ساخت و ارائه‌ی معنا در داستان‌های نمادین، کار پیچیده‌ای است




عنوان داستان : چند ساعت، چند شب ، چند روز
نویسنده داستان : شکوفه عمویی تبریزی


چند ساعت ، چند شب ، چند روز


در یک زمستان پربرف، با ماشینم در جاده اى گم شدم. جاده را پشت سر گذاشتم و به روستای دور افتاده اى رسیدم. روستا خالی بود. در سربالایی روستا زنى را سوار کردم ، شال پشمى به سر و گردنش بسته بود ، پالتويى از پشم بز به تن داشت ، تنها دو چشم زن را ديدم: جادوگر پير به من گفت برو سر جاده و آن جوان را با خود بياور.
من دانشجوی سال اخر رشته جامعه شناسی بودم. برایم جالب بود جادوگرى را ببینم، بدون مقاومتى با زن همراه شدم . زن مرا پیش جادو گر برد و ديگر او را نديدم.
در مقابل مرد پيرى كه موهاى سر و ريشش را با تيغ زده بود نشستم، دستمالى را روى ، چشمانش بسته بود، در اطاقی سفید، بدون پنجره نشسته بود، به كتابهاى مقابلش نگاه كردم ، برگه هاى كتاب سفيد بود و هيچ خط، يا شكلى روى آن نبود.
روبرویش دو زانو نشستم. بدون هيچ حرف و يا عكس العملى به او نگاه كردم. مبهوت او بودم با چشمانى بسته كتاب بى خط را مى خواند . جادوگر گفت: آمدی؟ سالهاست منتظرت هستم.روز موعود رسيده ، با جادو و اسطرلاب و ذن و درونگرایی می توانم آينده را پیش بینی کنم. حال به تو نشان خواهم داد، اگر كسوف بر طرف نشود، چه برسرت خواهد آمد.
آب دهانم را قورت دادم ، ترس ريخت توى دلم، ذهنم را خواند. نگذاشت حرفم را به زبانم بياورم گفت: مى دانم ، بحث روز جامعه شماست تا چند روز ديگر يك كسوف كامل خواهيد داشت.
مى توانستم با نگاه كردن به چشمهايش ،درونش را بخوانم. دستمال را از روى چشمهايش برنداشت و معجونى از علفها درست كرد، به طرفم گرفت: بخور، مى خواهم باهم برويم سفر.
معجون را گرفتم ، يك نفس سر كشيدم ، تلخ بود، حالم را بهم زد، عق زدم ، اتاق دور سرم چرخيد و چرخيد. نفهميدم چند ساعت و چند روز و چندشب طول كشيد، چشمانم را باز كردم ،چشمانم خالى ، خالى بودند.در ظلمت و تاريكى و سرما ايستاده بودم وسط ميدان. تكيه ام به مجسمه وسط ميدان بود، دست كشيدم رويش، يخ بود، ديده بودمش هر روز وقت رفتن سر كار و برگشتن . سربازى كه اسلحه اش را تكيه گاه بدنش كرده بود و به جايى نگاه مى كرد، دست كشيدم به چشمهايش، رد نگاهش را گرفتم . رد نگاهش به سمت خيابانمان بود، خانه ام ، در همان خيابان ، كنار بيمارستان بود، از خيابان فقط چهل قدم بايد سر بالايى مى رفتم و مى رسيدم خانه. از سرما مى لرزيدم. بازو هايم را گرفتم، حركت كردم، پايم رفت روى چيزى دولا شدم، ادم يخ زده اى كه پتويى را دور خودش پيچيده وسرش را به طرف آسمان گرفته بود، ترس تمام وجودم را گرفت، سرما ، تاريكى ، ظلمت . پتويش را برداشتم و سفت دور خودم پيچيدم. سرم گيج رفت و از سرازيرى غلت خوردم ، زمان چرخيد، زمين جرخيد، من چرخيدم ، ايستادم كنارمجسمه هاى سربازهاى گمنام گوشه ميدان.
مردى با لباسهاى آويزان و ژوليده و موهاى نامرتب وچرب. يك تلسكوپ را با خودش آورد. ميدان كه رسيد تلسكوپ را گذاشت روى زمين، كنارمجسمه هاى سربازهاى گمنام: بهترين نقطه اينجاست .
نوشته اى چاپ شده از داخل كيفش در آورد، روى تلسكوپش چسباند هر ... ثانيه، تماشاى كسوف كامل... تومن.
توى ذهنم دقيقه ها را ضرب و تقسيم كردم: خوب گيرش مياد.
نمى دانستم ديدن كسوف مى ارزد يا نه. دلم نمى آمد پس اندازم را بدهم. عينكم را زدم زل زدم به آسمان: همين جورى هم خوبه.
كسوف شروع شد، كم كم سايه ماه افتاد روى خورشيد، سايه ماه حركت كرد و روى خورشيد را گرفت، يه كسوف كامل.
وسوسه ديدن كسوف با تلسكوپ رهايم نمى كرد.
مردى پول را شمرد و گفت: چقدر عالى . من ده ثانيه مى خوام . پشت تلسكوپ ايستاد: واى چقد زيباست ، انگار خورشيد تو دستهاى منه، بى نظيره، اين نورمثل الماس دور خورشيد مى درخشه. چه درخششى.
صاحب تلسكوپ گفت. به اين هاله نور كه اطراف سايه ماه مى بينيد تاج سفيد مى گويند. از گازهاى رقيق و ...
مردگفت: نمى تونم براى يه لحظه هم چشم از خورشيد بر دارم، چقدربدم، مى خوام تا زمانى كه خورشيد از زير ابر بيرون مى ياد نگاه كنم. شايد ديگه تكرار نشه.
صاحب تلسكوپ پولها را در دستم ديد: هى عمو نوبت تو تموم شد، خانم شما.
پولها را دادم، قد كشيدم، پشت تلسكوپ ايستادم: باور كردنى نيست.
مرد گفت: شايد ديگه تكرار نشه . من كه عاشق تاج سفيد و فام سپهرش شدم.
زمين چرخيد، زمان چرخيد، من چرخيدم.
به قدم هايم اطمينان داشتم ، شمردم . قدمهاى كوچك و آهسته،آهسته و كوچك، وارد چمن شدم، تمام حواسم را جمع كردم تا بوى چمن ، آب خورده را به ياد بياورم، چمنها قرچ قرچ زير پايم خورد شد: همين جا فواره ها با چراغهاى رنگى با آب شكل گل و ماهى مى سا ختند ، تا خونه راهى نيست . قدم بلند ترى برداشتم ، پايم ليز خورد، از پشت افتادم، داخل چاله،جيغ كشيدم. دستم را در هوا چرخاندم ، دستم گير كردبه ميله پرچم. جانم بالا آمد تا خودم را كشيدم بالا .روى دوپايم زانو زدم ، دستم را كشيدم به ميله ، از پنج حسم فقط حس لامسه ام كمكم كرد. گفتم: نمى دانم هنوز پرچم برافراشته است يا خير .
دستهايم مى شوند راهنمايم. طناب ميله را مى گيرم و بالا و پايين مى كنم.
سر گردانم، گيج گيج. نمى دانم سمت راست خيابان هستم يا چپ. سرم را چرخاندم، پشتم را نگاه مى كنم ،فرقى ندارند. همه جا خالى. است خالى ، خالى . به آسمان خيره شدم ، كجا را نگاه كردم ، نمى دانم، رد خورشيد را گرفتم ، هيچ چيز نيست . به رو به رو زل زدم ، هيچ درخششى در هيچ كجا نيست.
سرم را بادستهايم مى گيرم ، از ته دل فرياد مى زنم اين حقيقت نيست ، خورشيد نمى ميرد، دنيا نمى ميرد. من در كتابى خواندم . خورشيد گرفتگى صد سال پيش پانزده دقيقه طول كشيد. تحمل كنيد. ما خورشيد را مى بينيم. ده دقيقه گذشت . صداى پچ پچه پيچيد.
گفتم: بياين نماز آيات بخونيم به جماعت، بياين با هم دعا كنيم.
نيروى انتظامى گفت: مردم بريد خونه ، از سوخت و غذاكمتراستفاده كنيد، و تا برطرف شدن كسوف همونجا بمونيد.
مرد ژنده پوش وسط ميدان كنار تلسكوپش نشست و پولهايش را از كيف اش بيرون آورد، شمرد. : بهترين كسوف دنيا، بايد برم ، بايد برم اون ور دنيا ، حتما جايى خورشيد طلوع كرده. خنديد.
پچ پچه ها به فرياد تبديل شد: آخر الزمان شده ، قيامت شده .
مردم ترسيدند ، فرياد زدند ، دويدند، نمى دانستند به كجا ، فقط دويدند.
نمى دانم چند شب ، چند روز ، چند ساعت،خورشيد زير سايه ماه ماند. سرما در پايم تير كشيد، همينطور ستون فقراتم . هيچكس فرياد نمى كشد. فرياد مى كشم. دهانم تلخ شده ، مزه مزه اش مى كنم ، زمان چرخيد، من چرخيدم ، جادوگرچرخيد. رو به روى جادوگر نشسته بودم ، فرياد مى زدم، غير ممكنه حقيقت داشته باشه. باور نمى كنم.
جادوگر، كتاب سفيد بى خط را هل داد به طرفم ، گفت: به تو بستگى داره.
صداى مامان در سرم مى رود و مى آيد. گوش كن ، برات ملودى تولد روبزنم .
- تولد، تولد، تولدت مبارك . بيا شمعها رو فوت كن كه صد سال زنده باشى.
صد سال ، هزار سال ، سال ، سالها ، نه ، نه، روى برفها دويدم ، سفيدى بى انتهايش چشمهايم را زد، به صفحه بى خط زل زدم. كلمات ، مى رقصيدند و جلوى چشمانم بالا و پايين مى رفتند، نمى خواستند روى خطها بايستند ، دست را كوبيدم روى كتاب:
مى دانم براى مقاله ام چه بنويسم.
پيچيدم سمت راستم، ماشين را گوشه اى پارك كردم ، هرم گرماى خورشيد نفسم را گرم مى كند. ميدان سرباز رو به رويم است، سر باز به اسلحه اش تكيه داده ، شهر زنده است و شلوغ ، فواره ها آب را به آسمان پرتاب مى كنند، ماهى ها دور فواره مى چرخند، از تمام كشورها براى رصد خورشيد آمده اند. به تك تك مردم ميدان نگاه كردم ، نوزاد مثل يك فرشته آسمانى چشم به آسمان دوخته و از سينه مادرش شير مى خورد، گلهاى ميدان به خورشيد سلام كردند، سربازان گمنام بى دست و بى پا و بى سر تنگ هم گوشه ميدان ايستاده اند، نگاهشان به سمت پرچمى ست كه افراشته است .غرور تمام وجودم را گرفت. دستم را روى پيشانيم به علامت سلام نظامى مى گذارم ، سلام نظامى مى دهم . عاشق همه ام، مى خواهم تك تك مردمى كه در ميدان جمع شده اند تا كسوف را ببينند ، را بغل كنم ، دلتنگ مردمم هستم ، مردژنده پوش را ديدم لبخند زدم.
نگاهم روى خورشيد وسايه ماه است . فرياد مى زنم تنها سه دقيقه طول مى كشد. تنها سه دقيقه طول مى كشد. بعد خورشيد طلوع مى كند.
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، خانم عمویی تبریزی عزیز، سلام
خسته نباشید. داستان‌تان را خواندم؛ ترکیبی است از ایده‌های خوب و خام، و اجراهای هنرمندانه و خام‌دستانه. داستان شما از نظر فرم روایت، خوب است، به‌موقع گره‌افکنی می‌کنید، بعد از خوردن معجون چندگیاه با حرکت دادن راوی در زمان کشمکش و تعلیق و اوج را می‌سازید و در نهایت (و این یکی هنوز خام است) به صحنه‌ی جادوگر برمی‌گردید و بعد هم شهر… داستان‌تان اما، در ساختن و ارائه‌ی معنا هنوز ناقص است. مهم‌ترین مساله این است که فضای خیال‌ووهمیِ داستان‌تان با فضای واقع‌نمای آن خوب چفت نشده. مثلا خواننده از خودش می‌پرسد «این مادره و ترانه‌ی تولد از کجا پیداشون شد؟» اصلا نیاز و لزومی به این فضای واقع‌نما هست؟ یا می‌تواند به‌کلی در فضای خیال‌ووهم (شبیه داستان‌های کافکا) سپری شود؟ تلاشی هم کرده‌اید که در کنار فضا و کیفیت خیال‌ووهم (فانتزی) داستان‌تان، ویژگی‌ای نمادین هم در آن ایجاد کنید. اما این موضوع اولا با ستینگ (چیدمان) آخرالزمانی کارتان جور نشده، و در ثانی، در درون خودش هم خوب جا نیفتاده و مبهم مانده. شما از سرباز گمنام و نیروی انتظامی و پرچم و این‌ها حرف می‌زنید، اما برای درک و دریافت معنا، دلالت‌های کافی در متن نمی‌گذارید. حواس‌تان باشد که در داستان‌های نمادین، نویسنده باید خیلی خیلی دقیق باشد. کوچک‌ترین اشتباه یا فقدان می‌تواند به‌تمامی، معنا را مخدوش کند. نثر و زبان‌تان تا حد زیادی قابل‌قبول است. اما فقط یک نکته -یک ایراد- وجود دارد این‌جا. زمان فعل‌ها مخدوش است. دارید روایتِ گذشته می‌کنید، بعد ناگهان به فعل‌های زمان حال برمی‌خوریم؛ بدون این که در زمان حرکتی کرده باشیم و به عقب و جلو رفته باشیم…
خیلی خوب است که داستان‌تان را بازنویسی کرده‌اید. به قول همینگوی داستان در بازنویسی است که نوشته می‌شود. خیلی‌ها حوصله‌ی بازنویسی را ندارند و همین می‌شود که پیشرفت زیادی هم نمی‌کنند و بیشترک درجا می‌زنند. (طبعا درباره‌ی نوابغ حرف نمی‌زنم!) این که شما بازنویسی می کنید، عالی است. در این نسخه از داستان‌تان، فضای آخرالزمانی را خیلی خوب از کار درآورده‌اید. امیدوارم موقع بازنویسی داستان حواس‌تان باشد که ای نقطه‌قوت را خراب نکنید.
موفق و شاد باشید.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۱
شکوفه عمویی تبریزی » شنبه 21 بهمن 1396
خيلى سپاس گزارم ، از توجه و لطفتون ، فكر مى كنم تا حس اين داستان فاصله دارم ، و دقيقا شما هم به همين نكته اشاره كرديد و حتما در باز نويسى سعى مى كنم اين داستان را بسازم . سپاس از شما

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.