دست به انتخاب بزنید




عنوان داستان : طالح
نویسنده داستان : اکرم زیبائی

طالح


چراغ‌قوه را روشن می‌کند و کف حمام می‌گذارد. تکه‌ای از لباس‌های چرک داخل سبد را پهن می‌کند و روی آن می‌نشیند. پلک‌های پف‌کرده، چشمان سرخ‌شده از بی‌خوابیش را می‌پوشاند. سرنگ را از مایع پر می‌کند. سوزن را داخل رگ ساعدش فرو می‌برد و فشار می‌دهد. مایع درون آن وارد رگ نمی‌شود. رگ بسته است، خشکیده است. مادر می‌گوید: «چرا خشکت زده؟ مثل اینکه چَک آخری یادت رفته... زود دفتر دستکت رو جمع کن... هنوز نفهمیدی حرف، حرف آقاست...؟» دختر با غیض قاب عکس آقا را روی طاقچه ورانداز می‌کند: «مردم میلیون میلیون خرج بچه‌هاشون می‌کنن که فقط دیپلم بگیرن، اون‌وقت ما...» اشک به چشمانش هجوم می‌آورد. همه‌چیز در نگاهش موج می‌زند. فرم ثبت‌نام، پیچ و تاب می‌خورد و دور و نزدیک می‌شود. سرنگ در دستش می‌رقصد. سوزن را درمی‌آورد. دست دیگرش را می‌کاود. به سختی رگی پیدا می‌کند. سوزن را فرو می‌کند و فشار می‌دهد. مایع تزریق نمی‌شود. بند‌بند تنش تیر می‌کشد. آقا کمربندش را درمی‌آورد و به جان مادر می‌افتد: «همه‌چی زیر سر توئه... کثافت... زیرزیرکی هر گُهی دلتون می‌خواد می‌خورین... کاری می‌کنم که یادتون بمونه...» مادر گوشه‌ای کز می‌کند و به چشم‌های ترسان چهار دخترش خیره می‌شود. «فقط همینم مونده که دخترم بره آمپول‌زن بشه... صداش رو نازک کنه و بگه آقا شلوارت رو بکش پایین... این دفعه ببینم از تو خونه تکون خوردید، خودم می‌کشم‌تون...» دختر با صدای لرزانی که بغض زمختش کرده است می‌گوید: «دانشگاه که نذاشتی برم، بذار لااقل ادای دکترها رو دربیارم...» کمربند هوا را می‌شکافد و زوزه‌کشان فرود می‌آید. گره‌ای وسط ابروهایش می‌افتد. سوزن را در‌می‌آورد. نفس عمیقی می‌کشد. دو قطره اشک، آرام بر گونه‌های رنگ‌پریده‌اش می‌نشیند. اشکش را با کف دست پاک می‌کند. دستش را روبه‌روی صورت می‌گیرد. با نوک انگشت، قطره اشک را لابه‌لای خط‌ها می‌فرستد. خط‌ها را نوازش می‌کند. «بیا... بیا خانوم خوشگل... بیا فالت بگیرُم... دُویست تومن بده تا بگُم تو طالحت چی نوشته...» دختر نگاهی به پسر می‌اندازد و می‌خندد. پسر می‌گوید: «ما که بی‌کاریم و بی‌عار... گور بابای دویست چوق... بشین فالت رو بگیره...» دختر و پسر روی نیمکت، کنار فال‌گیر می‌نشینند: «خوب، خانوم خوشگل، دستت بده ببینُم... چه‌قدر خط‌خطیه... ای خط که می‌بینی، یعنی خیلی مهربونی... ای خط که تا ای تَه رفته... یعنی عمرت درازه... ای خط‌خط ریزا که می‌بینی، یعنی بِچه زیاد داری...» با هر جملة فال‌گیر، لب‌های سرخ دختر، به خنده می‌نشیند. پسر دست دیگرش را در دست می‌گیرد و با هر جمله، کمی می‌فشرد. دویست تومانی را به فال‌گیر می‌دهد. دست دختر را می‌کشد و روی مبل می‌نشاند. روبه‌رویش زانو می‌زند: «بابا همین یه باره... نمی‌میری که... حالی می‌کنی که تا حالا تو عمرت نکردی... بدبخت، دلم برات می‌سوزه... این رو بزن، لااقل دو ساعت غم و غصه‌ات یادت بره...» دختر کمی روی مبل جابه‌جا می‌شود. گیج و مبهوت، گیلاس را می‌گیرد. به چشم‌های مشتاق پسر نگاهی می‌کند و لاجرعه سر‌ می‌کشد. دویدن خون به سر و صورتش را احساس می‌کند. گوش‌هایش داغ می‌شوند. پسر دستش را می‌گیرد و بلندش می‌کند. دختر را تنگ به خودش می‌فشرد. دستانش تن دختر را می‌کاوند. هرم نفسش را به صورت دختر می‌پاشد. آقا دود را توی صورتش فوت می‌کند و می‌گوید: «اگه کاری که می‌گم بکنی، پیش من جایزه داری... می‌ری پیش همون دکة روزنامه‌ فروشی سر خیابون... پول رو می‌دی به مرد عینکیه و می‌گی دختر فلانی‌ام... آقام گفت امانتی رو بده...» دختر لبخند می‌زند. اولین بار است که آقا می‌خواهد به او جایزه بدهد. این‌بار او می‌خواهد به آقا جایزه بدهد، به پاس آقا بودنش... صدای خُرخُرش بلند است. دو سرنگ را از مایع پر می‌کند. چراغ‌قوه را خاموش می‌کند. به‌سختی روی پا می‌ایستد. تاریک است. به دیوار شانه می‌دهد، می‌سُرد و به اتاق آقا می‌رود. آرام گردنش را لمس می‌کند. زیر گوش‌ها، غبغب و لوزه‌ها، همه را با وسواس دست می‌کشد. سوزن‌ها را در گردنش فرو می‌کند. قبل از آنکه آقا بتواند کاری کند، مایع تزریق می‌شود...
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
خانم زیبایی درود
پیش‌تر داستان «کسی هست ناخنم را بگیرد» را از شما خوانده‌ام و این‌بار داستان «طالح» را از شما می‌خوانم. از این‌که این‌طور پی‌گیر داستان هستید خوشحالم.
نکته اولی که برایم سوال بود، نام داستان است. شما یک‌جا در داستان از زبان فالگیر کلمه «طالح» را به کار می‌برید و همین کلمه غلط را هم به‌عنوان نام داستان‌تان استفاده کرده‌اید. نمی‌دانم آیا تعمدی در این‌ کار بوده یا سهوی اتفاق افتاده است. در عین‌حال اگر بعد از فالگیر روای شما یک‌بار کلمه درست «طالع» را استفاده کند خواننده از این سردرگمی نام داستان شما خارج می شود.
داستان شما رفت و برگشت‌های خاطره‌ای است که شخصیت داستان شما در میان آن‌ها در رفت و آمد است. وقایعی تلخ از زندگی روزمره‌اش که سرنوشتش را تغییر داده است و همین باعث می‌شود که تصمیم نهایی را بگیرد و تراژدی داستان‌تان را رقم بزند.
اما یک نکته این‌جا وجود دارد و آن گزینش کردن اتفاق‌ها برای خلق داستان است. هر داستان‌نویسی وقتی می‌خواهد دست به خلق بزند مجبور است از اتفاق‌های بسیاری استفاده کند اما همیشه هم این اتفاق‌ها کاربرد ندارند پس مجبور است از انبوه اتفاق‌هایش دست به انتخاب بهترین‌ها و کاربردی‌ترین‌شان بزند. داستان شما داستان سرراستی از رابطه یک دختر با پدرش و خانواده‌اش است. بنابراین طبیعی است اتفاقاتی انتخاب شوند که در همین محدوده هستند. وقتی شما پای‌تان را از این محدوده بیرون می‌گذارید حتما باید متناسب با آن استراتژی داستان‌تان را تعیین کنید. شما رابطه دختر و پدر و مادرش را دارید و برای این‌که بیش‌تر نفرت و عمق انزجار را نشان بدهید از صحنه‌ ارتباط دختر با یک پسر هم تصویر می‌دهید. می‌خواهم از شما سوال کنم بود یا نبود این بخش از داستان چه تغییری در کلیت ماجرا ایجاد می‌کند؟ مثلا می‌خواهید بگویید رفتار غیراصولی پدر باعث شده این دختر حتی به خلاف هم کشیده شود؟
سوالم این است که چنین صحنه‌ای آیا به انزجار دختر کمک می‌کند که او را به صحنه انتهایی وصل کند؟ اگر ندامت و پشیمانی در این صحنه از زبان دختر بشنویم می‌توانیم بگوییم درست استفاده شده اما من فکر می‌کنم این‌طور نیست و این تمایل نویسنده بوده که چنین صحنه‌ای از انحراف دختر را هم در داستانش داشته باشد تا حکمت داستان و پند داستان بیش‌تر باشد. این‌جاست که پای انتخاب به میان کشیده می‌شود و شما باید دست به انتخاب بزنید که چه صحنه‌هایی برای داستان تدارک ببینید. این است که فکر می‌کنم این بخش داستان شما ضرورتی برای داستان ندارد. شما از همان ابتدا دارید انحراف دختر را به تصویر می‌کشید. اما یک مشکل این‌جا وجود دارد که شما فقط شرح رویدادهای زندگی دختر را داده‌اید اما سیر تحول دختر که منجر به پایان داستان می شود را در داستان نمی‌بینیم. مواد یا جنون آنی یا قتلی از پیش تعیین شده در ذهن او یا هر امکان دیگری. کدام باعث می‌شود که این پایان فاجعه‌آمیز را داشته باشیم. این‌جا شما می توانستید وارد خلوت شخصیت‌تان بشوید و درون او را بکاوید و در میان این کاوش‌ها آرام آرام زمینه جنایت را فراهم کنید. ما فقط عوامل بیرونی اتفاق را می‌بینیم و درنهایت نتیجه را. اما این‌که در درون این شخصیت چه رخ داده می تواند داستان را از بی‌رنگی‌ای که الان درش وجود دارد بیرون بیاورد. شما مثلا از همان صحنه زاید داستان‌تان می‌توانید برای دیالوگ‌های دختر استفاده کنید که خودش را و درونیاتش را کمی برای ما آشکار کند.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.