جزییاتی که از اثر، داستان تمام عیار می‌سازند




عنوان داستان : اصلش این دنیا نرسیدن است
نویسنده داستان : سارا آناهید

آدم‌ها بالاخره یک روزی یک جایی قرار است یک نفر را ملاقات کنند و باقی عمرشان را با او زندگی کنند. حالا یا با خودش یا با فکر کردن به‌اش.
وقتی خانم بغل دستیم تو آرایشگاه ازم پرسید «چطور که هنوز ازدواج نکردی؟» هم همین تئوری تو سرم بولد شد اما حوصله نداشتم براش توضیح بدهم. بخاطر همین گفتم فعلاً پیش نیامده. و وقتی داشت با لبخند مضحکی کنار گوش راستم زمزمه می‌کرد: «یکم کمتر سخت بگیرین پیش میاد»، ازش رو برگرداندم بلکه بفهمد میلی به آنالیز قضیۀ ازدواج از دیدگاه او ندارم.
خیال می‌کردم حالا که سر ظهر آمدم، سالن بایست خلوت باشد اما نبود. فیروزه، موچین‌به‌دست خم شده بود روی صورت دختری همسن و سال‌های خودم و با دقت موهای دُم ابروش را از توی پوست درمی‌آورد. فیروزه شاگردْخوبۀ خانم صالحی بود. از آن بچه پروها که از اول هم تو سالن رئیس بازی درمی‌آورد.
خانم صالحی را بیشتری‌ها سعیده جون صدا می‌کنند اما من از این سبک خطاب کردن هیچ خوشم نمی‌آید. اساساً صنمی هم باهاش ندارم که پسوند «جون» به اسمش اضافه کنم.
حرف خاله‌زنکی تا حالا ازش نشنیدم. صندل های لژدارش را که بپوشد یک سر و گردن از من بلندتر است. البته تا به حال بدون صندل‌های لژدار هم ندیدمش. همیشۀ خدا ریشۀ تیره موهای بلوندش درآمده و رژ لب پررنگی روی لب هاش خشکیده. و از همه مهمتر یک‌جوری به‌ آدم نگاه نمی‌کند که حس زشت بودن به‌ات دست بدهد.
صدای خانوم صالحی از اتاق در بسته‌ی سمت راست سالن شنیده می‌شد. روی دیوار سمت چپ سالن، یکدست آینه نصب شده بود و دو سه تا خانم روی نیمکت چوبیِ زیر آینه خودشان را باد می‌زدند.
سرم تو کتاب بود. وسط‌های داستان «قلوه سنگی که هر روز جابه جا می‌شود» موراکامی. رسیده بودم به آنجا که زن و مرد داستان تازه همدیگر را دیده بودند. مرده از آن وسواسی‌ها بود و تا حالا هم هیچ زنی جدی وارد زندگیش نشده بود. نه اینکه نخواهد. می‌خواست اما هیچ‌کس بنظرش کامل نمی‌آمد. حالا تو یک مهمانی، زنِ داستان را دیده بود و بقول خودش حسابی مسحورش شده بود. مرده نویسنده بود. مثل بیشتر نویسنده‌ها کم‌حرف و غرق دنیای درونش. تو ملاقات‌هاشان هم زیاد حرف نمی‌زند. بیشتر به سوال‌های زنه جواب می‌دهد. زنه اسمش کایری است. نویسنده هر بار از کایری دربارۀ شغلش می‌پرسید، سوالش بی جواب می‌ماند. همینطوری رابطه‌شان داشت شکل می‌گرفت. این جاهای داستان‌ها را خیلی دوست دارم. همین‌جایی که زن و مرد داستان دارند همدیگر را کشف می‌کنند.
دخترِ زیر دست فیروزه، از روی صندلی‌اش بلند شد، چسبید به آینه و صورتش را به چپ و راست چرخاند. فیروزه گفت «چجوره؟»
- خوبه بنظرم. حالا بذار به امینم نشون بدم.
شالش را از دور گردنش بلند کرد و روی موهاش انداخت و از پله‌ها رفت بالا.
داشتم فکر می‌کردم امین چه زندگی پر دغدغه‌ای باید داشته باشد. سوای همۀ کارهای مردانه در مورد دُم ابروی همسرش هم باید نظر بدهد. بعدش فکر کردم چقدر دلم نمی‌خواست جای این دختر باشم. خودم را تصور کردم که امین رساندتم جلو در آرایشگاه و برای بار چندم بهم تذکر داده «حواست باشه ابروهات این بار کوتاه نشه.» بعد از خودم و امین چندشم شد.

کایری یک بار از آقای نویسنده دربارۀ داستان جدیدش پرسید و او هم تا آنجایی که نوشته بود براش تعریف کرد. خودش باورش نمی‌شد این کار را کرده چون تا آن روز دوست نداشت داستان‌هاش را قبل از نهایی شدن برای کسی بخواند و زنده‌گی کلمات داستان از بین برود. تجربۀ حس‌های جدید کنار سوال‌های بی جواب برای نویسنده ترسناک بود. به‌خصوص که یک‌بار کایری به‌اش گفته بود خیلی دوستش دارد اما اساساً نمی‌تواند با هیچ‌کس زندگی کند چون ممکن است نتواند به کارش برسد.

خانم صالحی از اتاق بیرون آمد و با عذرخواهی و احوالپرسی صمیمی به‌ام گفت می‌توانم بروم داخل.
تا نشانگر کتاب را گذاشتم لای دو صفحه، خانم هیکلی چهارشانه‌ای از اتاق درآمد. اگر کنارش می‌ایستادم شاید تا شکمش می‌رسیدم. بیخود نبود اینهمه کارش طول کشید.
تو اتاق یک تخت فلزی بود که پد سفید یک‌بار مصرف روش پهن شده بود. روی میز کنار تخت، سه چهار تا قوطی فلزی نیمه‌پر از موم زرد و سبز رنگ قرار داشت با روزنامه و پد و کاردک‌هایی که نامرتب گوشه‌کنار میز افتاده بودند. شلوار جینم را گذاشتم روی جالباسی و نشستم لبۀ تخت. پاهام آویزان و در جهت مخالف تاب‌شان می‌د‌ادم و هم‌زمان سعی می‌کردم موهای زیر پوستیِ روی رانم را دربیارم.
خانومِ صالحی که وارد شد، دو ردیف دندان صدفی مرتب‌ بین لب‌های قرمزش چشمک می‌زد. نگاش کردم و گوشۀ چپ لبم را کمی بالا آوردم. مثلاً از آن لبخندها که وقتی حرفی با کسی ندارم می‌زنم. صرفاً به این خاطر که طرف فکر نکند ازش بدم آمده. روبروم ایستاد و با یک کاردک فلزی مایع داغ و چسبناک سبز را روی ساعد چپم مالید و پرسید: امتحان دارین؟
مبهوت نگاش کردم و ابروی چپم ناخودآگاه رفت بالا.
ـ نه من سه‌چهار ساله که فارغ‌التحصیل شدم. چه امتحانی؟
+ حدس می‌زدم. ولی دیدم خیلی جدی دارین کتاب می‌خونین.
خندۀ کوتاهی کردم و گفتم کتاب داستان می‌خواندم.
+ معلومه از اون کتابخونایین.
سر تکان دادم و با چشم تایید کردم.
او هم لبخندبه‌لب گفت: «من یه کتاب هدیه گرفتم از یه دوست عزیز. وقتی بهم دادش گفتم این کتابو حتما باید بخونم. اما الان سه ماهه فقط شونزده صفحه‌شو خوندم. نمیدونم چرا تا باز می‌کنم خوابم می‌گیره.»
و صدای بم قهقهه‌اش تو سکوت اتاق پیچید.
خنده‌ام گرفت. تصورش کردم که سه ماه است هر روز برای خودش چایی نسکافه‌ای چیزی آماده می‌کند، بعد کتاب را از قفسه برمی‌دارد و روی کاناپۀ جلوی تلویزیون دراز می‌کشد. احتمالاً شمدی هم روی پاهاش می‌اندازد و پاراگراف دوم صفحه، چشم‌هاش تار می‌شود.
- چجور کتابی هست؟
+ رمانه. من پیش از تو.
- فیلمشو دیدم. خیلی قشنگه و غم‌انگیزه.
چشم‌هاش گرد شد و کِش‌دار گفت «جدی... قضیه‌شو برام می‌گین؟»
همیشه وقتی ازم توضیح دو خطی می‌خواهند دربارۀ کتاب یا فیلم، مثل خر توی گل گیر می‌کنم. تو این مقوله، آدم توضیحِ دو خطی نیستم. من باید همۀ سکانس‌ها و صفحه‌هایی که درگیرم کرده را تعریف کنم وگرنه صداهای ذهنم دیوانه‌ام می‌کنند.
مِن‌ومِن‌کنان گفتم: «یه پسر خوش‌تیپ و پولدار و همه‌چی تموم که یه روز تصادف می‌کنه و از گردن به پایین قطع نخاع میشه.»
کسی توی سرم گفت ریدی به طرح داستان. و چشمم پیِ عکس‌العمل خانم صالحی بود ببینم با این جمله جذب داستان شده یا نه.
جذب شده بود انگار. چشماش روی صورتم دو دو می‌زد و گفت «خب بعدش؟» و مایع داغ چسبناک را روی بازوم مالید، پد سفیدرنگ را روش گذاشت و با یک حرکت محکم کَند. دو ثانیه سوخت اما ازین که بحث مشترکی داشتیم سر ذوق آمده بودم. گفتم «کل داستانو تعریف کنم؟ مگه نمی‌خواین بخونین؟»
خندۀ صداداری کرد و گفت «نه بگید جالب شد آخه.»
- بعد این تصادف پسره کلاً انگیزه‌ای برای زندگی نداشت. دوست‌دخترشم ولش می‌کنه. پدر و مادرش مدام براش دنبال پرستارن و پسره هم چون خیلی بد خلقه پرستاراشو فراری میده.
گفت «لطفا دستتونو بالا بگیرید.»
دستم را بالا بردم که موم را روی قسمت داخلی بازوم بمالد و تو دلم گفتم کاش وسط حرفم نمی‌پریدی.
+خب؟
گوشۀ لبم را از توی دهان گاز گرفتم و سعی کردم ادامۀ داستان را تو ذهنم مرور کنم.
- یه دختری به اسم لو که دنبال کار بود به زحمت کار پرستاری پسره رو می‌گیره و یه مدتی رو باهاش می‌گذرونه. دختره ازین شاد و شنگولا بود. از اینا که حال دور و بریاشو خوب می‌کنن. دلش می‌خواد زندگی پسره رو قشنگ کنه. سعی می‌کنه کارایی که اون دوس داره رو انجام بدن باهم. فیلم ببینن. کنار دریا قدم بزنن. ازین کارا...
+ دست راستتونو بگیرید بالا. خب؟
- دیگه کم‌کم بهم علاقه‌مند می‌شن. بعد انگار تو این قصه یه موسسه‌ای وجود داره، کسایی که از زندگی خسته شدن و یا بیماری لاعلاج دارن، به اون موسسه درخواست می‌دن که اونا زندگیشونو تمام کنن. یجورایی کمکشون می‌کنن خودکشی کنن. پسره همچین درخواستی رو به اون موسسه داده بود.
بالاخره بیخیال دست‌های من شد. طوری نگاهم می‌کرد انگار من این قصه را نوشتم. صورتش از گرما و هیجان سرخ شده بود و لب پایینش آویزان و سعی می‌کرد لبخند هم بزند. طلبکارانه پرسید «مگه نگفتی عاشق هم شدن؟»
- خب آره. ولی باز پسره از وضعیت فیزیکش راضی نبود. نمی‌تونست کنار بیاد با خودش. هی فیلمای قدیمشو می‌دید و اعصابش خورد می‌شد. روزی که نامۀ تاییدیه از طرف موسسه میاد. لو خیلی ناراحت می‌شه و تلاش می‌کنه منصرفش کنه اما پسره به‌اش میگه که به هیچ وجه نمی‌تونه خودشو تو کالبد فعلیش تحمل کنه. اما بهش میگه که تا حالا هیچ کسیو به اندازه لو دوست نداشته. خلاصه اینکه آخرش میرن به اون موسسه، یه آمپول به پسره می‌زنن و تمام.
حسابی وا رفت.
+ جدی جدی خودشو کشت؟ چه مسخره! چرا آخه؟
- آره. منم فکر نمیکردم بمیره. کلی‌ام گریه کردم.
روی تخت دراز کشیدم و مایع داغ چسبناک روی ساق پام مالیده شد. یک پد بلند از زانو تا مچ پام گذاشت و چند ثانیه بعد کند. گفت: «ولی واقعا هستن آدمایی که انقدر انرژی دارن و حال بقیه رو خوب می‌کنن.»
دردش مثل برق‌گرفتگی خفیف بود و ابروهام تو هم گره خورد. حس می‌کردم خودش هم باید همچه آدمی باشد. گفتم: منم دوست داشتم که اینطور می‌بودم.
مایع داغ را به قسمت داخلی ساق پام مالید و گفت: من جوون‌تر که بودم خیلی اینطوری بودم. همش در حال جنب و جوش و اینور و اونور پریدن.
- بنظرم الانم هستین.
لبخند رضایت‌بخشی زد: «الانمو ببین. جوونیام ده برابر بیشتر از این بودم. اما خب سختیای زندگی ناخودآگاه آدمو افسرده و کرخت می‌کنه. من زندگی سختی داشتم. همسرم زود فوت کرد و مجبور بودم خیلی کار کنم. با خونوادۀ همسرمم مشکل داشتم و از سمت اونام اذیت می‌شدم. یه دختر داشتم که باید تنها بزرگش می‌کردم.»
بحث داشت از موضوع مورد علاقۀ من فاصله می‌گرفت. حوصله‌ام نمی گیرد داستان زندگی آدم‌هایی را بشنوم که ماهی یک‌بار هم به زور می‌بینم‌شان.
ازم خواست به پشت بخوابم و موم را پشت ساق پام مالید و گفت: «یه چیزی می‌خوام بهتون بگم. اولین باره برای کسی تعریف می‌کنم. حرف این فیلمو که زدیم، فکرش اومد تو سرم و دلم می‌خواد بگم‌اش.»
تکیه داده بودم به دو تا آرنجم و سرم را به راست چرخاندم که ببینم‌اش. شاید هم لزومی نداشت. اما احساس کردم اگر سرم را به‌اش نچرخانم بی‌محلی باشد.
رفت سمت در و بیرون اتاق را چک کرد مبادا کسی صداش را بشنود. چفت‌اش که کرد، فهمیدم قضیه واقعاً محرمانه است و برام جالب شد. تُن صداش را آورد پایین و گفت: «گفتم که همسرمو زود از دست دادم. هفت هشت سال پیش با یه آقایی آشنا شدم و شروع کردیم به صحبت کردن. بعداً فهمیدم از اسرای جنگ بوده و شکنجه‌هایی که تو اسارت دیده تو روحیه‌اش خیلی اثر گذاشته بود. یه دوره افسردگی شدید داشته. البته اینا رو خودش بهم نگفت من بعداً فهمیدم.»
دست از کار کشیده بود. من هم یک‌بَری روی تخت نیم خیز شده بودم و گوش می‌دادم.
+ ما که اصلاً کارمون نشد. یعنی من همون اول گفتم که نمی‌تونیم با هم ازدواج کنیم.
ـ چرا؟
+ خب اون متاهل بود. زن و بچه داشت اما دوسشون نداشت. اینطور که می‌گفت اصلاً خانوادش بهش آرامش نمی‌دادن. بخاطر همینم بود که از زندگی خسته شده بود و افسرده.
هاج‌و‌واج مانده بودم. آدم‌ها تو این موقعیت بهم چه می‌گویند؟
ـ چطوری با هم آشنا شدین؟
+ یکی از اقوام دورمون که از قضا خیلیم ادعای دین و ایمونش میشه، زیاد بانیِ این چیزا می‌شه. به عقیده‌ش ازدواج دوم برای مردا بد نیست. منم از همین فامیلمون فهمیدم که اون افسردگی داشته و اسیر جنگی بوده.
چند ثانیه سکوت کرد و نگاهش را به نقطه‌ای روی زمین چسباند. با لبخند کمرنگی گفت: «خیلی بهمون خوش می‌گذشت. رستوران، پارک. رابطۀ اونجوری نداشتیما. محرم‌ام نشدیم. ولی همین که باهم حرف می‌زدیم خیلی خوب بود. بعد از اینکه رابطمون تموم شد اون آقا بهم گفت تا قبل از تو زندگیم خیلی یکنواخت و افسرده بود. بعد از توعه که برای شروع هر روز انرژی دارم. حتی انرژی گرفتم که بتونم با خونوادم زندگی کنم. خوشحالم و مسببش تو بودی.»
نگاهش را به سمتم چرخاند و ادامه داد: «فک کنم راست می‌گفت. اما خب من دیگه به مردا اعتماد ندارم.»
تو سرم جنگ بود. دو نفر نشسته بودند به جر و بحث. یکی خودش را گذاشته بود جای خانم صالحی، تنها بود و بعد اینهمه سال یکی را پیدا کرده که دوستش داشته باشد. یکی که لمسش نکرده اما خاطره‌اش هم لبخند می‌آورد روی لب‌هاش. آن یکی شده بود همسر اول آن آقا. یک زن چنبره زده بود روی زندگی خودش و بچه‌هاش. زندگی‌ای که جوانی‌اش را صرفش کرده بود و حالا شوهرش انگیزۀ همین زندگی را از یک زن دیگر می‌گرفت. کم خیانتی نیست. حس می کردم صدای این کلمه‌های نگفته به گوش خانم صالحی می‌رسد. خجالت می‌کشیدم از اینکه دارم قضاوت‌اش می کنم. محض شکستن سکوت پرسیدم: «براتون سخت بود تموم کردنش؟»
و تو دلم گفتم چه سوال احمقانه‌ای!
- اوضاعی داشتیم سر اون. خانومِ اون آقا جریانو فهمید و منو پیدا کرد و کلی آبروریزی. البته حقم داشت. هر زن دیگه‌ایم بود همین کارو می‌کرد. بعد از اون بود دیگه همه چی رو تموم کردم. دیدم اینطوری نمی‌شه ادامه داد.»
کار من تمام شده بود. به آرنج چپم تکیه داده بودم و به جای اینکه به چشم‌هاش نگاه کنم، به نقطه‌ی نامشخصی وسط بدنش زل زده بودم و گفتم «چه شرایط پیچیده‌ای!»
- خیلی... البته هنوزم ارتباطمون کامل قطع نشده. هرازگاهی مناسبتی باشه تبریک می‌گیم. در همین حد.
این بار به چشم‌هاش نگاه کردم و گوشه چپ لبم را مکیدم و سر تکان دادم که یعنی متوجه هستم.
روغن نارگیل را روی دست و پاهام اسپری کرد و جوری به‌ام لبخند زد که انگار به‌اش حال دادم. گفت چقدر سبک شدم بالاخره اینارو به یکی گفتم. بعد اینهمه سال. یه وقتایی داشت خفه‌م می‌کرد.
چرا به من گفته بود؟
گفتم «حرف زدن چیز خوبیه. بعضی اتفاقا انگار همین که به زبون میاد و اسم "راز بودن" از روش برداشته می‌شه، ابهتش می‌ریزه. حتی اگه شنونده کاری از دستش برنیاد.»
به خیال خودم داشتم سکوت این دقیقه‌هام را توجیه می‌کردم.
دو طرف لب های قرمزش همچنان بالا بود و از اتاق بیرون رفت. بوی روغن نارگیل نشسته بود کنار دو نفری که تو سرم جنجال داشتند و سه تایی حجم سرم را دو برابر کرده بودند. دلم می‌خواست زودتر از آنجا بزنم بیرون. بزن‌در‌رو روغن را مالیدم به دست و پام و شلوارم را پوشیدم. با دو انگشت شست و سبابه، قسمتی از شلوار که به زانوم چسبیده بود را گرفتم و از پوستم جدا کردم. از اتاق بیرون آمدم و هیچ توجهی به آدم‌های تو سالن نکردم. باقی لباس‌هام را پوشیدم و مبلغ را کارت کشیدم. کیف وکتابم را از روی صندلی برداشتم و زدم بیرون. هنوز صداهای سرم بلند بود. تو ایستگاه اتوبوس، دو صفحه‌ای که نشانگر کتاب بینش بود را باز کردم:
{آقای نویسنده به محض اینکه داستانش را تمام کرد، با کایری تماس گرفت. احتمالاً کایری که به نوعی خودش سبب الهام نوشته شدن آن بود، می خواست داستان را بخواند. اما تماس به نتیجه نرسید و صدای ضبط شده‌ای از آن سوی خط گفت: تماس با شمارۀ مورد نظر امکان پذیر نمی باشد.» }
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم سارا آناهید سلام
داستان خوبی نوشته‌اید. تمامی صحنه‌ها، اشاره به جزییات درست داستانی، دیالوگ‌ها، کنش ها و به‌ویژه حس ها بسیار خوب درآمده‌اند. نثر هم شسته رفته و روان است. انتخاب مکان‌هایی مثل آرایشگاه زنانه درعین حال که جذاب است، ریسکش بالاست. اگر فضاسازی خوب و هنرمندانه درنیاید و به بعضی تصاویر یا صحنه‌ها بیش از حد نزدیک شوید، این خطر هست که کار شعاری و یا دم‌دستی شود و در خواننده دلزدگی ایجاد کند اما اگر خوب دربیاید برای تعدادی از صحنه‌ها یا حس‌های ناب (به‌ویژه حس‌های زنانه) بسیار مناسب است. در اینجا، به استثنای صحنه ی موم انداختن و ...که تکرار مداومش کمکی به پیشبرد اثر نکرده، از پس فضاسازی سایر بخش ها برآمده اید. طنز انتقادی جاری در سطرها نیز آن هارا خواندنی تر و جذاب تر کرده است. نمونه اش صحنه ای است که خانمی از زیر دست آرایشگر بلند می شود و آن تک گویی درونی در ذهن راوی شکل می گیرد یعنی این: «...دخترِ زیر دست فیروزه، از روی صندلی‌اش بلند شد، چسبید به آینه و صورتش را به چپ و راست چرخاند.
فیروزه گفت «چجوره؟»
- خوبه بنظرم. حالا بذار به امینم نشون بدم.
شالش را از دور گردنش بلند کرد و روی موهاش انداخت و از پله‌ها رفت بالا.
داشتم فکر می‌کردم امین چه زندگی پر دغدغه‌ای باید داشته باشد. سوای همۀ کارهای مردانه در مورد دُم ابروی همسرش هم باید نظر بدهد. بعدش فکر کردم چقدر دلم نمی‌خواست جای این دختر باشم. خودم را تصور کردم که امین رساندتم جلو در آرایشگاه و برای بار چندم بهم تذکر داده «حواست باشه ابروهات این بار کوتاه نشه. بعد از خودم و امین چندشم شد...». چنین سطرهایی، کار را به قد و قواره‌ی یک داستان خوب کاملا حرفه‌ای می‌رسانند. برش‌های به موقع و رفت و برگشت‌های درست در پیشبرد موازی و همزمان چندین روایت، یعنی همزمانی روایت رمانی که راوی می خواند یا فیلمی که تعریف می‌کند و صحنه‌ها و کنش‌ها و ... یکی دیگر از جنبه های برجسته و پرکشش اثر را رقم زده‌اند با این حال، روایت خانم آرایشگر، تا اندازه‌ای شخصیت پردازی را متزلزل و باورپذیری را ضعیف کرده است. عجیب به نظر می رسد که خانم آرایشگر با وجود همه‌ی روابط گسترده با انواع خانم‌ها، راوی را برای افشای رازمگوی چندین و چندساله اش انتخاب کرده است. اصلا سرعت اعتماد عجیب او به راوی و درد دل کردنش تنها به بهانه‌ی همذات پنداری با شخصیت‌های رمانی که شرحش را می‌شنود، محل تردید و نقطه‌ی آسیب‌پذیری است؛ بنابراین با توجه به نقاط قوتی که در کار شما پیداست پیشنهاد می‌کنم به تمامی ریزه کاری ها در پرداخت عناصر که می تواند پیرنگ داستان را سست کند، توجه کنید و پیشنهاد دیگر اینکه برای انتخاب اسم داستان، دقت و انرژی بیشتری بگذارید. از خواندن این اثر لذت بردم و امیدوارم سایر مخاطبان نیز از خواندنش لذت ببرند. پایگاه نقد داستان منتظر آثار درخشان شماست.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
سارا آناهید » یکشنبه 22 بهمن 1396
عرض سلام و ادب و احترام خدمت خانم آروان. یک دنیا سپاس بخاطر زمانی که گذاشتید و نکات ارزشمندی که اشاره داشتید. تلاشم را می کنم که این نکات را روی داستان پیاده کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.