لزوم تعادل مضمونی در داستان




عنوان داستان : یک قتل کوچک
نویسنده داستان : اکرم زیبائی

...آره، آره، اصلا مي‌خوام داد بزنم... مي‌خوام سَرم رو بكوبم به... به... به اين حِفاظا... به‌اش گفتم حفاظ نزن به پنجره، قلبم مي‌گيره... حفاظ كه زد هيچي، زير پرده‌ها هم ملافه زد... مرتيكة كثافت... گيرت بيارم با اين ناخونام تيكه‌تيكه‌ات مي‌كنم... وا كنيد... اين در بي‌صاحاب رو وا كنيد... اِنقد مي‌كوبم تا وازش كنيد... يالا... آشغالا... مي‌كُشمتون... تا شب همين‌جا پشت در مي‌شينم... وا كنيد... تو رو خدا... التماس مي‌كنم... بچه‌ام منتظره... حالش خوب نیست... اگه آروم بشم چي...؟ باشه، دختر خوبي مي‌شم... زود باشيد... دستم درد گرفت لعنتيا... وا نمي‌كنيد...؟ جهنم... همه‌تون بريد به درك... مي‌دونم چي كار كنم... الآن وقت التماس نيست... حالا كه به حرفم گوش نمي‌كنيد، من‌ هم... من‌ هم... همة موهام رو مي‌كَنم... تو چرا بكني، مگه خودم چلاقم...؟ الآن گوله‌گوله مي‌ريزم رو زمين تا نتوني بپيچي دور اون دستاي زُمختت... واي... ببين رو اين زمين سفيد، چه خوشگله دو تا گولة سياه، مثل دو تا چشم... چشماش مثل دو تا تيلة سياهه... برق مي‌زنه... مرتيكه مي‌گفت چرا چشم بچه، مثل چشماي كورشده‌اش، روشن نيست، به كي رفته... آشغاله ديگه... كثافته... گفتم تو كه در رو قفل مي‌كردي بعد گور‌به‌گور مي‌شدي... ببخشيد... با تو نبودم... غلط كردم... نزن... بچه داره گريه مي‌كنه... نزن... مرده‌شور اون خنده‌ات رو بشوره... خيلي كِيف مي‌كني مچاله مي‌شم اين گوشه...؟ يه روز هم مونده باشه به مُردنم، تو عوضي رو مي‌كشم... وايسا... وايسا... فعلاً خسته‌ام... بذار يه كم استراحت كنم... وا... اين‌جا چرا صندلي نيست...؟ چرا هيچي نيست...؟ اين همه سفيدي چشمام رو مي‌زنه... لباس، سفيد... در، سفيد... ديوار، سفيد... عيب نداره، مي‌شينم زير پنجره... من كه عادت دارم... لااقل صداش رو مي‌شنوم... خوبه که صداش واسه رفت‌وآمد به درِ باز احتیاج نداره... صداش مهربونه... گرمم می‌کنه... اول بار که نشست زیر پنجره و چاقو تیز کرد فحشش دادم... از پشت حفاظا و ملافه‌ها... گفتم یواش مرتیکه بچه خوابه... هيس... گوش كن... بچه‌ام داره گريه مي‌كنه... بچه‌ام رو بياريد... نمي‌شنويد...؟ مي‌گم بچه‌ام رو بياريد... يه خري پيدا نمي‌شه اين در لعنتي رو وا كنه...؟ باشه، خودم وازش مي‌كنم... يه بار اون در رو وا كردم، يه بارهم اين در رو وا مي‌كنم... آچار پيچ‌گوشتي مي‌خوام... آچار پيچ‌گوشتي بياريد... به خدا اين دفعه نمي‌رم قرص بخرم... قول مي‌دم... فقط مي‌رم پيش بچه‌ام... باشه... هر‌چي تو بگي... ببخشيد... نه، نزن... با كمربند نه...، سگكش مثل اون دفعه مي‌خوره تو دهنم، دندونم مي‌شكنه... عيب نداره... حرص بخور... عشق مي‌كنم حرص مي‌خوري... به كتكش مي‌ارزه... آخِي... چه حالي مي‌ده وقتي چشمات يه كاسه خون مي‌شه... گول همين چشماي دربه‌در رو خوردم... باباي بدبختم مي‌دونست... از همون روز اول كه به بهونة آب و هوا، من رو ورداشتي آوردي تو اين ده‌كوره و ازش دورم کردی، بايد مي‌فهميدم... ولی کور خوندی... دیدی که تونستم از زندانت فرار کنم... بالاخره من هم باید یه جوری تو این ده‌کوره سرم رو گرم کنم... سرم رو گرم کردم، با سشوار... شانس ما بارون گرفت... خیس شدم... برگشتم پیش بچه‌ام باشم... لامصب فهمید... تو رو که بچه هم درست نكرد... آخه اصلا آدم نيستي... بيچارة از مردم فراري... حيووني... بابا بيايد اين حيوون رو از اين‌جا ببريد... اين وحشي رو ببريد... من مي‌ترسم... بچه‌ام هم مي‌ترسه... نه، با اين كثافت تنهاش نمي‌ذارم... هرجا برم با خودم می‌برمش... اين دفعه ديگه تنهاش نمي‌ذارم... می‌خوام برم پيش‌اش... ای بابا... باز می‌گن حالش خوب نیست... پس چرا من خوبم...؟ پس چرا من یه ذره هم نمردم...؟ شايد براي خودم هم بايد تو شیر حل مي‌كردم...
نقد این داستان از : احسان عباسلو
این شیوه داستان‌گویی شیوه‌ای معمول است. تمام آنچه باید را مخاطب از لابلای واگویه‌ها به دست می‌آورد و سر و ته ماجرا را به هم چسبانده و مرتبط می‌کند. اصل ماجرا در لابلای تک‌گویی‌های زن به صورت پراکنده قرار داده شده‌اند. مردی با زنی ازدواج کرده و او را به جایی دور برده که به زعم زن ده‌کوره است. مدت‌هاست زن با شوهر خود مشکل پیدا کرده و شوهر شکاک شده و حتی بچه‌ای را که به دنیا آمده از آن خود نمی‌داند. در طول این مدت اخیر زن در خانه‌ای که از طرف شوهر قفل می‌شده به‌نوعی زندانی بوده و گاه کتک هم می‌خورده است. الان هم زن در اتاقی زندانی است و دارد عکس‌العمل خود را نسبت به رفتار مرد با زدن حرف‌های تند نشان می‌دهد.
داستان از لحاظ فرم دارای تکنیک است و فرم آن دارای جایگاه ادبی و تخصصی لازم هم هست، منتها چنین فرمی انرژی ذهنی از مخاطب می‌گیرد و گاه از لحاظ شکلی حتی خسته کننده می شود. همین مساله می تواند فقط مخاطب تخصصی را جذب کرده و مخاطب عام را پس بزند. برخی سبک‌ها و تکنیک‌ها هستند که زیاد نباید از آن‌ها در مجموعه داستان‌ها استفاده کرد و یکی همین سبک است. برای یک مجموعه، یک داستان از این نوع کافی است.
به‌هرحال نشان دادن معضلات اجتماعی در یک داستان بسیار لازم و همواره هم متداول بوده و هست. یک داستان گاه یک معضل را فقط نشان می‌دهد و گاه راه حل را هم به طور تلویحی بدست می‌دهد. این داستان راه حلی را نشان نداده و فقط به وجود یک معضل پرداخته است. اما برخی نکات در آن باید بهتر نشان داده می‌شدند تا لااقل مساله خیلی بهتر به تصویر درمی‌آمد. ما نمی دانیم به راستی مقصر کیست. زن به گونه‌ای صحبت می کند که به نظر می‌رسد در شکل‌گیری این وضعیت بی تقصیر نیست. "دیدی که تونستم از زندانت فرار کنم... بالاخره من هم باید یه جوری تو این ده‌کوره سرم رو گرم کنم... سرم رو گرم کردم، با سشوار... شانس ما بارون گرفت..." منظور زن از این "ما" کیست؟ طبیعتاً بچه نیست چرا که در ادامه می‌گوید: "برگشتم پیش بچه‌ام باشم... لامصب فهمید" پس بچه با او نبوده است. آیا ما در هر حال باید مرد را مقصر بدانیم؟ داستان به گونه‌ای پیش رفته که این‌طور است و مرد شخصیت منفی این داستان قرار است باشد. منتها داستان در این نکته باید صریح‌تر باشد یا لااقل در دادن نشانه‌هایی که به نتیجه می‌رسند صراحت بیشتری داشته باشد. چهار حالت برای این وضعیت وجود دارد: اول این که هر دو مقصرند. دوم، زن مقصر است. سوم، مرد مقصر است. و چهارم آن که هیچ یک مقصر نیستند. داستان ناگزیر است در مورد این‌ها به تصریح برسد چرا که جنس داستان انتخاب‌شده این را می‌طلبد. خواننده با خوانش این داستان نیاز دارد بداند بالاخره چه کسی مقصر این وضعیت بوده. نویسنده هم لازم است این قدر ماهر باشد تا نشانه‌های لازم را به گونه‌ای در متن قرار دهد که نتیجه مشخصی به دست آید. نتیجه مشخص البته آن نیست که به صراحت در متن قرار داده شده باشد بلکه منظور نشانه‌های لازم و مشخص است تا خواننده از طریق آن نشانه‌ها به این نتیجه مشخص برسد. داستانی که سرنخ‌ها را در متن پراکنده ساخته بایست در شیوه پراکندگی این سرنخ‌ها ماهرانه عمل کند تا لااقل خواننده تخصصی بتواند به آن‌ها رسیده و کامل‌شان کرده و اصل داستان را بسازد.فراموش نکنیم که سه نکته در یک متن وجود دارند که لااقل یکی و گاه هر سه لازم است به نتیجه برسد.
یک) آنچه نویسنده می‌خواهد بگوید.
دو) آن چه متن می‌خواهد بگوید.
سه) آن چه خواننده می‌خواهد بداند.
در چنین متونی که به معضلات اجتماعی اشاره دارند خواننده نیازهایی دارد که پاسخ مشخصی باید بگیرد. متن ضروری است پاسخگوی این نیاز باشد. اگر نویسنده قصد داشته هر دو را مقصر نشان دهد، صراحت بیشتری برای مقصر بودن زن هم نیاز بوده است. در این حالت نیازمند یک تعادل مضمونی هستیم به طوری که به سمت یک نفر فقط متمایل نشویم. اگر که فقط مرد مقصر بوده باز بهتر بود در قسمت‌های مربوط به زن این تردیدها حذف می‌شدند که زن با چه کسی فرار کرده بوده است. به نظر نمی‌رسد داستان می‌خواسته هر دو را مقصر نشان دهد و یا هر دو را مقصر نشان ندهد.
نکته آخر مربوط به پایان‌بندی داستان است. زن به نظر می‌رسد کودک خود را کشته و اینک خودش خودکشی کرده اما هنوز بی‌نتیجه بوده است. جایی که می‌گوید "می‌خوام برم پیشش" و "برای خودم هم باید تو شیر حل می‌کردم" یعنی برای بچه این کار را کرده بوده و حالا برای خودش باید این کار را بکند. مشکلی که باز پیش می‌آید زمان روایت است. حال و گذشته شدن زمان روایت به فهم مخاطب لطمه می‌زند. خواننده تخصصی این را حل می‌کند ولی خواننده عام با این داستان به مشکل می‌خورد. این نقطه ضعف نیست بلکه نکته‌ای است که باید نویسنده در نظر داشته باشد. نویسنده تمام مسائل را در نظر می‌گیرد و تصمیم نهایی را اخذ می کند. برخی فرم‌ها هستند که خواننده خاص می‌طلبند و برخی فرم ها هر دو خواننده عام و خاص را راضی می‌کنند. این فرم برای خواننده خاص است.
در کل اگر بخواهیم جمع‌بندی کنیم باید اذعان کنیم که: داستان خوبی خلق شده، خواننده آن خواننده تخصصی است بیشتر تا خواننده عام (به لحاظ فرم)، داستان تکنیک دارد، تعادل مضمونی در آن فقط باید بیشتر مورد توجه قرار گیرد.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
اکرم زیبائی » چهارشنبه 23 اسفند 1396
ممنون جناب عباسلو از نقد و نظر سازنده تون استفاده خواهم کرد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.