خاطره‌ها در داستان حل می‌شوند




عنوان داستان : پیرهن عید
نویسنده داستان : زهرا نعیمی

بابا دختر سید صدایش می زد ننه هم شویش را حاجی خطاب می کرد از وقتی که از مکه آمده بود از نام ولی الله تغییر اسم داده بود و هر وقت صدایش می زد ته دلش قِنج می رفت.
تو روستای ما جوانترین مردی که حج رفته بود بابا بود و ننه هم پیش همسایه ها فخرش را می فروخت.
اندام ننه ریز نقش بود و پوست صورتش مثل برف سفید بود و چشماش عین دشت سبز و خرم عین اَلغرچاه وقتی که بهار می شد، اما درمقابل هیکل درشت و قد بلند حاج بابا مثل بچه می ماند.
منو زینب خواهرم یک سال اختلاف سنی داشتیم و بخاطرش چه ها که نمی کشیدم هر موقع کاری پیش می آمد ننه می گفت فرشته تو برو معترض می گفتم چرا همش من؟!
_می گفت سگ باش شُغال باش خُورده نباش
حالا یه جین خواهر برادر کوچکتر از خودمم بود اما ....
یک روز به عید مانده بود که ننه از شب قبل به ما گفت فردا میریم حمام نمره تن و بدنتانو چربی بمالین که فردا تو حمام حسابی ملایم بشین و چرک بدین و خوب تمیز بشین.
از ترس گزارشش به حاجی طبق گفتش چربیه دمبه گوسفند را مالیدیم و تا خوابمان ببره کلی پوستمان می خارید و از بوش کلافه می شدیم طوری که فکر می کردم تو آغول گوسفندا خوابیدم.
تو عالم خواب و بیداری هم هالیم می شد که ناخنام رو پوستم کشیده می شه زینب چاقالو که پوستش مادر زاد چربی پس می داد عین خیالش نبود و زود می خوابید و صبح هم زودتر پا می شد و یه لگد محکم هم حواله من می کرد قبل اینکه اون لگد و از ننه بخورم .
جلوی آینه کوچک به دیوار چسبیده حال ایستاده بودم و موهای خیسم و با کشی که ننه از تمان کهنه اش درست کرده بود بستم و به صورت سرخ و کنده ی شده ام نگاه می کردم وننه باز می گفت جای برده شده کیسه را چربی بمالین که زودتر خوب بشه.
قرار بود دم غروب ، سال تحویل بشه که ننه گفت برم از آسیه زن شمس الله همسایه لباسای دوخته شده را بگیرم .
همه جانم پُر ذوق شد و دویدم سمت خانه شان که حاج بابا رو دم دُغاز دیدم که با اخم نگام می کرد و با تشر گفت:
-کدام دختر و دیدی بدوئه که ته دومیشی؟!
از ترس سرم را پایین انداختم و دسته ی موهای در آمده ی سیاهمو زیر چارقدم کردم و سلانه سلانه رفتم. یادم آمد که دختر مشت قربان هم همسن من تو دوازده سالگی شوهرش دادند صورتم گُر گرفت و جای کیسه ایی که مادر ساویده بود سوخت و بوی دمبه باز به دماغم خورد .
حاج بابا همیشه می گفت خیلی ناز نازی ام که اینقدر لاغر مردنی ام.
خودمو جلوی در خانه ی آسیه که دیدم جای سوزش و حاج بابا و زود شوهر دادن دختر مشت قربان هم یادم رفت وارد حیاط بی حصارشان شدم و شروع به صدا کردن فاطمه دختر بزرگشان که سه چهار سالی از من کوچکتر بود کردم.
فاطمه پرید رو سکو و با هم رفتیم تو اتاق مادرش که خستگی از سر و روش می بارید پشت چرخ مارشال سیاه رنگش نشسته بود چرخی که سالها داشت و با وجود در رفتن زوارش حاضر به عوض کردنش نبود و برای ایستادن میله ی درجه اش مجبور بود آن را با کش ببندد.
آسیه نگاهش و به من انداخت و اشاره به مشمای سیاه سمت راستش کرد و گفت بگیر برو مشما رو گرفتم و تشکر خشک و خالی کردم و جلدی پریدم بیرون بدو بدو خودمو رساندم به خانه که با صدای گاز لندرور حاج بابا از سرعتم کم کردم. رسیده نرسیده به داخل خانه دستم و بردم تو مشما رو چرخاندم و لباسای گُل گُلی و رنگ و وارنگ و بالا پایین کردم تا رسیدم به لباس خودم از ذوق هیجان داشتم پس می افتادم پیرهن سبز که با گلای زرد نقاشی شده بود و جلوصورتم نگه داشتم درست مثل زمین کلزای حاج قاسم بود وقتی از تپه ی بالای مزار به دامنه و زمینای شیب دارش نگاه می کردی عین پارچه ی مخمل می ماند.
درست همون مدلی که میخواستم شده بود.
از کمر کش داشت و دو تا آویز آبشار مانند از یقه تا کمرش تزیین شده بود و مچشم بر گردان شده بود لباس و چسباندم بخودم و جیغ بلندی کشیدم .
ننه نون باز کن به دست هراسان آمد بیرون و منو دیده وحشت زده.
وقتی متوجه شد چی شده با عصبانیت
_گله ناگمان بگیری تیر غیب بِخری
داشت طرفم حمله ور می شد که متوجه شدم از ذوق پیرهن خودم تمام لباسای بقیه رو پخش زمین کردم پیرهن به دست تا ته لَته دویدم که دستش به من نرسه اینم یه شانس دیگه از لاغر بودن من ، چون ننه هر وقت می خواست زینب و بزنه تا می خواست بخودش بجمبه سیاه و کبود شده بود.
نشستم زیر نهالای انار تازه کاشته شده که حاج بابا چه پدری ازمان در آورد و حسابی کیف پیرهنمه کردم
چقدر بابت پارچش که با خاله اولین بار رفتیم شهر که بخریم و بابا وقت می داد فقط نیم ساعت باید واسه ده نفر خرید می کرد خاله که مثلا خوش سلیقه فامیل بود یه توپ پارچه می گرفت که همه ، همون رنگی می دوختیم اینبار با وجود اینکه مثل سگ از حاج بابا می ترسیدم و اصرار کردم همون پارچه ی رو بگیرم که تو تن ترانه خوان تلویزیون دیده بودم و همون مدلی بدوزم زنه یکم چاق بود مثل زینب اما آسیه گفته بود مدل لباسش به منم میاد حتی یادمه چه ترانه ای هم میخواند شروع کردم به زمزمه کردن ترانه و پیرهنمه از رو لباس پوشیدم.
بیا بنویسیم روی خاک رو درخت رو پر پرنده رو ابرا ....
با صدای داد حاج بابا از جام پریدم.
سال تحویل شد همه دور سفره نشسته بودیم که حاج بابا نفری یه دو تومانی کاغذی به هممان داد تلویزیون هم پس به پس ترانه های شاد می خواند همون ترانه خوانه هم شروع به خواندن کرد همون لباسم تنش بود زینب با اخم و تَخم گفت:
- اصلا هم پیرنت خشگل نشده !
حاج بابا چپ چپی به من نگاه کرد و از ترس سرم و انداختم پایین که با آمدن همسایه ها خانه مان شلوغ شد همه به حاج بابا احترام می گذاشتن بیشترشم بخاطر تلویزیونی بود که فقط ما داشتیم و همه جمع می شدند که تماشا کنند.
خوب بود حاج بابا امسال خانه ی بزرگتر و به اصطلاح اولین سرویس روستا رو ساخته بود منو زینب از خستگی نا نداشتیم و چپیدیم تو پستو و زیر یه لحاف ده کیلویی از پشم.
حمید و حسین و جواد که همگی از ما کوچکتر بودن می پریدن رو ما نو و ورجه ورجه می کردن.
بخاطر مهمانا جرعت اعتراض نداشتیم از خستگی حال نداشتیم اما از ذوق رفتنمان به اَلغرچاه و قرارمان با همکلاسیانمان واسه تاب سواری زود خوابیدیم.
ننه هم که متوجه قضیه شد از هر دری میرفت که مانع رفتنمان بشه از کله ی سحرکلی کار سرمان ریخته بود و بی اعتراض تند تند انجام دادیم که به موقع برسیم.
-دختر که تنها جایی نمیره
اینو گفت و پشت دستش را کوبید و لبای نازکش و محکم گاز گرفت.
خوب می دانست با وجود این مسئله تو روستا روز اول عید دخترا برای این رسم قدیمی آزادند، همه ی دخترا باهم پول میزاشتن و طناب می خریدند و اوایل کوه جنگلی در محدوده ی الغرچاه که رفت و آمد هم زیاد بود تاب سواری می کردند.
منو زینب به محض اینکه از خانه دور شدیم سرعت مانه زیاد کردیم و تا تانستیم دویدیم یکم دیگه مانده بود برسیم که زینب از نفس افتاد و ایستاد.
منم ذوق کنان به راهم ادامه دادم که هم به موقع برسم و هم اینکه لباس نومو به بقیه نشان بدم .
دخترا جمع شده بودند و غلام برادر سکینه همکلاسیم که چند سالی از ما بزرگتر بود داشت تاب و راه می نداخت وقتی کارش تمام شد سکینه گفت:
- اول من چون برار من تاب و انداخته
زینب هم کَش کَش ریزان به ما نزدیک شد.
بعدش ربابه گفت: منم بعدی گفتم: بعدی هم من .
راضیه گفت:
- دیگه چی ته بعد من آمدی!
گفتم باشه بعدش من راضیه گفت:
- من جا خارمم نوبت گرفتم الان میاد
سکینه که همیشه از اون چشمای مثل عقابش بدم می آمد گفت:
- راس میگه منم نوبت دارم
خلاصه ایستادیم که ششمی من بودم و هفتمی هم زینب.
نوبت که به من رسید سکینه زد زیر قولش و گفت:
- من بازم باید تاب بخرم بجا خارم که نیامده
منم که دیگه صبرم تمام شده بود و از اون تیز و بزتر بودم پریدم پشت تاب و چند قدمی به عقب رفتم و خودمه تو سراشیبی جنگل ول کردم و سکینه خودش انداخت جلو تاب و گوشه طَیاغی که من روش نشسته بودم گرفت به پیشانیش و خون فواره زد همه از ترس زرد شده بودن و منم خودمه از رو تاب پرت کردم پایین و از ترس فرار کردم.
دور و بر خانه می پلکیدم و شک نداشتم که امروز جهنم و بخودم می بینم لاندرور حاج بابا که آمد مادر سکینه هم از غیب رسید و چغولی منه پیشش کرد و جلو چشماشه خون گرفت و نمی دانم چطوری منه پشت خانه پیدا کرد و با اون هیکل درشت و بلندش مثل پر کاه به آسمان برد و چند دور چرخاند و با تمام قدرت پرتم کرد فقط یادمه رو هوا پرواز می کردم و قبل رسیدنم به زمین بی هوش شدم.
به خودم که آمدم صدای گریه می شنیدم و آه و ناله و نفرین.
-الهی که اون مکه بزنه به کمرت ببین بچه ره چکار کردی؟
بی بیم بود که گریه می کرد و حاج بابا رو نفرین می کرد.
حاج بابا هم واسه اولین بار صورت کبودمو که از لابلای حرفاشان فهمیدم کبود شده و از دردش اخمی به صورتم دادم ، نوازش می کرد سلیمه عمه هم بود ، گریه می کرد و مادر سکینه رو لعنت می کرد و می گفت زینب گفته حق با فرشته بوده سکینه طلغانی بازی در آورده.
دهنم خشک شده بود تو زیرانداز خوابانده بودنم زمزمه وار گفتم:
_آب آب می خوام
بابا غرش کنان به زینب که نمی دانم کدام ورم نشسته بود گفت برو براش آب بیار
لیوان آب و قبل اینکه بده به بابا ، بی بی گرفتش و داد دست ننه و گفت یکم اول تو بخور سیدی جدت یاریش کنه و تبرک بشه.
نا نداشتم به قیافه ی بقیه نگاه بندازم اما از درز چشمام تعجب اینکار بی بی که همیشه چشم دیدن ننه رو نداشت رو چهره ی سلیمه عمه و آسیه و گلین همسایه دیدم حاج بابا هم با تمام اُبهتش لبخند خیلی کمرنگی زد و لیوان آب و به دهانم نزدیک کرد .
تازه حالم جا آمده بود که لباس عیدمه تو تنم ندیدم همه رفته بودن و زینب داشت علی برادر شیرخوارمانه مشمی (پوشک) می کرد
-پ لباس عیدم کو؟
زینب که لنگای علی رو بالا و پایین می کرد برقی تو چشماش نشست با خوشحالی گفت:
- تیکه پاره شد
اتاق رو سرم تیره و تار شد تازه درد همه ی جانمه گرفت و اشک از گوشه چشمم مثل آب رودخانه لاشو سرازیر شد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم زهرا نعیمی، سلام

«پیرهن عید»، بیشترخاطره است تا داستان. شبیه نوعی روایت پراکنده است با آدم‌ها و اتفاق‌هایی که اگرچه برای همگی ما آشنا هستند و تا حدودی شکل و شمایل داستانی هم دارند اما هیچکدام کامل نشده‌اند و ناتمام‌اند. تعدادی از توصیف‌ها و فضاسازی‌ها صمیمیت بسیار خوبی دارند اما درست مثل یک جور تمرین یا پیش‌نویس اولیه برای داستان‌نویسی هستند، خود داستان نیستند. حتی اگر آنچه نوشته‌اید در واقع خاطره هم نباشد و به تمامی از تخیل شما برآمده باشد، فرم درست داستانی به خودش نگرفته است. مثلا اگر داشتن پیراهن نو (اگرچه سوژه بسیار تکراری است) و یا رابطه‌ی میان راوی و خواهرش عمیق‌تر و گسترده‌تر از این طرح می‌شد شاید این اثری به مراتب قابل بحث ‌ر از این بود. این را هم اضافه کنم که به جهت سوژه و محتوا به اثر نوجوان نزدیک تر است تا داستان بزرگسال و با طرح داستانی درست، می توانست یک داستان نوجوان خوب باشد. خاطره‌ها در شرایطی تبدیل به داستان می‌شوند اتفاقا گاهی داستان‌های بسیار خوبی هم از دل آن‌ها بیرون می‌آیند که نمونه‌شان کم نیست. بسیاری از آثار داستانی ماندگار و شناخته شده بر اساس خاطرات نویسنده شکل گرفته اند اما معمولا خاطره ها آنچنان در بافت و ساختار داستان حل می‌شوند و با آن یکی می‌شوند که لااقل برای مخاطب چندان قابل تفکیک نیستند واگر نگوییم نبوغ، دست کم توانایی نویسنده در پرداخت و شیوه‌ی روایت است که از خاطره‌های دور و رنگ پریده، آثار داستانی قابل اعتنا می سازد پیشنهاد می کنم اگر می خواهید فکر اولیه را از میان خاطره ها بیرون بکشید، خاطره ای انتخاب کنید که علاوه بر کشش و قابلیت تبدیل به داستان، ویژگی‌های منحصر به فردتری دارد بعد برایش پیرنگی مستحکم بنویسید و با تمرین و تکرار چنان کنید که آنچه باقی می‌ماند داستانی خالص و خواندنی باشد. پایگاه داستان منتظر آثار خواندنی شماست.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
زهرا نعیمی » یکشنبه 13 خرداد 1397
سلام خانم آروان ممنون از اینکه منت گذاشته و کار بنده رو مطالعه فرمودید.حتما به توصیه هاتون توجه بیشتری خواهم کرد امیدوارم اثر بعدیم شکل داستانی بهتری رو به همراه داشته باشه . با سپاس فراوان ارادتمند شما نعیمی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.