یکپارچگی اثر، نیازمند دقت به گذارهای داستانی از صحنه‌ای به صحنه‌ی دیگر




عنوان داستان : قلک
نویسنده داستان : اکرم زیبائی

ناظم يكي از قلك‌ها را بالا گرفت و پشت ميكروفون گفت:
«خوب بچه‌ها، همه قلك گرفتن؟» بچه‌ها بلند و كش‌دار گفتند:
«بعله...»
«خوب، اين قلك‌ها رو مي‌بريد خونه. تا عيد، يعني تا آخرين امتحان ثلث دوم، فرصت داريد. هركس، هر‌قدر كه مي‌تونه، از پول توجيبي گرفته تا كمك‌هاي پدر و مادر و عمه و خاله، توش بريزه و بياره تا بفرستيم جبهه براي...» غلام، قلك ماشي‌رنگِ پلاستيكي را ورانداز كرد. حسن سقلمه‌اي به او زد و گفت:
«يعني نارنجك راستكي اين شكليه؟» ناظم بلند گفت:
«صف كلاس سوم... حرف نزن آقا... گوش بده...»
دكمه‌هاي ژاكت كهنه و دست‌بافش را بست. كيسة دفتر و كتاب را از جا‌ميزي برداشت. قلك را داخلش انداخت و راه افتاد. حسن، لهجه‌دار، صدايش كرد:
«گُلام، صبركن با هم بريم...» كناري ايستاد. بچه‌ها مي‌دويدند و داد مي‌كشيدند و تنه مي‌زدند. انگشتان پايش را كمي دركفش جابه‌جا كرد.
«امروز كه آگام از سرِكار بياد، چندتا پول خرد ازش مي‌گيرم مي‌ندازم تو گُلك...» غلام ساكت بود. همة حواسش به اين بود كه پا توي گِل‌آ‌به‌ها نگذارد.
«يعني تو اين دو ماه پر مي‌شه؟» پله‌هاي پل عابر را با احتياط بالا رفتند. آن بالا هوا سردتر بود.
باد بخار نفس‌هايشان را بيرون نيامده، مي‌دزديد. كيسۀ كتاب‌ها، انگشتانش را سر كرده‌بود. آن را به دست ديگرش داد و آن يكي را ها كرد. پياده‌رو و سنگ‌فرش‌هاي لَقش، زمستان‌ها دردسر مي‌شد. لق‌ها را از حفظ بود.
از رويشان مي‌پريد و پرش آخر، او را به كوچه‌شان مي‌رساند. برف هنوز كنج ديوارهاي كوچه پا نخورده بود. حسن شانه‌به‌شانة ديوار، روي برف‌ها پا مي‌كوبيد و برمي‌گشت جای عاج‌های پوتین نواش را نگاه می‌کرد.
«گلام، پا بكوب رو برفا، ببين چه حالي مي‌ده...» غلام اما وسط كوچه را بيشتر دوست داشت.

درِ خانه را كه باز كرد، صداي اذان بلند شد. در را بست. كيسة كتاب‌ها را به دستگيرة در آويزان كرد و رفت دستشويي. وارد اتاق كه شد، بوي سيب‌زميني پخته و بخاري نفتي و گرمايي بي‌رمق، به صورتش خورد و سرحالش آورد. سلام كرد. گوشة اتاق چادري پهن بود و كپة كوچكي، پسته و نخودچي كشمش رويش.
«عليك سلام... خسته نباشي...» مادر روي چادر نشسته بود. دست به زانو، بلند شد و رفت سمت بخاري. با نوك انگشت، سيب‌زميني‌هاي برشته را جا‌به‌جا كرد. پتو را تا زير چانة دختركش بالا كشيد، گره روسری‌اش را سفت كرد و دوباره سر جايش نشست. كيسة كوچكي برداشت، مشتي از كُپه، داخلش ريخت و درش را چسب زد. غلام جوراب‌هاي خيس و مشماي روي آن را درآورد و جلوي بخاري انداخت. رو‌به‌روي مادر نشست. قلك را از كيسة كتاب‌ها برداشت و جلوي صورت مادر گرفت.
«اين چيه؟»
«قلكه... بايد تا عيد پرش كنيم... واسه سربازا... حسن امروز از باباش پول مي‌گيره، مي‌ريزه توش... من هم بايد...» مادر تندتند كيسه‌ها را پر مي‌كرد و درش را چسب مي‌زد.
«همين ديگه... مشكل تو بي‌پدريه... بابايي كه صبح تا شب پي اون كوفتي باشه كه بابا نيست...» غلام عقب رفت و تكيه داد به زن و مردي كه روي پشتي مي‌رقصيدند. قلك را گذاشت رو‌به‌رويش. زانوهايش را بغل گرفت و به آن خيره شد. مادر زيرچشمي نگاهش كرد. دلخور كه مي‌شد، لب پايينش را مي‌كشيد تو دهانش. صداي ويزويز كتريِ روی بخاري بلند شد. غلام آرام پرسيد:
«يعني هيچي نمي‌تونيم كمك كنيم؟» مادر بسته‌هاي آماده را شمرد و پنجاه تا را داخل كيسه‌اي بزرگ‌تر گذاشت و گفت:
«اين كار من هم كمكه ديگه، چه نخودچي كشمش، چه پول... فرقي نداره...» غلام زل زده بود به قلك.
«يعني مي‌گي نخودچي بريزم توش؟» مادر خنده‌اش گرفت. بلند شد. چادرِ بسته به كمرش را سفت‌تر كرد و دستي به كلة كچل پسرش كشيد. به پستو رفت و سفره را آورد. آن را كنار بخاري پهن كرد و سيب‌زميني‌ها را روي نان گذاشت.
«نه مادر جان، مي‌گم يعني همين بسته‌بندي كردن اين‌ها هم كمكه ديگه... مي‌خواي كمك كني، بيا با من اين‌ها رو آماده كن...» غلام ژاكتش را درآورد و گوشه‌اي انداخت. باسَنش را سُراند و سر سفره نشست. سيب‌زميني را پوست كند و با نان له كرد. لقمه‌اي در دهان گذاشت.
«يعني قلك خالي ببرم مدرسه؟» مادر پَرِ پياز را روي لقمه‌اش گاز زد و با دهان پر گفت:
«خدا بزرگه... شايد تونستيم پول هم توش ريختيم... فكر مي‌كني اين پولارو چه كار مي‌كنن؟ مي‌رن يا خرما مي‌خرن يا كمپوت يا نخودچي كشمش... مي‌دن مسجدا، كسايي مثل من، مي‌رن مي‌گيرن، بسته‌بندي مي‌كنن...»





مادر غُرغُر مي‌كرد و لباس‌ها را توي تشت مسي چنگ مي‌زد. شلنگ، از شير لب حوض، آويزان بود توي بخاري كه از تشت بلند مي‌شد.
«آخه بابا... من هم دست تنهام... باباي گوربه‌گورت كه هفته‌اي يه بار هم خونه پيداش نمي‌شه... زندگيش اون ماشين بي‌صاحابشه... ديدي كه... مياد يه پولي مثل سگ مي‌ندازه جلومون و مي‌ره... الهي داغش به دل ننه‌اش بمونه... تو هم اين چند وقت معلوم نيست كجا مي‌ري، با كي مي‌ري... از مدرسه نيومده، غيبت مي‌زنه تا بوق سگ...» غلام سرش را پايين انداخته بود و با نوك كفش، چاله‌اي توي باغچه مي‌كند.
«...دو هفته مونده به عيد... عيد نداريم ما كه... عزا داريم... پس چرا هيچي نمي‌گي؟ ياسين به گوش خر مي‌خونم؟...»
غلام نگاهي به مادر انداخت و دوباره سربه‌زير، ايستاد. زير لب گفت:
«چي بگم؟» مادر انگشت اشارة كفي‌اش را در هوا پيچ و تاب داد و گفت:
«غلام... امروز سربه‌سر من نذار كه اعصابم خورده...» لباس‌ها را آب كشيد و پهن كرد. پنجه‌هاي سرخش را ها كرد و زير بغل گذاشت. به اتاق رفتند. مادر دستانش را روي بخاري نيمه جان گرفت و به هم ماليد. دخترك چند گردو را روي زمين چيده بود و با گردوي ديگري نشانه مي‌گرفت. غلام دفتر و كتابش را باز كرد و شروع كرد به نوشتن. مادر را زير نظر داشت، به پنجره خيره مانده بود. فقط صداي تق‌تق گردوها مي‌آمد و گه‌گاهي خنده‌هاي ريز دخترك.
«مامان، چرا اِنقد عصباني‌ هستي؟» مادر سكوتش را كش داد. بعد، انگار كه حرف غلام را نشنيده باشد، آرام پرسيد:
«راستي، قلكت كجاس؟» غلام سر بلند نكرد. گفت:
«قلكم؟... قايمش كردم... از بس زهره باهاش ور مي‌ره. انگاراسباب‌بازيه... نمي‌گي چرا ناراحتي؟» مادر نشست كنار بخاري و ميل بافتني‌اش را دست گرفت.
«امروز رفتيم مسجد، امانتي‌ها رو تحويل داديم... نمي‌دونم چي به هم گفتن، بعد گفتن فعلاً چيزي براي بسته‌بندي ندارن... دروغ مي‌گفتن... گوني‌گوني چيده بودن رو هم...» غلام سرش را آن‌قدر پايين برده بود كه مادر گفت:
«كور مي‌شي بچه... سرتو بگير بالا... از يه طرف هم مي‌گم بهتر كه ندادن... دم عيدي آدم هزار تا كار داره... خونه تكوني...» پوزخندي زد و گفت: «خريد...»

مادر غلام را به مدرسه فرستاد و سفرة صبحانه را جمع كرد. ژاكتش را پوشيد. چادرش را به كمر پيچيد و جلوي آينه ايستاد. موهايش را از وسط باز كرد و پشت سرش بست. سفيدها جلوتر قد علم كرده بودند. روسري را سر كرد و محكم گره زد.
«زهره، مي‌خوام برم حياط رو تميزكنم، خواستي بياي ژاكت بپوش مامان جان...» گالش‌هايش را پوشيد. بشكه و پيت‌نفت و خرت‌وپرت‌هاي گوشه‌ي حياط را، يكي‌يكي برد و گوشة ديگري گذاشت. آخرين بشكه را برداشت و جارو به دست گرفت. دخترك دور حياط مي‌چرخيد و بازي مي‌كرد. نگاهش ميان خرت‌وپرت‌ها به سطل كوچكي افتاد. برش داشت. كهنة روي آن را كنار انداخت.
«مامان، ببين داداشي قلكش رو كجا گذاشته...» مادر همان‌طور كه جارو مي‌كرد، سر چرخاند. يك دست دخترك، قلكي سنگين بود و دست ديگرش، چند بسته نخودچي كشمش. جارو از دست زن افتاد. سر به ديوار گذاشت و روي زمين سريد...
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، خانم زیبایی، سلام
وقت‌تان به خیر. داستان‌تان درونمایه‌ای خوب و مضمونی انسانی دارد. موضوع را هم خوب طرح‌ریزی کرده‌اید و بسط و توسعه داده‌اید. آن‌چه در داستان‌تان خوب نیست، و هنوز دقیق و درست جا نیفتاده و قوام نیافته، مساله‌ی اجراست. داستان شما از پنج صحنه تشکیل شده: صحنه‌های مدرسه، راه خانه، خانه‌ی ۱، خانه‌ی ۲ و خانه‌ی ۳. این شیوه‌ی صحنه‌پردازی آدم را به این فکر می‌اندازد که ممکن است نویسنده خواسته پنج عنصر ساختاری پیرنگ را در پنج صحنه‌ی متوالی به تصویر بکشد: گره‌افکنی، کشمکش، تعلیق، اوج و گره‌گشایی. این شیوه‌ی ساختاربندی داستان، من را یاد رمان درخشان «۱۹۸۴» جورج اورول می‌اندازد که در سه فصل روایت می‌شود؛ فصل‌هایی که آغاز، میانه و پایان داستان را شکل می‌دهند. (و شاید ذکر این نکته هم خالی از لطف نباشد که در واقع آغاز همان گره‌افکنی است، میانه همان کشمکش، تعلیق و اوج، و پایان همان گره‌گشایی.) بله، شیوه‌ی صحنه‌پردازی شما این مساله را به ذهن خواننده متبادر می‌کند که نویسنده خواسته با این روش، ساختاری خوانا و شفاف را خلق کند که حامل معنای عمیق داستان باشد. این -آگاهانه بوده باشد یا ناخودآگاه- بزرگ‌ترین نقطه‌ی قوت ساختاری داستان شماست. شاید حالا بپرسید پس آن‌چیزی که هنوز دقیق و درست جا نیفتاده و قوام نیافته، چیست. این است: داستان شما از پنج صحنه‌ی جداازهم تشکیل شده؛ انگار پنج درخت دور از هم، که طبعا نمی‌توانند کلیتی به نام جنگل را به وجود بیاروند. داستان شما بیشتر از آن که ترکیبی (کمپوزیسیونی) یکپارچه و تاثیری واحد داشته باشد، تبدیل می‌شد به «تکه»هایی منفک… خوب است روی این موضوع کار و دقیق‌تر تمرکز کنید. در داستان ابزاری داریم به نام گذار یا انتقال داستانی (Transition). گذار یا انتقال داستانی به نویسنده کمک می‌کند تا برای رفتن از صحنه‌ای به صحنه‌ی دیگر، ذهن خواننده را آماده کند. به این ترتیب خواننده ارتباط، وحدت و یکپارچگی میان صحنه‌ها را درک خواهد کرد و به‌جای روایتی از هم‌گسیخته و مشتت، خود را با داستانی یکپارچه مواجه خواهد دید. مثالی بزنم: اگر در پایان صحنه‌ی راه خانه، غلام به مادرش و نخودچی‌کشکمش‌ها فکر می‌کرد یا به ناهاری که همیشه سیب‌زمینی و نان است، ذهن خواننده بهتر با صحنه‌ی خانه‌ی ۱ ارتباط برقرار می‌کرد. استاد این کار در داستان‌نویسی، داستایفسکی است. بد نیست آثاری مثل «برادران کارامازوف» و «یادداشت‌های زیرزمینی»اش را بخوانید. در این دو اثر، داستایفسکی مهارتش در انتفال از صحنه‌ای به صحنه‌ی دیگر را حسابی به رخ می‌کشد. می‌تواند برای‌تان آموزنده و پیش‌برنده باشد. در پایان این را هم بگویم که در انتقال احساس (که از مهم‌ترین وظایف داستان است) و به تصویر کشیدن فقر بسیار موفق بوده‌اید. فکر می‌کنم با دقت و تلاش روی انتقال‌ها، داستان‌تان داستان خیلی خوبی خواهد شد.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۱
اکرم زیبائی » یکشنبه 29 بهمن 1396
سلام استاد عزیز از نقد و نظر سازنده تون ممنونم و حتما در بازنویسی از آن استفاده می کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.