. حتی برنمی گردم. پیرمرد صاحب مغازه خنده ای می کند. سربالا می آورم و برای اولین بار نگاهش می کنم. لبخند بدون دندان و چین و چروک های بی انتها. همان پیرمردی است که براندازم کرده بود.
می گوید: "سریع عادتت شد. دیگه نگاشون نمی کنی" و دوباره می خندد. جواب می دهم: "کاری دارم که باید هر چه سریع تر تمامش کنم." با گفتن این جمله ناخودآگاه به ساعتم نگاه می کنم. 5 است. چیزی تا غروب نمانده و احتمالا باید بی جواب برگردم. می ترسم. پیرمرد بین خنده هایش با شیطنت می گوید: "در مورد فضا و جوهره؟" خشکم می زند. پیرمرد از کجا می دانست؟ ادامه می دهد: "جوابای بزرگ به شجاعتای بزرگ نیاز دارن. اهل شجاعتی؟" خم می شود و از پشت پیشخوان ظرف سفالی آبی دیگری درمی آورد. شبیه بقیه ظرف هاست ولی وقتی سرک می کشم تا داخلش را ببینم پر است از مایعی غلیظ و براق به رنگ سیاه. می خندد و می گوید: "ماست سیاه دیده بودی؟" جواب می دهم: "امکان ندارد ماست خالص باشد. حتما رنگی چیزی داخلش است. تا امتحان نکنم باور نمی کنم."
با خنده می گوید: "ولی امتحانش تاوان داره، اهل تاوانی؟" و قهقهه می زند. این پیرمرد به یقین دیوانه است. دیوانه پنجم. ولی بدم نمی آید در بازیش شریک شوم. سوال را نپرسیده می دانست پس بعید نیست که از جواب چیزی بداند. جواب می دهم: "آره هستم." جدی می شود و می گوید: "مطمئن؟" با سر تایید می کنم. می گوید باید قول دهم. قول می دهم. پیرمرد دوباره می خندد. ظرف ماست را پیش می کشد و قاشقی به دستم می دهد. ماست را به دهان می گذارم. عجیب خوشمزه است. ترش و تازه و خنک. چشمانم را از لذت چنین مزه ای می بندم و باز می کنم. رو به دکان پیرمرد می گویم: "بی نظیر بود. چطور درستش کردی؟" ولی نه پیرمرد هست و نه دکان. ظرف های ماست چه سیاه و چه سفید رفته اند.
به بازار نگاه می کنم مرد خاکستری پوش بادکنک های رنگی را از هم باز کرده و سرخوشانه بادکنک بازی می کند. پسربچه کوچک دست مادرش را گرفته و با عظمی راسخ او را روی زمین می کشد. نمی دانم از کجا ولی می فهمم به خانه سالمندان می رود. بهت زده از بازار خارج می شوم. قطاری از کنارم عبور می کند و جمعیت با قهقهه اسمم را صدا می زنند و دست تکان می دهند. موقع آمدن قطاری نبود. جلوتر می روم. شهر پر از جمعیت است. در سمتی مردم گریان و نالان جنازه های خاک گرفته را به خاک می سپراند و در سمت دیگر با خاک و گل عمارت های عظیم می سازند. به خانه ای با دیوار گلی می رسم. درونش پر از نور است و مردی سرحال با کلاه و ردای ابریشمی سکه های بیشمارش را می شمارد. بیرون خانه مردی تکیده با پیراهنی عرق کرده و کفش های پاره به دیوار تکیه داده و مواد می کشد. وارد کوچه ای باریک می شوم. مردی مدروز با سبیل های روغن زده و کت و شلوار مشکی و کراوات قرمز دست در دست زنی چادری با روبنده سفید بلندی که تا زمین می رسد راه می رود و در گوشش می گوید: "بلاخره می رویم".
بوی سرو تنها و آب تازه را استشمام می کنم. می دانم که تنها آب این دیار است. مسیر بو را دنبال می کنم. وارد میدان می شوم. سپاهی به دنبال غارت مردم بی دفاع است. کمی جلوتر مردان مست چمباته زده می خوانند: "حالا نخور کی بخور!". ادیبان شعر می گویند و کتاب می نویسند و در آخر مسیر پسری است که از فضایی که بدان تعلق دارد خجالت می کشد.
بلاخره می رسم. به چشمه ای زلال و به شدت درخشان و کوهی محکم که پشت سرش به حمایت بلند شده و قلعه ای که ابهتش را دو چندان می کند. به سمت چشمه می روم، دو زانو می نشینم و دست هایم را پر از آب می کنم. آب را به صورتم می زنم. خنک است و تازه و من از لذت این حس چشم ها را می بندم و باز می کنم. زیر تنها درخت سرو سایه ای نشسته است. احتمالا اگر کسی بداند همان اوست. به طرفش می روم. آن قدر نزدیک که از سایه به بدن تبدیل می شود. خشکم می زند. من هستم. با صورت و بدن پیرمرد ماست فروش. همان صورت چروکیده، همان کلاه نمدی، چمباته زده زیر تنها درخت سرو کنار چشمه. ولی من هستم. سر بلند می کنم و با چشمان پیرمرد به من خیره می شوم و با صدایش می گویم "اهل شجاعتی؟" می خندم و جای خالی دندان های پیرمرد نمایان می شود. از ترس فریاد می زنم و روی برمی گردانم. در دوردست نور زردی پیداست. باید برگردم به بازار. مسیر آمده را می دوم. به میدان می رسم. پسر فضای دیگری پیدا کرده و سخت به آن چسبیده است. شعرا مدح می گویند و نویسنده ها قیچی می کنند. سپاهیان به مردم رسیده و تلی جنازه باقی گذاشته اند. مردان مست هم چنان می خوانند: "حالا نخور، کی بخور". به کوچه تنگ می پیچم: زنی کلاس بالا با رژلب قرمز و کت و دامن مشکی زیر گوش مرد زمزمه می کند: "بلاخره رفتم". خانه گلی، مرد صاحب خانه و گدا همه رفته اند. از عمارت های عظیم رنگ و رو رفته و قبرستان باصفا و پردرخت عبور می کنم. نور نزدیک و نزدیک تر می شود. دارم می رسم. قطار می آید. جمعیت با قهقهه نامم را صدا زده و دست تکان می دهند. قطار می رود و از پس آن کسی ظاهر می شود. پیرمرد ماست فروش است با صورت و بدن من. به سمتم لبخندی بی عیب و نقص می زند و می پرسد: "اهل تاوانی؟" همه جا تاریک می شود.
چشم باز می کنم. مردم دوره ام کرده اند. از پس سرهایشان سقف های طاقی آجری و دکان های رنگی را تشخیص می دهم. در بازار هستم. مردی می پرسد: "پسر جون چی شده؟" شروع می کنم به توضیح دادن. چیزی می گویم ولی صدایی که از وجودم خارج می شود چیز دیگری است. شبیه جیغ. حتما بدجور زمین خورده ام که این طور می شنوم. ولی انگار مشکل از گوش هایم نیست. مردم طوری نگاهم می کنند که یعنی کلمه ای از حرف هایم را متوجه نمی شوند. می ترسم. عرق سردی بر صورتم می نشیند. فریاد می زنم که شاید کلمات واضح شوند ولی صدایم به نعره ای عجیب و منحصربه فرد شبیه است. عاجزانه حروف را به زبان می آورم. "م!"، "ممممم!" ولی ادا کردن حروف هم سخت است. وحشت می کنم. به گمانم چشمانم در کاسه می چرخند. پیرمرد ماست فروش از پس سرها پدیدار می شود.
"مگه اولین باره که دیوونه می بینین؟ برین پی کارتون! بزارین نفس بکشه. اینا همشون دیر یا زود پیدا می شن. آزاد و بی آزار پس نباید بترسین." لبخند بی دندانی می زند. به من نگاه می کند و لقمه ای کباب و ریحان در دستم می گذارد.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود بر خانم لطفی عزیز

در این کلمات رمزی است. داستان شما داستان این رمزهاست. داستان اتفاق مدامی که در دیوانگی و کلمات رخ می‌دهد. داستان شما یک سفر است از خود به جایی دیگر. از تبدیل شدن و تغییر کردن. این‌ها تفسیرهایی است که می‌شود از داستان شما به دست داد. تفسیرهایی این‌چنینی که باز هم می‌شود ادامه‌شان داد. شما خواسته‌اید از پس فلسفه‌ای که در داستان تزریق کرده‌اید مفهومی را به مخاطب نشان دهید. در این داستان شما سفری آغاز می‌کنید و با شخصیت اصلی‌تان ما را به این سفر می‌برید. سفری از عقل به دیوانگی یا به جنون. شمردن دیوانگان سوژه جذابی است و شما از این سوژه خوب استفاده کرده‌اید. شیوه روایت هم قابل توجه است. شما در این داستان و در این سفر شهری آدم‌های مختلفی را می‌بینید و با آن‌ها هم‌کلام می‌شوید و شاید مهم‌ترین این همکلامی با پیرمرد ماست‌فروش است. پیرمردی که اصل داستان را به ما نشان می‌دهد. شما از این پیرمرد به‌خوبی استفاده کرده‌اید. هنگامی که شخصیت اصلی داستان با این پیرمرد برخورد می‌کند و مساله ماست سیاه را می‌شنود و با این جمله مواجه می‌شود که خوردن ماست سیاه تاوان دارد و آیا او می‌تواند چنین تاوانی را بپذیرد یعنی شما نصف راه را رفته‌اید و تعلیق ایجاد کرده‌اید. این‌جا بدون آن‌که زیاده‌روی در تفسیر داستان بکنید درست و به‌جا کار را پیش می‌برید. البته این‌جا تعلیق را به‌وجود می‌آورید و بعد از فراز و نشیب‌هایی که ایجاد می‌کنید و خیال‌گونگی‌ای که در داستان ایجاد می‌کنید در انتها این تعلیق را باز می‌کنید و تاوان را به مخاطب نشان می‌دهید. این یعنی که شما به‌خوبی از پس تعلیق بر آمده‌اید.
نکته دیگری که در داستان شما وجود دارد و آن را متمایز می‌کند تخیلی است که به کار رفته در داستان. شما در بخش‌های پایانی که دارد دیوانگی شکل می‌گیرد خواننده را با صحنه‌هایی عجیب روبه‌رو می‌کنید که داستان را خیال‌گونه پیش می‌برد. اما باید بگویم انتظار داشتم اتفاق‌های بیش‌تری در آن زمان رخ می‌داد. این‌که شخصیت تغییر می‌کند و کلماتش متفاوت می‌شود جذاب هستند اما فکر می‌کنم هنوز جا دارد که تخیل فراتر برود. هنوز شما می‌توانید رخدادهای قابل توجهی به کار اضافه کنید که دیوانگی را کامل کند. البته این تنها یک پیشنهاد است چون همین مقدار هم برای داستان شما کافی است و کار داستان‌تان را راه می‌اندازد. اما می‌خواهم بگویم وقتی چنین فضایی ایجاد می‌کنید حیف است که پای‌تان را فراتر نگذارید و اتفاقات هیجان‌انگیزتری ایجاد نکنید. داستان‌نویس به گمان من جمع دو چیز است. یکی واقعیت و دیگری خیال. شما در این داستان از این دو عنصر استفاده می‌کنید. داستان‌نویس براساس واقعیتی که در دست دارد وارد خیال می‌شود و با خیال داستانش را پیش می‌برد. حتی رئالیستی‌ترین داستان‌ها هم از چنین امکانی استفاده می‌کنند. اما در این میان علاقه شخصی من به داستان‌هایی است که مرز واقعیت را بر می‌دارند و بی‌واسطه وارد خیال می‌شوند و حتی گاه توهم را هم چاشنی کار می‌کنند.
اما دوست داشتن من حکم کلی نیست و تنها علاقه‌ای است که در داستان شما تا حدودی رعایت شده است. این‌که ماست سیاه خوردن تاوان دارد خودش مسیر تخیل را هموار می‌کند.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.