انسان گم شده در متن




عنوان داستان : اندکی از بسیار
نویسنده داستان : سکینه نژادموجنی


راه نفوذي وجود نداشت. تلي از خاك مقابلشان قرار داشت. نمي‌دانستند از چه راهي يا چه كانالي وارد شده تا آنها نیز از همان طریق نجاتش دهند. خطر بدجوری تهديدشان مي‌كرد. يك لشكر به دورش حلقه زده بودند اما امداد رساني ميسر نبود. به ناچار عقب نشيني كردند و كنار نيزارهاي نيم‌سوخته رودخانه پناه گرفتند. صداي انفجارهاي مهيب و باد گرم و سوزان، منطقه را فرا گرفته بود. دل كوچكشان به تندي مي‌تپيد. همه‌جا ناامن بود. چشم به آسمان دوخته بودند و منتظر کلاغ بودند که با خبری خوش از راه برسد.
ماهي كوچك در حالی که رنگش پریده بود از كناره‌ی رود سرش را بيرون آورد. آب رود آلوده بود و اكسيژن كافي نداشت. لاك پشت از لاكش بيرون آمد و با صداي حزن‌انگيزي به ماهي گفت:
- تو منتظر چه هستي؟ چرا راهي نمي‌شوی ؟ برو و از اين رود بگذر شايد به دريا برسي؟
ماهي كه اكسيژن كم آورده بود با صداي ضعيفي گفت:
- دريا !! من به اينجا عادت كردم. در دريا هر چه بگردم بیشتر گم‌ مي‌شوم. از مورچه سياه چه خبر؟ آیاتوانست راهي به بيرون پيدا كند؟
لاك پشت به سمت لشكر مورچگان خيره شد و گفت:
- نه هنوز كه نتوانستند از آنجا بیرون بیاورند. اصلا معلوم نيست چطور داخل رفته كه نمي‌تواند بيرون بياید. از پشت شيشه صيقلي ديده مي‌شود، زنده است اما راهي به بيرون پيدا نمي‌كند.
سنجاقك روي ني باريك كوتاهي نشسته بود و با چشمان درشت خود، همه را زير نظر داشت. به قناري نگاه مي‌كرد كه آشيانه‌اش سوخته بود، و سرش را مأيوسانه در لاي پرهايش فرو می‌برد و آن طرف‌تر كرمي آماده پيله بستن بود و در انتظار پروانه شدن، تن لزج و چسبنده‌اش را به سختي به هر طرف مي‌كشاند. همه منتظر كلاغ بودند اما اثري از او نبود.
مورچه سياه داخل شيء عجيبي گرفتار شده بود و مدام به دور خود مي‌چرخيد. او از فاصله نه چندان دور به طور واضح تصویر بزرگی از دوستانش را می‌دید كه در تكاپو هستند. اطرافش را نیز انسان‌هایی احاطه کرده بودند که یا مرده و یا ناله و فریاد می‌کردند. بوي خون خشكيده تمام فضا را پر كرده بود. از اينكه با پای خودش در جايي اسير و گرفتار شده بود که نمي‌دانست كجاست كلافه بود.
دوستانش را مي‌ديد كه سرگردان به هر طرف مي‌روند و همچنان در انتظار كمكي از سوي آن‌ها بود.
صداي سنجاقك همه را از فكر و خيال بيرون آورد.
- كلاغ اومد... كلاغ اومد...
همه به آسمان خيره شدند. كلاغ در گردو غبار و دود به سختي ديده مي‌شد. در كنار رود فرود آمد و گلويي تازه كرد و با منقار خود پر و بال را آراست.
قناري از جايش پريد و به او نزديك شد و پرسيد:
- چه خبر؟ چقدر دير کردی؟ نگران شديم.
كلاغ بال‌هايش را تكان داد و گفت:
-اوضاع خوب نيست. اما در دوردست‌ها می‌توان آرامش بهتري داشت. تا آنجا فاصله زياد است و براي شما مقدور نيست. بخاطر سیاهی بال‌ها و پرواز در شب بود که جان سالم به در بردم و گرنه معلوم نبود چه بلایی سرم می آمد.
سكوت در ميان آنها حكم‌فرما شد. ديگر جاي حرفي نبود. كلاغ شرمسار سر به زير انداخت و نوكش را به هم ساييد و پي در پي قدم بر مي‌داشت.
كرم همچنان در خود مي‌لوليد و در حالی که روي برگي آويزان از علف‌هاي خودرو، آماده تنيدن بود، رو به قناري كرد و گفت:
- بخوان. بگذار صداي تو آرام بخش دل‌هايمان باشد.
قناري شروع به آواز خواندن كرد. كلاغ سر به زير چشمانش را بست. ماهي روي سطح آب ساكن ماند و لاك‌پشت آرام سر به لاكش فرو برد. مورچه‌ها دست از فعاليت كشيده بودند و مورچه سياه تنها از پشت شيشه نظاره‌گر غم‌انگيز‌ترين صحنه دنيا بود. او زندگي را تا همين‌جا فهميده بود.
هنوز دقايقي نگذشته بود كه بمب آتش زايي زمين را لرزاند و تمام نيزار آتش گرفت. كلاغ و قناري به آسمان پر كشيدند، و كمي دورتر به زمين افتادند. سر و صداها بيشتر شد و هر كس به طرفی مي‌دويد. مورچه سیاه نگران دست و پا مي‌زد. ديگر تصوير دوستانش را نمي‌ديد.
ماهي و لاك پشت روي سطح آب افتاده بودند و همراه ديگر اجساد طعمه سگ ماهي‌ها شدند سنجاقك بالهايش سوخته و خاكستر شده بود و کمی آن‌طرف‌تر كرمي بود كه ديگر آرزوي پروانه شدن را نداشت. ديگر حتي از مورچه‌ها هم اثري نبود.
رفت و آمد و حضور آدم‌ها بيشتر شد. صدايي توجه مورچه سياه را جلب كرد كه مي‌گفت: «اين دوربين سالمه». آن را برداشت و تکان داد. دريچه‌اش را باز كرد و با نفسی عمیق به درونش فوت كرد و مورچه به بيرون پرت شد.
مورچه از زمين برخاست، به دوروبرش نگاه كرد. از ميان اجساد و آهن پاره‌هاي بر زمين افتاده، گذشت. همه‌جا تغيير كرده بود. به طرف نيزار رفت. اما اثري از دوستانش نبود. به سختي خودش را به هر طرف مي‌كشاند. تنها نعش كلاغ بود كه در ميان دشت افتاده بود و قناري با پيكر نحيف و بال‌هايی شكسته و خونين، زير تخته سنگ كوچكي پناه گرفته بود.
غروب، غم انگيز و خاكستري رنگ شده بود. ديگر نايي برايش نمانده بود. وقتی قناري را پیداکرد؛ کنارش نشست و نگاهی به او انداخت؛ اشكي از گوشه چشمان نيمه باز قناري غلطيد. نوكش خونين و تشنه بود. مي‌خواست حرفی بزند كه مورچه مانع شد و با بغضی شكسته در گلو گفت:
- لازم نيست چيزي بگویي. همه چيز را ديدم. فقط برایم بخوان!
قناري آهي كشيد و گفت‌:
- براي چه و براي كه آواز بخوانم؟ ديگر هيچ ترانه‌اي در من شوري ندارد.
- بخوان براي من، براي ماهي كه دريا برایش همان رود بود. براي كرمي كه با حسرت پروانه شدن مرد، برای لاك‌پشت و برای كلاغ كه بال‌هاي سياهش مثل مركبي بود كه با آن مي‌شد از زيبايي نوشت و برای سنجاقك با بال‌هاي سوخته‌اش.
قناري جرأتی گرفت. روي پاهاي خود ايستاد و نوكش را به خون بال‌هايش آغشته كرد و از آن در گلوي نازك خود ريخت. خون با زبان او در آميخت، نفس شد و ترانه سر داد.
مورچه‌هاي باز مانده از روزنه‌هاي زيرزميني خود بيرون آمدند و گرد قناري جمع شدند و زندگي دوباره معنا يافت.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم سکینه نژاد موجنی سلام . داستان « اندکی از بسیار» خوب آغاز شده است. خواننده با همان یکی دو جمله ی ابتدایی می تواند فضای جنگی حاکم براثر را حدس بزند و بلافاصله خودش را برای وقوع حادثه ی احتمالی یا ویژه آماده کند؛ اما با پایان بند اول به شکل غیر قابل انتظاری توی ذوقش می خورد. مشکل این نیست که همه ی ماجرا از دید چند جانور مثل ماهی و کلاغ و قناری و ... روایت می شود بلکه مسئله این است که در چنین داستان هایی اگر طرح، نثر، لحن و...و مهم تر از همه اندیشه و یا حسی که بناست به خواننده منتقل شود خوب ساخته و پرداخته نشده و به اصطلاح درنیامده باشد، نوشته به داستان کودک نزدیک می شود که البته نوشتن داستان خوب کودک نیز ساده نیست ، شرایط و اصول خودش را دارد و بحث اش جداست . «فابل» ها در ادبیات جهان سابقه دارند و همه ی ما شاهکارهای برجسته یا نمونه های خوبی از آنها به خاطر داریم ؛ مثل کلیله و دمنه در ادبیات کلاسیک یا مزرعه ی حیوانات در ادبیات داستانی معاصر و یا مثلا داستان کوتاهی که در مجموعه ی ته خیار هوشنگ مرادی کرمانی هست و از دید ماهی قرمز سفره ی عید روایت می شود و داستان های فراوان دیگر اما در همه ی این ها و نمونه های موفقی از این دست، تمام اجزای اثر آنچنان هنرمندانه با یکدیگر ترکیب شده اند که تاثیرشان بر اندیشه و حس مخاطب فراموش ناشدنی است؛ اما ترکیب حیوانات و فضای جنگی ترسیم شده در داستان « اندکی از بسیار»، با یکدیگر جفت و جور نشده و خوب درنیامده است. ضمن اینکه خواننده در سراسر داستان جز افتادن بمب ، برخاستن دود و مرگ ماهی و لاک پشت و کلاغ شاهد چیز دیگری نیست و گفتگوی بین این حیوانات هم ابعاد دیگر یا تازه تری از ماجرا را روشن نمی کند به نظر می رسد بعضی توصیف های شاعرانه هم بیشتر برای تحریک حس همدردی یا دلسوزی در مخاطب آمده اند. نمونه اش گفتگوی بین مورچه و قناری زخمی است : « ..بخوان برای من برای ماهی که ...» که این دیالوگ ها هم کارکرد چندانی در پیشبرد داستان ندارند. اگرچه میزان توجه شما به همه ی مخلوقات در شرایط سخت، قابل تقدیر است اما در شرایطی همچون شرایط جنگی، حادثه آنچنان سهمناک است و سنگین و فاجعه های انسانی چنان دهشتناک اند که نابودی حیوانات و ... چندان به چشم نمی آید مگر اینکه اشاره به آن ها نیز در واقع تمهیدی باشد برای نشان دادن عمق جراحت ها یا احساسات بشری مثل داستان کوتاه « پیرمرد بر سر پل » نوشته ی همینگوی یا نمونه های دیگر. شاید اگر تمامی داستان « اندکی از بسیار» از زاویه ی دید مورچه ای که در دوربین گیر افتاده روایت می شد، شاهد خلق اثری جذاب تر از این بودیم. با توجه به مکان زندگی تان که سرزمین « دختران شرم، شبنم، افتادگی و رمه » است ، پیشنهاد می کنم اجازه بدهید خون گرم و جوشنده ی مردان و زنان کوچه و بازار و سراسر آن خاک در رگ نوشته هایتان جاری شود. با دقت و صبوری عمیق ترین حس های ناب را از دل هزاران ماجرای ساده که ارزش نوشتن و تبدیل شدن به داستان هایی کم نظیر دارند اما از دید ما پنهان مانده اند، بیرون بکشید تا ما را در لذت کشف ارزش های انسانی و هنرمندانه شریک گردانید. سپاسگزارم

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
فائزه پیازچیان لنگرودی » دوشنبه 03 مهر 1396
بنظر من این اثر یک روایت ساده و قابل حدس از گوشه ای از یک واقعه عظیم مانند جنگ بود. که در واقع اتفاق غیرمنتظره و یا یک گره داستانی نداشت که خواننده را با خود همراه کند. و منتقد این اثر خانم آروان به درستی پیشنهاد کاوش کردن در ارزش های انسانی و عمیق شدن در وقایع رو به نویسنده ارائه دادن
عباس عنافچه » پنجشنبه 30 شهریور 1396
سلام از خواندن این داستان لذت بردم ولی کاش پایان بهتری داشت اگه از زبان یکی از شخصیت ها روایت می شد بهتر بود سوژه ی خوبی را انتخاب کرده اید بیشتر بنویسید ... حتما بیشتر بنویسید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.