داستان می‌تواند به پرسش‌های اساسی پاسخ بدهد




عنوان داستان : کوه های سیاه رو به رو
نویسنده داستان : اکرم زیبائی

کوه‌های سیاه روبه‌رو


آخاله عبدل، بيرون مطبخ، كنارِ در نشست و آفتاب گرفت. زانو‌ها را تا جلوي صورت بالا آورد و كاسة زانو را تپاند داخل كلاه گرد نمدي. چپقش را از توتون پر كرد و شستش را روي آن فشار داد. بلند صدا زد: «فاطمه‌بگُم... هوي... آتيش بيار...» فاطمه‌بيگم كمر خم كرد و از تاريكي مطبخ كله كشيد. بوي تند هيزم الو گرفته و آبگوشت را هول داد تو صورت آخاله. تركة گرگرفته را جلوي چپق نگه داشت و با دستة چارقدش آب چشم و بيني را گرفت. آخاله چند پك عميق زد. لپ‌ها را كه داخل كشيد، استخوان گونه‌اش بيرون زد. دود غليظ را فوت كرد و گفت: «بگو ببينُم... چتَه... پشيموني پسرت زن اِسوندَه...؟ تو كه تا ديشو از ذوق، خواب به ديده نداشتي...» فاطمه‌بيگم تكيه داد به در و آرام‌آرام سريد و روي پلة جلوي در نشست. صداي دايره و تنبكِ زن‌ها از اتاق ميهماني مي‌آمد:
«دست بزنين، شادي كنين، امشو عروسي داريم... كِل بزنين، كِل بزنين، عروس ماهي داريم... دوماد، دوماد امشو مياد، چه خوب و شاد و مهربون... عروسي دختر ماه با پور شاه پريون...» لبش لرزيد و اشكش سرازير شد. زمزمه كرد: «...با پور شاه پريون...»
«چي بگُم آخاله...؟ از ديشو، دلُم سير و سركه‌يه...» نگاه آخاله دنبال مرغ و خروس‌ها، به اين طرف و آن طرف مي‌رفت.
«آخه زن حسابي، كي ديدَه؟ مو كه به اي سِند رسيدُم، ياد ندارُم همچه چيزي... مردم يَه چيزاي شنيدن از جد و آباشون... اما كي ديدَه... خُلقت تنگ مي‌كني كه چه؟ نا سلامتي بعد از صلات، دوماد حموم مي‌برن...» فاطمه‌بيگم سنگ‌ريزه‌هاي جلوي در را با دقت كنار هم مي‌چيد. همان‌طور كه چشمش دنبال سنگ‌ريزه مي‌گشت، گفت:
«ديشو نديدي چه خوف وَرُم داشت وقتي حناش رنگ نداد...؟ الله وكيلي... جاي مو بيدي... كه از حناي دست عروست، رو دست پسرت بذارن و رنگ نده...» با دست‌هاي حنا گرفته، پا چينش را مرتب كرد. آخاله كلاه را برداشت و مشتش را داخل آن چرخاند.
« استغفرالله... شايد دستش روغني بيده، رنگ نگرفته... دست عروسش چه؟ رنگ گرفت؟» فاطمه‌بيگم با پشت دست، كپة كوچك سنگ‌ريزه‌ها را پراكند و با بغض گفت:
«ها... گُليِ گُلي...» به هیبتی در تاریکی مطبخ نگاه كرد. یارعلی بود که مشت به ديوار مي‌كوبيد. آهي كشيد و دست به زانو بلند شد.
« وخيزُم... وخيزُم حَصه گوشتِ آماده كنُم...» جلو رفت و دست‌هاي يارعلي را گرفت و تكان‌تكان داد: «الآن ميان دوماد حموم كنن...» خنديد و دور ديگ چرخيد.
يارعلي را از حمام آوردند و وسط حياط روي تخت نشاندند. پير و جوان دورش حلقه زده بودند. سلماني بساطش را پهن كرده بود گوشة تخت و با ساز و دهل، قيچي مي‌زد. كوچك‌ترها مي‌خنديدند. بزرگ‌ترها اما لبخند به لب، آه مي‌كشيدند. هرازگاهي، نيم نگاهي به كوه‌هاي خاكستري روبه‌رو مي‌انداختند و آرام دست روي دست مي‌كوفتند و سر تكان مي‌دادند. يارعلي گوشة سبيل مشكي‌اش را مي‌جويد. زير لچك سفيدي كه دور گردنش بسته بودند، تنبان دبيت مشكي‌اش را چنگ مي‌انداخت. با مجمعه‌اي بزرگ لباس‌هاي داماد را آوردند. آخاله، آرخالُق را تنش كرد، شال را دور كمرش پيچيد، قبا را روي شانه‌هايش انداخت و اورسي‌ها را جلوي پايش گذاشت. زن‌ها با گوشة چارقد، نيم صورت را پوشانده بودند و روي ايوان به صف، تماشا مي‌كردند.
مونس سر سفرة عقد نشسته بود. از زير تور، خودش را در آينة وسط شمعدان‌ها ديد مي‌زد. صداي صلوات مردها را كه شنيد، چادر سفيد گل‌ريزش را روي سر و صورت انداخت. صداي آخاله مي‌آمد:
«آشيخ بفرما... يارعلي... تو هم جَلد باش... پِسين شد به وقتمون... ياالله... ياالله...» دخترخاله‌هاي مونس، بالاي سرش، گوشه‌هاي سفرة قند را گرفته بودند و منتظر بودند يارعلي بنشيند و آشيخ خطبه بخواند. مونس از زير چادر، رفت و آمد پاها را تماشا مي‌كرد كه يارعلي كنارش نشست. دلش فرو ريخت و قلبش به تپش افتاد اما صداي سايش كله‌قندها كمي آرامش كرد. آشيخ كه گفت وكيلم، مردد ماند. يارعلي با آرنج به پهلويش زد و مونس بله را گفت. زن‌ها كِل كشيدند و مردها صلوات فرستادند و دنبال آشيخ از اتاق بيرون رفتند. خواهران يارعلي چادرها را گوشه‌اي پرت كردند و روي دايره ضرب گرفتند:
«دوماد، يالا يالا... روبنده بالا بالا...» يارعلي دست‌ها را به هم قلاب كرده بود و نگاه از كاسة آب كنار قرآن برنمي‌داشت. دخترها همان‌طور مي‌زدند و مي‌رقصيدند تا دستان لرزان يارعلي بالا آمد و روبند را كنار زد. چشمش كه به چشمان بزك كردة مونس افتاد، چيزي در دلش چنگ كشيد. دخترها كِل كشيدند. فاطمه‌بيگم جلو آمد و پيشاني مونس را بوسيد و نقل بر سرشان پاشيد. بچه‌ها هجوم آوردند و زير دست و پاي بزرگ‌ترها نقل جمع كردند. نگاهش به صورت نگران زن برادرش افتاد. با ابرو اشاره كرد و نگاه يارعلي با آن‌ها بيرون رفت.
بوي هيزم الوگرفته و پلوي آبكش، همه‌جا پيچيده بود. حياط را آب پاشيده بودند و خنكاي عصرگاهي روي پوست مي‌نشست. به مطبخ رفتند و در را بستند. تاريك بود و تنها از لاي چارچوب در، خطوط نور به چشم مي‌خورد. فاطمه‌بيگم، نسا را بغل كرد و با بغض گفت:
«عروسُم كه با خبر نشد؟» نسا بغض تركاند و با هق‌هق گفت:
«همه را قسم دادُم به ريش غرقه به خون امام حسين كه چيزي نگن...» فاطمه‌بيگم نسا را از خودش دور كرد و با گوشة چارقد، آب بيني‌اش را گرفت.
«يارعلي بيچاره‌ي مو... ننه‌اش بميرَه... از گندم‌هاي پاييز، نذر صالح‌پيغمبر مي‌كنُم، اگه امشو همه سر سالم به صبح برسونن...»
وليمه را پخش كردند و بزرگ و كوچك خوردند و برگشتند خانه‌هاشان. جوان‌ها بسم‌الله گفتند و آب ريختند روي آتش ديگ‌ها. جيرجيرك‌ها مي‌خواندند و آن طرف‌تر، صدايي از كوه‌هاي سياه روبه‌رو مي‌آمد.
يارعلي قاشق اول را دهان عروسش گذاشت. مونس هم قاشق را پر كرد و جلوي دهان يارعلي گرفت. يارعلي دهان باز نكرد. نگاهش را از چشمان مشتاق مونس دزديد و كنار پنجره رفت. كوه‌هاي سياه روبه‌رو هنوز همان‌جا بودند. مونس فتيلة گرد سوز را پايين كشيد و شعله را فوت كرد. بلند شد و كنار يارعلي ايستاد:
«تو هول و ولايي... ها؟» نيشگون ريزي از بازوي يارعلي گرفت و با خنده گفت:
«مي‌گن شب عروسي، عروس تو هول و ولاست...» يارعلي دستش را دور كمر مونس حلقه كرد و او را به خودش چسباند. نفسش گرفت. پنجره را باز كرد و تندتند هواي خنك را داخل بيني كشيد. شب از نيمه گذشته بود. فاطمه‌بيگم و نسا و چند زن ديگر در اتاق بغلي منتظر بودند. دست روي دست گذاشته بودند و ساكت و آرام، به صداي دايره و تنبك دوردست‌ها گوش مي‌دادند. نسا اشك مي‌ريخت و بي‌صدا ناله مي‌كرد. فاطمه‌بيگم گوش به ديوار چسباند. صدايي نبود. بلند شد و كنار پنجره ايستاد. به نظرش آمد از هر پنجره جفتي چشم به او مي‌نگرد. پنجره را باز كرد. صداي ساز و دهل نزديك‌تر شد. رانش را چنگ گرفت. صداي سيلي‌زدن نسا را شنيد. صدا نزديك‌تر شد. دلش جوشيد. زير لب گفت:
«...پور شاه پريون...» از اتاق بيرون رفت و از ايوان به كوه‌هاي سياه خيره شد. ده ساكت و سنگين بود و جيرجيرك‌ها خاموش بودند و برگ درختي تكان نمي‌خورد. فانوس را از تير چوبي برداشت و بالا گرفت. آخاله و چند نفر ديگر را كنار در حياط جمع ديد. درِ اتاق عروس و داماد، ناليد و مونس، سفيدپوش روي ايوان آمد. يارعلي هراسان به دنبالش دويد. مونس سر برگرداند، سنگين و خشك. نگاه خيره‌اش، يارعلي را گوشة ايوان مچاله كرد. زن‌ها رديف، كنار نرده ايستاده بودند. مونس بي آنكه سر بگرداند و مادرش را ببيند، آرام پله‌ها را پايين رفت. صدا نزديك‌تر و بلندتر شد تا رسيد پشت در حياط. زن‌ها گيج و گنگ، سست شدند و نشستند روي پله‌ها. آخاله و مردان، بي‌اراده راه باز كردند و مونس با چشماني سرخ و از حدقه بيرون‌زده، بيرون رفت. صدا دور و دورتر شد و مونس را با خود به كوه‌هاي سياه روبه‌رو برد...
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم اکرم زیبایی، سلام

«کوه‌های سیاه روبرو» شروع قدرتمندی دارد. نثر خوب، تعدادی صحنه‌های فوق العاده و فضاسازی عالی، به خواننده می‌گویند با داستانی خواندنی روبرو است. نمونه‌اش صحنه ای است که آخاله را دل مشغول چپق اش نشان می دهد وقتی کاسه ی زانویش را در گودی کلاه نمدی اش فرو کرده است و جوری سر کیف و با حوصله چپق‌اش را چاق می کند که انگار مهمترین کار دنیا را انجام می‌دهد؛ یا جزیات داستانی قابل تاملی همچون صحنه‌ای که فاطمه‌بگم از شدت نگرانی با سنگریزه های جلوی پایش بازی می‌کند یا وقتی پای مهمان هایی که در رفت و آمدند از زاویه ی نگاه تازه عروسی توصیف می‌شود که نشسته و روی سرش قند می سایند... این اشاره‌های جزیی، درست و هنرمندانه که به جای مستقیم گویی های دم دستی غیر حرفه ای، حالات و حس ها را به بهترین شکل ممکن منتقل می کنند، به اثر عمق و اعتبار بخشیده‌اند. همه چیز از جمله دیالوگ های موجز نیز، طرح حادثه را شکل می‌دهند و کامل می‌کنند. همه چیز جفت و جور و درست است با این همه اشکال کار این است که راز ربوده شدن عروس به وسیله ی مثلا ارواح یا اشباح یا پریانی که از کوه می‌آیند همچنان ناگشوده می ماند. گاهی نویسنده تصور می کند چون همه چیز در ذهن خود او روشن است بنابراین نیازی به رو کردن اطلاعات نیست در حالیکه باید بداند چگونه و چه وقت باید اطلاعات و کدهای درستی بدهد و چه وقتی از دادن اطلاعات بیش از اندازه و غیرضروری اجتناب کند. در این داستان، همه از ابتدا منتظر حادثه‌ای هستند و این انتظار شوم یا این ترس و دلشوره برای وقوع حادثه‌ای که می شود فهمید هولناک است، به خواننده هم منتقل می‌شود اما درست معلوم نیست که چرا باید در انتظار چنین حادثه‌ی شومی باشند؟ مگر مونس از کجا آمده است؟ راز شومی که همه به ویژه فاطمه‌بگم و نسا (و شاید همه) از آن باخبرند و عواقبش آن‌ها را می‌ترساند چیست؟! چرا پریان یا اشباح یا هرچه که اسمش را بگذاریم قرار است با ساز و دهل بیایند و عروس را تسخیر کنند و از آنجا به کوه‌ها ببرند؟ می‌خواهم بدانید که این پرسش ها در واقع نه از شما بلکه از داستان پرسیده می‌شوند و باید در داستان جواب روشنی داشته باشند که ندارند. از اعتمادتان به پایگاه داستان خوشحالم و بسیار امیدوارم از شما داستان‌های خوب و قابل بحث زیادی بخوانیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۳
اکرم زیبائی » پنجشنبه 12 بهمن 1396
ممنونم خانم آروان عزیز
آناهیتا آروان » پنجشنبه 12 بهمن 1396
منتقد داستان
سلام خانم زیبایی خرافه، تاجایی خرافه است که در دنیای واقعی، ارجاع واقعی نداشته باشد. اتفاقی که خارج از ذهن و باور دیگران، ارجاع بیرونی و عینی هم داشته باشد، دیگر خرافه نیست. در داستان شما هم همینطور است. اگر فقط حنا رنگ نمی داد و اتفاقی نمی افتاد، خرافه بود اما درست مطابق باور جمعی همه، پریان عروس را می برند، پس باور از دایره ی ذهن دیگران خارج شده و به جهان بیرون از ذهن و باور آن ها رسیده بنابراین چنین اتفاقی باید در جهان داستان منطق روایی داشته باشد و داستان بتواند به چرایی های آن پاسخ بدهد.
اکرم زیبائی » چهارشنبه 11 بهمن 1396
سلام خانم آروان عزیز ممنون از نقد و نظر سازنده تان. حتما استفاده خواهم کرد. فقط می خواستم خدمتتان عرض کنم که این داستان درباره یک خرافه من درآوردی نوشته شده. خرافه ای که می گوید اگر شب حنابندان، دست دامادی از حنا رنگ نگیرد، پریان عروسش را می برند و این اتفاق می افتد. با توجه به اینکه داستان با رنگ ندادن حنا به دست داماد و دلهره مادر شروع می شود، باز لازم است دلیل دیگری برای آن بیاورم؟

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.