تک احساس عمیق خیلی بهتر از چند احساس سطحی است




عنوان داستان : لابه لای ورق پاره ها
نویسنده داستان : اکرم زیبائی


زن از پنجره نگاهي به بيرون انداخت. قطرات بخار روي شيشه مي‌سريد و خطوط لرزاني رسم مي‌كرد. تصويري محو، از برو بيای ماشين‌ها زير باران، رو‌به‌رويش بود. آستين‌هاي بلوز مشكي‌اش را تا زد. دستمال خيس زير شيشه‌ها را در سطل استيل گوشة اتاق چلاند و دوباره سر جايش گذاشت. كاغذ ديواري نمناك و ورآمده را با نوك انگشت گرفت و تا روي قرنيز كشيد، مچاله‌اش كرد و در سطل انداخت. کاغذی را از لای کتاب شعر روی میز برداشت و باز کرد. نگاهی گنگ به دست‌نوشته انداخت و دوباره لای کتاب گذاشت. تک‌تک کلماتش را از بر بود:
«دستم مي‌لرزد و دلم هم... اگر اشك هم در چشمان تو بلرزد كه واويلا... ديگر اين دست‌خط لرزان را نمي‌تواني بخواني... نمي‌دانم از كجا شروع كنم حالا كه دارم به پايان مي‌رسم... نمي‌دانم از چه بگويم كه با چشمانم نگفته باشم...»
صداي پِت‌پِت دستگاه بخور بلند بود. آب كتري را با پارچ در دستگاه ريخت. دوشاخة تلفن را كشيد. نشست كنار رختخواب خالي و تكيه داد به پشتي خرسكي كه اطلسي روي آن كج و كوله بود.
«بيست‌وسه سال... چه طولاني... يك عمر... چه صبور بودي... خيلي دلم مي‌خواست بيست‌وسه سالِ پيش مي‌رفتي... دكتر كه گفت عقيم شده‌ام، بايد مي‌رفتي... چقدر خواهش كردم، تمنا كردم... نرفتي... خيره‌سري كردي، فردين‌بازي در‌آوردي... آخ كه اگر مي‌رفتي... چقدر سبك بودم الآن... تن عليلم را برمي‌داشتم و يا علي از تو مدد...»
ميل و كاموايش را از پشت پشتي درآورد و نخ را دور انگشت پيچيد. پاها را روي هم انداخت و تكان‌تكان داد. چند دانه كه بافت، دست‌ها بي‌حركت ماند و چشم‌ها ميخكوب تكان پاها شد.
«مي‌دانم همة اين‌ها را گفته‌ام... تو هم زياد شنيده‌اي... اما شايد اين دم‌دم‌هاي رفتن، رنگ و بوي ديگري داشته باشد... ببخش به خاطر همة شب‌هايي كه با نفس‌هاي تنگم بيدارت كردم... ببخش به خاطر همة روز‌هايي كه دست و پایت را در خانه بستم...»
ميل را از داخل دانه‌ها كشيد و بافته‌اش را شكافت. براي چهارمين بار، بافتني را سر انداخت، تند و سريع. يكي را شكافت، دوباره شمرد، دو تا سرانداخت. ميل‌ها را زمين گذاشت.
«مي‌دانم دوباره اسم بچه بیاورم عصباني‌ات می‌کنم... اما حيران در كارَت مانده‌ام... يعني تو واقعا دلت بچه نمي‌خواست...؟ چه سؤال ابلهانه‌اي... ببين اين دم آخري، اَلكي‌اَلكي دلخورت مي‌كنم... سؤالي مي‌كنم كه جوابش را بیست‌وسه سال، هر روز به من داده‌اي...»
پتوی پلنگی پایین تشک را برداشت و روی پاهایش انداخت. آرام روی برآمدگی‌ها و فرورفتگی‌های تشک دست کشید.
«ممنون كه من را به همه چيز ترجيح دادي... لياقتش را نداشتم... اين دنيا كه خيري از من نديدي... اما آن دنيا خودم جلو در بهشت، منتظرت مي‌مانم... كولت مي‌كنم و مي‌برمت تو... البته اگر خودت قبل از من نرفته باشي... اگر رفتي، حواست به من هم باشد... بالاخره يك عمر نان و نمك هم‌ديگر را خورده‌ايم...»
دستي به ابروهاي پُرش كشيد. از آخرين باري كه موچين دست گرفته بود، هشت ماه مي‌گذشت. سر چرخاند و نگاهي به كپسول و ماسك اكسيژن انداخت.
«سنگ صبورم، دوريت برايم خيلي سخت است... سخت‌تر از عذابي كه اين چند سال كشيده‌ام... تنها چيزي كه به من نيرو مي‌داد تا تحملش كنم، نفس‌هاي آرام و يكنواخت تو بود آن شب‌هايي كه از سوزش گلو و حنجره نمي‌توانستم بخوابم... حالا ديگر مي‌خوابم... آن‌قدر سنگين كه فقط صور اسرافيل مي‌تواند بيدارم كند...»
دست كرد زير بالش صورتي كه رويش دو قو، نوك به نوك هم داده بودند. کتاب کهنه و ورق‌ورق شدة آموزش بافتنی لباس کودک را برداشت و با دقت مرتب کرد. آن‌ها را که بافته بود ضربدری قرمز زده بود. جداشان کرد و پشت پشتی گذاشت. دو ورق باقی مانده را با دقت و وسواس نگاه کرد و میل و کاموایش را دست گرفت...
نقد این داستان از : احسان عباسلو
اولین نکته‌ای که در نوشتن یک داستان بایست بدان توجه نمائید پرهیز از تکراری بودن است. تکراری بودن در موضوع و شیوه پرداخت موضوع؛ یا در دو کلمه همان فرم و محتوا. گوش مخاطب از شنیدن برخی کلمات پر است. خواننده اگر به چیز جدیدی نرسد لذتی از داستان نخواهد برد. سوژه این داستان تکراری است و در پرداخت آن نیز نوآوری وجود ندارد. نه فرم و نه محتوا چیز جدیدی برای گفتن ندارند.
احساسات شخصی شما شاید برای خودتان دلپذیر و خاص و قابل توجه باشند اما اگر قرار است مخاطب نیز همان کیفیت احساسی را داشته باشد یا بگیرد داستان ناگزیر است به فرم بهتری برسد. پس اولین نکته که نویسنده محترم همواره لازم است در یاد داشته باشد این است که از تکرار پرهیز نماید. حرف تکراری اگر در قالب نو قرار نگیرد به چشم نمی‌آید.
نکته دیگر ایجاد تعلیق در داستان است. اگر تکنیک و ترفند تازه ای برای جذب مخاطب ندارید می توانید روی کنجکاوی مخاطب حساب نمائید. برای این منظور بهتر است هر چه سریعتر به تعلیق در داستان تان برسید. این کار در همان خطوط اولیه اگر اتفاق بیافتد بهتر جواب خواهد داد. در این داستان این امکان متاسفانه گرفته شده و از تعلیقی که می شد در همان ابتدا شکل بگیرد غفلت بعمل آمده است. اگر در همان شروع داستان کلمه "زن" را بر می داشتیم نوعی تعلیق اتفاق می افتاد و خواننده می خواست بداند چه کسی فاعل است. شاید چنین حرکتی کمی ساده به نظر بیاید اما داستان از همین ترفندهای ساده و بازی های کوچک ساخته می شود.
دیگر این که داستان کمی گنگ به نظر می آید که حاصل عدم پرداخت مناسب است. در خصوص رفع گنگی متون داستانی لازم است نویسنده محترم داستان را بدون ارائه توضیحات اولیه و مقدماتی به چند خواننده عادی بدهد تا خوانده و نظرشان را در مورد موضوع ابراز دارند. اگر به خوبی فهمیده بودند که هیچ اما اگر موضوع را بدرستی درنیافته بودند پس ضعف قلم در پردازش وجود دارد. این هم یک نکته آموزشی مهم است. حتما نوشته خود را به دیگران بدهید تا بخوانند و لااقل در مورد موضوع شما اظهار نظر کنند که آیا آنچه آن ها گرفته اند همان حرف و داستان شما بوده یا خیر؟
اما گنگی کجاست؟ شخصیت حاضر یک زن است و در عین حال نامه ای که نوشته شده توسط یک زن و به احتمال قوی همین زن بوده است. دلیل چنین برداشتی عبارت " فردين‌بازي در‌آوردي" است که به یک مرد طبیعتاً گفته شده است. برداشت طبیعی این است که در آن نامه زنی با مردی درد دل کرده و خطاب به او چنین عبارتی را به کار برده است.
پس داستان باید مرور خاطرات گذشته خود زن توسط خودش باشد. اما وجود مساله کپسول اکسیژن و ماسک و بعد زمان جملاتی که به گذشته نوشته شده ("تنها چيزی كه به من نيرو می‌داد تا تحملش كنم، نفس‌های آرام و يكنواخت تو بود آن شب‌هایی كه از سوزش گلو و حنجره نمي‌توانستم بخوابم) حکایت از فقدان صاحب قلم دارد. داستان در فضایی پیش می رود که انگار صاحب نامه از دنیا رفته و اینک خاطره‌ای دارد مرور می‌شود. آیا زن دارد نامه ای را که خود نوشته بوده می خواند و یا نامه همسر خود را پس از مرگ او در خاطر مرور می نماید؟
متاسفانه ایرادات نوشتاری و زبانی باعث سردرگمی در نتیجه گیری شده است. نویسنده نیز نبایست با دلایل ذهنی به توجیه این مهم برآید. ما به عنوان مخاطب از ذهن نویسنده بی خبریم. برای مخاطب متن است که حاضر است و وجود دارد و متن دچار گنگی است. پس از ذهن خود داستان ننویسید. داستان را از روی خودش حکایت کنید. داستان های ذهنی همواره چنین پیچیدگی هایی را سبب می شوند.
نکته بعد آن که دو کنش متضاد هم همدیگر را تا حدودی خنثی می‌کنند. کنش‌های زن در خصوص بافتن لباس کودک و خاطرات مربوط به همسر متضاد هستند. این دو همدیگر را پوشش نمی دهند. باید بر کدام مشکل متمرکز شد و احساس اندوه کرد؟ در جایی که دست بر تشک می کشد دو احساس همدیگر را پوشش داده اند و بسیار خوب است: "آرام روی برآمدگی‌ها و فرورفتگی‌های تشک دست کشید." این فقدان را به خوبی بیان می کند. اما بافتنی مربوط به بچه است که اینک در حاشیه‌ی ماجرای اصلی است. می‌شد لباس کودک را فرعی تر نشان داد. تمرکز داستان کوتاه بایست بر یک احساس یا کنش باشد. همه چیز داستان کوتاه باید در خدمت همان تک‌احساس و تک‌اندیشه باشد. این‌جا دو فقدان کنار هم قرار گرفته‌اند و همدیگر را تحلیل می‌برند. داستان تان را موضعی‌تر کنید. تک احساس تعمیق یافته به مراتب تاثیرگذارتر از چند احساس سطحی است.
البته مشخص است نویسنده محترم قابلیت های خوبی دارند. پرداخت جزئیات حکایت از این قابلیت دارد، منتها بدون همراهی یک منتقد یا استاد و بدون ممارست در کار دیرتر به نتیجه خواهند رسید. حتما زیر نظر یک استاد ادامه دهید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
اکرم زیبائی » 12 روز پیش
لطف کردید جناب عباسلو حتما از نظرات خوبتون در بازنویسی استفاده می کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.