چگونه میان شخصیت‌ها و حوادث روابط درست برقرار کنیم؟




عنوان داستان : زن ممد مراد
نویسنده داستان : شیما متقی نسب

این اولین باری بود که به آن روستا می رفتم. جاده ی نزدیک روستا پیچ در پیچ و خاکی بود، بعد از یک مسیر طولانی کویری و خشک، از کنار یک باغ بزرگ رد شدیم، جلوتر که رفتیم شیروانی های رنگی خانه های روستا مشخص بودند. جاده خیلی باریک بود و مجبور بودیم آرام از جلوی خانه ها حرکت کنیم. همسرم مدام به مردها و زن هایی که دور هم جمع شده بودند سلام میداد و احوال پرسی میکرد. بعضی ها را هم به من معرفی میکرد: "این نوه ی خاله خانم بود، اونی هم که داره باهاش حرف میزنه دوماد کربلاییه، این دختره که زردآلو دستش بودو دیدی؟ دختر حاج عموئه، تازه درسش تموم شده و دوباره برگشته روستا.
چشمم به خانم قد بلندی افتاد که زیر یک درخت ایستاده بود و دستش را بالای سرش سایه بان کرده بود، صورت استخوانی و لب های درشتی داشت، دامن سبز یشمی و جوراب بلندی که پوشیده بود پاهای کشیده اش را زیباتر نشان می داد. حتی وقتی ماشین از جلویش رد شد سرم را برگرداندم سمتش تا بیشتر نگاهش کنم، شوهرم گفت: "این زن ممد مراده"، گفتم "زن قشنگیه، احساس میکنم چهره اش برام آشناست."
- اره یه موقعی تو روستا خیلی رو حرفش حساب باز میکردن، چند سالی معلم بوده تو شهر
- مشخصه زن باهوشیه، اسمش چیه؟
- نمی دونم، از قدیم به زن ممد مراد می شناختیمش
داشتم توی ذهنم سعی می کردم اسمش رو حدس بزنم که همسرم گفت:
- ولی این اواخر حالش خوب نیست، میگن فراموشی گرفته، بعضی وقت ها هم حرف های عجیبی میزنه، مثلا هنوز فکر میکنه ممد مراد زنده است، یا گاهی بلند بلند با خودش حرف میزنه، شاید به خاطر کهولت سن و تنهایی باشه، شایدم یه جور بیماری
- ولی اون که پیر نیست! به نظر مریض هم نمیاد
- اره تو ظاهرش چیزی مشخص نیست، نمی دونم مردم روستا اینطوری میگن، جوون به نظر میاد ولی بالای پنجاه سال سن داره، شش تا بچه داره که همه اشون ازدواج کردن و از روستا رفتن، سرهنگ احمد رو می شناسی؟ یه بار برات گفته بودم ده ما فقط یه سرهنگ داره؟ احمد پسره خدا بیامرز ممد مراده دیگه، ولی از وقتی ممد مراد از دنیا رفت زنش خیلی تنهاتر شد.
- این مردم انگار عادت دارن رو هرکس یه عیبی بذارن، به نظر من که زن زیبا و باوقاری به نظر میرسه

حین صحبت درمورد زن ممد مراد به خانه ی مادر شوهرم رسیدیم و شب را آنجا ماندیم، روز بعد قرار بود نهار را در باغ بخوریم. مردها دور درخت ها ایستاده بودند و درمورد آبیاری و هرس کردن درخت ها حرف میزدند. زن ها هم مشغول پختن غذا بودند و گاهی به زبان محلی به من چیزی می گفتند که من نمی فهمیدم. حوصله ام سر رفته بود، تصمیم گرفتم قدم بزنم و اطراف را نگاه کنم.
قسمتی از باغ با بوته های بلند درخت انگور پوشیده شده بود، ترکیب رنگ بنفش و سبز چشم هایم را دنبال خودش کشاند، موبایلم را درآوردم تا از آن طبیعت بکر عکس بگیرم که صدای نازک زنانه ای شنیدم، چشمم به یک خانوم افتاد، دولا شده بود برگ های مو را میچید و با خودش زیر لب یک آواز محلی زمزمه میکرد. انگار سنگینی نگاهم را حس کرد که سرش را به سمت من برگرداند و سریع بلند شد، زن ممد مراد بود، مثل دفعه قبل لباس زیبایی داشت، دامن کوتاه آبی روشن با جوراب های بافتنی سورمه ای. سلیقه اش در انتخاب لباس آن هم در روستای به این کوچکی تحسین بر انگیز بود، سلام کردم، کمی جلوتر آمد "سلام دخترجون "
برعکس زن های دیگر روستا، لهجه محلی نداشت. یک قدم دیگر به سمتم آمد و مشتش را باز کرد، چند دانه انگور کوچک و بنفش کف دستش بود، رنگ انگورها چشمم را گرفت دو تا برداشتم و لبخندی زدم، "شما اسمتون چیه؟"
اول فکر کرد بعد پرسید: "ما قبلا همدیگرو دیدیم؟ تو که از روستای ما نیستی"
-نه من عروس هاجر خانومم، دیروز واسه اولین بار اومدم اینجا، شما رو هم دیدم، زیر درخت ایستاده بودین، انگار منتظر کسی بودین
-دیروز.. واستا ببینم.. اها دیروز، اره منتظر ممد مراد بودم
لحظه ای ماندم، نمی دانستم چه عکس العملی نشان دهم
- اخه ممد مراد که.. چیزه یعنی مردم روستا میگن که..
- سریع دستش رو جلوی دهنم گرفت و گفت: "هیس، نگو می شنوه ناراحت میشه، هیس، این مردم نمی دونن چی دارن میگن، ولی من می دونم چون من می بینمش، اخه ممد مراد خجالتیه، اون فقط خودشو به من نشون میده"
یکدفعه از دهنم پرید: "مگه الان ممد مراد اینجاست؟" چشم هایش برق زد در نگاهش حسی بود، حس همدردی، انگار بلخره کسی پیدا شده که تو را درک کند و به حرف هایت گوش دهد، بدون اینکه به تو مهر دیوانه بودن بزند
- الان اینجا بود تو که اومدی رفت پشت اون کوه قایم شد
و با دستش به یک کوه که از پشت درخت ها بیرون آمده بود اشاره کرد.
راه نزدیک شدن بهش را فهمیده بودم، باید باورش می کردم، باید سعی می کردم چیزهایی را ببینم که فقط او می تواند ببیند.. این زن انرژی خاصی داشت، در چهره اش و رفتارش رازی بود، دوست داشتم رازش را کشف کنم بنابراین بی مقدمه پرسیدم:
- چطوری با هم آشنا شدید؟ چی شد که اومد خواستگاریتون
دستم را گرفت گفت"ای دختر جون.. بیا اینجا بشینیم تا برات بگم" روی تخته سنگی نشستیم
خنده ی شیرینی کرد و به هون کوهی که ممد مراد پشتش قایم شده بود خیره شد
- اول من دیدمش توی حموم.. باورت میشه توی حموم؟
دوباره خنده ی بلندی کرد
- اون موقع ها ممد مراد می رفت کوره پزی زغال در می آورد و می فروخت. یه حموم داشتیم، حموم که نه خزینه بود، صبح ها زنونه بود عصرها مردونه، اون روز، همون روز که دیدمش، ممد مراد افتاده بود توی کوره، سر تا پاش زغالی شده بود عینهو حاجی فیروز
خلاصه مادر.. ما تو خزینه بودیم که یهو شنیدیم یه مردی بیرون داد میزنه و بی بی خانوم هم پشت هم میگه "نه نمیشه، الا و بلا نمیشه، زن مردم اون توئه" مرده هم می گفت: "من که نمی تونم با این همه زغال تا شب اینجا یه لنگه پا معطل بمونم، برو کنار حاج خانوم برو"
- واستا ببینم من جواب مردای اینا رو چی بدم
- بعد صدا بلندتر شد "تو نگران نباش خودم جوابشونو میدم، اهای خانوما لباساتونو بپوشید که من اومدم، یااله یااله.."
اون موقع ها ممد مراد خیلی بداخلاق و قلدر بود، قوی هیکل بود همه ازش می ترسیدن، ما زن ها هم مجبوری دویدیم پشت سکوها قایم شدیم و لباسای کثیفمون رو پوشیدیم، اونم سرشو انداخت پایین رفت یه گوشه چند دقیقه خودشو شست و رفت بیرون. تو اون چند دقیقه همه باهم حرف میزدن، یه عده فحشش میدادن، بعضیا به کار ممد مراد می خندینو ولوله ای شده بود خزینه، ولی من تمام حواسم به ممد مراد بود داشتم قایمکی از پشت سکو نگاهش می کردم، مهرش به دلم افتاده بود..
دستش را کشید روی پاهایش و لبخند ملیحی زد، انگار برگشته بود به اون روزها و من را هم با خودش برده بود
صدایی از پشت هر دویمان را از جا بلند کرد، همسرم بود که دنبالم می گشت
دلم میخواست ساعت ها می نشستم و خاطرات ممد مراد و زنش را گوش می دادم ولی فرصت نبود. بلند شدم و دست های زن ممد مراد را توی دست هایم گرفتم، او هم دستش را روی دستم گذاشت و گفت "یه روز بیا به دیدنم، بعد اهسته تر در گوشم گفت ممد مراد هم خوشحال میشه تو رو ببینه"
بعد دستم را رها کرد و رفت سمت برگ های مو

یک سال گذشت و در این مدت کم و بیش خبرهایی درمورد بیماری زن ممد مراد می شنیدم، فامیل های همسرم می گفتند زن ممد مراد عقلش کوچک شده مدام با خودش حرف می زند و هضیان می گوید، هر چیزی که می بیند می گوید "منم باید یه دونه از اینا بخرم ممد مراد خوشش میاد" یا "احمدم درس نمیخونه نگرونم تنبل شه خدایی نکرده" بچه هایش گفتند بیا شهر با ما زندگی کن ولی اون گفته "من هیچ جا نمیام، نمی تونم مرادم رو تنها بذارم" چند باری موقع غذا پختن خودش را سوزانده و از آن به بعد فقط سبزی می خورد مگر اینکه همسایه ها برایش غذا ببرند. می گفتند لجباز شده و به حرف کسی گوش نمی دهد، این اواخر بچه هایش هم خیلی دیر به دیر به او سر میزنند.
این تمام چیزهایی بود که پراکنده از این و آن می شنیدم، تا سال بعد که قرار بود دوباره به آن روستا برویم بلخره خودم رفتم و از نزدیک دیدمش
کنار چشمه نشسته بود یک چوب بلند دستش گرفته بود و روی خاک شکل هایی می کشید، فرق کرده بود ولی او را شناختم، از جذابیت و وقار آن روز اثری نمانده بود، لباس های کهنه و پاره پیرتر و ضعیف تر نشانش می داد، چشمم به زانوهای لختش افتاد که از شلوار بیرون افتاده بود، شنیده بودم که "چون زیاد زمین می خوره و شلوارهاش پاره میشن زانوی شلوارهاشو قیچی میکنه" نزدیکش شدم ولی انگار من را نمی دید، گفتم "هنوز هم منتظرشی؟"
سرش را بلند کرد و نگاه عمیقش را به من دوخت و دوباره سرش را پایین انداخت، از روی زمین یک مشت خاک برداشت و دستش را بالا گرفت و خاک را آرام آرام خالی کرد.
- تو منو یادته؟ اون روز تو باغ، از ممد مراد گفتی، اومد خزینه و تو عاشقش شدی، حرفت نصفه موند، اومدم که بقیه اشو بشنوم
- ممد مراد اینجا نیست، اون خجالتیه زود میره قایم میشه
- می دونم که منو یادت میاد، مردم میگن فراموشی گرفتی ولی تو منو که فقط یه بار دیدی یادت میاد، قرار بود ممد مراد از پشت کوه بیاد پیشت، من یادمه، قرار بود وقتی اومد من رو هم باهاش آشنا کنی
- هنوز هم میاد، احمد و محمود هم میان، شاگردام، اونا هم هستن، میان صدام میزنن میگن بیا بیا ولی تا میخوام برم پیششون قایم میشن
همین طور که روی خاک شکل هایی می کشید با خودش حرف میزد، توی صدایش بغض داشت مثل بچه ها صورتش معصوم بود..
- اکبر و احمد میان صدام میزنن من می بینمشون، پشت اون کوه خونه دارن، همه اشون اونجان
- چی بهت میگن؟ چی ازت میخوان؟
- اگه باهاشون خوب باشم به حرفشون گوش بدم مهربونن، ولی اگه گوش نکنم اذیتم میکنن، کوزه امو می شکنن، هرچی تو خونه میذارم می برن، ولی عیب نداره فقط بیان پیشم، هرچی خواستن ببرن عیب نداره
چندتا بچه مدرسه ای از دور به طرف چشمه می آمدند، تا بچه ها را دید گفت "بگو اینا برن بگو نیان اینجا" خودش هم دوید و چند متر دورتر پشت درخت قایم شد، من کنار چشمه ایستادم و می دیدم که بچه ها دورش جمع شدند و مسخره اش میکردند زن ممد مراد هم با چوب دنبالشان می کرد و بچه ها از این کار لذت می بردند..
در حال دویدن بود که چشمش به من افتاد لحظه ای به من زل زد، بعد چوبش را انداخت و نشست روی زمین، صورتش را بین دو دستش پنهان کرد دیدم که بدنش تکان می خورد، صدای گریه اش بلندتر شد بدنش می لرزید دست هایش را از صورتش جدا کرد و به سمت آسمان برد و داد زد "مراد.. ممد مراد می بینی سر نرگس ات چی اومده؟ می بینی و بازم منو نمی بری پیش خودت؟"
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم شیما متقی‌نسب، سلام

داستان «زن ممد مراد»شروعی روایت‌وار و صمیمانه دارد اما شاید بهترین توصیف کار، جایی است که راوی در حالی که سوار ماشین است از کنار زن ممد مراد می‌گذرد و خواننده زن را از نگاه او می بیند. این توصیف قشنگ است. اصلا نحوه ی ورود به ماجرا خوب است و خواننده با اثر احساس صمیمیت می‌کند اما از جایی که زن ممد مراد زیر درخت ایستاده و راوی با او وارد مکالمه می‌شود کار افت می کند یعنی این شیوه‌ی مواجهه ضعیف است. دلیلش هم نوع دیالوگ‌هایی است که بین راوی و او برقرار می‌شود. راوی تقریبا بلافاصله پس از معرفی خودش به زن ممد مراد می‌گوید «...آخه ممد مراد که.. چیزه یعنی مردم روستا میگن که...» در حالی که هیچ خانم بالغ با درایتی در نخستین برخورد با غریبه‌ای که می داند یا حدس می‌زند دچار مشکلاتی روحی یا شخصیتی شده است، اینطوری وارد گفتگو نمی‌شود و به یکباره و بی‌اجازه خودش را به حریم خصوصی دیگران تحمیل نمی کند. این نوع برخورد باورپذیری ماجرا را به شدت پایین می آورد. راوی روان شناس که نیست تا مثلا شناخت پیچیدگی های روحی روانی انسان‌هایی مثل زن ممد مراد برایش موردهای مطالعاتی باشند؛ بنابراین این نوع برخورد با منطق روایی داستان سازگار نیست. نکته‌ی دیگر این است که وسط داستان یکدفعه یک فاصله‌ی زمانی یک ساله ایجاد می‌شود که اصلا لزومی ندارد. اما مهمترین مساله از نظر من، بی‌رابطه بودن زندگی و راز زن ممد مراد با زندگی راوی است. معمولا وقتی کسی سعی در آشکار کردن چیزی دارد، یک سر ماجرا یا جایی از ماجرا به زندگی خود او مربوط می‌شود یعنی همه‌اش نمی‌تواند فقط از سر کنجکاوی یا همدلی و همدردی باشد (منظور در جهان داستان)؛ در حالی که زندگی زن ممد مراد کوچکترین ارتباطی به راوی ندارد. چه لزومی دارد در زندگی خصوصی کسی که به او یا به همسرش و یا به اطرافیانش هیچ ارتباطی ندارد دخالت کند؟ با این همه، نکته‌ی قابل توجه و قابل بحثی در این اثر هست که نمی‌توان نادیده گرفت و آن، اشاره به بی‌هویتی زنی است که تمام عمر زیر سایه‌ی نام همسرش زندگی کرده آنچنان که انگار اسم ندارد؛ هیچ‌کس در آن روستا نام خود او را نمی‌داند و اشاره ی ظریف به نام او در پایان داستان هم خوب درآمده. این‌ها نقاط قوت کار شما هستند. بنابراین بسیار امیدوارم به پیرنگ و پرداخت بیشتر توجه کنید تا داستان‌هایی قوی و اثرگذار از شما بخوانیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.