ظرفیت‌های یک سوژه




عنوان داستان : کسی هست ناخنم را بگیرد
نویسنده داستان : اکرم زیبائی


به پهلو که غلتيد، نفسش بند آمد. اشكي از گوشۀ چشمش چكيد و ميان چين‌وچروك‌هاي صورتش محو شد. اولين باري نبود كه نيمه‌شب، در راه دستشويي زمين خورده بود، اما از خدا خواسته بود آخرين بار باشد. چشمان بي‌تابش را آب‌مرواريد نرسيده كدر كرده بود. به ديوار سفيد روبه‌رو چشم دوخت. جوانيش را ديد... مَردش را... از دست‌داده‌ها را...
بوي چرك و عرقِ روبالشي برايش عادي بود. به سختي دست سالمش را ستون بدن نيمه‌فلجش كرد و نشست. چنگي به موهاي نقره‌اي‌اش انداخت و سرش را خاراند. كِشِ موهايش روزها باز نشده بود. دندان‌هاي مصنوعي‌اش را از ليوان آب بالاي سرش برداشت و در دهان گذاشت. روسري سفيد چِرك‌مُردش را به سر انداخت و با كمك دندان گره زد. ناخن‌هاي بلند و ريش‌ريش، نخكش‌اش كرده بود. زانوبندها را به زحمت به زانو کشید و از تخت پايين آمد. چند ثانيه‌اي طول كشيد تا بر درد زانوها غلبه كند و راه بيفتد. درد زانو را قبل از سكته هم داشت. دست راستش، سنگین و مشت‌شده آویزان بود. جلوي آينه ايستاد. گونه‌اش ورم‌كرده و كبود بود. «...خوشا حالِت كه جِوان رفتي و اي روزا رو نِديدي...»
يك متريِ ديوار ايستاد و به ساعت خيره شد. چيني به ابرو انداخت. يك ربع به يازده... از وقت صبحانه گذشته بود. لنگ‌لنگان به آشپزخانه رفت. قابلمة كوچك استانبولي، از نهار ديروز روي گاز بود. دست و صورتش را در ظرفشويي شست. بوي چاه و زباله در هم آميخت. قرص‌های صبحش را با معدة خالی خورد و به هال رفت و روي مبل نشست. صداي بچة همسايه بالايي مي‌آمد: «بابا يادت نره‌ها... همون كه گفتم بايد بخري... با يه دسته گل...» قلب بيمارش به طپش افتاد. خون به سر و صورتش دويد و گُر گرفت. كنترل تلويزيون را برداشت...
«...بله بينندگان عزيز... امروز روز مادره و هر كس به وُسع خودش هديه‌اي، دسته گلي، كارت تبريكي تهيه مي‌كنه... شادي از در و ديوار شهر مي‌باره... بچه‌ها را مي‌بينيم كه دست در دست باباها از اين مغازه به اون مغازه ميرن... خلاصه، شور و حالي برپاست... حتما سري به خيابونا بزنيد... حالا با چند تا از هم‌شهري‌هامون گفت‌وگو مي‌كنيم... آقا سلام...»
با تعجب به مرد خيره ماند. بلند شد و نزديك‌تر رفت. نفسش را در سينه حبس كرد تا صداي مرد را بهتر بشنود. بي‌اراده لبخند زد. انگار تنها پسرش بود. اشك، ديد چشمانش را كمتر كرد. دستش را به صفحة تلويزيون كشيد و بوسيد. انگشتانش بر غبارِ نشسته بر صفحه، رنگين‌كماني بي‌رنگ كشيد.
«آقا شما به ديدن مادرتون مي‌ريد؟»
«بله، حتماً مي‌ريم دست بوسي...»
«هديه‌اي هم گرفتيد؟»
«هنوز نه... ولي امشب حتما با دست پر خدمتش مي‌رسيم...» صدا صدای آشنا نبود، اما اگر پسر خودش هم بود بی‌شک همین‌ها را می‌گفت.
با دست چروكيده و انگشتان كج و معوج، اشكش را پاك كرد. بعد از يك ماه نوه‌هايش را مي‌ديد. نگاهش روي عكس مَردش ثابت ماند: «...چپ چپ نِگام نِكنا!... خودُم قِوول نِكردم... اونا جِوانن... كار و زندگي دارن... نيمي‌دانن دست به سينه‌ي مَ وايسن... تا وقتي كه بدانم يه نُنِ بخور نِمير دُرُس كنم، مزاحمشان نيمي‌شَم...» چند دقيقه‌اي به فكر و خيال گذشت. خواست حمام كند. ترسيد. هنوز بعد از دو هفته، كبودي بازويش خوب نشده بود. به اتاق رفت. همیشه مرتب‌کردن تخت به هن‌وهن می‌انداختش. به سر و صداي مفاصلش توجهي نكرد. دولا که می‌شد دست راستش آویزان‌تر از همیشه، یقة پیراهن سورمه‌ای گل‌ریز را به طرف خودش می‌کشید. «حَدماً غروب ميايَن... امروز روز مادِره... مادر فِداتان شه...»
به آشپزخانه رفت. در يخچال را بازكرد و وارسيد. كمي ماست، چندگوجه، دوبطري آب، يك شیشه آبليمو، قوطي رب،كيسه‌ي نان، قالبي كره، كمي پنير و چند زردآلوي پلاسيده از خرید هفتگی پسرش باقی بود. جايخي را باز كرد. دو قالب يخ، دوبسته مرغ، چند بسته گوشت... دست برد بسته‌هاي مرغ را بردارد، اما چنان سفت به برفك‌ها چسبيده بودند كه كنده نمي‌شد. با مشت رويشان كوبيد. بي‌فايده بود. چاقوي بزرگي برداشت و چند ضربه به برفك‌ها زد. قلبش به قفسة سينه مي‌كوفت و حرارت بدنش بالا رفته بود. جداشدني نبود. دستش درد گرفت. محكم ضربه زد. صداي خالي شدن گاز يخچال به گوشش رسيد. دستپاچه شده بود. نمي‌دانست چه كند. كف سفيد رنگي از سوراخ خارج مي‌شد. دستش را روي سوراخ گذاشت. آه از نهادش بلند شد. انگشتانش از شدت سرما سوخت. درست مثل همان وقت كه دستگيرة قابلمه‌اش شكست و آب جوش روي دستش ريخت. انگشتانش را كمي فوت كرد. بايد ادامه مي‌داد. ضربه زد، پي‌در‌پي. آخرين ضربه، خرده‌هاي يخ را به صورتش پاشيد. بالاخره بسته جدا شد و غذا را بار گذاشت:
«غِذام كه آماده باشه، خيالُم راحِته... حالا هر وقت كه ميخوان، بيایَن ...»
دوباره روي مبل نشست. عرق از سر و رویش می‌چکید. با گوشة روسری عرقش را پاک کرد و پیراهنش را آنجا که روی سینه‌های افتاده‌اش چین ریز خورده بود تکان‌تکان داد تا کمی خنک شود. معده‌اش می‌سوخت و دستش گزگز مي‌كرد. بلند شد و در کمد قدیمی پایه‌دارش را باز کرد. بوی ویکس و نان‌برنجی با صدای جیرجیر در بیرون زد. در جعبة نان‌برنجی را باز کرد و یکی در دهان گذاشت. پماد سوختگي و ناخن‌گیر را از كمد بيرون آورد و روی میز جلوی مبل گذاشت.
«یادُم باشه بگم اول ناخنامه کوتا کنن... می‌گیره ای‌وَر اووَر، جانُم می‌خواد دِر آیه...» به ساعت نگاه كرد. اذان داده بودند. وضو گرفت و نشسته، نماز خواند. تكه كاغذي آورد و كمي پماد روي آن ريخت و انگشتانش را به آن ماليد. تلويزيون فيلم سينمايي پخش مي‌كرد. كانال‌ها را عوض كرد. دلش چيز ديگري مي‌خواست. حال غريبي داشت...
از خواب كه پريد، ساعت چهار و نيم را نشان مي‌داد. سوزش دستش همه چيز را به يادش آورد. با عجله بلند شد و دست‌به‌دیوار و پاکشان، به آشپزخانه رفت و زير غذايش را خاموش كرد. همیشه پلة کوتاه جلوی آشپزخانه حریف قدری برایش بود. چند بار زمینش زده بود.
«يعني راه اِفتادن؟ فِرك نكنم به اي زوديا بيايَن... تا برن خريد كنن و راه بِفتن، خيلي طول مي‌كشه... آخِه مادر قربانِت... كادو بِرِي شيمه... مَ خودتانِ مي‌خوام...» خنده‌اي كرد و به اتاق رفت. شيشه‌ي كوچك عطر را از داخل سجادة همیشه‌پهن برداشت و به روسري‌اش ماليد. شمعداني‌هاي پشت پنجره را هم آب داد. احساس ضعف مي‌كرد. چند قاشق استانبولي يخ‌كرده خورد و بقيه را در يخچال ازكارافتاده گذاشت. قرص‌های قلبش را هم با لیوانی آب فرو داد.
ساعت هفت و نيم بود. دلش كم‌كم به شورافتاد. پاي تلفن نشست. تنها شمارة نوشته شده روي كاغذ سفيد را جلوي چشم گرفت. نوشته‌ها و دكمه‌هاي تلفن موج مي‌زدند. صداي بوق آزاد را كه شنيد، گوشي را روي زمين گذاشت و شماره گرفت: «شماره‌ي مورد نظر شما در شبكه موجود نمي‌باشد، لطفاً شماره‌گيري نفرماييد...» گوشي را گذاشت و پشت پنجره رفت. مدير ساختمان، باغچه را آبياري مي‌كرد. نزديك غروب بود. وضو گرفت و چند ركعت نماز قضا خواند. با دست سالم، دست فلجش را گرفت و به آسمان بلند كرد: «خدايا... به حق اي روز عزيز ... بِچام سالم باشن...» نماز مغرب و عشا را به جا آورد و پاي تلويزيون نشست. «نكنه تِصادف كردن... نه، حدماً سالمن... نكنه اصلاً نيايَن... نه، حدماً ميايَن... امروز روز مادِره...»
ساعت نه شب بود. صداي همسايه‌ها از راه پله مي‌آمد: «... نه... دیشب براش رب خريدم... اگه مي‌خواست جايي بره، حتماً به من مي‌گفت... اصلاً نمي‌تونه از اين پله‌ها بالا و پايين بره... الآن نيم ساعته كه در مي‌زنم، صدا مي‌كنم... مي‌خواستم آشغالشو ببرم پايين... صداي تلويزيون مي‌آد، اما جواب نمي‌ده... نكنه حالش بد شده... تو رو خدا اگه كسي مي‌تونه در رو باز كنه...»
در باز شد. پیرزن آرام روي مبل لميده بود و با چشمان نیمه‌باز و لبخند بر لب، انتظار مي‌كشيد...
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
خانم زیبایی درود
از این‌که داستان‌های‌تان را برای نقد به پایگاه نقد داستان می‌فرستید مشخص است که راه نوشتن را انتخاب کرده‌اید. داستان «کسی هست ناخنم را بگیرد» چند نکته در خودش دارد. اولین نکته این است که شما جزءنگاری را خوب بلدید. خیلی دقیق می‌توانید به اجزا و وسایل و حالات دور و برتان دقت کنید. این نکته مثبت شماست. نکته‌ای که نشان می‌دهد در توصیف کردن خوب عمل می‌کنید. اما همین توصیف کردن است که یک جایی داستان را گرفتار خودش می‌کند. می‌گویم گرفتار چون شما در توصیف حالات و اشیا و رفتار چنان زیاده‌روی می‌کنید که جان داستان گرفته می‌شود. داستان شما داستان قبراقی نیست. درست است که یک پیرزن با کلی مشکلات شخصیت داستان شماست و نباید هم این شخصیت قبراق باشد اما فراموش نکنید که داستان با شخصیتی که ساخته‌اید فرق می‌کند. پیرزن داستان شما پتانسیل‌های زیادی دارد که می‌تواند داستان شما را سرحال کند اما شما چنان درگیر توصیف شده‌اید که داستان از دست می‌رود. توصیف در داستان خوب است اما چقدر می‌تواند مخاطب را با خودش همراه کند؟ وقتی یک داستان به سمت توصیف می‌رود با خودم می‌گویم نویسنده دستش در داستان‌پردازی خالی است و این شکست داستان‌نویس است. در این داستان شما نشان می‌دهید برای این‌که داستان‌ بنویسید و صفحه‌ها را پر بکنید به توصیف رو آورده‌اید. ماجرایی حداقلی دارید که نمی‌دانید چطور آن را به داستان تبدیل کنیم. بنابراین چه راهی ساده‌تر و سهل‌تر از توصیف کردن تمام اجزای یک خانه و حالات یک پیرزن. درست است که کند بودن زمان و کند بودن پیرزن را می‌شود در این توصیف‌ها خوب نشان داد اما این کند بودن را با چند جمله می‌شود به نمایش گذاشت و بقیه ماجراسازی کرد. اما شما ترجیح داده‌اید این توصیف‌ها را کش بدهید و مخاطب را در این مسیر دچار کسالت کنید.
داستان‌های دیگر شما را نخوانده‌ام و امیدوارم باقی داستان‌های شما از این دست نباشد. به گمان من چیزی که یک داستان را سرحال می‌کند ایجاد کردن اتفاق است. مثلا در داستان خودتان انتظار داشتم بعد از آن همه توصیف‌های بی‌دلیلی که آورده‌اید نوبت به چاقو زدن به جایخی یخچال که می‌رسد اتفاق رخ دهد و یخچال از کار بیفتد و حالا ماجرای تازه‌ای رخ بدهد. اما این انتظار بیهوده‌ای بود. چون بعد از آن دیدم باز همان اتفاق‌های تکراری در حال رخ دادن است. شما راحت‌ترین کار را برای داستان انتخاب کرده‌اید. توصیف زمانی به کار می‌آید که با اتفاقی هم همراه باشد. شما اتفاق را فراموش کرده‌اید و تنها به اتفاق پایانی بسنده کرده‌اید. اتفاقی که حقیقا اتفاق غیرقابل تصوری نیست. با همه عناصر توصیفی‌ای که از ابتدا چیده‌اید چنین پایانی را تصور می‌کردم و بعد دیدم درست حدس زده‌ام پیرزن می‌میرد. این یعنی شکست یک نویسنده. این‌که مخاطب دستش را بخواند و پایان داستان را حدس بزند. شما خواسته‌اید داستانی تخت بسازید که در انتها مخاطب را غافلگیر کنید. اما باید بگویم چنین اتفاق رخ نمی‌دهد. مرگ پیرزن نه تنها غافلگیری ایجاد نمی‌کند بلکه نشان می‌دهد دست نویسنده در این داستان چقدر خالی است. چقدر نویسنده نتوانسته داستان خلق کند. انتخاب سوژه برای داستان خیلی اهمیت دارد. بعد که سوژه را انتخاب کردید باید ببینید این سوژه چقدر ظرفیت داستان شدن دارد. بعد که ظرفیت‌هایش را سنجیدید دست به کار شوید برای نوشتن و اتفاق خلق کنید. می‌گویم اتفاق خلق کنید. به گمان من داستان یعنی خلق اتفاق و حادثه. قرار هم نیست اتفاق‌ها از جنس قتل و کشه شدن باشد. همین که یخچال سوراخ می‌شود و دردسر ایجاد می‌کند. همین که پیرزن دستپاچه می‌شود و به بچه‌هایش زنگ می‌زند، همین که بچه‌ها جواب نمی‌دهند، همین که ناخنش جایی گیر کند و صدای ناله‌اش را در بیاورد اتفاق‌های داستان هستند. شما همه این‌ها را دارید اما در انبوهی از توصیف‌های اضافی گم شده‌اند.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۱
اکرم زیبائی » 12 روز پیش
ممنون جناب مرشدی حتما از نقد و نظر سازنده تون در بازنویسی استفاده می کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.