خارج شدن از مسیر




عنوان داستان : شعله های خاموش
نویسنده داستان : ژیلا مرادی

روبروی ميز منشی دكتر نشست، خستگی راه ازیک‌طرف، تصورات بی‌انتهایش از نتیجه‌ی معاینه‌ی دکتر که در ذهنش شکل می‌گرفت و انتشار می‌یافت، از طرف دیگر او را کلافه کرده بود. هر چند دقيقه سرش را بلند می‌کرد، نگاهي به ساعت مي‌انداخت، عقربه‌های ساعت كه گويي بار سنگيني بر دوش داشتند، به‌کندی حركت مي‌كردند، گویی دقایق باهم قهر بودند از هم فاصله زیادی داشتند به هم نمی‌پیوستند تا ساعت‌ها را شکل دهند و زمان نوبت آن‌ها را رقم بزنند. نگاه‌هایش حکایت از انتظار طاقت‌فرسا داشت.
چند صندلي آن‌طرف‌تر مريم نشسته بود، ناآرام و بی‌قرار، با هر پلكي كه مي‌زد چند قطره اشك از چشم‌هايش سرازير مي‌شد و گونه‌های برجسته‌اش را خیس می‌کرد، درحالی‌که نگاه پدرش را مي‌پاييد سعي مي‌كرد يواشكي خيسي گونه‌هايش را با گوشه چادر بگيرد.
نگاهش را چرخاند، لحظه‌اي به تابلوي روي ديوار كه عكس دختربچه‌ای که علامت هيس (!) را نشان می‌داد، افتاد، چشم‌ها و موهاي روشن با لبخند مليحي كه بر لب داشت او را با خود به سال‌ها پيش برد. وقتي مريم دختربچه‌ای سه يا چهارساله بود...
از سركار كه برمي‌گشت، روي زانويش مي‌نشست و تمام اتفاقات آن روز را با آب‌وتاب برايش تعريف مي‌كرد با هر کلمه یک‌بار می‌گفت بابا بابا ببین، باید تمام حواسش متوجه مریم بود، اگر لحظه‌ای به سمت دیگر برمی‌گشت با دست‌های کوچکش چانه‌ی او را می‌گرفت و به سمت خودش برمی‌گرداند. در آخر دست‌هایش را مي‌گرفت و مي‌كشيد و از او مي‌خواست كه برايش دست بزند...
بي‌اختيار لبخندي بر لب‌هایش نشست. دست‌هایش را به هم گره كرده‌بود. قطره‌هاي عرق از سرو رويش مي‌باريد.
مريم كه لبخند پدرش را مي‌ديد، بي‌اختيار بودن آن را هم به‌خوبی درمی‌یافت، قطره‌هاي عرق خبر از موج‌های سهمگين درياي طوفاني دلش مي‌داد كه خود را به هر سو مي‌كوفتند و باقدرت بیشتر به سمت دیگر برمی‌گشتند و از فشار عصبی که در وجود رسول چنگ انداخته بود نیرو می‌گرفتند تا این دریای متلاطم همچنان غوغا کند. اصلاً دلش نمي‌خواست راهي را كه سال‌ها رفته‌بود و حتي يك نگاه هم به عقب نيانداخته‌بود، برگردد و اتفاق آن روز را مرور كند.
«صُيبه» هم ساكت نشسته بود، گاه به مريم نگاه مي‌كرد و گاه به همسرش، گاه به گلاله‌ي چندماهه كه به همسايه‌شان سپرده بود فكر مي‌كرد. نمی‌دانست چند ساعت دیگر طول می‌کشد تا به خانه برگردد. می‌دانست که گلاله جز شیر مادرش چیز دیگری نمی‌خورد آن‌قدر گریه می‌کند تا خوابش ببرد. می‌دانست گلاله گرسنه است. او مدت‌ها پیش وقتی تلاش‌هايش براي آشتي دادن مريم و رسول با حادثه آن روز بی‌نتیجه ماند، سکوت اختیار کرد، او هم خسته شده‌بود سایه‌ی شوم ناامیدی روح و روانش می‌آزرد. به نظر او مقصر اصلي باعث‌وبانیان آن اتفاق بودند و هر دم نفرين و ناله نثارشان مي‌كرد.
چشم‌های رسول سرخِ سرخ‌شده بود، صداي منشي رشته افکارش را پاره کرد:
- خانم مريم كاكاوند بفرمائيد داخل.
بلند شد، ايستاد، اول به سمت میز منشی رفت وقتی گفت بفرمایید اتاق معاینه از آن‌طرف...
به‌طرف مریم و صُیبه برگشت و آن‌ها را با اشاره صدا زد، هر سه باهم وارد اتاق معاينه شدند،
يك دستگاه بزرگ رايانه‌اي معاينه چشم و چند دستگاه كوچك، تابلوي تست بينايي، تابلوهاي مربوط به ساختمان چشم و انواع چشم‌های رنگي و تيره، عینک‌های آفتابي و طبي كه بر ديوار مطب جاي گرفته‌بودند درمجموع محيطي متناسب باکار یک‌چشم پزشك را فراهم مي‌كردند. مریم وسط اتاق محو تماشای دستگاه‌هایی که تا حالا ندیده بود ایستاد، به چندین دکتر مراجعه کرده بود ولی اوضاع اتاق معاینه به او می‌گفت که اینجا با جاهای قبلی فرق دارد.
دكتر گفت بفرمایید بنشینید.
- خب! مشكل چيه؟
رسول و صبيه به مريم نگاه كردند، مريم درحالی‌که تمام حواسش به دكتر بود گفت:
- چشمهام مي‌سوزن، آب مي‌ريزن، انگار اشكام چشمهام رو مي‌سوزونه...
دكتر از جايش بلند شد، به‌طرف مريم آمد، درحالی‌که نزديك مي‌شد گفت:
- از كي؟ چرا؟
مریم ساکت شد. چیزی نمی‌گفت منتظر بود یکی از آن‌ها جواب این سؤال را بدهد دکتر سؤالش را دوباره تکرار کرد.
اين سؤال‌ها مانند پتكي بر سر رسول فرود می‌آمد. روی صندلی قرار نداشت. كمرش را راست كرد، سرش را به ديوار تكيه داد.
گفت: مقصر منم، نفهميدم، ندونستم، آخر از كجا بايد مي‌دونستم این‌طوری ميشه!
دكتر با دو انگشت پلک‌های مريم را بالا و پايين زد. نگاهي به چشم چپ و بعد چشم راستش انداخت رگه‌های قرمز و رنگ غيرطبيعي سفيدي چشم‌هایش ‌نشان از سوختگي داشت.
دكتر با تأسف سرش را تكان داد، نگاهي به‌صورت مريم انداخت، لكه‌هاي تيره و روشن بزرگ و كوچك در چند قسمت صورتش پيدا بود.
اشك از چشم‌هايش چكيد و سراسيمه به روي گونه‌هايش سرازير شد، مریم سرش را پايين انداخت.
دكتر پرسيد: با چي سوخته؟
رسول دستی را به صورتش كشيد و از جايش بلند شد گفت: آقاي دكتر چی بگم؟ از کجا شروع کنم؟
دکتر گفت هر چی که بوده، از اول درست و کامل.
-من يه كشاورزم، بيرون شهرستان سردشت زمين كشاورزي دارم، اونروز مثل هميشه رفتم سركار نزديكاي ظهر از هر طرف سروصدا بلند شد، حیوون‌های چوپون ده بيشترشون مرده بودن. باعجله به كمكشون رفتيم. نمي‌دونستيم چي شده! وارد ده شديم اوضاع بدي بود. امدادگرا تازه‌رسیده بودن نمي‌دونستن سراغ كدام يكي‌شون برن. اكثر بچه‌ها و بزرگترها نیمه جون افتاده‌بودن. چشمام داشت از حدقه بيرون مي‌زد، از امدادگرا پرسيدم چي‌شده؟ آروم گفت:
-لا کردارها روستاهاي اطراف رو شيميايي زدن!... دوباره مشغول كارش شد.
پرسيدم: شهر چي؟
- نه به شهر نرسيده تا همین‌جاها اومده.
اوضاع خیلی شلوغ بود اصلاً نفهمیدم که دیر شده!
مجروحين رو تو مدرسه‌ی روستا جمع كرديم، براي آن‌هایی كه اوضاع وخيم داشتند آمبولانس و هليكوپتر خواسته بودن. اوضاع كمي آرومتر كه شد، یک‌لحظه با خودم فكر كردم اگه اين خبر توي شهر بپيچد الآن نگران من هستن. چيزي به تاريكي هوا باقي نمونده بود خودمو سريع به شهر رسوندم.
وقتي دم در رسيدم عده‌ي زيادي جمع شده‌بودن. صبيه وقتی چشمش به من افتاد با سرعت به طرفم اومد. گریه می‌کرد و غر می‌زد تا حالا کجا بودی؟ دست ورويم را وارسي كرد، چيز مهمي نبود كمي پشت دست‌هایم سرخ شده‌بود.
مريم طبق معمول روزها‌يي كه من دير مي‌كردم اخماش تو هم روي تل‌ماسه‌ی دم در نشسته بود تا منو ديد بلند شد، لباسشو تكوند.
هر كس چيزي مي‌پرسيد و من جسته‌وگریخته پاسخ مي‌دادم. بدو بدو نزديك اومد، با دست‌های كوچكش زانوهامو را بغل كرد. زير بغلشو گرفتم و بلندش كردم، صورتشو بوسيدم، تو بغلم سفت به سينه‌ام فشردم. خيلي دلم براش تنگ شده بود. ترسیده بودم. انگار خیلی وقته ندیدمش.‌ سرشو رو شونم گذاشت يعني من این‌طوری احساس كردم. باهاش حرف مي‌زدم. ولي جواب نمي‌داد. دستشو را گرفتم. مثل همیشه انگشتمو با دستش نگرفت. احساس كردم بدنش روی دوشم شل افتاده، صورتش را بر‌گردوندم سرخ سرخ شده‌بود، هر چه تكونش دادم چشماشو باز نكرد. گرد لعنتي روي لباسهام كار خودشو كرده بود. تا بيمارستان یک‌نفس دويدم. یک‌راست به اتاق دکتر رفتم. جسم نیمه جونشو را روي تخت گذاشتم. بيشتر قسمت‌های صورت و دستاش، حتي پلكاش تاول زده‌بود باورم نمي‌شد از صبح كه تو اون روستا بود صدبار به خودم گفت: اگر مريم جاي يكي از اين بچه‌ها بود من چكار مي‌كردم. چند روزي توي بيمارستان بستری بود براي مدتي خوب شد، فقط جاي سوختگي‌ها مانده بود بعد از گذشت مدتی عوارضش دوباره شروع شد. روزبه‌روز بدتر مي‌شد. تا حالا چندین بار برای معالجه به دکترهای مختلف مراجعه کردیم ولی نتیجه‌ای نداشته، مریم دوست نداره کسی در این مورد حرفی بزنه. راضي نمي‌شد بياد، تحمل این وضع هم برای او سخت شد هم زندگي شيرين ما را به جهنم تبديل كرد. حالا هم كه مي‌بينيد...
رسول ديگر نمي‌توانست خودش را كنترل كند تند تند نفس مي‌كشيد با زحمت خودش را روی صندلی انداخت.
مریم پشت دستگاه نشست دلش می‌خواست هر چه زودتر ازآنجا بیرون برود. دكتر این دفعه چشم‌های مريم را با دستگاه رايانه‌اي پيشرفته معاینه کرد. درحالی‌که به مريم مي‌گفت بلند شو دخترم، از جايش بلند شد. خيلي خلاصه گفت:
- بافت‌های چشمش آسیب‌دیده. زمان زیادی گذشته کار سختی است؛ اما باید امیدوار بود. چند عمل پی‌درپی لازم دارد تا روبه‌راه شود.
از مطب خارج شدند در طول راه مدام با خود مي‌گفت: يعني خوب می‌شود؟ ...
خوبِ خوب...
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
خانم مرادی عزیز درود
از ارسال داستان برای پایگاه نقد داستان ممنونم. «شعله‌های خاموش» روایتی است که دل آدم را به درد می‌آورد. سوژه‌ای است که می‌شود زیاد به آن پرداخت و ابعاد زیادی از آن را روایت کرد. اما مهم‌ترین مساله‌ای که در این داستان خواننده را اذیت می‌کند جایی است که قصه از آن‌جا روایت می‌شود. شما برای این‌که قصه اصلی‌تان را تعریف کنید شخصیت‌های داستان را وارد یک مطب دکتر می‌کنید و بعد برای این‌که بگویید چه به سر چشم‌ها آمده برای دکتر قصه می‌گویید. این غیرواقعی‌ترین اتفاقی است که می‌تواند رخ دهد. خودتان وقتی به دکتر می‌روید شروع می‌کنید به قصه مریضی‌تان را شرح دادن؟ بعید می‌دانم چنین کاری بکنید و توقع هم نداشته باشید که خواننده‌تان چنین صحنه‌ای را باور کند. این است که از باروپذیری داستان‌تان می‌کاهید و خواننده با شما همراه نمی‌شود. راوی شما نمی‌داند قصه را کجا تعریف کند بنابراین مکان اشتباهی برای تعریف کردن انتخاب می‌کند و شرح داستان می‌دهد. شما بهانه روایت خوبی ندارید یا اگر دارید، خوب از آن استفاده نکرده‌اید. شما می‌توانستید مرزهای خیال و واقعیت را در هم بریزید و در رفت و آمد به خاطرات صحنه مطب را با صحنه داستان‌تان در هم بریزید و از این رفت‌وآمدها هم استفاده کنید. اما این‌که شخصیت داستان‌تان توی مطلب دکتر شرح آن‌چه اتفاق افتاده را با جزییات بگوید قابل قبول نیست. این‌جاست که داستان شما لطمه می‌خورد.
جملاتی هم هستند که به داستان لطمه می‌زنند. مثلا این جمله را ببینید: «قطره‌های عرق خبر از موج‌های سهمگین دریای طوفانی دلش می‌داد که خود را به هر سو می‌کوفتند و باقدرت بیشتر به سمت دیگر برمی‌گشتند.»
این دست جملات بیش‌تر بار رمانتیک دارند تا واقعی. «موج‌های سهمگین دریای طوفانی دلش» ناهمگون‌ترین توصیفی است که می‌شود در این داستان جا داد. شما می‌خواهید بار عاطفی داستان‌تان را زیاد کنید و احیانا شاعرانه پیش ببرید، ولی نمی‌دانید که با چنین جملاتی داستان را از مسیر اصلی‌اش خارج می‌کنید. چطور قطره‌های عرق چنین خبری به آدم می‌دهند؟ اصلا با واقعیت جور در نمی‌آیند. در کل چنین توصیف‌های داستان را از مدار خودش خارج می‌کند. من در طول زندگی‌ام هیچ قطره عرقی را ندیده‌ام که چنین معنی‌ای را به ذهن آدم بیاورد. تنها فهمیده‌ام هوا گرم است بنابراین آدم‌ها عرق می‌کنند. این توصیفات برای داستان خوب نیست. شما بهتر است روایت داستانی‌ای که دارید را خوب تعریف کنید. این‌که نشان دهید چه شد که چشم‌های مریم اشک‌هایش زیاد شد. شما فقط قرار است درباره این موضوع حرف بزنید. قرار نیست احساسات خواننده را با چنین جملاتی بیدار کنید. شما قرار است آن روزی را نشان دهید که سردشت را شیمیایی زده‌اند و بعد چشم‌های مریم به چنین حالی در آمده است. اما همین داستان را هم باید بدانید چطور و کجا تعریف کنید. پیش‌تر گفتم قطعا جایش در مطب دکتر نیست. شما زمان زیادی برای تعریف کردن در مطب دکتر ندارید. حتی دکتر هم وقت ندارد بنشیند و به درددل بیمارش گوش دهد که چطور شد و چطور شد و بعد چطور شد. این جمله را هم ببینید: «هر كس چيزی می‌پرسيد و من جسته‌وگریخته پاسخ می‌دادم. بدو بدو نزديک اومد، با دست‌های كوچكش زانوهامو را بغل كرد. زير بغلشو گرفتم و بلندش كردم، صورتشو بوسيدم، تو بغلم سفت فشردم.»
قطعا شما با دکترتان این‌طوری حرف نمی‌زنید.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.