جهان متن باید وضوح و شفافیت داشته باشد




عنوان داستان : ساعت
نویسنده داستان : سید محمد صادقی

روی نیمکت پارک نشسته بود. گاهی پا عوض می کرد. به دریاچه مصنوعی که در روبرویش قرار داشت خیره شده بود. کمی گردنش درد گرفت، چشمهایش را بست و گردنش را به سمت شانه هایش تکان داد. خسته شده بود سرش را پایین گرفت تا ساعت را نگاه کند. چند لحظه ای به ساعت کامپیوتریش خیره شد. ساعت 5:57:49 بود. منتظر ماند تا ساعت به 5:48:00 تبدیل شود. تاریخ را نگاه کردSep 9 بود. همیشه از ساعتش برای همه تعریف می کرد. ساعت کامپیوتری CASIO دسته فلزی که یکی از همکاران صمیمیش به عنوان سوغات از ژاپن برایش آورده بود. ساعتش را خیلی دوست داشت. برای تشکر از پایداری ساعت در این چند سال با دست راست محکم آن را مانند دست پسرش در دست گرفت.
مرد میانسالی خیلی آرام به سمت او می آمد. خنده روی صورتش هویدا شد. خیلی گرم و دوستانه درحالیکه سلام داد دستش را به گرمی فشرد و کنار او نشست.
کمی جا خورد سری تکان داد و در همین حال سلامی آرام و خشک داد.
مرد میانسالی با همان تن بالا و گرم :" حال شما چطوره؟ خوبید؟"
کمی تردید در چشمهای تنگ شده اش معلوم شد. "ممنونم".
در حالی که خنده از روی لبهایش نمی افتاد "خانواده چطورن؟"
با همان حالت عجیب " ممنونم، لطف دارید".
" شما کجا اینجا کجا. همیشه اینجا می آیید؟".
با خودش فکر کرد شاید از این پیرمردهای تنها باشد که دنبال کسی برای حرف زدن می گردد باشد. او هم تنها بود بدش نیآمد تا آمدن خانواده اش کمی با او اختلاط کند." معمولاً روزهای تعطیل بچه ها که برای تفریح میآن ، من و خانوم رو هم با خودشون می آرند، ما هم تابع بی چونه و چرا اونایم، امروز هم بچه ها گفتند آمدیم اینجا".
"خوب پس ما سعات داشتیم".
" شما لطف دارید، بزرگوارید. باعث افتخارماست".
کم کم داشت از هم صحبتی با مردمیانسال همسن و سال خودش خوشش می آمد.
مرد میانسال :"کار و بار چطوره ؟ بگذار ببینم، باید امسال، سال دومی باشد که بازنشسته شدید،درسته ؟".
دیگر دوزاریش افتاده بود که طرف مقابلش او را می شناسد. خودش را جمع جور کرد و لبخند زد :" بله مهندس دو سالی هست بازنشسته شدم. شما چه کردید؟"
" قبلاً هم گفته بودم به من نگید مهندس، من مهندس نیستم. مثل اینکه یادتون رفته؟" لبخندی زد :" منم یکی دو ماه بعد شما بازنشست شدم. اگر اشتباه نکنم شما فقط این روزا با خانم و نوه گلتون سر می کنید ؟".
کمی خجالت کشید. با خودش می گفت :" آخ، آخ چقدربدشد، آشنا از کار دراومد". خودش را جمع و جور کرد و گفت: "بله دیگه می بینید الان هم با خانواده اومدیم".
"پس خانم و بچه ها کجاهستن؟"
"نوه ها رو بردن سمت وسایل بازی".
"خوب پس نوه ها چندتا شدن؟"
کمی اظطراب گرفت که نکند از اقوام عروس و دامادش باشند. "بله، آقا مهرداد که همون یه پسر رو دارن. منیره هم یه دوساله هست یه دختر خدا بهشون عطا کرده به اسمِ، اسمه ..... اسمش چی بود ؟".
چشماش رو بست. کمی از فراموشی اسم نوه اش ازخجالت سرخ شد. "مدام از خاطرم می ره این اسمای جدید رو، مبینا خانوم!!!".
کمی از حالت پدر مهرداد تعجب کرد:" خدا درسایه پدر و مادر حفظشون کنه ان شا الله ".
در حالی که کمی پیشونیش عرق کرده بود:" ممنونم".
کمی مکث کرد:" دست بوسند".
هوا امروز خوبه، خدا رو شکر بارون هم که این دو سه روزه خوب بارید".
پدرمهرداد با کنایه " خوش بحال کشاورزا".
مهندس با خنده :" آره خوش بحال اونایی که بارونیشون رو دوست دارن".
با این حرف مطمئن شد که مرد میانسال او را به خوبی می شناسد. این که او را نمی شناخت و جرأت نمی کرد از او بپرسد که او کیست. او را کلافه کرده بود. همین طور که باهم حرف می زدند. او به همکاران و دوستان نزدیکش فکر می کرد. در تصورش به همکاران اداره فکر می کرد. با خودش می گفت "بخش کارگروه کیا بودن؟ منابع انسانی کیا بودن؟ دبیرخونه، بایگانی؟ نه اینا نیست، شاید فامیله ، شاید همسایه و....".
خورشید غروب کرد و صدای اذان از بلندگوهای پارک بلند شد. مهندس از جایش بلند شد وبا دست چند ساختمان داخل پارک را نشان داد. " نماز خونه ای اونجا هست. اگر مایلید بریم نماز اول وقت رو در معیت شما بخونیم".
سکوت معنا داری به خود گرفت. دوست داشت مهندس حداقل تا آمدن خانواده اش صبرکند. تا حداقل آنها به او خط بدهند که او کیست. دست هایش را همان گونه که روی نیمکت نشسته بودبین پاهایش قرار داد. نفس عمیقی کشید طوریکه شانه هایش بالا و پایین شد. سرش را به سمت مردی که در کنار او ایستاده بود چرخاند. برای آخرین بار به مهندس خیره شد. وقتی به صورت سفید با پوست روشن، چشمانی قهوه ای، بینی کشیده، ابروها با خط شکست مساوی، لب های جمع و جور، دندان های سفید و موهای کم پشت. که همان چند تار موی جلویی با حالت زیبا آراسته شده بودن. با خودش گفت حاضر است قسم جلاله بخورد که او را یکبار هم ندیده است.
کاری نمی شد کرد از جایش برخواست، از مهندس بهانه نگرانی بچه ها در زمان برگشتن را آورد با او خداحافظی گرمی کرد.
مرد میانسال به سمت نماز خانه حرکت کرد. او کماکان چشمش به مردمیانسال بود. از دور بچه ها و خانواده اش را دید. آنها از کنار مهندس بدون هیچ توجهی گذشتند. خوشحال شد و انگارکه ماراتونی را پشت سر گذاشته باشد، دوباره روی نیمکت نشست. بچه ها به او نزدیک شدن.
مهرداد:" حاج آقا تنهایی خوش گذشت؟".
حاج آقا خنده ای کرد:" تنها نبودم، اون آقایی که از کنارش رد شدید اینجا بود".
مهرداد:"کی؟ کدوم آقا؟"
حاج آقا:" همین چند لحظه پیش، دیگه رفتن ایشون".
مهرداد :" آشنا بودن".
حاج آقا:" خیلی زیاد".
منیره رو به مادر کرد:" دیدی مامان خانوم، گفتم بابایی خودش رو سر گرم می کنه، حالا هی شما و عروستون بگید زود بریم، بابایی تنهاست".
منیره رو به شوهرش کرد:"امیر جان یه لطف کن ملیکا رو چند لحظه هم شما بغل بگیر، تا اون لباس گرمش رو از تو ساک براش در بیارم".
نقد این داستان از : احسان عباسلو
اگر اشتباه نکرده باشم ایده‌ی این داستان این‌گونه بوده است: پیرمرد بازنشسته‌ای در پارک نشسته و ساعت در دستش او را به دوران کارمندی بازمی‌گرداند و ۱) با همکاری که ساعت را به او هدیه داده روبرو می شود که البته مرده است و این روح اوست؛ ۲) با خودش در ایام میانسالی مواجه می‌شود و گپ و گفتی دارد. در انتها خانواده او از راه می‌رسند و همه چیز مشخص می‌شود و از دیالوگ شکل‌گرفته می‌فهمیم که طرح داستان چه بوده است. ایده‌های قشنگی که در داستان وجود داشته‌اند عبارت‌اند از بازی زمان، و مواجه شدن پیرمرد با همکار یا با خودش، و تعلیق مخاطب در شناخت این که آن مرد کیست تا انتهای داستان. نویسنده تا اینجا موفق بوده که ایده‌هایی در ذهن آورده که بسیار داستانی و تکنیکی است. اما هنگام پیاده‌سازی ایده، آن‌گونه که باید عمل نشده است. در خصوص زمان، اشاره به زمان دقیق خوب است و حتی اشاره به تاریخ هم کاربرد مناسبی دارد. بعد تلاش شده تا با در دست گرفتن ساعت، زمان متوقف شود و یا مرد در زمان به عقب برود.
اما مهم آن است که تا انتها هیچ چیز خاصی دستگیرمان نمی‌شود. چیزی که حس ما را ارضاء کند حسی از هیجان یا ترس یا عشق و یا... . این دیالوگ‌ها و کنش‌ها هیچ چیز به ما نمی‌دهند تا از خواندن این داستان لذت ببریم. اگر تکه اول داستان را تا قبل از آمدن مرد میانسال به عنوان مقدمه‌چینی در نظر بگیریم و تکه آخر که با رفتن او و آمدن خانواده پیرمرد شکل می‌گیرد به عنوان پایان بندی، داستان در بدنه بسیار ضعیف عمل کرده و جایی که می‌توانست پر از هیجان و احساس باشد را به حرف های ملال‌آور سپرده است.
حس تعلیقی که نسبت به شناخت مرد میانسال ایجاد شده بسیار ضعیف رها می‌شود. انگار بار تمام داستان بر این بوده که این معما را حل کنیم و بفهمیم این مرد میانسال یک روح بوده است. زمانی که به زندگی افراد در داستان رجوع می کنید سعی نمائید حقایق پنهان پشت آن ها را نشان دهید. خواننده از این ها لذت می برد. اسرار مگوی افراد از لابلای دیالوگ های شان باید بیرون بریزد. نوع داستان شما چالش یک شخصیت با خودش می تواند باشد اما این چالش بایست به نکات مهمی بیانجامد. نکاتی که حقیقت ذاتی و شخصیتی فرد را نشان بدهند. در آن بدنه، ما اطلاعات هیجان انگیزتری را می توانستیم از شخصیت داشته باشیم. خطاهای او و یا احساسات فاش نشده ی او و یا رازهایی که در دل داشته. این که او چند فرزند و نوه دارد و آن ها چه کاره هستند و امثال این ها خیلی اطلاعات ارضاء کننده ای نیستند. اگر آن فرد همکار وی بوده که ساعت را به او هدیه داده است خوب بود مسائلی را در پشت پرده ساعت بازگو می کرد . مثلا ساعت دزدی بوده و یا همکاری که این ساعت را به مرد داده زن بوده و یا .... . مخاطب دنبال داستانی است که احساسات و اندیشه او را به تلاطم وادار کند، درگیر معماهای جدی شود و یا در بازی های احساسی غرق شده یا به اندیشه های فلسفی به چالش کشیده شود. البته منظور این نیست که داستان فلسفی نیچه ای و یا داستان پلیسی شرلوک هولمزی بنویسیم. گاه یک نوشته ساده هم می تواند این ها را ایجاد نماید اما نکته در همین جاست که اگر به ساده نویسی روی آورده ایم چگونه باید بنویسیم که همین نوشته ساده هم دارای جذابیت لازم برای مخاطب باشد؟
ضعف دیگر در این است که چرا پیرمرد او را نمی شناسد؟ چه همکار بوده و چه خودش، نمی شود که نشناسد. جایی هم اشاره به داشتن حافظه کند یا از دست رفته او نشده تا فرض کنیم فراموش کرده باشد ضمن آن که گذشته ساعت را دارد به یاد می آورد پس فراموشی هم ندارد.
همیشه پیش از نوشتن داستان به شیوه پردازش آن فکر کنید و یا پس از نوشتن بر آن دقت انتقادی داشته باشید. ایده خوب زمانی به ثمر می نشیند که در پردازش موفق عمل نمائید. داستان هدفمند قاعده ارائه هدفمندی هم می طلبد.
پیشنهاد می کنم یک بار دیگر این داستان را بنویسید اما در این دفعه نکات زیر را به ترتیب وارد داستان نمائید:
۱ - کسی که از روبرو می آید زنی باشد.
۲ - دیالوگ با بحث زمان آغاز شود و به ساعت برسد
۳ - دیالوگ وارد روز هدیه دادن و ارتباط عاطفی شود
۴ - دیالوگ شکلی از مونولوگ شود (یعنی هر یک به گونه‌ای حرف می‌زنند که به حرف های طرف دیگر توجه ای نداشته و حرف و احساس خود را دارند می گویند)
۵ - پایان داستان با پایان خود شما که فعلا نوشته‌اید تمام شود.
در اصل بدنه داستان شما دارد تغییر می‌کند. گشایش و پایان بندی را حفظ می‌کنیم. با هم در این داستان پیش برویم تا انشالله ببینیم نتیجه چه خواهد شد. البته نکاتی هم در خصوص زبان داستان مطرح است که بایست توجه داشته باشید. در بیان حالات چه با صفت چه با قید و غیره، زبان ادبی به کاربرده شود بهتر است. زبان انشایی با زبان ادبی متفاوت است. زبان انشایی مربوط به دوران مدرسه و آموختن زبان استاندارد فارسی است اما زبان ادبی بازی‌ها و قواعد خودش را دارد. برای مثال عبارت "پایداری ساعت" در سطر ششم اصلا ادبی و زیبا نیست. خیلی خشک و انشایی است. کلمات خشک را از متن خود خارج کنید. گاه مرجع افعال گنگ هستند و این گنگی داستان را خراب می‌کند برای نمونه وقتی می‌گویید: "مرد میانسالی خیلی آرام به سمت او می‌آمد. خنده روی صورتش هویدا شد. خیلی گرم و دوستانه درحالی‌که سلام داد دستش را به گرمی فشرد و کنار او نشست.
کمی جا خورد سری تکان داد و در همین حال سلامی آرام و خشک داد."
خنده روی صورت چه کسی هویدا شد؟ اگر همین مرد اول داستان شماست پس چرا در ادامه جا می خورد و سلامی خشک می‌دهد؟ از لحاظ نگارشی مرجع افعال بسیار گنگ است. داستان بیشتر تابع جریان و تصاویر ذهن شما بوده تا متن‌تان. هر نوع ابهام از این دست در داستان خواننده را سردرگم کرده و بی‌نتیجه رها می‌کند. جهان متن باید وضوح و شفافیت خود را داشته باشد.
اگر فرصت شد انشالله بعدها بیشتر در این مورد با هم حرف خواهیم زد. تا بعد.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.