در ستایش جزئیات




عنوان داستان : آیقیز
نویسنده داستان : زینب ارونی


کاش گاو مش ابراهیم بودم یا خر طوبی باجی، یا یکی از غازهای حاج اکبر که به جرم رفتن در زمین لوبیا می گرفتند، سر می بریدند و کباب می کردند .حتی حاضربودم سگ ولگردی باشم با طناب بریده که بچه های روستا به طرف او سنگ پرتاب می کردند و او واق واق کنان خودش را گم و گور می کرد. ولی من آی قیز بودم . دختر ماه .دختر جن ،دختری که شبیه آدم ها نبود .اگر مادر برای دیدن ماه نمی رفت یا لااقل سنجاق به پیراهنش وصل کرده بود من هم بچه آدمیزاد بودم و به جرم داشتن صورت زشت پیش ننه کبری که خودش در امامزاده زندگی می کرد، نمی ماندم. چاره ای نبود. بعد از مرگ مادرو پدرکسی مرا نگه نمی داشت. مخصوصا اینکه به قول ننه، ماه مادرم را نیش زده بود و من به دنیا آمده
بودم ....
امامزاده ما ، یک ضریح چوبی کوچک مستطیل شکل داشت و حیاط با صفا، پر از درختهای بید و قبرهایی که روی سنگهای سیمانی نام صاحبش را نوشته بودند. بعضی ها خیلی قدیمی شده بودند .گوشه هایشان ترک خورده و شده بود لانه مورچه گازی ....
ننه داخل ایوان نشسته است. تکیه داده به تیرگ چوبی .تکه هایی از خمیر را برمی دارد توی دستش گرد می کند و روی پارچه می اندازد ، رویش را مشمع می کشد، لباسش سفید شده، چارقدش را با سنجاق قفلی بزرگ زیر گلویش محکم بسته است ، موهای حنا زده اش را روی پیشانی از فرق باز کرده و لبخند می زند.
پشت دار قالی می نشینم، تازه به نصف رسیده است، قرمز پنج تا، سفید هشت تا، حالا سبز کم رنگ با یک دانه سفید. انگشتم لای تار و پودها مانده است، قلاب تیز است اما نخ را نمی برد می کشم روی انگشتم خون فواره می زند .رج تمام نشده دف را می کوبم با تمام قوای بدنم.
.صدای بع بع گوسفندان می آید . مش ابراهیم می دود سمت جاده و چوبش را پرت می کند سمت یکی از گوسفندهاکه بیراهه می رود .
او با اشاره دست حرفهایش را می زد .صداهای عجیب و غریب از خودش در می آورد .موقع دوشیدن گاوها رو می کرد به زیبا، دو دستش را جلو می آوَرد تند تند یکی را بالا می بُرد و یکی را پایین و می گفت : فیش فیش.... .کلاه نمدی اش را از سرش بر می داشت با نوک انگشت روی آن می زد . فوت می کرد .و محکمتر فرو می کرد روی کله تاسش . لبهایش سیاه بود. قدیم تر به او اِ بی اُشنو می گفتند .از بس که سیگار اُشنو ویژه .می کشید و بوی بدش را می فرستاد تو حلقوم مردم . پسرها را هم، او ختنه می کرد . وقتی رفت مشهد شد مش ابراهیم . آینه کوچکی در جیب سمت راست کتش می گذاشت وهمیشه خودش را نگاه می کرد .سرش را تکان می داد و ابروهایش را بالا می انداخت. چقدر از آینه ها متنفربودم یکی بالای ظرفشویی. یکی توی اتاق بالای طاقچه. موقع شستن صورتم اول روی آن را روسری می انداختم اما اعضا صورتم زیر انگشتان دستم قابل لمس بود و من قیافه ام را می دیدم . نصف صورتم سفید بود و نصف دیگرش صورتی. کمی هم نارنجی با لکه های کوچک سیاه . یک طرف لبم چسبیده به سوراخ دماغم و چشمهایی که مثل دو تا خط کوچک در صورتم دیده می شد. ننه می گفت سن که مهم نیست قیافه هم همینطور .اما سر این جمله صدایش می لرزید مرد زن مرده که به این چیزها نگاه نمی کند .زبون که نداشته باشد بهتر .این جور مردهای پا به سن، قدر زن را بهتر می فهمند .پسرش که ازدواج کرده .دخترش هم امروز و فردا می رود . با زیبا تا چهارم توی یک کلاس بودیم .همیشه دیکته ام بیست بود و مشقهایش را می نوشتم. برای اصغر هم . به خاطر همین بود که در تیله بازی هوای من را داشت وگاهی که کیسه اش پر می شد از تیله های رنگی ،یکی را می داد به من و همیشه دعا می کردم وقتی با پسرها چلینگ (1 ) بازی می کند چوبش از همه دور تر بیفتد .
ننه یکی از خمیرها را برمی دارد و پشت لانجون(2) می اندازد با نوک انگشت روی آن می زند.خمیر را با وردنه صاف می کند .گردنبند با نگین بزرگ آبی روی سینه اش تکان می خورد .مثل جغدی که روی شاخه درخت جا خوش کرده و گاهی یک چشمش را می بندد و جلو و عقب می رود .ننه هی .هی می کند.درست مثل وقتی که به فکر شوهر دادن من بود .
چرا دروغ؟ خودم هم دلم می خواست . وقتی زیبا تعریف می کرد پسر کبلایی زیر درختهای سیب او را یواشکی بوس کرده انگار ته دلم را سوزن می زدند اگر من هم خوشگل بودم حتما از من خوشش می آمد ننه میگفت دل به دل راه دارد بعد مرا هم بوس می کرد .آنوقت روی ابرها بودم ،نه!! همین جا روی زمین روبه روی آینه، بعد اکرم دَلاک روی صورتم بند می انداخت نخش که پاره می شد دستش را در هوا تکان می داد و می گفت:
-شوهرت دوستت داره وگرنه من کارم رو بلدم
سیبیل و وسط ابروهایم را که برمی داشت حتماً کلی تغییر می کردم .پشت چشمهایم را سبز می کرد خوشم نمی آمد.گوشه روسری را تف مالی می کرد و می کشید روی پلکم ، رنگ آبی را می مالید . بعد ماتیک قرمز را می کشید روی لبهایم . یقه اسکی سفید را زیر پیراهن توری قرمز می پوشیدم .موهایم را می ریختم روی شانه ام با یک کفش پاشنه بلندکه موقع رقصیدن می ماند زیر پیراهن .اگر یکی از گلهای روی طاقچه را هم لای موهایم می گذاشتم بهتر بود . ،چقدر قیافه زیبا، دیدن داشت وقتی مرا در مراسم می دید و با اخم نگاه می کرد .اصغر زیر گوشم حرف می زد و آرام دستانم را فشار می داد و من گلهای پلاستیکی را جلوی صورتم می گرفتم و یواشکی می خندیدم . شب که همه مهمانها می رفتند او دلش می خواست پیش من بماند اما ننه نمی گذاشت و با اخم لب پایینش را گاز می گرفت . و او را با دسته جارو بیرون می انداخت .
ننه.خمیر نازک شده را در دستش می چرخاند. گرد آرد می ریزد روی دامنش و او زل زده است به زاغ روی دیوار که صدایش کل حیاط را گرفته. پرهای سفید و مشکی اش را تکان می دهد ننه لبخند می زند و سرش را تکان می دهد
او می گفت زاغ پر و بال سفیدکه آواز بخواند خوش خبر است و نشان از مهمان دارد .کنار گاز می رود .چنگال را به چوب بلندی بسته است خمیر را می اندازد داخل تشت ،صدای جلز و ولزش بلند می شود مثل کشیدن ناخن روی دیوار ،یک قطره روغن می پرد چشمش ، با گوشه روسری پاکش می کند، خمیر را چرخ می دهد و بر می گرداند . خوب که نارنجی می شود ، بر می دارد و می اندازد داخل سبد چوبی تا روغن اضافه اش گرفته شود .خرگوش سفید زیر درخت نارون کز کرده ، نزدیک می روم فرار می کند .پایش را یکی در میان روی سنگ قبر ها می گذارد.
مهمان های من فقط در داستانها بودند.آنها مرا نمی دیدند ولی من همه را می دیدم .همه جا می رفتم .گریه می کردم می خندیدم . بعد از اینکه به زیبا گفتم: « از لای شکاف دیوار دیدم اصغر لپهایت را بوسید»
اول گفت : عیبی ندارد پسر عمویم است
ولی بعد کتابی را که برادرش از شهر آورده بود داد به من . قول دادم کسی چیزی نفهمد. خیلی دلم می خواست جای دختر های زیبای قصه های هزار و یک شب باشم تا خواستگارهایم بروند و دیو را بکشند . نه دخترهای زشت که یا جادوگر بودند یا بدون شوهر که اگر یک کاسه عدس روی صورتشان می ریخت یک دانه هم زمین نمی افتاد.
ننه زیر گاز را خاموش می کند و روغن سیاه شده تشت را بیرون می ریزد . زیر لب با خودش شعر می خواند.گربه ای از پشت درخت می پرد سر گنجشک ، جیغ می کشد ولی نمی تواند خودش را از لای چنگال های او بیرون بیاورد.
ننه اگردک ها (3) را چهار قسمت می کند ومی چیند توی سینی . سنجاق قفلی زیر گلویش را باز می کند و این دفعه محکمتر می بندد . غبغب سفیدش بیرون می افتد با آرنج عرق پیشانی اش را پاک می کند دستانش را روی زانوهایش فشار می دهد و بلند می شود .دوباره زیر لب آه می کشد .سفره را پهن می کند روی کرسی و سینی را می گذارد وسط، از پنجره بیرون را تماشا می کند . هنوز تا شب خیلی مانده، لبخند می زند .حتما یاد شب یلدای پارسال می افتد ...
همه خانه کبلایی جمع شده بودیم قرار بود برای دخترش شب چله ای بیاورند. ننه ی اصغر پارچه چهارخانه قرمز را انداخته بود روی کرسی که پر بود از ظرفهای سفالی. انارهای دانه دانه در ظرف های آبی با تخمه و کدو حلوایی که روی ان را شیره ریخته بود .پیاله های کوچک کشمش و گردو و زرد آلو خشک و یک سینی گرد استیل از اَگِردَک هایی که ننه پخته بود.
زیبا خم شده بود روی قابلمه و غذا را به هم می زد . اصغر که آمد. یک سلام خشک و خالی داد و جوراب های خیسش را در آورد و انداخت گوشه اتاق و ته مانده ی چهار لیتری نفت را خالی کرد داخل نفتدان چراغ . مش ابراهیم انگشتانش را مثل لقمه گرفتن جمع کرد و برد توی دهانش و با اشاره از زیبا پرسید غذا چه داریم؟؟
او هم مچ دستش را گذاشت کف سرش و تکان داد . از تصور مرغ شام دلش مالش رفت بعد از شام همه رفتیم سر کرسی مردها هم نشستد بالای اتاق، زیر طاقچه که پر بود از گلهای شمعدانی و حسن یوسف، ننه چند بار از این گلها قلمه زده بود اما زود خشک می شد .می گفت:
- حتما صاحبش راضی نبوده
..اصغر تا وقت گیر می آورد کشمش ها را نشانه می رفت طرف دختر عمویش یکی هم خورد تو سر مش ابراهیم که داشت سیگار می کشید . با اخم به دور و برش نگاه کرد و انداخت گردن بچه های کوچکی که دور اتاق می چرخیدند . ننه ی اصغر حواسش بود آمد سر کرسی به بهانه هم زدن آتش منقل لحاف را بالا زد و با نوک پا زد به ران پایش . زنها تند تند تخمه می شکستند .پیاله های گردو و کشمش را بالا و پایین می انداختند تا گردوهای ته کاسه را که از زیر دستشان در رفته بود بریزند در دهانشان . کدو حلوایی را با شیره می خوردند .
اَگِردَک های ننه را دوست داشتم .همه جا در کنار او بودم. کسی دلش نمی خواست با من صحبت کند چند بار کبلایی گفت آیقیز رو هم بازی بدید .پسرش داد زد او دوز(4) بلد نیست . .شانه هایم را بالا انداختم و با اخم به صفحه کتاب نگاه کردم . ده بار خوانده بودم. ولی چیز ی نفهمیده بودم. نوبت فال سوزن(5) شده بود ..ننه شروع کرد به شعر خواندن و نوه کبلایی که دختر خوشگل و موبوری بود به پارچه سفید سوزن می زد .هر کسی نیت کرد.و زیبا جوابش را از شعر گرفت اتاق که شلوغ شد . با اصغر رفتند بیرون.دنبالشان رفتم تا جلوی در. زیبا با خنده گفت خودم این آدم برفی را درست کردم. دروغ می گفت او تا به برف دست می زد کل بدنش یخ می کرد . دستش را لای پایش می گذاشت و تا دستشویی می دوید .من کمکش کرده بودم .اصغر گفت
- حالا کی نوبت به ما می رسه..
زیبا ها کرد کف دستانش و گفت :
-خیلی عجله داری با آیقیز عروسی کن .چون بابات خیلی هواشو داره
.بعد ریز ریز خندید .اصغر هم خندید . حتما دوز بازی را یاد می گرفتم .هم نخود داشتیم هم لوبیا توی کاغذ هم می شد خط کشید . بلند گفت :
-اگر آیقیز زنم بشه اول به او نفتالین می دَم تا بخوره .چون باید جنهای توی بدنش را بکشم
هر دو خندیدیند .
دیده بودم ننه نفتالین ها را لا به لای رختخوابها می گذارد. وقتی رفتیم خانه یکی برداشتم .گذاشتم داخل دهانم و به کیسه ی تیله ها نگاه کردم ...
ننه از سر کرسی بلند می شود، می رود داخل حیاط . هوا سوز دارد می نشیند بالای سرم، شانه هایش می لرزد، دماغش را با گوشه چاقدش پاک می کند بعد دستش را می کشد روی اسمم که فرو رفته است داخل لایه سیمانی .....




1. بازی که چوب کوچکی را وسط دو اجر می گذارند و بعد با چوب بلندی ان را با تمام قوا شوت می کنند .
2. لگن بزرگ سفالین که برای درست کردن خمیر و ... مورد استفاده قرار می گرفته است.
3. نان روغنی
4. یک نوع بازی که با خط کشیدن روی مقوا یا کاغذ و گذاشتن نخود و لوبیا انجام می شده است.
5. یکی از رسوم همدانی ها که مختص شب چله بوده است.
نقد این داستان از : علیرضا ایرانمهر
داستان جان‌داری ست با لحظه‌های به یاد ماندنی. و شاید یکی از فراموش نشدنی‌ترین لحظه های داستان زمانی ست که راوی می‌خواهد صورت خودش را بشوید و برای این که چهره‌ی خود را نبیند آینه را می پوشاند اما بعد از لمس چهره‌ی خود با انگشتانش رنج می برد و بعد آن چه را که انگشتانش لمس می کنند توصیف می کند. خلاقیت هوشمندانه‌ای در این صحنه و برخی لحظه‌های دیگر داستان وجود دارد که این متن را از سطح قصه‌ای تکراری و معمولی فراتر می کشد و دست‌کم برای لحظاتی کوتاه تبدیل به تجربه‌ای بدیع از خواندن داستان می‌شود.
ایده و مایه‌ی اصلی داستان نیز چیزهای ارزشمندی در خود نهفته دارد. به گمان من برجسته‌ترین نکته در ایده‌ی اولیه ی این داستان که در همان خطوط آغازین مطرح شده است آدمیزادی است که به دلیل صورت زشتش خود را موجودی غیر انسانی تصور می‌کند و آن را به رابطه عجیب مادرش با ماه نسبت می‌دهد. اما متاسفانه این ایده ی عالی و درخشان در ادامه‌ی داستان چندان پیگیری نمی شود و داستان بیشتر بر روی توصیف حالات روای تمرکز می یابد و آن ایده ی خیال‌انگیز و درخشان اولیه کم کم فراموش می‌شود.
اما مشکل عمده و ساختاری این داستان عدم تناسب ریتم و کنش آن است. داستان بیشتر به توصیف حالات و خیالات و اتفاقاتی پراکنده می‌پردازد و خط اتفاقات داستان که باعث ایجاد تعلیق و حرکت در داستان می‌شود بسیار ضعیف و کم‌جان است. این باعث شده داستان ریتم بیش از حد کندی داشته باشد و تصاویر و موقعیت‌ها چنان که شایسته‌ای این داستان است جلوه نکنند. زیرا وقتی ماجرای کمی برای دنبال کردن داستان دارد با سرعت بیشتری در داستان پیش می‌رود تا کمبود تعلیق را با افزایش سرعت خود جبران کند و این باعث می‌شود بسیاری از جزئیات مهم داستانی نادیده بمانند و داستان حیف شود.

منتقد : علیرضا ایرانمهر

متولد 1353 مشهد. نویسنده. فیلم نامه نویس انتشار صد ها عنوان داستان، نقد و پژوهش ادبی در نشریات فارسی زبان از سال شصت و هشت تا کنون



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.