شکل و صوت کلمات هم اهمیت دارد




عنوان داستان : من او ما
نویسنده داستان : حسین خاموشی

" هیچ کس نبود و هیچ کس نیست؛ تا دیروز که صدای کسی من را ترساند. تنهایی ترس ندارد ولی تنها ماندن، چرا خیلی ترس دارد. من تنها مانده بودم و در میانِ سکوتِ کشدارِ روزهایِ قبل ناگهان صدایی آمد.
اضطراب زیر پوستم خزیده بود؛ پاورچین پاورچین به طرف گوش هایم می رفتم. چماقی که در بیکاری روزهایم از چوب تراشیده بودم را با دو دست گرفتم و با تنه ای جانانه که به پهلوی هوا زدم، خودم را از دهان غار بیرون انداختم.
آب بود که می گفت: چِک چِک چِک...
بالا را نگاه کردم؛ آسمان خیلی تا من فاصله داشت. آب از انتهای دور از دسترس و تاریک کوه چکه می کرد و این چنین اتفاق تازه ای در دنیایم افتاد. من فهمیدم در این جا ممکن است باران هم ببارد! بر ترسم غلبه کردم  همان جا ماندم و مدت طولانی ای نشسته به حرف های آب گوش دادم. آن روز یا دیروز چه می دانم چه فرقی می کند؟ حالا که حساب روزها از دستم در رفته. فقط الان که دارم می نویسم، بدان که آن اتفاق در امروز نیفتاده و روزی قبل بود که من را ترساند "

با تو موافق هستم رفیق. تنهایی که ترس ندارد، می شود با داشتن آینه ای از تنهایی در آمد و یا این قدر با خودت و در و دیوار صحبت کرد تا تبدیل به دونفر شد. من مدت هاست از خودم سوال های زیادی می کنم. مثلا یکی این است: 《 قبل از من چه کسی اینجا بوده》 و خودم جواب خودم را  می دهم: 《یکی بوده که خوش شانس بوده و قلم و دفتر داشته.》 بعد با یک لحن تازه، شما فکر کن صدایم از میان غبغب یک مرد چاق می گذرد و می گویم:《 از این بهتر کجا سراغ داری که در تنهایی زندانی شده باشی و بتوانی افکار درونت را روی کاغذ آزاد کنی؟》بعد خودم با قیافه ای فکورانه حرف مرد چاق را تایید می کنم و اضافه می کنم:《 زدی توی خال، تنهایی به تنهایی قدرتی ندارد؛ بلکه فکرهایی که در تنهایی متولد می شوند قوی هستند. و آن قدر خطرناک هستند که اگر در درونت باقی بمانند؛ می توانند تو را از پا در آورند》 مدتی من و آن مرد چاق سکوت می کنیم. بعد ادای یک مرد لاغر سیگاری را در می آورم که دوتر از جمع ما و گوشه ی غار کز کرده. در میان سرفه ها می گویم:《 یک راه دیگر هم وجود دارد》 بعد مرد چاق می گوید:《 چه راهی؟》 او می گوید: 《فریاد زدن》من دارم گوش می دهم. مرد چاق می گوید: 《 بیشتر بگو》 مرد لاغر پکی به سیگار می زند و می گوید: 《 همه ی مردم شاعر و نویسنده نیستند که هیولای درون خود را با نوشتن سرکوب کنند. بقیه مردم که نوشتن بلد نیستند، باید فریاد بزنند. ببین اینجوری؛ آااا....هاااااا...》 گوش هایم را می گیرم و به مرد سیگاری می گویم: 《چه خبرت هست؟》 او می گوید: 《این تکنیک را خودم اختراع کردم. روزهای اول که دست های سکوت به گلویم چنگ انداخته بود، خودم را با فریادی از ته گلو از شرش خلاص کردم و بعد ناگهان ترسیدم. چون غار هم سرم فریاد کشید. من جواب دادم صدایت را بیاور پایین. بعد غار گفت: تو صدایت را بیاور پایین. تا این را گفت؛ مطلب را زود گرفتم و گفتم این بهترین دوست این جاست که می شود دو کلام با او حرف زد!》به مرد سیگاری می گویم: 《تو دیوانه شده ای》 حوصله ام سر می رود و می روم سراغ دفترچه ی یادداشت.

" من یاد گرفتم که باید ساخت. اگر در این تنهایی چیزی خلق نکنی دلت می گیرد و ناامید می شوی. پس من هم کاغذ و قلمی ساختم و هر وقت حوصله ام سر می رفت، شروع به نوشتن می کردم. وقتی ساختن را بلد شدم یاد گرفتم که در جهنم این جا خیلی راحت می شود به خودساختگی رسید. این یک کشف فوق العاده بود که از دل تفکرهایم تراوش کرد. از آن روز به بعد کمتر غصه خوردم و سوال هایِ بی جوابِ تویِ سرم را هی شروع کردم به پاک کردن. بعد از آن خودم با چشم های خودم دیدم که آرامش دارد کم کم به غار می آید. خب حالا که اینجا متشکل از یک غار سنگی و یک پرتگاه عمیق و یک آسمان دور است، چرا دائما از خودم سوال کنم اینجا کجاست؟ چرا من اینجا هستم؟ وقتی آرامش با من صلح کرد فکر خودکشی و پرت کردن به درون دره از سرم بیرون شد. چهارزانو زده و با چشم هایی بسته به جای خودکشی شروع به خودساختگی کردم"

آفرین رفیق. من هم باید به خودساختگی فکر کنم و بگذار تو را هم در جریان بگذارم. من از خودساحتگی به "او" ساختگی رسیدم. یعنی در این تنهایی یک او ساختم و عاشقش شدم. او موهای بلند و چشم های قشنگی دارد. ولی بیشتر عاشق تپلی گونه هایش هستم. گونه هایش دو رنگ دارد؛ وقتی دارد زندگی اش را می کند، سفید است. اما وقتی توی چشم هایش زل می زنم، قرمز می شود. من این قرمزی را بیشتر دوست دارم. پس همیشه به او می گویم: دوستت دارم و لپ هایش قرمز تر می شود. صفحه را ورق می زنم.

" اگر باران بارید؛ خودت را رها کن. این را یک شب در خواب دیدم و بعد آنقدر آن را تکرار کردم تا باورم شد که باران کشتی نجات است. یعنی از این غار لعنتی و آن دره ی کوفتی و این آسمان دیلاق، فقط می شود با باران خلاص شد. پس اگر باران بارید؛ خودت را رها کن"

چرا رفیق یک صفحه در میان همین جملات را عینا تکرار کردی؟ از دفترت تنها چند صفحه باقی مانده، کاش هیچ وقت تمام نشود. عادت، قصه ی بدی است. وقتی ما دچارش می شویم ترک کردنش خیلی دشوار می شود. مثل من که دچار دفترچه ات شدم، مثل من که دچار "او" شدم. راستی گفتی خواب؟ خواب چه نعمت دوست داشتنی ای در این برهوت است. در خواب من می توانم او را بغل کنم و ببوسمش. ولی در این غار فلان فلان شده نمی شود.
روزهایم دارد می گذرند. از بس با مرد چاق و مرد سیگاری هم صحبت نشدم، قهر کردند؛ از پیش من رفتند و تنهایم گذاشتند. چرا؟ چون من همیشه با او حرف می زنم. چون او از مرد چاق و مرد سیگاری مهربان تر هست. این را وقتی فهمیدم که اولین بار در خواب او را در آغوش گرفتم. او خیلی دوست داشتنی است. متوجه هستی آقای غار؟ غار سکوت می کند و سکوت هم که علامت... غار بهترین دوست من است. چون مرد چاق و مرد سیگاری تنهایم گذاشتند ولی غار هیچ وقت رفتن را بلد نیست. غرق افکارم هستم که ناگهان صدای غرش مهیبی من را از جا می پراند. نفس هایم تند می شوند. فکر کنم این نشانه ی ترس است. این دیگر صدای چی بود؟ دوباره صدا می غرد. از جایم بلند می شوم. پاهایم می لرزند. چماق رفیقم را برمی دارم و روی پنجه ی پا به طرف دهان غار آن قدر می روم تا به بیرون می رسم.
باد شروع به هوو هوو کردن می کند. آسمان شروع به شُر شُر کردن و قلب من غیرمعمولی می گوید: تاپ تاپ تاپ. صحنه ی غریبی است.خشکم زده. گوش هایم به این همه صدا عادت ندارند. چکار باید بکنم؟ صدای نفس هایم در آمده. به یک باره یاد نصیحت رفیقم می افتم: 《خودت را رها کن.》 آغوش دست هایم را باز می کنم چشمانم را می بندم و به آسمان نگاه می کنم. دارم کم کم سبک می شوم. حس عجیبی تو دست هایم جریان گرفته، حسی شبیهِ پرواز کردن. همچنان که دارم سبک تر می شوم، ناخودآگاه چشمانم را باز می کنم. از تعجبِ چیزی که می بینم، چشم هایم درشت و گردتر می شوند. دست راست را بالا می آورم، می بینم که باران دارد کم کم دستم را ناپدید می کند. این فرایند از انگشت هایم شروع شده و دارد به مچ دستم می رسد. یعنی چه؟ نجات و آزادی همین است؟ بعد از چندین سال-روز انتظار باران را کشیدم که نیستم بکند؟ در یک تصمیم انتحاری با گام های بلند به غار پناه می برم. قلبم درد می کند. آب از سر و کولم می بارد. فقط به دستم نگاه می کنم. خوشبختانه کم کم شروع به مریی شدن می کند و انگشت هایم دوباره در می آیند. دارد از شدت باران کم می شود. من بین مرز خشکیِ غار و بارانِ بیرون روی پاهایم ایستاده ام. یک قدم بروم جلو آزاد می شوم. چقدر صحنه و فضا مثل روزهای اول است. آن روزی که لبه ی پرتگاه ایستاده بودم و مردد بودم که بپرم یا نه؟ فکرها احاطه ام کرده اند. تصمیم گیری ام مردد شده. لحظات سختی دارم. بدنم دارد می لرزد و هاه... هاه بخار از دهانم بیرون می آید. صدای باران کم و کمتر می شود. بالاخره تصمیمم را می گیرم و یک قدم به عقب برمی گردم؛ من او را تنها نمی گذارم! همانطور که او، آن روز دستم را گرفت و نگذاشت خودم را توی دره پرت کنم.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
سئوالی را به ضمیمه متن خود مطرح کرده‌اید با این مضمون که: "من وقتی این داستان را می نوشتنم توی فکر خلق فضایی ابزورد بودم آیا موفق شدم؟"
یک راه فهم این مساله، نپرسیدن چنین سئوالی در همان ابتدای امر است. بگذارید خواننده و به خصوص خواننده تخصصی داستان شما را بخواند و ببینید متوجه چنین فضایی شده یا خیر. اگر شده پس شما موفق بوده‌اید و اگر نشده نه. در ادامه می توانید این را مطرح کنید و توجه او را به این نکته جلب کنید چرا که شاید در اولویت های فکری اش برای نقد و بحث نبوده. اما هرگز در همان ابتدا سئوال نکنید. این مساله شدت پررنگ بودن مضمون شما را مشخص می‌کند. اگر اولویت فکری و نقدی منتقد شما مساله ابزورد بودن متن شما بوده پس شما موفق بوده‌اید.
حال برگردیم به نقد کار تان:
برای متونی از این دست فضا (mood) بسیار مهم است. باید با ضمیر ناخودآگاه مخاطب بازی کرد و او را وارد فضای مورد نظر خود نمود. در این راه انتخاب کلمات بسیار نقشی اساسی دارند. کلمات بایست در ایجاد و ابقای فضای مورد نظر شما همراهی کنند. گشایش متن در این مسیر بسیار نقش تاثیرگذاری دارد و هر چه داستان کوتاه‌تر شود این نقش پررنگ تر خواهد بود. گشایش داستان شما بسیار خوب است: "هیچ کس نبود و هیچ کس نیست؛ تا دیروز که صدای کسی من را ترساند. تنهایی ترس ندارد ولی تنها ماندن، چرا خیلی ترس دارد. من تنها مانده بودم و در میانِ سکوتِ کشدارِ روزهایِ قبل ناگهان صدایی آمد. "
بار حسی و ذهنی کلمات در فضای تنهایی و ترس سیر می‌کنند. صدای "س" در این خطوط، فضای ساکتی و تنهایی را تداعی می کند فضای سکوت و سکون را و این خیلی خوب است. توجه داشته باشید که کلمات فقط معناساز نیستند. کلمات دارای بار حسی هستند که از طریق صوت و معنا و شکل می توانند انتقال پیدا کنند. در داستانی که ما نیازمند فضا هستیم باید به این کارکردهای کلمات دقت کرد.
فضای فیزیکی شامل setting یعنی زمان و مکان داستان ، فضای روحی شخصیت (ها) ، فضای کلمات (راوی و یا شخصیت ها) همه در شکل‌گیری فضای داستان موثرند. اصولاً فضای داستان یعنی همین ها. اما سعی شود خیلی طبیعی و منطقی ایجاد شود و نه بر اساس خواسته اجباری شما. یعنی نویسنده نبایست مستقیم همه این‌ها را بیاورد و بگوید. خود کلمات به طور طبیعی دارای این‌ها باشند که البته شما خوب عمل کرده‌اید.
نقطه ضعف متن شما در جاهایی است که شعار زده شده اید. وارد بحث های مستقیم فلسفی شده و ذهن‌تان را صریح بیرون ریخته‌اید. ما فلسفه نمی‌خوانیم، داریم داستان می خوانیم. " تنهایی به تنهایی قدرتی ندارد؛ بلکه فکرهایی که در تنهایی متولد می‌شوند قوی هستند. و آن قدر خطرناک هستند که اگر در درونت باقی بمانند؛ می توانند تو را از پا در آورند" و یا " نجات و آزادی همین است؟" و " چرا دائما از خودم سوال کنم اینجا کجاست؟ چرا من اینجا هستم؟ وقتی آرامش با من صلح کرد فکر خودکشی و پرت کردن به درون دره از سرم بیرون شد." این جا زبان از داستان فاصله گرفته است. به اصطلاح شعاری شده.
کلمات هم گاه دیگر داستانی نیستند: "این فرایند" و "متشکل از" ، "تصمیم انتحاری" این‌ها خیلی خشک‌اند. وقتی از درون حرف می‌زنید و احساسات خود را بیرون می‌ریزید باید راحت حرف بزنید. شخصیت در موقعیتی قرار داده شده که دارد تمام ناگفته‌ها را بیرون می‌ریزد پس بایست راحت حرف بزند. بار احساسی در این جا باید بیشتر در کار باشد حتی در زمانی که دارد فلسفی حرف می‌زند؛ مانند زمانی که شخصیت روی کاناپه یک روانپزشک خوابیده و هر آنچه در ذهنش می آید را راحت بیرون می ریزد.
در کل با حذف بخش های شعاری و فلسفی، داستان بسیار عالی خواهد شد و البته این بخش ها زیاد هم نیستند. از حذف هم هرگز نهراسید. نویسنده خوب نویسنده ای است که با قیچی رابطه خوبی داشته باشد. باید از علایق فلسفی خود در داستان فاصله بگیرید. به فهم و هوش خواننده خود اعتماد کنید. مطمئن باشید آنچه لازم است را خواننده خواهد گرفت.
نقاط قوت متن شما فراوانند. حضور مرد چاق و "او" بسیارزیبا هستند. و یا ایهامی که در برخی جملات وجود دارند: "من یاد گرفتم که باید ساخت". این ساختن دو معنا دارد. هم با شرایط ساختن است و تحمل کردن، و هم ساختن چیزی و کسی و خلق کردن.
اما در خصوص این که موفق به خلق متن ابوزرد شده‌اید یا خیر، باید بگویم خیر. متن شما در پایان مثبت است. در آغاز شاید اما در پایان‌بندی که داستان شما را بر مبنای آن قضاوت خواهند کرد خیر. و البته بسیار هم بهتر. بگذارید داستان انتخاب کند نه شما. شما نباید ایده خود را به متن تحمیل کنید. متن ایده خود را دارد. داستان شما پایان امیدبخشی دارد. "بالاخره تصمیمم را می گیرم و یک قدم به عقب برمی‌گردم؛ من او را تنها نمی‌گذارم! همانطور که او، آن روز دستم را گرفت و نگذاشت خودم را توی دره پرت کنم." این پایان‌بندی از عشق می‌گوید و هرگز به ابوزرد بودن نمی‌رسد. به نظر این حقیر که بسیار هم بهتر است و زیباتر. سفارش جدی می‌کنم از جریانات شبه‌روشنفکری که ادبیات را در گردهم آمدن‌های دودآلود می‌بینند و لابلای پک های متعدد حرف های شبه روشنفکری صدمن یک غاز تحویل می دهند فاصله بگیرید. خودتان باشید. اگر خودتان باشید موفق اید. تکراری نشوید. حرف تکراری و آدم تکراری دیده نمی شوند. امیدوارم زمانی به این حرف ها نرسید که فرجه های خوبی را از دست داده باشید. توان خوبی برای نوشتن دارید اما آن را به بیراهه نبرید. راه های رفته را نروید.
در مورد این داستان بسیار می‌شود حرف زد. در مورد نوع شخصیت هایی که وارد کرده اید، در مورد تضاد میان خودساختگی و اوساختگی ووو. اما در اینجا بحث بر سر مضمون نیست. ما راه های نوشتن را با هم مرور می کنیم. و ارتباط میان مضمون و فرم که چگونه بتوانیم مضمون خود را از طریق فرم مناسب انتقال دهیم. مضمون هر کس برای خودش محترم است. به امید داستان‌های دیگر شما.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.