ساختن لحن همان‌قدر مهم است که پرداختن شخصیت




عنوان داستان : همه اش به خاطر جشنواره
نویسنده داستان : اکرم زیبائی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «همه اش به خاطر جشنواره» منتشر شده است.

«...ميني‌بوس غروب به ميدان ده رسيد. صداي جيرجيرك‌ها و بوي سبزه و پِهن آفتاب‌خورده برايش آشنا بود. مردي كه با هم روي يك صندلي نشسته بودند، گفته بود راه‌بَلَد است و در ازاي مبلغي كه پيشنهاد داده بود، از مرز ردش مي‌كند...»
-آبجي... بگو يه كم يواش بره... آخه من رو به چه اطميناني دنبال اين سبيل از بنا گوش در رفته، فرستادي تو كوه و صحرا...؟
-به همون اطميناني كه توی ميني‌بوس، دروغكي از برادر شهيدت حرف زدي و گريه كردي و دل اين بدبخت رو نرم كردي... حالا حرف نزن و راهت رو برو...
«...چند ساعتي در خانة مرد ماندند و نيمه‌شب راه افتادند. بوي شبدر و نم ديوارهاي كاهگلي، در كوچه‌باغ‌ها پيچيده بود. سكوت سنگين ده، ترس به جانش انداخت...»
-ببين آبجي... درسته هيكل‌ميكل رو فُرمه ولي دليل نمي‌شه هر چي چيز ترسناكه، رو سرم هوار كني...
-خودت گفتي خسته شدي از بس بسيحي شدي و پلاك انداختي و سربند بستي و لبخند زدي... خودت خواستي جوجه بسيجي نباشي و پشت لبت تازه سبز نشده باشه... هيكلي باشي...
-گفتم، ولي نه اين‌جور...
-پس چه جور...؟ عجب گيري كردم‌ها... مي‌خواي بنويسم هفت‌تيغه كردي و يه دست كت و شلوار و كراوات پوشيدي و آرپي‌جي به دوش داري مي‌دويي...؟ يه دقيقه زبون به دهن بگير ببينم دارم چه كار مي‌كنم...
«...آسمان پرستاره را نگاه كرد. جلوي پايش را نمي‌ديد. كورمال‌كورمال، پا روي سنگ و كلوخ مي‌گذاشت و كج‌ومعوج جلو مي‌رفت...»
-آبجي... شما اول تكليفت رو با خودت روشن كن... مي‌خواي داستان بنويسي يا روي ما رو كم كني...؟
-مي‌خوام يه داستان دفاع مقدسي بنويسم براي جشنواره... اگه جايزه هم ببره كه نور علي نوره...
-خواهشن دور ما يكي رو خط بكش... يه لشگر آدم رو مي‌بري زير آتيش گوله و روي ميدون مين كه جايزه بگيري...؟ ما نيستيم...
-مي‌خواي اگه جايزه گرفتم با هم نصف كنيم؟
-نصف كنيم؟ تير و تركشش رو من درسته مي‌خورم، اون وقت جايزه‌اش رو نصف كنيم؟ من مي‌گم بيا از خير توپ و تانك و تير و تفنگ بگذر و داستان بعد از جنگ رو بنويس... اصلاً يه داستان عشقيِ جنگي... ها؟ موافقي؟ من مي‌ميرم واسه داستان‌هاي عشقي...
-اگه اين‌قدر نق نزني، همين كار رو هم مي‌خوام بكنم...
«...مرد پرسيد: «گفتي بِرارت كجا شهيد شد؟» با چشمان گشاد جواب داد: «تو همين منطقه... اما اون طرف مرز... اگه بتونم نشوني، پلاكي، چيزي ازش پيدا كنم، مادر بدبختم از چشم به راهي در‌مي‌آد...»
-باز كه رفتي سراغ كليشه... جست‌وجو و تفحص... بابا يه فكر تازه، شخصيت تازه... آهان...! نمي‌شه اصلا عراقي باشم...؟
-عراقي؟ مثلا عراقي باشي كه چي؟ كه حمله كني و ايراني‌ها رو بكشي...؟ اين که اصلا به جشنواره نمي‌رسه...
-خوب يه عراقي خوب باشم كه ايراني‌ها رو نمي‌كشه... يعني تو اون همه عراقي، يه باوجدان نبوده كه من اون بشم...؟
-بوده يا نبوده نمي‌دونم... فقط مي‌دونم كه جشنواره‌اي نيست...
«...مرد سنگين و مطمئن قدم برمي‌داشت. انگار تك‌تك سنگ‌ها و صخره‌ها را از بر بود. صداي ليز‌خوردن پاي او را كه شنيد، محكم گفت: «بگير از پر شالم كه زمين نخوري...» دست انداخت و شال مرد را گرفت و گفت: «اين جا شب‌ها هميشه اين‌قدر سوت و كوره؟» مرد تفنگ را به شانه‌ي ديگرش داد و گفت: «نه هميشه... الآن تابستانه... گرگ و شغال سيرن... از سر سيري گاهي زوزه مي‌كشن... اما زمستان اين‌جور نيست... فرقه بين زوزه‌ي تابستان و زمستان... گرگ و شغال گرسنه، ميان تا تو ميدانگاهي... زوزه‌شان ترس مي‌اندازه به جان پير و جوان...»
-خوب سرم رو گول ماليدي و تا اين‌جا كشوندي... عشق و عاشقي كه مي‌گفتي اين بود...؟
-عجله نكن، به اون هم مي‌رسيم... مثلا تو يه سربازي كه سال آخر جنگ، تو منطقه خدمت مي‌كرده و يه دختر عراقي رو اون‌جا، تو ده مرزي عراق، ديده و عاشقش شده...
-آخه دختر عراقي تو خط مقدم چه كار مي‌كرده؟
-از اون‌هايي بوده كه ترك ديار نكرده... مثل خرمشهر خودمون يا جاهاي ديگه كه خيلي‌ها از جاشون تكون نخوردن... اصلا فكر كن جا و كس و كاري نداشتن كه برن...
-گيريم يه همچين دختري اونجا بوده... چه‌طوري همديگه رو مي‌بينن و عاشق مي‌شن...؟حتما با يه نگاه، اون هم از پشت دوربين... مي‌بينم كه كم آوردي... حسابي تو فكري...
-نخير... همه چيز حساب شده است... طرح، كاملِ كامله... شب عمليات، بزن و بكوب شديدي مي‌شه و دختره و پدر پيرش، تو زيرزمين مي‌مونن و صبح كه دختره مي‌ره بيرون و سرك مي‌كشه، تو رو نيمه‌جون پيدا مي‌كنه و مي‌بره تو زيرزمين و بعد عاشق هم مي‌شيد...
-آبجي، قرار بود داستان بعد از جنگ باشه... اين كه شد وسط جنگ...
-فكر اين‌جا رو هم كردم... بعد از اون چند روز، خوب مي‌شي و بر مي‌گردي عقب اما عشق اون دختر مجبورت مي‌كنه جنگ كه تموم شد، بري پيشش... لحظة روايت، يك سال بعد از جنگه...
-يك سال بعد از جنگ كه هنوز مرز‌ها بسته بوده... چه‌طوري برم پيشش...؟ هر چند، من از اونايي‌ام كه اگه پاي عشق و عاشقي وسط باشه از خر، خرترم... بالاخره يه راهي پيدا مي‌كنم...
-زحمت نكش، من قبلا پيدا كردم... فكر كردي الآن داري با اين سبيلو كجا مي‌ري...؟
«... مرد گفت: «ما آن طرف قوم و خويش زياد داريم... تابستان به هم سر مي‌زنيم... از راهي كه فقط من مي‌دانم... كه پاكه... كه مين نداره.... سه چهار ساعت راه داريم... يادت باشه... روح بِرار شهيدت قسم خوردي از من به كسي چيزي نگي... پولت هم مال خودت... شايد بِرارت شفيعم باشه آن دنيا...»
-وايسا وايسا... ببخشيد ميون كَلومت، يعني الآن من عاشقم...؟ پس بگو چرا هر چي مي‌خوام تمركز كنم نمي‌شه... حواسم جاي ديگه‌ست... پيش چشماش... شنيدي مي‌گن چشماي طرف سگ داره...؟ حتما داشته و گرفته از پاچه‌ام و ديگه ول نكرده...
-عجب جونوري خلق كردم‌ها... اين جاست كه من هم بايد به خودم بگم فَتَبارك... خوب ديگه... كم فيلم بازي كن...
-آبجي، قرارمون اين نبودها... هزار كيلومتر راه ما رو آوردي كه عاشق سينه‌چاك بشيم... تازه اگه خوب نقش بازي نكنم كه مي‌گن شخصيت مصنوعي بود...
«...سپيده، از زير سيم خارداري كه نهري كوچك، خاك زير آن را شسته بود، رد شدند. گاه دولادولا مي‌دويدند و گاه پشت صخره‌اي كمين مي‌كردند و اطراف را زير نظر مي‌گرفتند. افتان و خيزان به ده رسيدند. چشم كه چرخاند، در و ديوار و كوچه‌ها، به نظرش آشنا آمد. آب دهانش را قورت داد و عرقش را با پشت دست پاك كرد. غبغبش را با دست فشار داد. انگار قلبش در گلو مي‌تپيد. مرد دستارش را روي سر جابه‌جا كرد و گفت: «مي‌ريم خانة قوم من... خستگي كه گرفتي، مي‌ري دنبال برارت...»
-نه نه... جايي نبري من رو... مستقيم بريم پيش دختره... ديگه واسه ديدنش لَه‌لَه مي‌زنم... كاش نگفته بودم هيكلي‌ام كني... الآن راحت‌تر گريه مي‌كردم...
-اِي بابا، با اين يال و كوپال چه گريه‌اي مي‌كني... بهتر... اين يارو كه نمي‌دونه تو واسه چي گريه مي‌كني... فكر مي‌كنه ياد برادرت افتادي...
« به ديوار كاهگلي تكيه داد، كتاني‌اش را درآورد و سنگ‌ريزه‌ها را بيرون ريخت و گفت: «پارسال كه برادرم شهيد شد و من زخمي شدم... گفتم كه... يه دَه روزي اين‌جا بودم... تو يكي از همين خونه‌ها... يه بابا و دختر، تر و خشكم كردن...» مرد سبيل پرپشتش را با نوك انگشت شانه كرد و گفت: «ها... پارسال چند خانوار بيش‌تر اين‌جا نبودن... پدر و دختر كه مي‌گي، مي‌شناسم... آن طرف ده...» چشمش امتداد انگشت مرد را نشانه گرفت. مرد تفنگ را پشت گردن گذاشت و دست‌ها را دو سر آن آويزان كرد و گفت: «حيف از آن دختر... چند ماه پيش، رفت رو مين و يك پاش قطع شد... چشماش هم...» كتاني‌به‌دست و پشت‌به‌ديوار، سريد و به سبيل‌هاي پرپشت مرد كه مي‌جنبيد، خيره ماند...»
-آبجي، داشتيم؟
-گفتم كه... مي‌خوام يه داستان براي جشنواره بنويسم
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، خانم زیبایی، سلام
وقت‌تان به خیر. شگردی که برای روایت داستان‌تان انتخاب کرده‌ید، شگرد خوبی است: داستان در داستان. البته حتما خودتان می‌دانید که شگرد تازه یا بدیعی نیست و پیش از شما نویسنده‌ها و فیلم‌سازهای زیادی از این شگرد استفاده کرده‌اند، که شاید قدیمی‌ترین‌شان «هزارویک شب» معروف خودمان باشد و از جدیدترها «اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری»ِ ایتالو کالوینو و «فیلم در فیلم» بهرام بیضایی می‌شود نام برد. در به‌کارگیری این شگرد، مهم خود آن نیست، آن‌چه اهمیت دارد این است که به‌جا و درست به کار گرفته شده باشد، که خوشبختانه در داستان «همه‌اش به خاطر جشنواره»‌ این مساله رعایت شده و نویسنده صرفا مشغول فرم‌بازی نیست. ما داریم داستان زن نویسنده‌ای را می‌خوانیم که مشغول کلنجار رفتن با شخصیت محوری داستانش است و به موازات آن، داریم تکه‌هایی از داستانی را هم که زن نویسنده نوشته، در روایتی موازی می‌خوانیم. بخش زیادی از داستان شما به کمک دیالوگ پیش می‌رود و در نتیجه اهمیت دیالوگ‌نویسی در آن بیشتر از خیلی داستان‌های دیگر است. و متاسفانه، دیالوگ‌های‌تان چندان که باید و شاید قوام‌یافته و قدرتمند نیست؛ به‌ویژه از نظر لحن. هر دو شخصیت داستان -زن نویسنده و مرد قوی‌هیکل، سرباز جنگجوی سابق- شبیه هم حرف می‌زنند. همین است که یک‌جاهایی در داستان خواننده اصلا گم می‌کند که فلان جمله از دهان کدام‌شان دارد بیرون می‌آید. و باز همین است که یک‌جاهایی مجبور شده‌اید از نشانه‌های عریانی مثل «آبجی» استفاده کنید تا نشان دهید این‌جا مرد دارد صحبت می‌کند. اگر برای هر کدام از این شخصیت‌ها لحن خودشان را بسازید، نه خواننده داستان را (و گوینده‌ی دیالوگ را) گم می‌کند و نه شمای نویسنده مجبور به استفاده از تابلوی راهنما می‌شوید. البته کار آسانی نیست، دقت و ظرافت می‌خواهد. باید روی شخصیت‌پردازی و پیشینه‌ی شخصیت‌ها بیشتر و عمیق‌تر کار کنید. کیفیت زندگی آدم‌ها روی لحن‌شان (آرامش لحن یا عصبیت آن) تاثیر می‌گذارد، همین‌طور هم تجربه‌هایی که از سر گذرانده‌اند و مطالعاتی که کرده‌اند و چیزهایی که دیده‌اند، روی دایره‌ی واژگان‌شان. علاوه بر این‌ها، نقشی هم که شخصیت‌ها در داستان بر عهده دارند روی لحن‌شان موثر است؛ این که زن در داستان شما نقش خداوندگاری دارد و مرد مخلوق است. چون نتوانسته‌اید لحن ویژه و مناسب هرکدام از شخصیت‌ها را بسازید، دچار این لحن کلیشه‌ای شبه‌لاتی برای مرد و لحن نسبتاً شعاری برای زن شده‌اید. جز این -که البته مساله‌ی کم‌اهمیتی هم نیست و نقش خیلی پررنگی در داستان‌تان دارد- چیزهای دیگر کم‌وبیش سر جای‌شان هستند و دارند کارشان را خوب انجام می‌دهند. اثرتان ابهام داستانی خوبی دارد و به‌خوبی خواننده را با خودش همراه می‌کند. موضع منتقدانه و طنازانه‌ای هم درباره‌ی جشنواره‌ها دارد که خوب و جالب‌توجه است. خسته نباشید.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۱
اکرم زیبائی » یکشنبه 06 اسفند 1396
جناب فولادی نسب ممنون از نظرات مفیدتون. حتما در بازنویسی استفاده خواهم کرد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.