به قراری که با خواننده می‌گذارید پایبند باشید




عنوان داستان : مترو
نویسنده داستان : مهری سادات علاقمند

"خانم...خانم رسیدیم انقلابه"
چادر را از روی صورتش کنار کشید . نور تند خورشید به چشمش می خورد .پول مچاله شده و نمناک مشتش را به راننده داد. پیاده که شد نفس عمیقی کشید . همیشه میدان انقلاب بوی خاصی برایش داشت . بوی کتاب , عطر های تلخ و شیرین دانشجوها . آدم هایی که به چشم او مریخی بودند .
مرد جوانی به کنارش آمد با یک تکه مقوا در دستش گقت " خانم پایان نامه , تحقیق ادبیات , پروژه مثنوی "
نگاهش به فروشگاه ها و پاساژهای مملو از کتاب و لوازم تحریر جذب شد . با حسرت به دختران و پسران شیک پوش و تحصیلکرده خیره ماند . به یاد بزرگترین آرزوی زندگیش قطره اشکی فرو ریخت .در یک لحظه خودش را با مانتو و مغنعه دید که از دانشگاه برگشته و به دنبال کتاب پایان نامه اش میگردد .
با تنه ای از جا پرید .پیر مردی چند کتاب کهنه در دستش به سختی راه می رفت. به او نگاه کرد سرفه ای کرد و گفت " کتاب های دسته دوم نمی خواهی ؟ به خدا گرفتارم برای خرید دارو میخوام , کتاب های صادق هدایت و جلال رو دارم , چندتایی هم خارجیه همشون رو با خون دل جمع کردم "
بند ساکش را محکم گرفت سر تکان داد . باید زودتر از این جا میگذشت . اگر کسی او را میدید ؟ نه ؟ . دلش را کنار بساط پیرمرد جا گذاشت و قدم تند کرد میدان را دور زد تا به ورودی مترو رسید . سه شب نقشه کشیده بود . امروز دیگه باید اجرا میکرد . یعنی چاره دیگه ای هم نداشت . به آخر خط رسیده بود .
سر در ورودی آدم های زیادی در رفت و آمد بودند . پشت یک ستون تقریبا پنهان شد همان جایی که زینب گفته بود . چادرش را مشت کرد . زینب گفته بود باید کارهایش روی حساب باشد مثل همه , هرچه اصرار کرده بود فایده ای نداشت . چادر به درد این کار نمی خورد . از درون کیفش ماسک را در اورد . روی صورتش گذاشت روسریش را جلوتر کشید چادر را چمباله کرده در کیفش فرو کرد . بند ساک را روی شانه دیگرش گذاشت . شانه اش از سنگینی ساک درد گرفته بود در دل نفرینی به زینب کرد ولی او هم تقصیری نداشت . صدای قار و قور معده اش بلند شد . آب دهانش را فرو داد یادش نمی آمد دو روزه چیزی نخورده یا سه روز ,فقط یک کیک که معصومه به او داده بود. شاید هم یک تکه نون و پنیر خاله نرگس بود ؟ دو زن کنار ستون ایستادند .خودش را بیشتر به کنار دیوار کشید . صدای آنها را شنید یکی گفت " وقت ناهار شده بریم کدوم رستوران ؟ اون یکی گفت " مامانم گفت بعد خرید بریم خونه برامون تهیه دیده . اولی ذوق کرد و گفت" آخ جون . خوش به حالت نازی یکی یکدونه ای و عزیز خونه "
خونه "از خودش پرسید راستی خونه این ها چه شکلیه ؟شاید من هم خونه ای داشتم اگر بابا اون شب با صاحب کارش دعوا نکرده بود ؟ اگر با چاقو نزده بود ؟ برای همه عمر داغ ننگ دختر قاتل رو پیشونی من نمی خورد ."
صورت خیسش را با سر آستین پاک کرد بینی بالا کشید و گفت " هیچ در خونه ای برای دختر قاتل باز نمیشه . مگر خونه سبز . اونم که بدتر از جهنم بود . پنجاه تا دختر ریخته بودن تو یک خونه فکسنی از بس تو سری کار بابام رو خوردم طاقت نیاوردم و فرار کردم "
صدای بلندگو بلند شد کسانی که قصد سفر به فرهنگسرا یا صادقیه رو دارند به خط 2 بروند
از جیب مانتو اخرین پول را لمس کرد فقط همین برایش باقی مانده بود به گیشه فروش بلیط رفت یک بلیط یک سره گرفت . دستهایش یخ کرده بود . از پله ها پایین رفت همیشه از پله برقی میترسید .
روی صندلی زرد نشست . ساک را روی صندل کنارش گذاشت. جمعیت زیادی پشت در قطار ایستاده بودند و با فشار مثل ماهی تن به داخل رفتند . قطار با سرعت از جلوی چشمانش گذشت . آدم هایی که از پشت شیشه انگار می رقصیدند . آدم های زندگی او هم رقصیدند و رفتند .مثل رقص خاطراتش .از بابا که اعدام شد . ننه طلعت صاحبخونه که بیرونش انداخت , مدیر عقده ای خونه سبز ,خانم مدرسی مددکار, بچه های کارگاه ,همه آمدند و رفتند تا او تنهاترین آدم کره زمین بماند .
صدای پیرزنی او را به خود آورد " ننه ساکت رو برمی داری ؟"
ساک قهوه ای را روی پایش گذاشت . نمی خواست نگاه کسی متوجه او شود .ماسک را بشتر تا زیر چشمش کشید . زنی به مادر و بچه ای که پشت خط زرد ایستاده بودند گفت " ترو خدا یه کم بیاین این طرف . هنوز یک هفته نشده یک دختر پرت شد زیر قطار . "
زنی کنارش گفت " اون که خودکشی بود خانم جان میگن تکه تکه شد جوری که قابل شناسایی نبود "
زن دیگر که ماجرا برایش جالب شده بود گفت " وا همش چند روز نبودم ببین چه اتفاقی افتاده بگین چی شده "
نگاهش به خط زرد و چاله روبه رو خیره ماند " اینم یک پایان بود . برای او هم میتوانست پایان خوبی باشد کافی بود بلند بشود سه قدم جلو برود . ساک قهوه ای ,گشنگی,آواره گی , همه چیز با این سه قدم تمام میشد "
" مسافرانی که قصد مسافرت به تجریش یا کهریزک را دارند به خط دو رفته در ایستگاه امام خمینی تقییر مسیر بدهند "
لبخند تلخی زد مقصد او کجا بود ؟
صدای زنی دیگر را شنید " ببین چقدر شلوغه حالا اگر یک نا مسلمون یک بمب بندازه ثلث تهرون رو می فرسته هوا.. می گن داعشی ها تا تهرون هم اومدن مگه مجلس نرفتن ؟"
انگار دو نفر کنارش برگشتن و به ساک قهوه ای نگاه کردند تنش یخ بسته بود و دستانش می لرزید بوی تند عطر و عرق تن زنها به مشامش می خورد و معده خالی اش را به هم می زد .
ساک را بیشتر به خود فشرد صدای صوت قطار آمد زنها با عجله بلند شدند و پشت خط زرد رفتند به هم فشار میدادند .خیلی زود او و ساکش را فراموش کردند . نفس راحتی کشید .بند ساک را روی دوشش انداخت .به یاد حرفهای زینب افتاد " این کار آداب خاص خودش رو داره دستکش نخی سفید فراموشت نشه . ماسکت رو بزنی حتما , صدات نباید خیلی بلند باشه . نه خیلی هم آروم که کسی متوجه نشه ,"
بین فشار زنها سوار شد . هیچ چهره آشنایی نبود خیالش راحت شد با خودش گفت " محله ما کجا و اینجا کجا ؟ "
هیچ کس به دیگری توجه نمی کرد انگار یک مشت ماشین بودند تا آدم.. صورت هاسرد و اخمو بود . بیشتر نگاه ها به موبایل دستشون بود و سیمی از آن به گوش داشتند . وقتش شده بود . معده درد صورتش را مچاله کرده بود . ساک را بر زمین گذاشت زیپ ان را کشید . عرق از گوشه های صورتش فرو می ریخت . دستش از ساک با یک مشت لیف و و پاپوش بافتنی بیرون آمد . با فرو دادن آب دهانش گفت " خانم های محترم . لیف دست بافت دارم .. خانم های عزیز پاپوش بافتنی مجلسیی و خونه گی دارم کسی خواست بدم خدمتتون "
هییچ کس نگاهش نکرد قلبش به سختی میزد دست و پایش می لرزید گفت " خواهش میکنم خانم ها کار دست خودمه . روزیم از همین میگذره . به خدا خیلی ارزون میدم . فقط یک نگاه بکنین "
صورت های رنگ کرده زنها مثل سنگ شده بود . چند قدم به سختی از بین آنها برداشت به خط زرد و چاله فکر میکرد . به زینب و اجاره عقب مونده . به کتاب صادق هدایت که دلش پر میکشید تا بخواند به خیابان انقلاب
" خانم های محترم . هر رنگی که بخوایین دارم ببینین پاپوشام چه گرمه ؟ "
به ایستگاه رسیده بودند صدای بلند گو گفت " میدان حر " در باز شد خیلی ها پیاده شدند چند نفری هم سوار شدند یک زن با یک جعبه کوچک سوار شد نگاهی به سر تا پای او کرد . ابرو بالا انداخت گوشه دهانش آدامس می جوید بلند گفت " خانم های خوشگل روژ لب مخملی دارم .. مد روز آوردم . ریمل ضد آب دارم کار ترکه خودم آوردم بدم خدمتتون .. تسترم دارم میخوایی تست کنه گلم "
دو دختر جوان اشاره کردند کنارشان رفت و فروش خوبی هم داشت
سر خورده روی صندلی نشست سه ایستگاه گذشته بود و حتی یک نفر هم به کار او نگاه نکرده بود . پلک هایش سنگین شده روی هم می افتاد . با خود گفت " فقط تا صادقیه میرم . خسته شدم . بگذار همه چیز تموم شه . دیگه برنمی گردم . منم مثل اون دختر این راه آخر رو انتخاب میکنم . یادش آمد شش ماه تو کارگاه خیاطی کار کرده بود و صاحب کار به بهانه دزدی دخلش حقش رو خورده بود . یا اون مردک کثیف صاحب مغازه که میخواست دست درازی کنه و وقتی دید نمی تونه مثل کیسه زباله انداختش بیرون .
خانم چادری سوار شد کنارش نشست . ساک را برداشت یک بار دیگه صدا کرد " خانم های عزیز لیف دست بافت دارم . پاپوش بافتنی دارم هنر دست خودمه ترو خدا یک بار نگاه کنید . خیلی ارزون میدم خرجم رو در میارم خانم بدم خدمتتون "
صدای آرومش پشت صدای بلند زنی گم شد" خانم ها گوشواره و دستبند دارم . بند انگشتی هم دارم . پا بند هم اوردم جنس استیل و تیتانیوم دارم . مرغ آمین شهرزاد رو هم دارم بدم خدمتتون "
با نا امیدی سر جایش نشست به زن و چند نفری که سر به بساطش فرو برده بودند خیره شد . از درون تهی شده بود به دست های خسته اش نگاه کرد چند شبانه روز به امید فروش بی خواب و خوراک بافته بود . زینب گفته بود " مترو شده مثل بازار , زری رو ببین یک ساله پول رهن خونه اش رو در آورده . اون کتی بی ریخت که مدام میره کیش گونی گونی شلوار میاره به جای ترک قالب میکنه .
خانم چاقی که با فشار خودش را روی صندلی کنارش جا داد با دهان باز تند تند نفس میکشید گفت " پوف خفه شدم تو این گرما این دست فروشها هم جون به لبمون کردن هی میگه بخر خانم گرفتارم .. شوهرم می گفت قراره جمعشون کنن . از مترو بیرونشون میکنن "
خانم رو به رویی گفت " بیشترشون دزد و خلاف کارن تقصیر ماست میخریم پررو میشن میان دیگه "
.چشمانش را بست مثل همیشه این راه هم بیراهه بود . دلش ضعف می رفت حالش به هم می خورد . مدام تو ذهنش خط زرد مترو کشیده میشد . از موبایل خانم چادری صدای اذان بلند شد به یاد خانم موسوی افتاد که میگفت " وقتی خیلی درمانده شدی بگو" یا قاضی الحاجات "
زیر لب زمزمه کرد " یا قاضی الحا جات " بلندگو اعلام کرد ایستگاه بعدی تجریش
خانم چادری دست برد یک لیف را لمس کرد و گفت " چقدر قشنگه خودت بافتی ؟"
بغضش رو فرو داد و گفت " بله ببینین همه رنگش هم دارم ارزون حساب میکنم "
زن لبخند گرمی زد و گفت " دارم میرم امام زاده صالح, بد فکری نیست .. برای دختر و نوه ام سوغات میبرم , اصلا پنج تا بده "
انگار جانی تازه در تن بی جانش دمیده شد ,با خوش حالی دست به ساکش برد .
ایستگاه تجریش رسیدند .دسته ساک را محکم گرفت و با خود گفت " میرم امامزاده صالح . اونجا لیف هامو می فروشم . تا خدا رو دارم احتیاج به هیچ کس ندارم . از قطار خارج شد خط زرد این بار کم رنگتر شده بود نفس عمیقی کشید و چادرش را سر کرد. .........................................................
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم مهری سادات علاقمند، سلام. چه خوب که چند سالی است قصدِ نوشتن کرده‌اید و داستان‌هایتان را برای پایگاه فرستادید تا دوستان در هر چه بهتر شدن داستان‌ها کمک و همراه باشند.
خانم علاقمند، داستان شما در همین وضعیت هم داستان سرِ پایی است. زبان و نثر یک‌دستی دارد. اما این نباید شما را راضی کند. داستانی با شخصیتی مثل دختر داستان شما، باید عمق داشته باشد، پرداخت متفاوت داشته باشد، پایان و تاثیرش در یاد خواننده بماند. شما موضوع خوبی را برای داستان‌تان انتخاب کرده‌اید. نگذارید در موقعیت یک داستان سطحی باقی بماند. می‌شود همین شخصیت و روایتش را با پرداختی بهتر از این سطح بالاتر برد. از اسم شروع می‌کنم که ویترین داستان شماست و این‌قدر سرسری آن را از سر گذرانده‌اید. داستان دختری با موقعیتی که شما برایش ساخته‌اید، اسم‌های بهتری را به ذهن متبادر می‌کند. از اسم به راحتی نگذرید. قلاب اولِ درگیرکردن خواننده، در اسم داستان است.
نویسنده از آغاز هر قراری را که با خواننده بگذارد، خواننده می‌پذیرد به شرطی که پایبند قرارش باشد. اگر راوی داستان شما دختری بود که قصد کرده سوار مترو شود و از کارهای دستی‌اش که چند شبانه روز مشغول بافتن‌شان بوده، پولی برای گذران زندگی‌اش در بیاورد و با خواننده قرار گذاشته باشد که چیزی از قبل ِ زندگی‌اش روایت نمی‌کند و فقط یه بعداز ظهر از اولین تجربه دست‌فروشی‌اش در مترو را با او درمیان می‌گذارد، خواننده با همین قرار داستان را می‌خواند. اما راوی شما به گذشته پُل می‌زند. از گذشته اطلاعات می‌دهد اما اطلاعاتی نصفه نیمه، که ذهن خواننده درگیرشان می‌شود و سوالاتی پیش می‌آید که تا پایان پاسخ داده نمی‌شوند، نه توسط راوی و نه نشانه‌ها آن‌قدر کافیست که خواننده خودش به کشف برسد.
داستان شما روایت دختری است که با پدرش زندگی می‌کرده. پدری که در اثر یک اشتباه باعث قتل صاحب‌کارش شده و اعدام شده. از باقی خانواده حرفی به میان نمی‌آید. مادر یا فامیلی و دوست و آشنایی ندارد؟ پدر دختر کی اعدام شده که دختر به خانه سبز منتقل شده؟ در اکنونِ داستان چند ساله است؟ این زینب کیست که به او در مورد دستفروشی مشاوره می‌دهد؟ چند وقت است که از خانه سبز فرار کرده و این مدت کجا زندگی می‌کرده؟ قلاب بافی را از چه کسی یاد گرفته وقتی در زندگی‌اش جز پدرش کسی را نداشته؟ پاسخ به هر کدام از این سوالات در باورپذیری شخصیت و روایتش به خواننده کمک می‌کند. خواننده به او نزدیک می‌شود و احساسش را می‌فهمد.
راوی داستان شما دختر زخم‌خورده‌ای است و تقریبا در پایان زندگی است و به خودکشی و تمام کردن زندگی‌اش فکر می‌کند. این سردی به زندگی باید در جمله جمله‌ی روایتش جریان داشته باشد.
این همه نگرانی راوی برای دیده نشدن را نمی‌فهمم. این آدم این‌قدر تنها و بی کس و کار بوده که در خانه‌ی سبز زندگی می‌کرده؛ حالا می‌ترسد که کدام دوست یا آشنا یا فامیلی او را ببیند؟ من قوانین خانه سبز را نمی‌دانم. اگر از آن‌جا فرار کرده و مسئولین آن‌جا یا بچه‌های کارگاه ممکن است او را ببینند و گزارش کنند، این‌ها را باید در داستان‌تان مشخص کنید. علت این نگرانی و ترس از دیده شدن باید مشخص شود. او زندگی روبراه و شلوغی نداشته که حالا بترسد یا خجالت بکشد که دیگران او را در حال دستفروشی ببینند. اگر چنین بوده، جایی برای برطرف کردن این ابهام در روایت دختر باز کنید.
توصیفات خوبی در داستان داشتید که در فضاسازی و ساختن شخصیت کمک می‌کردند. فضای داخل واگن مترو را خوب ساخته بودید و با وارد کردن دست‌فروش‌های دیگر به داستان در ساخت فضا و روایت موفق عمل کردید. بازی با خط زرد مترو نشان از ظرافت‌های زنانه شما در پرداخت دارد. بازی‌هایی از این دست به داستان رنگ و بو می‌دهند.
منتظر داستان‌های بیشتری از شما هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.