در دیالوگ‌نویسی، از شخصیت‌پردازی غافل نشوید




عنوان داستان : پالتوی بنفش
نویسنده داستان : مهدی ناظری

سالم علاوی ساعت 7:30 وارد اتاقش شد. رفت پشت میز فلزی سیاه کهنه ای نشست که غیر از یک پرونده ,یک چراغ مطالعه و یک تلفن مشکی چیزی رویش نبود .پشت صندلی چرخان چرمیش که دل وروده اش از چند جا بیرون زده بود نشست .پرونده را بازکرد . گوشی تلفن را برداشت و شماره ای را گرفت : خالد جبوری رو بیاریدش اتاق من .
بعد از چند دقیقه در باز شد و مردی قدکوتاه و مردنی با ته ریشی که گونه های تو رفته اش را میپوشاند وارد شد. پیراهن و شلوار سفیدی که یکی دوشماره بزرگتر بود به تن داشت و دمپایی آبی پلاستیکی پایش بود .
-سلام آقای دکتر
-سلام خالد جان امروز چطوری؟
-شکر خدا
-بیا بشین تا بگم یه قهوه برات بیارن ....راستی قهوه که میخوری؟
خالد رفت و روی صندلی لهستانی روبروی میز دکتر نشست نورچراغهای فلور سنت باعث شد . چشمهایش را تنگ کند . به دکتر نگاه کرد که مشغول ورق زدن پرونده بود .
-راضی به زحمت نیستم دکترجان!
دکتر دست از پرونده کشید و به صندلی پشتی بلندش تکیه داد عینک ری بن قهوه ای کمرنگش را روی چشم جابجا کرد وبه خالد نگاه کرد:
-بله؟
-قهوه ... فرمودید قهوه میخورم ... شرمنده
-آهان قهوه... باشه میگم بیارن
-خوب خالد پیش ما که مشکلی نداری؟
-نه آقای دکتر شکرخدا اتاق خوبه گشنه هم نمیمونم .
-جلساتی که باهم داشتیم حالت رو بهتر کردن؟
-این خوابای ناجور دست از سرم برنمیداره دکتر. دیشب تا صبح نخوابیدم .
دکتر انگشت شصت و سبابه اش را زیر بینی چاقش گذاشت و روی سبیلهایش بازشان کرد و از دو طرف دهنش پایین آورد
-دیشب هم کابوس دیدی ؟ میخوای تعریف کنی
- این خواب رو شما چی میگید ؟کابوس رو تازه دیدم برعکس اون بقیه که هرشب میبینم
-خوب میشنوم
خالد سرش را بالا گرفت . چشمهایش رو بست وگفت : میبینم کنار یه دیوار وایسادم ...یعنی فکر میکنم. چون چشمام رو بستن صدای یه کامیون کاماز روسی میاد. آخه دکتر من صدای کامیونها رو خوب میشناسم بابام راننده باری بود یکی از تفریحامون تو بچگی همین بود . با بابام و دوتا داداشام ....کنار جاده چشمامون رو میبستیم . به صدای کامیونا گوش میدادیم . مثلا مسابقه بود .هرکی درست میگفت بابا یه کولای خنک براش میخرید ...آخ که چه دورانی بود.
-راستی خالد ماشین بابات رو بردن واسه جنگ دیگه درسته؟
خالد به عکس بزرگ صدام حسین که بالای سر دکتر روی دیوار بود نگاه کرد .رییس ,کلاه شاپو و پالتو سیاهی پوشیده بود و دست راستش را بلند کرده بود. آب دهانش را قورت داد.
-نه آقای دکتر بابام خودش برد داد به جیش الشعبی . چون جنگ بود بالاخره لازمش داشتن.
دکتر سری تکان داد: البته ...خوب بقیه خوابت رو بگو.
-آها خواب ...ماشینه وایساد و یه عده پیاده شدن از اینجا به بعدش رو انگار چشمام بسته نبود. نوربالای کامیون تو چشمم بود یه عده سیاهی جلوم وایسادن چندتایی هم زانو زدن یکیشون گفت پالتو بنفشه رو بزنیدش – من رو میگفت- بعدش تترق تق صدای تیراندازی آمد از خواب پریدم دیدم از رو تختم ولو شدم روی زمین.خیلی ترسیدم دکتر.میدونید ....من رو کشتن دکتر.
دکتر چیزی در پرونده نوشت و دوباره زل زد به خالد : ماجرای این پالتوی بنفش چیه؟ چرا تو همه خوابهات هستن؟
خالد کله طاسش را خاراند : نمیدونم قبلا گفتم یا نه . من بساطم رو تو خیابون الرشید پهن میکردم . لباسای دست دوم میفروختم. نرسیده به بازار میوه فروشا , توی بغداد که نه ولی توی الرشید سراغ خالد تاناکورا رو از هرکی بگیری یه راست میاردتون سر بساط من . یه روز این پالتوی بنفش رو از توگونی استوک درآوردم اصل" یو اس آ" ازش خوشم اومد گفتم خودم بپوشم رنگ خاصی داره ..باور کن .یکی میخواست 1600 دینار پاش پول بده اما نفروختم . زنم هم میگه خیلی بهم میاد .
-دیروز درباره یه خواب صحبت کردیم همونی که یه عده دنبالت میکنن میشه یه بار دیگه تعریفش کنی
-یادم نمیاد دکتر
-یه کم به مغزت فشار بیار بیشتر فکرکن. حتما یادت میاد .
خالد چیزی نگفت فقط سرش را پایین انداخت. صورتش عرق کرد.
-نمیخوای دربارش صحبت کنی
خالد لبهایش را سفت روی هم گذاشت و سرش را به راست و چپ تکان داد. دکتر بلند شد و رفت به بالای سر خالد از جیب کت سفیدش پاکت سیگارمالبورورا درآورد و روی پاکت زد تا سیگاری بیرون بیاید گرفت جلوی صورت خالد : سیگار؟
خالد دست لرزانش را برد به طرف پاکت و سیگار را قاپید و دستش را پایین آورد دکتر چخماق فندکش را زد چشمهای خالد روشن شد . سیگار را گذاشت توی دهنش .
-هرچقدر بیشتر حرف بزنی برای خودت بهتره زودتر حالت خوب میشه از دست این کابوسا هم راحت میشی یالا پسر یه بار دیگه تعریفش کن!
آتش سیگار خالد گر گرفت و دود به عمق ریه اش رفت نگاهی به دکتر کردو سرش را پایین انداخت :
من ...من جلوی بساطم وایساده بودم. داشتم با دوتا مشتری چونه میزدم یه دفه یه جیپ ارتشی ترمز کرد جلوی بساطم .یکی داد زد کارپالتو بنفشه بوده. پالتو بنفشه روبگیریدش ... . خالد تند تند به سیگار پک زد . خاکستر سیگار ریخت روی لباسش دوباره ساکت شد .
-خب بقیه اش؟اون دوتا مشتری رو شناختی کی بودن؟ ....خالد ...خالد با توام
خالد به باقیمانده سیگار نگاهی انداخت . سرش را پایین انداخت :
- نه بخدا قیافشون رو یادم نیست ...من... من ترسیدم شروع کردم دویدن... تا اخر الرشید دویدم.... از پشت سرم صدای تیر اومد ...دستم سوخت ... صدای آژیر ماشین پلیس میومد. سیگار از دستش رها شد . دست راستش را گرفت .صندلی از زیر پایش در رفت و روی زمین افتاد . شروع به داد زدن کرد : گفتم اشتباهیی گرفتید... من نبودم. کار من نبود . سالم گوشی تلفن را برداشت : دونفر بفرست اتاق من !
دونفرسرباز با یونیفرم سبز لجنی وارد شدند . افتادند روی خالد که روی زمین غلت میخورد.
دکتر از کشوی میز سرنگی که در آن مایعی زرد رنگ بود درآورد و هوایش را گرفت ورفت بالای سر خالد نشست روی زمین و به سربازها اشاره ای کرد . خالد را محکم گرفتند. دکتر سرنگ را در بازوی خالد خالی کرد. پس از چند لحظه خالد آرام شد.
سربازها اورا بلند کردند و روی صندلی گذاشتند . رو به سالم پایی جفت کردند و رفتند .
خالد بیهوش روی میز افتاده بود .سالم دوباره سرش را در پرونده کرد و چیزهایی نوشت .
بعد از نیم ساعت خالد تکانی خورد . سالم سیگاری روشن کرد و به لبه میز تکیه داد : خالد صدام رو میشنوی خالد . خالد الجبوری ؟ با تو هم هستم پسر
خالد سرش را به راست و چپ تکان داد و چشمهایش را کمی باز کرد
-میدونی پسر خیلی عجیبه بعضی خوابات خیلی واقعی به نظر میاد .انگار قبلا یه بار زندگیشون کردی . مثلا همین خوابت که الان گفتی و حالت رو بد کرد - البته طبیعیه. انشالله با داروهایی که بهت میدم بهتر میشی - واقعا عجیبه چند هفته پیش تو همون خیابون الرشید جناب عدی ,پسر قائد اعظم صدام حسین رو ترور کردن . البته که به ایشون آسیبی نرسید . اما بالاخره ما توی استخبارات هم وظایفی داریم .باید ته و توی جریان رو در بیاریم .باید تحقیق کنیم . ببینیم ایرانیا پشت داستان هستن یا کردها, شایدم جهودا .اما من مطمئنم این جریان به تو ربطی نداره. اینو از این چند جلسه که باهم داشتیم فهمیدم نه عضو جایی هستی نه همدستی داری نه حتی شیعه هستی .خیلی بدبخت تر از این حرفایی هیچ جوری نمیشه به این جریان ربطت داد یه اشتباهی صورت گرفته اونم بخاطر پالتوی بنفشت ظاهرا اون خائن هم که این کار رو کرده پالتوی بنفش تنش بوده .اونها هم میان تورو میگیرن پس بد به دلت راه نده. فوقش یه گه خوردمه دیگه ما از این موردا زیاد داشتیم. طرف خیلی گناهای بزرگتری کرده اما جناب صدام حسین از سر جنایتشون گذشته اصلا به قیافه مستحکم و با صلابتشون نگاه نکن .اون برای مجوس و یهوده. نسبت به ملت عراق مثل یه پدر دلسوز و بخشنده هستن .
دکتر از روی میز کاغذی برداشت و داد به خالد:
-حالا اینهایی که میگم بنویس تا زودتر از این وضعیت خلاصت کنم .
خالد به کاغذ نگاه کرد سفید بود
-دکتر چشام خوب نمیبینه الان میخوام بخوابم میشه فردا...
دکتر شروع کرد پشت گردن خالد را مالش داد: : چار خط بنویس و برو بخواب
دستش را به پشت خالد برد و فشار داد خالد تکانی خورد و قیافه اش تو هم رفت :
-دکتر من قبلا هم بهتون گفتم اصلا یادم نیست چرا اومدم اینجا....راستش ....راستش من داشتم کاسبیم رو میکردم اینی که شما میگید من رو اشتباهی آوردن بخاطر پالتوی بنفشم شاید راست باشه من فقط خوابش رو میبینم . اما دکتر من یه آدم بدبختم .نون بیار پنج سر عائله شما باید باهاشون صحبت کنید من برم تا الان هم کلی از کاسبیم عقب افتادم حتما تا حالا اون عوضی جاسم حلوفی جام رو تو راسته بازار گرفته ...راستی دکتر من چند وقته اینجام ؟.... اگه شما یه لطفی بکنید دوا درمون من رو جلو بندازید که این خوابا تموم شه لطف بزرگی در حقم کردید.
-منم میخوام تو از دست کابوسا راحت شی مگه یادت رفته هرشب خواب میبینی که لخت روی اجاق گاز از پا آویزونت کردن یا پنج شش نفر با کابل و شلاق افتادن به جونت .
-هرشب, دکتر هرشب .
دکتر سرش را نزدیک گوش خالد کرد: اگه این روامضا نکنی شاید کابوسا دیگه هیچ وقت تموم نشن .
خالد شروع کرد به لرزیدن : نه دکتر توروخدا ! این کابوسا زندگی برام نذاشته. شب از دردش نمیتونم بخوابم. انگشتام رو نگاه کن دکتر همون شب که خواب دیدم دارم میکشنشون صبح دوتاش افتاد . دکتر رفت و روی میزش لم داد و به خالد نگاه کرد :
من میخوام کمکت کنم پسر جون دیگه از من کاری برنمیاد خود دانی امشب انتقالت میدن یه بخش دیگه اونجا اینطور باهات رفتار نمیکنن. حتم بدون کابوسا دوباره شروع میشه حتی بدتر.
خالد چشمانش را بست شانه هایش لرزید .اشک از روی ریش کم پشتش سرازیر شد و ریخت روی لبهایش . با دهانش مزمزه اش کرد . خودکار را به زحمت به دست گرفت و دست لرزانش را برد طرف کاغذ:
چی بنویسم دکتر!
-پایین صفحه ...اونجا نه ...اینورتر ....خوبه ... بنویس اینجانب خالد جبوری صحت متن بالا را تایید میکنم بعدش امضا کن .خالد با دست لرزان وخط کج ومعوجش متن را نوشت . زیرش را با امضای خرچنگ قورباغه ای امضا کرد .کاغذ راروی میز دکتر گذاشت.
آقای دکتر میشه یه سیگار دیگه بهم بدید.
سالم سیگار را روی میز انداخت و شروع کرد نوشتن روی کاغذ خالد . بعد تلفنش را برداشت و شماره ای گرفت : کار من تموم شد
دو نفر مامور داخل شدند و زیر دستهای خالد را گرفتند و بیرونش بردند. خالد سرش را برگرداند طرف دکتر که گرم نوشتن بود .
خدافظ اقای دکتر فردا هم میام پیشتون ؟
دکتر سرش را بالا نیاورد و جوابی نداد.
بعد از بسته شدن در تلفن را برداشت دو بار دگمه شماره را فشار داد: سلام قربان پرونده این پسره خالد آمادست
-بله اعتراف کرد
-همدستهاش؟ اونها رو هم شناسایی کردیم واسه حزب الدعوه هستن .
-بله پرونده رو تا فردا کامل میکنم میفرستم حضورتون.
-حتما قربان ...به روی چشم ...حتما" ...روزخوش
سالم العلاوی گوشی را گذاشت سیگاری روشن کرد و از پشت میز بلند شد و ایستاد جلوی عکس بزرگ پشت سرش روی دیوار . ازبیرون صدای تیراندازی می آمد .
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، آقای ناظری، سلام
ایده‌ی خوبی برای داستان‌تان دارید. داستان را با خدعه‌ای روایی شروع می‌کنید؛ سالم را دکتر و خالد را بیمار نشان می‌دهید. بعد در پاساژی خوب، می‌روید سراغ کامیون و با اشاره به صدام به خواننده می‌گویید که داستان، داستان یک پزشک و بیمار نیست. این تردید جایی به پایان می‌رسد که سربازها می‌آیند و خالد را نگه می‌دارند تا «دکتر» به او داروی آرامبخش تزریق کند. این‌ها خوب است و در فرم داستان‌تان خوب کار می‌کند. مضمون داستان‌تان اما مضمون تازه‌ای نیست: آدمِ اشتباهی… از اساطیر گرفته تا همین «شاهزاده و گدا» بارها این مضمون را در داستان‌های مختلف خوانده و دیده‌ایم. البته در نهایت در داستان شما مشخص نمی‌شود که خالد آدمی اشتباهی است یا مبارزی کارکشته. (گو این که ظن اولی قوی‌تر است.) در چنین داستان‌هایی (که مضمون‌شان بارها و بارها در داستان‌ها و روایت‌ها آمده) خواننده همیشه دنبال چیز تازه‌ای می‌گردد؛ نگاهی تازه، برداشتی تازه، قرائتی تازه… جای این تازگی در داستان شما خالی است. همین است که کمی به دام کلیشه می‌افتد. مراقبش باشید. داستان را خیلی خوب پیش می‌برید. به‌خوبی از موضوعی به موضوعی دیگری و از خرده‌روایتی به خرده‌روایتی دیگر حرکت می‌کنید. از این حیث -به‌ویژه با توجه به این که بخش مهمی از بار داستان را دیالوگ‌ها پیش می‌برند- باید بگویم دیالوگ‌ها خوبند و کارکرد خودشان را در پیش‌برد روایت به‌خوبی انجام می‌دهند. اما دقیقا همین‌جا -در دیالوگ‌ها- یکی از بزرگ‌ترین اشکالات هم نهفته است. شما دارید وضعیت‌وموقعیت بغرنج و پرتنشی را روایت می‌کنید. منطقا باید نفس خواننده بند بیاید و به اوج همذات‌پنداری با خالد برسد. اما این اتفاق نمی‌افتد. چرا؟ چون شخصیت خالد کامل ساخته و پرداخته نمی‌شود. شما دارید زیاد از دیالوگ استفاده می‌کنید، اما این دیالوگ‌ها بیشتر از هرچیز در خدمت پیش بردن عمل داستانی و بسط و توسعه‌ی پیرنگ داستانند. و کمتر خبری از شخصیت‌پردازی در آن‌هاست. همین است که خواننده چنان که باید و شاید به خالد نزدیک نمی‌شود و خود را در وضعیت‌وموقعیت بغرنج او سهیم نمی‌بیند. این ایراد، البته، نافی قدرت شما در پیش بردن داستان به کمک دیالوگ نیست. اما اگر بتوانید برطرفش کنید، حتما در داستان‌های‌تان خواهید توانست بهره‌ی بیشتری از توانایی‌تان در دیالوگ‌نویسی ببرید.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۱
مهدی ناظری » شنبه 28 بهمن 1396
ممنون جناب فولادی نسب از تمام نقدهایتان در پایگاه بهره ها برده ام به نظرم یکی از ایرادهایی که در اکثر داستانهایم در پایگاه دیده شده همین شخصیت پردازی است اگر تمرین یا کتاب خاصی در این زمینه معرفی بفرمایید سپاسگزار خواهم شد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.