از ویرایشهای متوالی نترسید




عنوان داستان : قبض و بسطِ دل
نویسنده داستان : عرفان بهارلو

حدود ساعت نه یک شب برفی در دی ماه، وقتی زنی جوان پایین تخت پیرزن مرده ای بی صدا اشک می ریخت و گوشی تلفن را محکم در دستش فشار می داد صدای لولای در ورودیِ خانه سکوت اتاق را شکست. باد سرد بوی آمونیاکِ بسترِ پیرزن را در هوا پخش کرد. مردی جوان سراسیمه خودش را به بالای تخت رساند.
«مثل هر شب ساعت هشت غذاشو ریختم توی سرنگ. بعد از اینکه یه کم بهش غذا دادم هر چی تو معدش بود بالا آورد.»
گریه کلمه های زن را بریده بریده می کرد.
«سریع لوله رو بیرون کشیدم. اکسیژن بهش وصل کردم. ولی ...»
هق هق گریه اش در فضای تاریک و سرد خانه پیچید. اگر نور ضعیف چراغ روشناییِ خیابان روی صورت مرد و در اشک هایش بازتاب نمی یافت، حالت بی تفاوت او چیزی از غم درونش را نشان نمی داد. برای اولین بار پس از هفت سال صدای ضجه های مادرش را نمی شنید و صورت خیس از اشک او را با دست هایش پاک نمی کرد.
«میتونی بری. بعدا برای تسویه حساب باهات تماس می گیرم.»
وقتی پرستار جوان رفت همه چیز اتاق در نگاهِ علی غریب آمد. داروها، لیوان های آب، کپسول اکسیژن، سرنگ، لوله غذا و لگن ها، همه و همه خبر از پایان یک جدال نفس گیر میان زندگی و مرگ می داد. چهره آرام مادرش نشان از ثانیه هایی نداشت که مانند آونگی سخت با ضربه های مداوم بر سر و جسمش سرانجام او را از پا درآورده بودند. بعد از مرگ پدر در سه سالگیِ علی، مادرش او را به تنهایی بزرگ کرده بود. در سال های پس از ابتلای مادرش به بیماری هیدروسفالی کاری غیر از مراقبت از او نداشت. بارها به خاطر ضجه های مادر آرزوی مرگ کرده بود. هزینه های درمان و نگهداری مادرش آنقدر زیاد بود که از صبح زود تا نیمه های شب در دو کارگاه مختلف کار می کرد. اما تلخ ترین حقیقت برای او ناامیدی پزشکان به بهبود وضعیت مادرش بود.
صورت سرد مادر را میان دست هایش گرفت. حالا می دانست برای کدام درد گریه می کند. با پایانِ این سال های سیاه حسی شبیه جوانه ای کوچک در جان افسرده اش پا گرفت. اما کنار جنازه مادر به این احساس خود مجال بروز نداد و مثل گناهی کبیره آن را از ذهنش دور کرد. با به خاطر آوردن روزهای خوش کودکی در کنار مادرش گریه ای عمیق تر سر داد. اما در تمام این لحظه ها، آن لذت رهایی لحظه ای رهایش نمی کرد. به اورژانس زنگ زد. بعد رفت کنار پنجره ی بسته و آن را باز کرد تا دانه های برف و هوای سرد را فرو ببرد. با خود فکر کرد که چطور می شود یک اتفاق در یک لحظه هم بدترین و هم بهترین اتفاق زندگی باشد. خودش را در محاصره احساسات متضادش می دید.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
دوست بزرگوار جناب آقای بهارلو
داستان خیلی بهتر شده است. یک درس عموم نویسنده‌های بزرگ این بوده است که از حذف جملات و کلمات داستان های خود اصلا نهراسید. باید در هنگام حذف شجاعانه عمل کرد. یادتان باشد که مهم محصول انتهایی کار است. بر نوشته پایانی قضاوت می‌شود و این قضاوت هرگز بر طول داستان نیست بلکه بر کیفیت آن است. لذا اگر داستان شما از لحاظ کمی و طولی به حداقل برسد اما در نهایت داستانی کیفی از آب دربیاید مطمئناً مورد نظر منتقدان قرار خواهد گرفت و این ارزشمند است.
گاه باید یک داستان را چندین بار ویرایش نمود تا درنهایت به متن دلخواه رسید. این کار به هیچ وجه نشان از ضعف قلم نویسنده ندارد و بلکه حاکی از اهمیتی است که او به نوشته خود می‌خواهد بدهد. بنابراین اگر چندین بار هم متن‌تان را ویرایش کردید و در این راه کلمات و عباراتی را حذف نمودید شرمسار نباشید چرا که چنین کاری را فقط نویسندگان بزرگ انجام می‌دهند.
در این متن هم باید چک کنید که آیا وجود برخی کلمات لازم هستند یا نه. برای نمونه در عبارت "در دی ماه" کلمه "در" اضافی است. "یک شب برفی دی ماه" خود رساننده زمان است. یا کلمه "مادرش" در مواردی اضافی به نظر می‌آید. برای نمونه در "ناامیدی پزشکان به بهبودی مادرش" اگر کلمه مادرش هم نبود باز مشخص بود که این بهبودی به چه کسی بازمی‌گردد.
در مورد پایان‌بندی داستان هم یک تکنیک استفاده از استعاره برای رساندن منظور نهایی است. برای این کار می توانید از امکانات داستان خودتان بهره بگیرید. مثلاً از برفی که دارد می‌بارد استفاده کنید: "برف همچنان می‌بارید تا پیام‌آور بهار باشد." چنین جمله‌ای به طور غیرمستقیم بازگوکننده زندگی پس از مرگ بود. این مضمون در قالب یک استعاره و غیر مستقیم و با زبانی ادبی گفته شده بود.
در مجموع داستان دارد شکل کامل تری به خود می‌بیند. مهم آن است که دانش شما از داستان و تکنیک‌های داستانی و ابزاری که در اختیار دارید بیشتر بشود. به اطمینان نوشته‌های بهتری از شما را در آینده نزدیک شاهد خواهیم بود. موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.