وقتی لازم است مثل یک قاتل فکر کنیم




عنوان داستان : بازجوی قاتل
نویسنده داستان : سعید جعفری


سال ها کارم بازجویی بود. بازجویی از دزدها، قاچاقچی ها، جاسوس ها و خیلی های دیگر. ولی در اواخر فعالیتم به عنوان بازجو در ادره ی آگاهی چند مورد بازجویی از چند قاتل را هم به من سپردند. از همان اول که کارم را در بخش بازجویی شروع کردم چندان علاقه ای به قاتل ها نداشتم. این نوعش برایم جذابیتی نداشت، چون پیش خودم فکر می کردم هر کسی که قتلی مرتکب می شود حتما دنبال این است که یک خلائی را در درونش پر کند. مثلا شاید یک نفر مشکل روانی داشته باشد یا اینکه کسی برای انتقام دست به قتل می زند. وقتی با شرط اینکه از قاتل ها بازجویی نمی کنم وارد بخش شدم با خواسته ام موافقت کرده بودند. بعد از مدتی که گذشت، چند مورد پرونده ی سخت را حل کردم و توانستم خودم را به مافوقم اثبات کنم، از من خواست که به چند مورد پرونده ی قتل هم رسیدگی کنم. ابتدا برایش توضیح دادم که با پیش شرط انجام ندادن این کار وارد بخش شدم. او هم حرفم را به یاد آورد و پذیرفت ولی اصرار کرد که حتما این چند مورد را هر طور شده حل و فصل کنم. بالاخره با اکراه قبول کردم که فقط چهار، پنج پرونده ی پیشنهادی را بر عهده بگیرم. چند مورد اول مطابق با حدسیاتم پیش پا افتاده، ناشیانه و از روی احساسات بود. راحت سر و ته شان را هم آوردم و پرونده هایشان را بستم. موردی که برایم تازگی داشت و عجیب بود و البته نظرم را جلب کرد، در رابطه با یک قاتل زنجیره ای بود که تا آن لحظه بیست نفر را عرض ده سال کشته بود. اولین بار که رو به رویش نشستم حس عجیبی داشتم. انگار با یک آدم کاملا عادی طرف هستم. از ظاهرش به هیچ عنوان نمی توانستی حدس بزنی که این فرد قاتل است و بیست نفر را کشته. ظاهر ساده ای داشت. حدودا چهل و چند ساله می زد ولی در پرونده اش نوشته بودند 29 سال دارد. چندین سال پیرتر از آنچه در پرونده اش بود، نشان می داد. پیشانی اش چین و چروک های افقی و عمیقی داشت. موهایش به نسبت سنش بیش از حد ریخته بود، طوری که کاملا حالت شالی داشت. عینکی ساده با فریمی گرد بر چشم گذاشته و نگاهش با چشمانی درشت از پشت عینک به شدت نافذ بود. بسیار موقر و آرام و با اعتماد به نفس به نظر می رسید. راحت و آرام روی صندلی بازجویی با خیالی آسوده نشسته بود و هیچ گونه حس گناه یا عذاب وجدان در صورتش دیده نمی شد. مثل همه ی موارد قبلی رو به روی متهم نشستم و به چشمانش زُل زدم. سوال اول را کردم.
- توو پرونده ت به بیست مورد قتل اشاره کردن. نوشته شده که خودت هنوز اعتراف نکردی. هنوزم هیچ کدوم از اینارو قبول نداری؟
صورتش را جلو آورد و دستانش را روی میز بازجویی قلاب کرد، جوری که انگار دارد او از من بازجویی می کند. خندید و گفت:
- سلام جناب بازجو. همون طوری که اونجا نوشته شده تا حالا اعتراف نکردم ولی امروز میخوام اعتراف کنم. بالاخره دیر یا زود مدارک کافی به دست میارین. خلاف کار هر چه قدر هم حرفه ای باشه آخرش گیر می افته. واسه منم دیگه آخر خطه. حکم اعدامم هم که قطعیه! تصمیم گرفتم این آخر عمری یه حالی به آخرین نفری که باهاش حرف می زنم بدم.
خیلی راحت و آرام حرف می زد. نه استرسی داشت و نه از مردن می ترسید. انگار کشتن آدم ها وظیفه اش بود و او هم وظیفه اش را درست انجام داده. من هم داشتم کم کم تحت تاثیر قرار می گرفتم. جذبش شده بودم. از نحوه ی حرف زدنش خوشم می آمد. روی صندلی ام جابه جا شدم و گفتم:
- خب من گوش میدم. ببینم میخوای به چی اعتراف کنی.
- پس سعی کن خوب گوش کنی. چون این حرفا برای اولین و آخرین بار زده میشه. اگه خوب گوش ندی جذاب ترین چیزی که تا حالا قراره بشنوی رو از دست میدی.
«من دانشجوی رشته ی پزشکی بودم. دوران مدرسه همیشه یکی از شاگرهای ممتاز کلاس می شدم و همیشه بچه ها و معلم ها روم حساب وا می کردن. درس خوندن زیاد باعث شده بود گوشه گیر باشم. دوستای زیادی نداشتم و کسی طرفم نمی اومد مگه اینکه توو درساشون مشکل پیدا می کردن یا اینکه وقت امتحان تقلب می خواستن. این فضا که هفت، هشت سالی می شد واسه من درست شده بود، اذیتم می کرد. باعث شده بود برم سراغ کارای جانبی. به نوشتن خیلی علاقه داشتم ولی استعدادم خوب نبود. به همین خاطر کتاب داستان می خوندم. کتابای جک لندن، چارلز دیکنز، داستایوسکی و ... . اواخر دبیرستان و نزدیکای کنکور شروع کردم به خوندن کتابای پلیسی و جنایی. داستانای آگاتا کریستی و کانن دویل و آلن پو. موقع خوندن داستاناشون حس خوبی داشتم. خیلی خوب. قبل از اینکه پوآرو، شرلوک یا مارپل قاتلو پیدا کنن من حدس می زدم که کی قاتله. بیشتر وقتا نصف کتابو الکی و تفریحی میخوندم چون قاتلو همون وسط های کتاب پیدا می کردم. دانشگاه که قبول شدم، تصمیم داشتم دیگه کمتر سراغ مطالعات جانبی باشم. می خواستم خوب درس بخونم تا پزشک خوبی بشم اما اوضاع عوض شد. من کلا درست نمی تونم با اطرافیانم ارتباط برقرار کنم. کل دوره ی هفت ساله ای که پزشکی خوندم با پونزده نفر هم اتاق بودم. در صورتی که بقیه ی بچه ها حداکثر با پنج یا شیش نفر هم اتاق می شدن. هم اتاقی های من هر سال می رفتن چون نمی تونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم. منم تنها می موندم. این موضوع از ترم اول شروع شده بود. احساس تنهایی هر روز بیشتر سراغم می اومد. تازه اومده بودم یه شهر غریب و همه ش هیژده سال داشتم. این بود که همون هفته های اول دانشگاه عاشق یه دختر شدم.»
تا اینجا که داستانش را گفت حسابی مشتاق شده بودم. احساس عجیبی نسبت به او داشتم. انگار دوران دانشجویی خودم برایم تداعی می شد. البته در ظاهر به اندازه ی او تنها نبودم ولی من هم همیشه احساس تنهایی می کردم. هیچ وقت نمی توانستم حرف های خصوصی و رازهایم را به کسی بگویم. به خاطر همین احساسِ یکی بودن با او که داشتم، با کمال اشتیاق به حرف هایش گوش می دادم.
«عاشق یه دختر شدم. آقای بازجو که نمی دونم اسمت چی هست و اصلا هم دلم نمی خواد بدونم اسمت چیه! سر این قضیه به خاطر همون ضعف برقراری ارتباطم خیلی ضربه خوردم. ترم اول شاگرد الف شدم ولی اوایل ترم دوم که حسابی دختره دلم رو برده بود دیگه مثل قبل نمی تونستم درس بخونم. هر چه قدر سعی می کردم تمرکز داشته باشم نمی تونستنم. تنهایی و عشق دختره امونم رو بریده بود. کسی هم نبود باهاش درددل یا مشورت کنم. خودم هم تجربه ی همچین کارایی نداشتم. مجبور شدم تنهایی دست به کار شم. هیچ وقت این خاطره ی تلخ یادم نمیره. یه روز با دوستاش توو محوطه ی دانشکده نشسته بود. فکر کردم بهتره برم پیشنهادمو باهاش مطرح کنم. رفتم جلو. بدنم از شدت استرس می لرزید. اون قدر می لرزید که هر کی از دور منو می دید فکر می کرد مریضم. با تته پته و لکنت ازش خواستم بیاد یه گوشه کار خصوصی دارم. از میون دوستاش که کشیدمش بیرون، چند قدم رفتیم اون ور تر. عرق کرده بودم و لرزش بدنم بیشتر شده بود. با همون لکنتی که گرفته بودم بهش گفتم: «عاشقتم. توام منو دوس داری؟» همین دو جمله ی احمقانه و ساده زندگی منو از این رو به اون رو کرد. اول می خواست به روی خودش نیاره ولی نتونست. زد زیر خنده. خنده که نه! وسط دانشکده داشت قهقهه می زد. همه، ما رو نیگا می کردن. منم از شدت خجالت سرخ شده بودم. گریه م گرفت و دویدم از دانشکده زدم بیرون. تا چند روز هیچ کاری نمی تونستم بکنم. حتی دانشکده و کلاسارم نمی تونستم برم. بالاخره واسه اینکه از کلاسا حذف نشم مجبور شدم برم. با هزار بدبختی قدم از قدم بر می داشتم. فکر می کردم کل دانشکده موضوع رو فهمیدن و دارن به من می خندن. با همین حس مزخرف و مسخره توو سالن قدم بر می داشتم. که یه دفعه دختره رو کنار دوستاش دیدم. منو که دید فورا به دوستاش اشاره کرد و همه زدن زیر خنده. دیگه نتونستم ادامه بدم. فورا سرمو انداختم پایین و برگشتم خوابگاه. اون ترم چند تا از درسامو به خاطر غیبت حذف کردن. بعد از این ماجرا دیگه نه فقط تنها بودم بلکه احساس حقارت هم می کردم. هر کاری که می شد انجام می دادم تا اعتماد به نفسم رو دوباره به دست بیارم ولی نمی شد. همین جریانات باعث شد تا دوباره برم سراغ داستانای جنایی. دوباره شروع کردم رمان خوندن. کم کم که کتابای بیشتری می خوندم بیشتر درگیری یه فکری می شدم که به کله م زده بود. فکری که هم می تونست سرگرمم کنه و هم این عدم اعتماد به نفسو واسه م جبران کنه. با خودم فکر کردم چه خوب می شد اگه منم یه قاتل زنجیره ای می شدم و کسی نمی تونست منو گیر بندازه. مشهور می شدم. همه از یه نفر ناشناس می ترسیدن. اون نفر ناشناس اگه من می شدم احساس قدرت می کردم. احساس برتری و اعتماد به نفس. چند روزی به این مسئله فکر کردم تا بالاخره تصمیم نهایی م رو گرفتم. با خودم قرار گذاشتم هر سال دو نفرو بکشم. یک نفر بعد از ترم اول، یک نفر هم بعد از ترم دوم.»
انگار داشت فیلم سینمایی تعریف می کرد. یک فیلم مهیج و البته تلخ. حسابی کیف کرده بودم از داستان زندگی اش. خلاءهای او را کاملا درک می کردم. حس می کردم خود من است با این تفاوت که او کمبودهای خودش را تشخیص داده بود ولی من خودم را گول زده و نتوانسته بودم درون خودم را قانع کنم.
«من خودم شخصا با کسی مشکل نداشتم چون سرم توو کار خودم بود ولی کسایی رو می شناختم که بچه های خوابگاهی رو خیلی اذیت می کردن. تصمیم گرفتم اولین طعمه هامو از اونا انتخاب کنم. ترم سوم که بودم کارم رو شروع کردم. اون فردی رو که قرار بود بکشم، دعوت می کردم که با هم چایی بخوریم. هیچ وقت هم یه جا به دو نفر چایی نمی دادم. به یکی توو خوابگاه به یکی دیگه توو دانشکده و جاهای مختلف. مثل بیمارستان و کلینیک و بوفه و... بهشون چایی می دادم. توو چای طعمه هام سم «دی متیل جیوه» می ریختم. این سم یه خوبی داره که کسی رو همون لحظه نمی کشه. چند ماهی طول می کشه تا اثر بذاره. جذب تنها 0.1 میلی گرم از این سم آدم رو می کشه. به همین خاطر هیچ کس چیزی نمی فهمید. کسی حتی نمی تونست فکرشو بکنه که چای چند ماه پیش باعث مرگ این آدما شده. وقتی نفر اول مرد، حس دوگانه ای داشتم. از یه طرف خوشحال بودم که تونستم به هدفم برسم و قدرت خودمو نشون بدم و از طرفی هم من تا اون موقع آزارم به یه مورچه نرسیده بود. کشتن یه آدم خیلی اذیتم می کرد. خوب یادمه که سه چهار مورد اول که مردن ظاهر من هم پیرتر شد. هر سری که خبر مرگشون رو می شنیدم می رفتم حموم دوش می گرفتم. اون قدر از ناراحتی موهام می ریخت تا اینکه توو سن بیست و یک، بیست و دو سالگی موهای سرم به این روز در اومدن و چهره م پیر شد. البته وقتی دوش گرفتنم تموم می شد از قدرتی که داشتم خوشحال می شدم و بدون هیچ نگرانی و ناراحتی سراغ کارای روزمره م می رفتم. این قضیه ی احساس دوگانه تا چند مورد اول برام اتفاق افتاد. بعد از اون دیگه آروم آروم اون حس ناراحتی هم از بین رفت و کلا احساس قدرت می کردم. تا روزی که فارغ التحصیل شدم، دوازده نفر رو کشته بودم. از نوزده تا بیست و پنج سالگی هر سال دو نفر. وقتی بیرون اومدم واسه گذروندن طرح فرستادنم به یکی از روستاهای خوزستان. خواستم دیگه بی خیال کشتن آدما بشم ولی نتونستم. اگه از کارم دست بر می داشتم دوباره اون کمبودها سراغم می اومد. به همین خاطر باز شروع کردم سالی دو نفر رو کشتن. دو، سه نفر رو باز هم به همون سبک و روش کشتم ولی دیگه اقناع نمی شدم. به نظرم می اومد کشتن با این روش خیلی بزدلانه س. واسه همین بود که شیوه ی کارم رو عوض کردم. تصمیم گرفتم یه چاقوی تیز و جمع و جور بخرم تا همیشه کنارم باشه. بعد از خریدن چاقو هر جا هر کی رو تنها گیر می آوردم می کشتم. شاهرگ گردنش رو می زدم. خون که فواره می زد منم دور می شدم. دیگه واسه م مهم نبود که یارو زنه یا مرد. بچه س یا پیر. می زدم می کشتم می رفتم. تا اینکه یکی منو دید و به اینجا خبر دادن و شمام بازداشتم کردین.»
بعد از شنیدن اعترافاتش آنها را ثبت کردم و به دادسرا فرستادم. روند دادگاهی و اداری حکم اعدامش خیلی زود طی شد و حدودا دو ماه که از اعترافش گذشته بود، اعدامش کردند.
الآن که پنج سال از آن بازجویی می گذرد و من با دست های خودم بیست نفر را با روش او کشته ام، بهتر از هر کس دیگری درکش می کنم و البته احساسی ازکمبود هم در درونم ندارم.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام؛ داستانت را خواندم؛ توصیف چهره قاتل دراماتیک بود و بازگشت به این توصیف در یک سوم پایانی و بیان چرایی آن، یکی از رفت و برگشت‌های خوب داستانت بود و کارش را به خوبی انجام داد. داستانت برای این‌که بهتر از این باشد به چنین رفت و برگشت‌هایی احتیاج دارد. به نظرم قبل از هرچیزی داستانت مشکل باورپذیری دارد. وقتی راوی یک بازجوی زبدۀ اداره آگاهی است باید منطقش منطق یک بازجو باشد، لحنش لحن یک بازجو باشد، در صورتی راوی داستان تو زیادی معمولی است، خیلی زود هیجان‌زده می‌شود و خیلی راحت بنا را بر این می‌گذارد که آدم مقابلش راست می‌گوید. دلیل دیگری که بر باورپذیر بودن داستانت تاثیر می‌گذارد این است که حال و هوای آن ایرانی نشده است و شباهت زیادی به فیلم‌ها و سریال‌های خارجی دارد. بد نیست قاتل‌های سریالی ایرانی را بشناسی و بیشتر در مورد آن‌ها بخوانی و با منطق آن‌ها آشنا بشوی. ببینی چرا آدم کشته‌اند؟ اگر می‌خواهی عیب و علت قاتلت همین باشد، برای باورپذیر شدنش باید تلاش بیشتری بکنی و ما را بیشتر با لایه‌های شخصیتی او آشنا کنی. مصالح داستانت برای یک داستان کوتاه کمی زیاد است.
بیا از شروع داستان شروع کنیم. راوی داستان تو شروع می‌کند به معرفی خودش و بازجویی پیچیده‌ای که دارد اما همین که می‌نشیند متهم داوطلبانه شروع می‌کند به اعتراف بدون هیچ چالشی، این‌جاست که می‌گویم از پتانسیل‌های اتمسفر داستانت استفاده نکرده‌ای و خودت را مقید کرده‌ای به داستانی که قرار است تعریف کنی. داستان باید خودش خودش را تعریف کند نباید تعریف شود. به نظرم شناختت از آدم‌های داستانت، شرایط زندگی‌شان و روابط علی و معلولیشان با یکدیگر کم است. برای نوشتن این داستان باید بیشتر بخوانی و بیشتر تحقیق کنی. برای نوشتن از درونیات یک قاتل سریالی باید مانند او فکر کنی نه که به جای او فکر کنی. چیزی که الان داری بیشتر به یک طرح داستان شبیه است و نه به یک داستان. در داستان تو در حدود چهل قتل اتفاق می‌افتد بدون یک قطره خون، بدون کمی اضطراب و استرس و این برای یک داستان جنایی خوب نیست. با پایان داستانت هم مشکل دارم. این مشکل را با داستان "ساعت شش نیست" هم داشتم، لطفا آن نقد را هم بخوان. تمام چیزهایی که در مورد پایان‌بندی آن داستان گفته‌ام، در مورد پایان‌بندی داستان تو هم صادق است.
وقتی یکی از شخصیت‌های داستانت از همان ابتدا داستان را دست می‌گیرد و یک نفس شروع به روایت می‌کند، یعنی نظرگاهی که در ابتدای داستان فرض گرفته‌ای اشتباه است. راوی را آن یکی بگیر یا از راوی سوم شخص استفاده کن، ساز و کار فعلی برای داستان تو ساز و کار مناسبی نیست. در داستان تو هیچ فضایی وجود ندارد، هیچ بویی، هیچ صدایی. ما نمی‌دانیم که داستان در کجا اتفاق می‌افتد انگار دو نفر ایستاده در فضا و حرف می‌زنند. وقتی یک نفر نوبتش می‌شود همین‌طور حرف می‌زند و اتمسفر اطراف هیچ تاثیری روی او نمی‌گذارد، نه حرف او را قطع می‌کند و نه ماجرایی را به داستان تزریق می‌کند چون اتمسفری وجود ندارد، بازپرس میان حرف‌های او نمی‌پرد چون بازپرس نیست. به نظرم مساله‌ای که بیشتر از هرچیزی به ضعف داستانت دامن می‌زند، عدم شناخت تو از این داستان و آدم‌های آن است.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۲
عرفان بهارلو » شنبه 01 مهر 1396
فکر می کنم برای موضوعی به این پیچیدگی نوشتن این داستان کوتاه کارگشا نبوده است. انگیزه های شخصیت ها برای ارتکاب جنایت اصلا منطقی بنظر نمی رسد. شخصیت پردازی مناسبی صورت نگرفته است و نوع جمله بندی قاتل بر خلاف خطرناک بودنش بسیار معمولی است. این توصیه آقای خانلری بنظرم خیلی مفید است: داستان باید خودش خودش را تعریف کند. نباید تعریف شود.
سعید جعفری » شنبه 01 مهر 1396
جناب آقای خانلری بسیار سپاسگزارم از وقتی که برای مطلب من گذاشتید. امیدوارم با عمل به توصیه‌های شما و مطالعه‌ی بیشتر، بتونم یک داستان اصولی و قابل قبول بنویسم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.