خاطره بازی




عنوان داستان : سيزده بدربا سلام
نویسنده داستان : شهپر حیدری


از وقتيكه يادمون ميومد،هر سال سيزده بدر صبح كله سحر بابا عزت از خواب بلند ميشد و با اون عرقگير سفيد چرك مرده ش وسط حياط رو كاشياي لق با دمپايي پلاستيكيش رژه ميرفت و بعد ناشتا يه سيگار ميكشيد و ميرفت قاليچه كهنه رو كه از اتيش قليون و سيگار عين ابكش سوراخ سوراخ شده بود، ازانباري ميكشوند بيرون و پهن ميكرد وسط حياط و صداشو تو گلو مينداخت كه بلند شيد مثلا سيزده بدره!!منيژه پتوي خودشو رو كله ش ميكشيد و غرغر ميكرد كه،اي بابا همچين ميگه سيزده بدره انگار كجا ميخوان ما بدبختارو ببرن؟؟بزارين بخوابيم بابا..محسنم از اونور دست و پاشو زير پتوش جمع ميكرد و ميگفت كي باز حوصله ي خاله فاطي رو داره...؟؟!!خلاصه يه ساعتي نميگذشت كه مامان شكوه سماور نفتي رو گوشه ي حياط روشن ميكردو هنوز ما يه چشممون خواب و يكي بيدار بود كه صداي توله سگاي دوقلوي خاله فاطي از پشت پنجره شنيده ميشد كه جيغ ميزدن و باهم سر فشار دادن زنگ در خونه دعوا ميكردن...خلاصه تا ما بخواييم بجنبيم ميديدم ببببببله دايي رسولم با اون زن غر غروش كه هميشه يه طرف صورتش از نوازشهاي خاله فاطي كبود بود به جمع ميهمانان پيوست..!!اخه اونا تو يه خونه زندگي ميكردن،ديگه خودتون حدس بزنيد خواهرشوهر عروس اين روزا تو يه خونه م زندگي كنند...!!!خلاصه اين برنامه ي هر سال ما بود كه درخدمت خاله جان و دايي جان سيزده رو در حياط منزل بدر كنيم و اخرسرم برا دلخوشي و بجا اووردن رسم ،دوتا سبزه ي پلاسيده،سبزه كه چه عرض كنم،علفهاي هرزه ي باغچه رو گره ميزديم و اين ميشد سيزده بدر ما!!!تا اينكه امسال باباعزت خودشو باز خريد كرد و بعد صاف كردن تموم بدهياش پژو٤٠٥يشمي اقا جواد قصاب محله مونو خريد ،كه اونم قربونش برم اونقدر با ماشين زبون بسته اشغال گوشت اينور و اونور جابجا كرده بود كه يه هفته دستجمعي داشتيم ماشينو با تايد و وايتكس ميشستيم تا بوي گوشت از تو ماشين بره...بلاخره بعد سالها ما صاحب ماشين شده بوديمو براهمين شب سيزده قرار شد كه بعد عمري مثل بقيه ي مردم، ما هم بساط سيزده مونو جمع كنيم و بزنيم به دشت و بيابون. دايي رسول كه همون اول كار پشت تلفن عصباني شد و گفت ميدونيد كه ما وسيله نداريم براچي بيرون قرار ميزاريد؟؟خدايي شم بازم ، دم دايي رسول گرم كه شعورش رسيد و قهر كرد و نيومد!ولي خاله فاطي قربونش برم با اون هيكلش كه تاحالا صددفه تصميم به لاغركردنش گرفته بود، با دوتا توله سگاي وحشيش بدون هيچ تعارفي خودشونو دعوت كرد كه مام با شما مياييم!!!حالا كجا ميخواستن بشينن رو سر من ياسقف ماشين خدا ميدونه!!خلاصه صبح سيزده با شوق و ذو ق بيدار شديم و مامان شكوهم جاتون خالي شويد باقالي پلوشو كه از شب قبل دم كرده بود با پيكنيكي و زير اندازو خلاصه بند وبساط سيزده رو اورد و گذاشت صندوق عقب،خوشحال بوديم كه خدارو شكر خاله فاطي سر عقل اومده و منصرف شده،چون واقعا هم جا نبود براشون.وقتي همه وسايلو جابجا كرديم،بدو بدو رفتم در حياطو باز كنم كه بابا عزت ماشينو در بياره و تا خاله فاطي سر نرسيده زودتر حركت كنيم و بريم ، اما همينكه يه لنگه در اهني خونه رو باز كردم ديدم خاله فاطي كه نيشش تا بناگوش باز بود با اون مانتوي بنفش خال خاليش كه با خريدش چشم بازارو كور كرده بود،بود جلوي در وايساده و گفت،دير كه نكرديم خاله جوووون ؟؟!!ميخواستم همونجا خفه ش كنم يه نگاه به داخل حياط انداختم و با حرص گفتم پياده شيد از اول جابجا بشينيد خاله اينام اومدن...همه از ماشين پياده شدن تا خاله فاطي و شوهرشو دوتا بچه هاشو يه جوري جا بديم،خدايا خاله مونه غيبتشه مارو ببخش،چشمتون روز بد نبينه به هر طرف كه ميچرخونديم اين خاله مونو، يه طرف هيكلش از ماشين ميموند بيرون و هي ام پشت سرهم انگار از خودش شك داشت ميگفت بخدا اينا همه ش باده !!نه كه عصبي ام حرص كه ميخورم چاق ميشم فك نكنيد هيكلم اينقديه!!!خلاصه به هر بدبختي بود خاله رو با محسن و منيژه و مامان و يكي از دوقلوها چپونديم عقب،من و شوهر خاله فاطي و يه قل ديگه جلو،كنار بابا عزت نشستيم. وقتي بابا عزت سوويچو پيچوند، شوهر خاله فاطي با اون صداي نكره ش دهنشو باز كرد كه خير سرش بگه عموجان جات تنگ كه نيست؟؟!!انگار يه سطل زباله رو خالي كردن تو ماشين، لا مذهب لااقل نكرده بود با اون سير داغي كه شب قبل كوفت كرده بود يه مسواكي يه ادامسي يه زهرماري تو دهن بي صاحابش بزاره كه اينطوري صبح كله سحري دل و روده ي مارو بالا نياره،جالبتر اين بود كه تو اون يه ذره جا با اون دهن بو گندونش هوس بازي با توله سگشم كرده بود و هي دهنشو باز ميكرد و قهقهه ميزد و دندوناي كرم خورده ش با بوي سير خلاصه حسابي حال مارو سرجاش اوورده بود و يكي درميونم تكرار ميكرد عموجان جات تنگ نيست؟؟!!منكه ديگه ياد گرفته بودم تا دهنشو باز ميكرد نفسمو حبس ميكردم و سعي ميكردم با دماغ نفس نكشم ...اونقدر كج نشسته بودمو جام بد بود كه بابا عزت هر دنده اي رو كه عوض ميكرد
ببخشيد دسته ي دنده بايد از زير اونجام رد ميشد!اگه ميدونستم لااقل يه شلوار كلفتتر پام ميكردم!با ترافيك جاده و تند تند عوض كردن دنده چيزي نگذشت كه حس كردم از درد،تمام زيرم بي حس شده.از كنار شونه ي شوهر خاله فاطي دزدكي يه نگاهي به عقب انداختم ببينم وضعيت عقب چطوريه،ديدم دستاي لاغر منيژه از بين هيكل خاله فاطي و مامان شكوه اويزونه ولي از كله ي منيژه خبري نيست!!يه كوچولو با بدبختي خودمو چرخوندم ديدم كله ي منيژه طفلك پشت شونه هاي پهن خاله فاطي گير كرده و چشماي درشت مشكي شم عين ميت به سقف خيره مونده و اصلا جاي جنب خوردن نداره..!!محسن بيچاره م كه همچين چسبونده بودنش به پنجره كه از بي جايي مجبور شده بود دست چپ و سرشو از پنجره بيرون نگهداره!!بدجور ترافيك بود.ساعت از ١١م گذشته بود و ما هنوز تو راه بوديم.داشتم تو دلم به اين فكر ميكردم كه اگه تو اين گير و واگير يكي دستشويي ش بگيره چي؟! كه يه دفه مجيد كه نصف هيكلش رو من بود و نصف ديگش رو باباش،گفت بابا بابا از اونا دارم!!!بر پدر افكار منفي لعنت!!!باباش كه داشت بلند بلند از شيرين كارياش برا بابا عزتم حرف ميزد متوجه ي حرف مجيد نشد و منم از خدا خواسته دهنمو چسبوندم به گوش مجيد و گفتم ببين يه ذره ديگه مونده برسيم،خودتو نگهدار الانه كه ديگه پياده شيم...تو كه بچه نيستي ميري كلاس چهارم ديگه برا خودت مردي شدي...خلاصه سعي كردم سرشو يه جوري گرم كنم كه بي خيال بشه.مجيدم طفلك يه نگاه زير چشمي به من كردو ساكت شد..شوهر خاله فاطي ام همچنان در حال فك زدن بود .چند دقيقه نگذشته بود كه دوباره مجيد شروع به وول زدن و پيچيدن به خودش كرد و اينبار بلندتر گفت بابا بابا داره ميريزه،شوهر خاله فاطي كه تازه متوجه ي صداي مجيد شده بود برگشت و گفت چي داره ميريزه بابا جوون؟؟!!كه مجيد در گوش باباش يواشكي گفت...شوهر خاله فاطي مثل جن زده ها داد زد اقا عزت بزن كنار بزن كنار بچه داره خودشو كثيف ميكنه!!بابا عزت پشت فرمون گفت اخه من اينجا چطور بزنم كنار سرپيچ تو اين ترافيك؟؟!!از اونور خاله فاطي ام كه تازه فهميده بود چه خبره مثل كوليها شروع به جيغ و داد كرد كه اي بابا اقا عزت نگهدار بچه م داره ميتركه ببين صورتش چه سرخ شده..خداييش اينو راست ميگفت!صورت مجيد اونقدر كه به خودش فشار اوورده بود سرخ سرخ شده بود،اولين بار بود كه دلم برا ش ميسوخت.خاله فاطي كه اصلا يادش رفته بود منيژه ي بدبخت بين اون و مامان شكوه نشسته ،با اون هيكلش مدام بالا پايين ميپريد و جيغ و داد ميكرد كه وااااي روده هاي بچه م تركيد وايسيد تروخدا،اقا عزت نگهدار...!!من با اون بالا پايين پريدناي خاله فاطي ،،ديگه مجيدو يادم رفته بود!فقط داشتم به منيژه بيچاره فكر ميكردم كه تا الان زير خاله فاطي جاي سالمي براش نمونده بود ...!!خلاصه با بدبختي ١٠دقيقه مجيد رو مجبور به نگهداشتن كرديمو تو يه خاكي بابا عزت ماشينو نگهداشت و مجيد بدبخت نميدونست چطوري از ماشين بپره پايين !شوهر خاله فاطي بدو بدو دستشو گرفت و برد پشت سنگا و دوباره برگشت و گفت اقا عزت شرمنده در صندوقو بزن كلمنو بردارم ببرم خودشو بشوره،اونجا أب نيست!!بابام كه معلوم بود غاطيه بدون زدن حرفي در صندوق رو زد و با رفتن كلمن غصه ي همه بيشتر شد كه حالا بدون اب بايد چكار ميكرديم.بلاخره مجيد سرحال و با لبي خندون از پشت سنگا اومد بيرون .طفلي انگار تازه از مادر متولد شده بود!دوباره به زور خودمونو جابجا كرديم و بابا عزت به راه افتاد.
ساعت از ١گذشته بود و ما هنوز تو راه بوديم.!!كم كم صداي قار قور معده هاي خالي بلند ميشد..با اين وضعيتي كه ما روهمديگه نشسته بوديم،فكر كنم اونقدر دست و پامون خواب رفته بود كه اصلا نميتونستيم از ماشين پياده شيم!!مخصوصا محسن طفلك كه فكر كنم اونقدر دستش از ماشين آويزززون مونده بود مثل پطرس كرخ و بي حس شده بود!!!ساعت ٣بود كه خدارو شكر رسيديم به جنگلهاي بيرون شهر !!شوهر خاله فاطي و مجيد از ماشين پياده شدن و من وقتي اومدم از ماشين پياده شم بي اختيار زير پام خالي شد و نشستم رو زمين!!تازه اونجا بود كه فهميدم نصف بدنم بيحس شده و جون نداره.يه چند دقيقه اي همونطوري روزمين موندم وپاهامو ماسا ژ دادم تا بلاخره تونستم از جام بلند شم.
خلاصه با هر بدبختي كه بود همه يه جوري خودشونو از ماشين بيرون كشيدن و وسايلو از صندوق عقب پايين اووردن.مامان شكوه اول از همه پيكنيكيو روشن كرد و قابلمه ي غذا رو روش گذاشت كه سريع داغ بشه و هول هولي زير اندازو سفره رو پهن كرد كه تا غذا گرم شه وقتو از دست نده.از گشنگي ديگه همه ضعف رفته بودن و هيچكس حال حرف زدن نداشت، برا اينكه غذا سريعتر گرم بشه مدام با كفگير اهني باقالي پلو رو بهم ميزد و زير لب غر ميزد كه،اي بابا چرا پس داغ نميشه!!بلاخره باقالي پلو تو ديس كشيده شد و كفگير اول رو به احترام ، دادن دست شوهر خاله فاطي و ...همينكه كفگير رفت داخل ديس يك صداي رعد و برق بزرگي اومد كه اولش هممون ترسيديم فكر كرديم بمبارونه..!!هنوز كفگير تو دست بنده خدا شوهر خاله فاطي بود كه به يه ثانيه نگذشت چنان تگرگ و باروني گرفت كه همه ي سفره و غذا پر شد از بارون و تگرگ..اصلا نفهميديم چي شد..!همه مون شوكه شده بوديم و بهم نگاه ميكرديم .دوقلوهاي خاله فاطي دستشونو روسرشون گذاشته بودن كه از دونه هاي درشت تگرگ سرشون درد نگيره،همه مون بلند شديم هر كدوممون يه طرف ميدووويديم،تو يه چشم بهم زدن مثل موش اب كشيده خيس خيس شديم،يكي زير اندازو بغل گرفت،يكي پيكنيكيو برداشت،خاله فاطي ام كه هميشه فكر شكمه،از ترس اينكه باقالي پلو رو از دست نده با عجله قابلمه ي غذارو زد زير بغلشو بدو بدو رفت بسمت ماشين.شوهر خاله م گوشه هاي كت خودشو باز كرده بود روسر دوقلوهاش كشيده بود و هي داد ميزد بدو بدو...اونقدر بدبختارو هول كرد كه، بند كتوني مجيد زير پاش گير كرد و بچه با مخ افتاد رو زمين و تموم جونش شد گل خالي!!خاله فاطي كه اينو ديد همچين باعجله برگشت كه مجيد و از رو زمين بلند كنه،قابلمه ي غذا از دستش سر خورد و با كله پهن شد رو زمين.با صداي كوبيده شدن قابلمه ي غذا به روي زمين،همه ي نگاهها مثل اين صحنه هاي فيلم چرخيد بسمت صدا و انگار كه كسي رو ماشين زير گرفته باشه،از ديدن باقالي پلوي چرب چيليه مامان شكوه كف زمين،ناخوداگاه همه تو سرشون زدن و گفتن وااااااي...!!!اميد همه نااميد شده بود!دوباره معده هاي خالي رو بايد تا خونه ميكشونديم،و اين درد از همه چي بدتر بود!!!خلاصه زير رگبار و تگرگ با قابلمه ي خالي بسمت ماشين هجوم برديم...حالا قابلمه ي خالي به كنار، دوباره نشستن من روي دنده و منيژه لاي...اي واي محسن بدبختو بگو، حالا تو اين بارون چطوري دستشو سرشو از ماشين بيرون ميگرفت هم از همه بدتر...بلاخره به زور دوباره خودمونو روهم روهم چپونديم تو ماشين و بسمت خونه راه افتاديم..شانس ما انگار هرچي تو اين ١٠سال بارون نباريده بود جمع شده بود امروز از اسمون داشت ميومد رو كله ي ما !!!ساعت ٦بود كه تشنه و گشنه رسيديم خونه،خاله فاطي كه اول مجيدو چپوند تو حموم و گفت برو يه دوش بگير گل از بدنت بره...مامان شكوه هم خسته و وارفته رفت تو اشپزخونه تا يه املت درست كنه كه از ضعف نميريم..همه بيحال نشسته بوديم و هيچكس حرفي نميزد،من با ديدن چراغ پيغام گير گوشي تلفن، دگمه رو فشار دادم ببينم كي پيغام گذاشته،صداي خنده ي دايي رسول تو پيغام بود كه:هاهاهاها ميدونستم الان رسيديد خونه..!!!اخه اخبار صبح گفت كه بارندگي شديد داريم،منم از قصد بهتون خبر ندادم تا بريد بيرون يه كم حالتون جا بياد هاهاهاها!!!همگي با شنيدن پيغام دايي رسول مثل موج گرفته ها ٢متر از جا پريدن و اينطوري شد كه الان ١ساله بابا عزت و خاله فاطينا با دايي رسول قهر كردن و ما هم پشت دستمونو داغ كرديم كه از اين ببعد سيزده هامونو بيرون نريم و بشينيم تو حياط خونمون و همون علف هرزه هارو گره بزنيم ....
نقد این داستان از : رامبد خانلری
سلام. داستان شما را خواندم، خبر خوب این‌که شما ذهن قصه‌پردازی دارید اما نکته‌هایی در داستان شما وجود دارد که بد نیست آن‌ها را با هم مرور کنیم، اولین نکته این‌که داستان شما از خاطره فاصله زیادی نگرفته و هرچقدر هم که برساخته باشد و زاییده قوه تخیل شما، بیشتر به یک خاطره شبیه است. ما برای شکل گرفتن داستان حداقل به دو اتفاق نیاز داریم که یکی بزرگ‌تر از دیگری باشد و اتفاق کوچک‌تر به شکل معمول بهانه روایت اتفاق بزرگ‌تر می‌شود البته گاهی نویسنده برای نوشتن داستانش عکس این مسیر را طی می‌کند اما خاطره می‌تواند با یک اتفاق شکل بگیرد. داستان شما هم تنها و تنها با یک اتفاق یعنی شرح سیزده به در یک سال از یک خانواده شکل می‌گیرد و ما نه می‌فهمیم که راوی چرا شروع به روایت می‌کند و نه می‌فهمیم که چرا شنیدن این ماجرا ارتباطی به ما دارد؟ از نیمه داستان به بعد نمی‌دانستم که چرا در حال خواندن این داستان هستم؟ در حقیقت داستان من را مجاب به ادامه دادن نمی‌کرد. مساله دیگری که در داستان شما وجود دارد «مخاطب شنو» بودن آن است، این‌که گاهی روایت داستان را قطع می‌کنید و با مخاطب حرف می‌زنید. مساله مهمی که نویسنده باید در وقت نوشتن داستان بداند این است که مخاطب کجای داستان اوست، یا بهتر بگویم این‌که مخاطب چگونه صدای راوی او را می‌شنود؟ در حقیقت راوی که مخاطب را ببیند و با او حرف بزند شبیه بازیگری است که مدام در دوربین نگاه کند. این صحبت با مخاطب تنها وقتی در دنیای داستان مجاز است که مخاطب به عنوان یکی از شخصیت‌های داستان فرض گرفته شده باشد و داستان جز با حضور او کامل نشود (مانند داستان‌هایی که در آن‌ها راوی متهمی است که در حال صحبت با یک قاضی یا یک وکیل فرضی است) این "خلاصه" گفتن‌های راوی و این صحبت با مخاطب داستان شما را به خاطره شبیه‌تر می‌کند. تمام شخصیت‌های داستان شما «تیپ» باقی مانده‌اند و ما باید برای شناختن آن‌ها به ظرف ذهنی خودمان قناعت کنیم، نمونه‌های مشابه آن‌ها که در سریال‌ها تلویزیونی دیده‌ایم. موقعیتی که راوی شما روایت می‌کند موقعیت طنزی است اما طنزی که راوی سعی در تزریق آن به تک لایه داستان دارد کمی تحمیلی است یعنی راوی سعی می‌کند طنازتر از داستانش باشد. در مورد داستانتان این چند سوال کلیدی را از خودتان بپرسید و سعی کنید به کمک داستانتان به آن‌ها پاسخ بدهید؛ یکی این‌که سعی کنید داستان خودتان را در یک جمله برای خودتان تعریف کنید. دیگری این‌که چرا آن را نوشته‌اید؟ و سوالی که از همه مهم‌تر است این‌که چرا دیگران باید آن‌را بخوانند؟ البته باید این را بدانید که سوال فقط در مورد داستان شما نیست بلکه در مورد تمام داستان‌های دنیا صادق است و باید جواب داشته باشد. در مورد این داستان سعی کنید دغدغه روایت راوی را برای خودتان مشخص کنید و بعد مساله او را مشخص کنید؛ یعنی بدانید کدام اتفاق در مسیر روایت به گره راوی تبدیل و به واسطه کدام بخش از روایت این گره، گره‌گشایی می‌شود. راستش را بخواهید تمام داستان‌های دنیا در مرحله بازنویسی شکل می‌گیرند.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۲
سعید نریمانی » شنبه 01 مهر 1396
سلام خانم حیدری خاطره ی شما رو خوندم. با نظرات آقای خانلری موافقم. تلاش بسیار زیادی داشتید که این خاطره رو تبدیل به یه داستان کنید، که نشده. اما می تونستید با وارد کردن این همه آدم از پدر گرفته تا دایی و ... و رعایت موازین داستان نویسی این کار رو به راحتی انجام بدید. اونجایی که به شما فرموده بودن شخصیت های شما تیپ هستن یعنی شخصیت های شما وارد گفتگو و کنش و واکنش با هم نشدن. ذهن خلاقی دارید. نثر خوبی دارید. مطمئنم که از فضای نویسندگی به دور نیستید. موفق باشید.
شهپر حیدری » شنبه 01 مهر 1396
اقاي خانلري عزيز بينهايت ممنون از اينكه براي خواندن و نقد داستانم وقت گذاشتيد و باز بينهايت ممنون كه نقاط ضعف داستانم را كه كم هم نبود، با مهرباني برايم توضيح دادين.واقعا سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.