تلاش برای ساختن هویت داستانی




عنوان داستان : بیم بابا
نویسنده داستان : اکرم زیبائی

بیم بابا


نزدیک غروب بود و زن باغچة حیاط کوچکش را آب داده بود و روی ایوان نشسته بود. بوی نم خاک را به سینه می‌کشید و بیرون می‌فرستاد. دور و برش پر بود از برگه‌های آزمایش و نسخه‌های جورواجور. بعضی‌ها آن‌قدر قدیمی که پوسیده بود. بعضی‌ها آن‌قدر جدید که لبه‌اش دست را می‌برید. هر وقت از همه‌چیز و همه‌کس خسته می‌شد، پروندة پزشکی نسرین را زیر و رو می‌کرد و آرام می‌گرفت.
از دیروز که نسرین لپ بچة مهمان همسایه را با گاز کنده بود، حال خودش را نمی‌فهمید. از همسایه برای دعوتش به جشن تولد تشکر کرده بود و گفته بود که نمی‌آید، اما همسایه راضی نشده بود و خواهش کرده بود به خاطر نسرین بیاید. گفته بود همه وضعیت نسرین را می‌دانند و غریبه‌ای بین مهمان‌ها نیست. رفته بود اما همة حواسش به نسرین بود که خرابکاری نکند. آهنگ قِرداری شروع شد و زن کناردستی، با زور و بی‌زور او را وسط کشاند. آهنگ به نیمه نرسیده بود که جیغ بچه‌ای بلند شد. همگی سراسیمه به طرفش دویدند. نسرین از خنده ریسه رفته بود و مادر بچه‌اش را بغل کرده بود. وقتی دید جای دندان‌ها خون افتاده است، با عصبانیت گفت: «خانوم نمی‌تونی بچه‌ات رو جمع کنی، بشین تو خونه‌ات... اون که دیوونه‌اس حالیش نیست، تو که حالیته حواست رو جمع کن.»
زن همسایه سرخ شد و سفید شد و دست روی دست مالید. زن با بغض دنبال چادرش گشت و دست نسرین را گرفت و رفت. همین که وارد خانه شد، کشیده‌ای به گوش نسرین زد و با لنگه دمپایی به جانش افتاد. جیغ می‌زد و به زمین و زمان بد و بیراه می‌گفت. نسرین گریه می‌کرد و نامفهوم چیزی می‌گفت. زن به هن‌هن که افتاد، خودش را روی مبل ول داد و از ته دل گریست.
قدیمی‌ترین نسخه را برداشت. چنان با احتیاط، گویی دیرینه‌شناسی فسیل جانوری ماقبل‌تاریخ یافته است. ردی کم‌رنگ از خودکار آبی بر جای بود. با این‌که تاریخ نسخه را می‌دانست، اما همیشه انگار اولین بار است، آن را مقابل صورت می‌گرفت، چشم‌ها را تنگ می‌کرد و چینی بر ابرو می‌انداخت. می‌گفت:
«آره دیگه، سی‌وسه سال پیش، هنوز دو سالش نشده بود...» نسرین دسته‌ای از موهای جوگندمی‌ زن را که زمانی رنگ قهوه‌ای خورده‌بود، کشید.
«از دست تو نسرین، بابا کچلم کردی، برو اون ور حوصله ندارم. آخه کی باورش می‌شه تو سی‌و‌پنج سالته؟» قدوبالای دختر ده ساله‌ای داشت. موهای کوتاه و مشکی و پُرش را خاراند و ریز خندید. دندان‌های سفید و درشتش به چشم می‌آمد. انگشت اشاره‌اش را سمت زن گرفت، تکان‌تکان داد و چیزی گفت. زن بی‌حوصله پرسید:
«کجا بریم؟»
«بیم بابا...» زن دهانش را کج کرد و با غیض گفت:
«بریم بابا... کُشتی تو من رو با اون بابات...» دختر لگدی به پهلوی زن زد و با جیغ گفت:
«اِ... بابا من...» زن با حرص به چشمان دختر خیره شد. چشمان ریز و سیاهی که انگار تَه نداشت.
«نسرین جان، تازه رفتیم بابا، دو سه روز دیگه می‌برمت، خوب؟» دختر خودش را روی پای مادر انداخت. بوسه‌های آبکی‌اش را چاشنی چشم‌های ملتمس‌اش کرد. زن گفت:
«بابا بلند شو، زانوهام داغونه... خدا کنه من هم بمیرم ، برم وردست بابات بخوابم تا از دست تو راحت بشم...» دختر خنده‌ای عصبی سر داد، بی‌پایان.
«این‌قدر نخند الکی... الآن جیش می‌کنی... اگه خودت رو خیس کنی، اون‌وقت من می‌دونم و تو... پتوهای دیشبت رو هنوز نشستم...» دختر با قِر به اتاق رفت. گوشه‌ای نشست، سر کوچکش را که روی تن گوشت‌آلودش کوچک‌تر هم به نظر می‌رسید، میان دو دست گرفت و با کسی خیالی، گرم گفت‌و‌گو شد. زن بلند شد و به آشپزخانه رفت. تکه کیکی را که زن همسایه آورده بود از یخچال درآورد. دو استکان چای ریخت و با سینی به حیاط برد.
زن همسایه صبح آمده بود برای عذرخواهی. کمی غذا و کیک تولد آورده بود. برای نسرین هم پیراهن نخی چین‌داری خریده بود. نسرین تا فهمید لباس مال اوست، همان‌جا لخت شد و پیراهن را پوشید. بعد هم محکم گردن زن همسایه را گرفت و ماچ آبداری کرد.
دیوار پشتش گرم شده بود. کمی جابه‌جا شد. خنکی دیوار سر کیفش آورد. چشم‌هایش را بست و سرش را به دیوار تکیه داد. دختر، تسبیحی را دور انگشت تاب می‌داد و از روی زمین چیزی برمی‌داشت و می‌خورد. جلو آمد، دو دستش را دور گردن زن انداخت و او را بوسید.
«ماما... بیم بابا...»
«پا شو نسرین... خفه‌ام کردی گنده‌بک... این‌دفعه این‌طوری بپری رو من، می‌زنمتا... کارِ تازه یاد گرفته... ببینم، اینا چیه دور لبت، باز مورچه خوردی...؟» دختر بلند شد. زیر لب غر‌غر می‌کرد.
«ماما بد... بیم بابا...» زن کاغذها را دسته کرد و درون پوشه‌ای قدیمی که تکه‌های چسب نواری نمی‌گذاشت از هم باز شود چپاند. سینی کیک را جلو کشید و تکه‌ای در دهان گذاشت. دختر نزدیک آمد و بالای سر زن ایستاد. لگدی پراند. انگشتش را گاز گرفت و با حرص گفت:
«بیم بابا...» دستش را دور گردن زن حلقه کرد و فشار داد. کیک پرید توی گلوی زن. سرفه‌اش گرفت. نفسش بند آمد. چشمانش پر آب شد و رنگش کبود. دختر هم‌چنان دست‌هایش را می‌فشرد و با التماس می‌گفت:
«بیم بابا...»
نقد این داستان از : احسان عباسلو
اولین نکته ای که درمورد داستان شما به چشم می زند تکرار افعال "بود" در همان سطرهای اول است. در کمتر از دو خط پنج "بود" داریم. برخی قابل حذف و برخی قابل تعویض‌اند. زبان از اولین راه‌های جذب مخاطب است و ما برای مخاطب می‌نویسیم. برای مثال اگر "بود" بعد از "داده" را حذف کنیم هیچ اشکالی در متن و جمله بوجود نمی آید. به دنبال عبارات جدید باشید. هویت و شناسنامه کاری شمارا عبارات جدید می سازند. "بوی خاک را به سینه می کشید" خوب است چون با نُرم معمول نفس می‌کشید فاصله دارد. زبان را از نُرم معمول به دور ببرید.
داستان در شکل کنشی خود کامل است. یعنی دارای خلأ نیست. در چنین مواقعی اگر بیماری واقعی است خوب است که به جزئیات آن اشاره شود تا باورپذیری برای خواننده بیشتر شود. ما فقط متوجه شده‌ایم که زنی حدوداً سی و پنج ساله دارای بیماری روانی است و با مادر خود زندگی می کند. بیماری او از وی یک شخصیت خطرناک ساخته که هر آن ممکن است به دیگران حتی مادر خود ضربه بزند. یک نویسنده باید در حوزه‌های دیگر نظیر فلسفه و روانشناسی ورود کرده و اطلاعاتی داشته باشد چرا که ادبیات یک حوزه بینابینی است که در حوزه‌های دیگر به راحتی ورود می‌کند. لذا اگر داستانی از این دست و در مورد بیماری خاصی می‌نویسیم خوب است تحقیق کرده و نشانه‌های آن را در داستان قرار دهیم تا خواننده هم راحت تر آن را باور کند. البته این حرف بدین معنا نیست که این داستان باورپذیر نیست، بلکه برای بیشتر شدن میزان باورپذیری داریم پیشنهادهایی می‌دهیم. برخی نشانه‌ها خوب‌اند مخصوصاً که به طور غیرمستقیم ارائه شده‌اند برای نمونه: "سر کوچکش را که روی تن گوشت‌آلودش کوچک‌تر هم به نظر می‌رسید، میان دو دست گرفت و با کسی خیالی، گرم گفت‌و‌گو شد." شکل فیزیکی این دختر که کوتاه و گرد است شخصیت‌های عقب افتاده را تداعی می‌کند. اما همانگونه که هر آبریزش بینی فقط سرماخوردگی نیست چنین فیزیکی نشانه یک بیماری واحد نیست. خوب است بیماری اگر خاص است حتما به وضوح بیشتر اشاره شود.
دیگر این که، قرار دادن شخصیت در یک موقعیت برای شخصیت‌پردازی بسیار مهم است. دو موقعیت مشخصاً برای این دختر ایجاد شده که یکی جشن تولد دختر همسایه و دیگری موقعیت آخر و حمله به مادر است. انتظار و باور کنش نهایی، در گرو کنش‌های قبلی شخصیت است بدین معنا که بایست او در موقعیت‌هایی قرار داده شود که ما رفتار نهایی را باور کنیم. کنش اولیه خوب نشسته و چند کنش فرعی نظیر خوردن مورچه‌ها و خیس کردن جا نیز بسیار خوب هستند. لگد زدن به مادر هم کمک می‌کند تا ما پرخاش‌ها و حرکات خطرناک او را در انتها بپذیریم. خشونت های این دختر در نهایت با مقدمه چینی قابل پذیرش می شوند. فقط اصرار در نسخه ها و چیدن آن‌هاست که معلوم است در اینجا نویسنده اصرار و اراده بر آن داشته تا بیماری دختر را نشان دهد در حالی که بعد از این همه سال کنشی غیرمتعارف از سوی مادر است. از کنش‌های داستان و اتفاقات متوجه این بیماری می‌شویم و صحنه‌ی اول و نسخه‌ها کمکی به خواننده نمی‌کنند. به خصوص که چیزی از نسخه‌ها بدست نمی آید، نه دارویی و نه اسمی از بیماری. پس نباید به اجبار روی آورد. ایده‌ی خود را درون داستان قرار دهید. در بطن کنش‌ها و نه در صحنه‌های اضافی. ایده گاز گرفتن لب دختر همسایه و خوردن مورچه‌ها و خیس کردن جا بسیار خوبند و کافی برای رسیدن به حالت روانی دختر.
داستان تا همین جا هم خوب است اما اگر بخواهیم به سمت بهتر شدن پیش برویم می‌توانیم چنین فرض کنیم که ما دو شخصیت داریم مادر و دختر. از دختر جز نوع بیماری موارد لازم را می‌دانیم اما از درونیات و دردها و رنج مادر کمتر. به خصوص پس از حرف‌های زن همسایه بهتر است رنج مادر را عمیق‌تر نشان دهید. رنج سی و پنج ساله را نباید به راحتی گذاشت و گذشت.
شخصیت دیگری هم چیز زیادی از او نمی‌دانیم پدر است. چرا مرده؟ سئوالی است که شاید برخی خوانندگان مایل به دانستن باشند. گرچه عدم ذکر آن لطمه‌ای به داستان نمی‌زند اما می توانید برداشتی به نفع خود از این قضیه بکنید و در جهت مضمون خودتان آن را در متن وارد سازید.
در مجموع داستان خوبی است و کمی کار بر روی زبان و نکات گفته شده، آن را قابل اعتنا خواهد ساخت.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
اکرم زیبائی » یکشنبه 06 اسفند 1396
ممنون از نقد و نظر سازنده تون استاد. حتما در بازنویسی استفاده خواهم کرد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.