نیاز به نگاه و پرداخت تازه‌تر




عنوان داستان : سرماخوردگی شیرین
نویسنده داستان : معصومه صیدیوسفی


آرام روی پله نشستم و به آسمان خيره شدم. بی اختیار ضربان قلبم شدت گرفت، بند كفشم را محكم بستم و پله ها را دو تا يكي پايين آمدم. با صدايي كه بيشتر به داد شباهت داشت ، گفتم ننه، من رفتم خدافظ. بدون آنكه منتظر شنيدن جوابش باشم دستگیره‌ی درِ آهنی را محکم کشیدم و تا سر كوچه يك نفس دويدم . لحظه اي ايستادم، به آسمان نگاهي انداختم. ابرهاي سياه چنان در هم تنيده بودند كه گويا تنها منتظر يك جرقه بودند كه ببارند. مدام دعا مي كردم كه نبارد يه جورايي مي ترسيدم. دوباره شروع به دويدن كردم. توي دلم از خدا خواستم كه تا رسيدن من به مدرسه باران نبارد. هنوز درخواستم از خدا به انتها نرسیده بود که قطره اي نوك بيني ام را لمس كرد با خود گفتم تا بخواهد شدت بگيرد من به مدرسه مي رسم آره! بايد می‌دویدم تا زودتر به مدرسه برسم. نفسي تازه كردم و باز هم دويدم. قطره ي دوم گونه ام را خيس كرد سرعتم را بيشتر كردم كه قطره ي سوم و چهارم و بعدي و بعدي روي سر و صورتم آوار شدند هر چه اطراف رانگاه كردم هيچ سايه باني نبود كه چترم شود به ناچار كاپشنم را در آوردم و روي سر كشيدم. با آن كفشهاي سوراخ چقدر دويدن توي چاله هاي پر آب خيابان سخت بود چاره اي نداشتم بايد به مدرسه مي رسيدم واگرنه بايد به آقاي ناظم جواب پس مي دادم ديگر اينبار ننه به خاطر دير رسيدنم تعهد نمي داد. صداي شالاپ شلوپ كفشهاي سوراخم كه پر از آب شده بود اذيتم مي كرد. جورابهایم تا کمی بالاتر از مچ پایم خیس آب شده بودند، سردم بود. نزدیک خانه‌ی نوید قهوه‌ای بودم. نوید همکلاسم بود و به خاطر اینکه ماه‌گرفتگی بزرگی به رنگ قهوه‌ای از چانه تا زیر گردنش را پوشانده بود از همان کلاس اول همه بهش می‌گفتیم نوید قهوه‌ای. دستم را از نرده‌ی زنگ زده‌ی خونه‌ی نویدقهوه‌ای آویزان کردم و زانوانم را گرفتم و چند نفس عمیق کشیدم و دوباره شروعکردم به دویدن. به هر زحمتي بود خودم را به مدرسه رساندم در كلاس را باز كردم بي آنكه حرفي بزنم سر جايم نشستم . لرز به سراغم آمد. چقدر دوست داشتم دستان يخ زده ام را روي بخاري نفتي بگذارم ولي از آقاي سعيدي معلم رياضي مي ترسيدم آقاي سعيدي كه پشت به من ايستاده بود رويش را برگرداند و گفت: باز كه دير كردي فرجي؟ چرا مثل موش آب كشيده شدي؟ بيا، بيا كنار بخاري پسر مريض ميشي هان.
با آنكه از آقاي سعيدي به خاطر سخت گيري هايش بدم مي آمد ولي آن لحظه خيلي دوستش داشتم. از خدا خواسته كنار بخاري پشت به دوستانم ایستادم و لبه‌های جلویی کفشم را که پر بود از رطوبت باران و کاملا ورم کرده بود را زیر لبه‌ی بخاری قایم کردم. چون می‌دانستم اولین کسی‌که کفشهایم را می‌بیند نوید قهوه‌ایست و حوصله‌ی حرفهای بیخودش را نداشتم. با خودم فکر کردم اگر چیزی بگوید می‌روم جلو و دستانم را دور ماه‌گرفتگی گلویش آنقدر فشار می‌دهم تا به غلط کردن بیفتد. گرما خون تازه را در رگانم جريان داد، از پنجره نگاهي به آسمان انداختم، دلم گرفت با خود گفتم: حالا سفارشهاي سيد رسول را كي ببره، ننه اينبار حسابي دعوام مي كنه، آخه كسي نبود بگه مگه باريدن باران دست منه ؟ من چه گناهي دارم، ننه سر سينه پهلو دفعه قبل خيلي اذيت شد. پيرزن بيچاره سفارشهاي سيد رسول را برد در اين خونه و اون خونه. حسابي كلافه بودم آنقدر در فكر بودم كه اصلا متوجه نگاه آقاي سعيدي نشدم، سر تا پايم را برانداز كرد و گفت: فرجي نگفتم بياي اينجا كه فقط خودتو گرم كني به دَرسِت هم گوش بده . آرام گفتم: چشم آقا.
به زحمت زنگ اول و دوم را كنار بخاري سر پا ايستادم حالا ديگر لباسهايم تقريبا خشك شده بودند ولي كفشم هنوز نم داشت، زنگ سوم بود و انشا داشتيم چقدر زنگ انشا را دوست داشتم بيشتر از اينكه از خود انشا خوشم بيايد آقاي رضايي معلم انشا را دوست داشتم مي دانستم او هم ته دلش مرا دوست دارد. آقاي رضايي وارد كلاس شد. بعد از حضور و غياب گفت: علي فرجي بيا انشاتو بخون. مثل هميشه مرا قبل از بقيه صدا زد و همین محبت‌هایش او را بیشتر از قبل در دل من جا می‌کرد. از کفشهای ورم کرده و سوراخم خجالت می‌کشیدم ولی به آقامعلم چی می‌گفتم؟ نمی‌تونستم کفشهامو بهانه کنم. اونوقت آبروم پیش تمام کلاس می‌رفت. سعی کردم بی‌اعتنا به همه راه بروم. چند قدم بیشتر از صندلی تا پای تخته‌ی کلاس فاصله نبود تو همین فاصله‌ی کوتاه به خودم قوت قلبی دادم که دیگه از سوراخ بودن کفشهایم نترسم. به خودم قول دادم اگر کسی مسخره‌ام کرد اینبار دیگر سرم را پایین نیندازم و از کنارش رد شوم حتما با نویدقهوه‌ای به جانش می‌افتیم و بزن بزنی حسابی راه می‌اندازیم.
به‌نام خدا
موضوع انشا: خاطرات يك روز خوب
چه روز خوبي بود يادش به خير من و پدر و مادرم زير كرسي نشسته بوديم مادرم دانه هاي شيرين و آب دار انار را درون كاسه مي ريخت ، پدرم با راديو ور مي رفت و من هم غافل از دنيا سرم با دانه هايي كه از زير دست مادر در مي رفت گرم بود. همه چيز آرام بود و زندگي خوبي داشتيم. چه روز خوبي بود وقتي كه از مدرسه بر مي گشتم و مادرم مرا بغل مي كرد، پيشاني ام را مي‌بوسيد و نهار گرم ظهر را برايم لقمه مي كرد. چه روز خوبي بود وقتي لباس نويم به خاطر دعوا با نوید قهوه‌ای از زير بغل جر خورد و من ديگر از تنبيه پدرم نترسيدم چون مي دانستم مادرم آن را پينه مي زند و چه روز خوبي بود و وقتيكه هنوز دبستاني بودم و بزرگتر نشده بودم و غافل بودم از سالهايي كه مادرم بخاطر آن بيماري....
آقاي رضايي ميان كلامم دويد و با آن لبخند همیشگی‌اش گفت: فرجي قرار بود خاطرات يك روز خوب را بنويسي داري به خاطرات بد مي رسي هان!
آقا اجازه: همه ي خاطره ي خوب من مادرم بود. معلم بعد از مكث كوتاهي گفت: آقاي فرجي بفرماييد بنشينيد. لحظه اي فكر كرد و بعد ادامه داد: بچه ها مرگ دست خداست ، مهم اينه كه ما آدمها تا زنده ايم قدر همديگر را بدانيم . از پشت ميز چوبي قديمي بلند شد و قدم زنان حركت كرد و ادامه داد: يادتون باشه هر وقت حسابي دلتون گرفت و دلتون شكست آن وقته كه خدا صداتونُ مي شنوه. دستي روي شانه ام گذاشت و گفت: بايد صبور باشيم. دستش را داخل جيبش برد و با خودكار قرمز قدیمی‌اش يك بيست گوشه ي برگه ي دفتر انشايم گذاشت. با خود گفتم حتما من امروز دلم نشكسته به اين خاطر خدا صدايم را نشنيده. ديگر چه فرقي مي كرد حتم داشتم امشب تب و لرز مي كنم و فردا نمي توانم بروم دكان سيد رسول و سفارشاتش را انجام بدم.
زنگ خانه به صدا در آمد. ديگر نه آسمان را نگاه كردم و نه دويدم. از بين ازدحام بچه ها خودم را به زحمت بيرون كشيدم لحظه اي به كفشهاي اسپرت نوید قهوه‌ای خيره ماندم، مشكي و سفيد چقدر به هم مي آمدند سر برگرداندم و به كفشهاي خودم چشم دوختم خنده ام گرفت كفشهاي ميرزا نوروز من كجا و كفشهاي نو نویدقهوه‌ای كجا. حكايت اين ميرزا نوروز را نمي دانستم چند بار از كلاس بالايي ها شنيده بودم كه كفشهايم را به همديگر نشان مي دادند و به طعنه مي گفتند: بچه ها كفشهاي ميرزا نوروز. با خود گفتم چرا من مثل نویدقهوه‌ای كفش نو نخرم؟ یعنی من از اون نویدقهوه‌ای بیخود هم کمترم؟ اگر حق شاگردي اين ماه و ماه ديگر را بگذارم رو هم يه جفت كفش خوب ميشه خريد، ولي ننه را چيكار كنم. آخه يكي نيست بگه ننه جان آدم از پا سينه پهلو مي كنه وقتي آب باران از كفشهاي سوراخم داخل مي شه و پاهايم يخ ميزنه منم مريض مي شم ديگه. يك لحظه صورت چاق و گرد ننه که پر بود از چین‌های ریز و درشت با عينكهاي ته استكاني اش در ذهنم تداعي شد. ياد حرفهاي تكراري هر ماهش افتادم: ننه جان پولهاتو بده پس انداز كنم واسه بدهي بابات، آخه تا كي مي خواي شاگرد سيد رسول بموني؟ بگذار به درس و مشقتبرسي اين پولها را خرد خرد جمع مي كنم كه شايد بتونيم بدهي پدرت را صاف كنيم .
ولي من خودم ميديدم كه هر ماه پولها را مي ده عمو محسن كه با زنش دعواش نشه سر اينكه عمو نمي ره سر كار و اعتياد داره.
نفس عميقي كشيدم چيكار بايد مي كردم.
نفهمیدم چه‌جوری به سر كوچه ي خودمان رسيدم. ياد امروز ظهر افتادم كه چطور با استر س مي دويدم. حرصم گرفت آخر تقلايم بي فايده ماند از لجم دوباره تا در خانه دويدم . در را باز كردم چقدر دلم مي خواست تندي برم زير كرسي . مدام آب بيني ام را بالا مي كشيدم. از ننه خبري نبود. جورابهايم را كه پر بود از خرده هاي كارتون خيس ته كفشم در آوردم و رفتم زير كرسي و لهاف را تا زير چانه ام كشيدم نفهميدم كي خوابم برد با صداي افتادن چيزي از خواب پريدم، چشمانم را باز كردم سردم بود دلم مي خواست يه پتوي ديگه روي لهاف بيندازم ولي توان بلند شدن نداشتم . ننه را ديدم كه داشت آب روي فرش را با كهنه مي گرفت مثل اينكه تشت پلاستيكي قديمي اش از دستش افتاده بود و شكسته بود . مدام غر ميزد. بي اعتنا چشمانم را بستم كه با خنكي چيزي روي پيشاني ام دوباره از خواب پريدم ننه بود داشت پاشويه ام مي داد و مي گفت: نگفتم وقتي هوا بارونيه نرو بيرون؟ آخه پسر تو خودت نمي دوني كه جون درست و حسابي نداري زود سرما مي خوري؟ چرا اينقدر من پيرزن را اذيت مي كني بچه؟ خدا منو بكشه كه از دست تو يكي راحت بشم. ياد پولهايي افتادم كه به عمو محسن داده بود دلم مي خواست بلند شم و جوابش را بدم ولي حال نداشتم يه لحظه گرمم مي شد چند ثانيه بعد سرد، تنها كاري كه از دستم بر آمد توي دلم بهش بد و بيراه گفتم و كم كم خوابم برد.
خنكي چيزي خواب را از چشمانم ربود چيني به پيشاني انداختم و چشم باز كردم كه جواب حرفهاي ديشبش را بدهم ولي بين تاريك و روشن فضاي اتاق صورت مردانه اي را ديدم كه رويش به سمت ننه بود خنكي و زبري دستان سردش كه سردي چله ي زمستان را با خود به همراه داشت حالم را جا آورد، نفس عميقي كشيدم و بوي دستانش را به درون ريه ام هدايت كردم كه صداي گنگ ننه را شنيدم كه گفت: حالا اين عفو كه مي گي چي هست؟ چه جوري به تو دادن؟ بي آنكه كوچكترين تكاني بخورم چشمانم را بستم و ياد حرف ديروز آقاي رضايي افتادم كه گفت: بچه ها هر وقت دلتون بشكنه آن وقته كه خدا صدايتان را مي شنوه و خدا صداي پاهاي خسته ي مرا شنيده بود. خنديدم و دوباره خوابم برد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم معصومه صید یوسفی، سلام
داستان «سرماخوردگی شیرین» به اثر نوجوان نزدیک است. شاید یکی از بهترین صحنه ها، صحنه‌ی پایانی داستان است که پدر عفو گرفته و به خانه برگشته است اما معلوم نیست اصلا برای چه به زندان افتاده بود. در هیچ کجای داستان هم به چنین مساله‌ای اشاره نشده در حالی که ما مثلا اشاره به مرگ مادر را نه یک بار بلکه چند مرتبه می بینیم. استفاده از انشا برای دادن اطلاعات به خواننده هم ترفندی نخ‌نما و قدیمی‌شده است. با همه‌ی این‌ها مشکل عمده این است که اگر هم بپذیریم این اثر، داستان نوجوان است، سوژه‌ی تازه ای ندارد. نداشتن چتر در روزهای سرد بارانی، کفش های پاره، پاهای خیس سرما زده و ...همه‌ی این ها به مدد داستان های نوجوان به ویژه داستان‌های دهه‌ی شصت و هفتاد، برای ما تصاویر آشنایی هستند. حتی بسیاری از فیلم های کوتاه و بلند کودک و نوجوان ما در همان دهه‌ها به طور مشخص به همین سوژه ها پرداخته‌اند. نمونه‌اش مجموعه ی فیلم هایی است که با اقتباس از آثار هوشنگ مرادی کرمانی ساخته شده‌اند و اتفاقا تعدادی از آن‌ها (هم در حیطه‌ی ادبیات داستانی و هم فیلم) جزو آثار قوی ادبیات و سینمای کودک و نوجوان ما هم هستند؛ به چنین سوژه هایی پیش از این ها پرداخته شده حالا هم نه اینکه نشود درباره اش نوشت یا فیلم ساخت و... بلکه می خواهم بگویم اگر بناست روی همان سوژه‌ها کار کنیم بهتر است نگاه و پرداخت تازه تری داشته باشیم. یک بار دیگر هم برای دوست دیگری نوشتم که شاید بتوان گفت هیچ سوژه‌ی بکری باقی نمانده است اما گاهی مضامین تکراری آنچنان هنرمندانه تکرار می شوند که به نظر می رسد هرگز تا پیش از آن ها چنان حرفی و با چنان شیوه ای بیان نشده است و همچنان و تا ابد می توان از آن‌ها لذت برد، می توان از آن‌ها آموخت و می توان تحسین شان کرد. امیدوارم در پایگاه داستان، از شما نیز آثاری تحسین برانگیز بخوانیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
معصومه صیدیوسفی » چهارشنبه 02 اسفند 1396
خانم آروان عزیز سلام و سپاس بابت نقدهای بجا. سعی میکنم بیشتر مطالعه کنم همه ی ضعف ها در کم بودن مطالعه است.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.