ساده گرفتن بیش از حد




عنوان داستان : باشم یا نباشم؟
نویسنده داستان : اکرم زیبائی

به خاکریز نزدیک می‌شود. چشم از زمین برنمی‌دارد. دیگر با شنیدن سوت خمپاره، سر نمی‌دزد. مشت‌ها را گره کرده است و خار و خاشاک بیابان را زیر پوتین‌هایش له می‌کند. با هر قدم، ملخ‌ها را به هوا می‌پرانَد. صدای بولدوزرها، پس‌زمینۀ صدای گاه و بی‌گاه توپ و تفنگ است. کسی داد می‌زند:
«نزنید، نزنید، خودیه... بخواب رو زمین دیوونه... سینه‌خیز بیا...» گوشش چیزی نمی‌شنود. همان‌طور لگد‌کوبان پیش می‌رود. از خاکریز بالا می‌رود و خود را در سراشیبی آن رها می‌کند. به پشت می‌افتد. چشمش به آسمان است. نفس‌نفس می‌زند. عرق از پیشانی‌اش شره می‌کند. زبان خشکش را روی لب‌ها می‌چرخاند. چند نفر دورش جمع می‌شوند. کسی که دوربین به گردن آویخته است، تکانش می‌دهد و می‌گوید:
«اگه می‌خوای خودت رو بکشی، کارای دیگه هم می‌تونی بکنی... با توام... اسمت چیه...؟ اون ور چی کار می‌کردی...؟ مال کدوم گردانی؟» سربازی می‌گوید:
«نکنه عراقیه، لباسای ما رو پوشیده... حرف بزن ببینم...» جوان مستقیم به چشم‌های سرباز نگاه می‌کند و محکم می‌گوید:
«ایرانیم...» دکمه‌ی بالای پیراهنش را باز می‌کند. دستی به گردنش می‌کشد. پلاکش را نشان می‌دهد و می‌گوید:
«می‌خواستم برم»...

...نگاهش به مسئول واحد سمعی بصری افتاد که جلوی چادر نشسته بود. پیشانی‌بند سرخش از دور نمایان بود. روی میز کوچکی، ضبط صوتی، سرود جنگی می‌خواند و بلندگویی، پخش می‌کرد. دو نفر با مسئول، صحبت می‌کردند. یکی دوربین بزرگی به دوش داشت و دیگری میکروفونی در دست. تعدادی سرباز دور آن‌ها جمع شده بود. فیلم‌بردار، دوربین را روی دوش ثابت کرد. تعداد سربازها که بیشتر شد، همه آرام بر سینه زدند و با سرود هم‌نوا شدند.
«هر چی هم که بگی، باز با گُردان جامون امن‌تره... تنها، تو این کوه‌ها، عراقی‌ها نکشنت، گرگ‌ها می‌خورنت... از خر شیطون بیا پایین... ببین اونا رو... چه حالی می‌کنن با آهنگران...»
«دیگه نمی‌تونم... تحملم تموم شده... منو چه به جنگ... پیشکش اونایی که عاشقشن... اصلاً من یکی باشم یا نباشم، چه فرقی به حال بقیه می‌کنه...؟ من مُرده ببینم، هفت شبانه‌روز خوابم نمی‌بره... پریروز که می‌اومدیم، یه ده سر راهمون بود... می‌رم همون جا، لباسام رو عوض می‌کنم و فِلنگ رو می‌بندم... اسلحه هم نمی‌برم برام دردسر بشه... همین چاقو بسه...»
«آهان... به همین راحتی...؟ من که دیگه نمی‌دونم چی بگم... آدم باید خودش عاقل باشه...»
«واقعاً، آدم باید خودش عاقل باشه...»
به ده که رسید، سپیده سر زده بود. چند ساعت پیاده‌روی در ظلمات کوهستان، با ترس و دلشوره، امانش را بریده بود. با هر صدا قلبش به تپش می‌افتاد. دو بار، روشنایی منور، میخ‌کوبش کرده بود. نمی‌دانست از خودی است یا دشمن. فقط می‌دانست قرار است عملیات شود. پشت صخره‌ای پنهان شد و اطراف را زیر نظر گرفت. ساعتی بعد از طلوع آفتاب، آرام و بی‌صدا وارد ده شد. در آن مدتی که ده را زیر نظر داشت، رفت و آمدی ندیده بود. حالا آفتاب پهن شده بود روی زمین. از آب جوی کنار ده کمی نوشید. دست و صورت را شست. مشتی پونه از کنار جوی چید و در دهان گذاشت. زیر سایۀ درختان سپیدار ایستاد. بوی علف آفتاب‌خورده را با پونه‌ها پایین فرستاد. صدایی نبود جز جیرجیرکی که دورتر می‌خواند و یکی نزدیک‌تر جواب می‌داد و صدای آب. چاقو را از غلاف در آورد. خودش را به دیوارهای کاه‌گلی چسباند و آرام‌آرام جلو رفت. در خانه‌ها باز بود و باد ملایم، گه‌گاهی یکی از آن‌ها را به جیرجیر وامی‌داشت. به حیاط خانه‌ها سرک کشید. خبری نبود. صدایی شنید. صدای ضجۀ بچه‌ای... شاید جیغ گربه‌ای... گوش ایستاد. چند خانه آن طرف‌تر. تندتر اما بااحتیاط قدم برداشت. صدا نزدیک بود. درست پشت دیوار. قلبش چنان به سینه می‌کوفت که نفسش بند آمد. داخل حیاط را دید زد. دخترکی را روی ایوان کوتاه و کاه‌گلی نشسته دید. زنی جلوی پای دخترک دراز کشیده بود. بچۀ چند ماهه‌ای روی سینۀ زن افتاده بود. یاالله گفت. زن نجنبید. دخترک از جا پرید. دوباره یاالله گفت. دخترک مردد بین آمدن و نیامدن، چند قدم کوتاه برداشت. جوان از پشت در بیرون آمد. دخترک تا هیبت سرباز را دید، برگشت. بچه را بغل زد و به اتاق دوید. صدای جیغ بچه می‌آمد.
چاقو را غلاف کرد. جلوتر رفت. زن تکان نخورد. مورمورش شد. بالای سر زن رسید. چشمانش خیره به آسمان بود و دهانش باز. ردی از خون گوشه‌ی دهانش را به زمین وصل کرده بود. رد دیگری از سوراخ روی شقیقه، به موهای مشکی‌اش راه پیدا کرده بود. سرخی خون روی زمین، از مگس به سیاهی می‌زد. هنوز پنجه‌اش چماقی را می‌فشرد. دکمه‌ی لباسش باز بود. خط قرمزی دور گردنش به خون افتاده بود. پنجه‌های برهنۀ پایش در سیاهی شلوار، سفیدتر از سفید می‌نمود.
جوان، دامن چین‌دار و بلند جنازه را روی بالا تنه انداخت و به اتاق رفت. تاریک بود و چشمش جایی را نمی‌دید. به طرف صدای نق‌نق بچه رفت. چشمش به تاریکی عادت کرد. دخترک بچه‌به‌بغل، کنار پشتۀ رختخواب‌ها کز کرده بود. جلو رفت و دستی به موهای ژولیده‌اش کشید:
«نترس! نترس! من آدم بدی نیستم! چی شده خانوم کوچولو؟»
دخترک گریه می‌کرد. لهجه‌دار گفت:
«عراقیا ننه‌ام رو کشتن...!»
جوان سر دخترک را به سینه گرفت.
«دیگه نترس! من این جام. شما چرا تنهایید؟ هیچ‌کس تو ده نیست...؟ بابات کجاس؟»
دخترک خودش را به او چسباند.
«همه فرار کردن. ننه‌ام گفت ما باید وایسیم تا آقام گوسفندامون رو از چرا بیاره بعد بریم، اما آقام نیومد...»
بغض لب‌های دخترک را لرزاند و ساکتش کرد. بچه که با دیدن جوان آرام شده بود، چهاردست‌وپا دور اتاق می‌چرخید و گه‌گاهی دست به دیوار می‌گرفت و بلند می‌شد. چند قدمی که راه می‌رفت، پاچۀ بلند شلوارش، زیر پا گیر می‌کرد و زمینش می‌انداخت. زیر لب چیزی می‌گفت و دوباره بلند می‌شد.
جوان دخترک را بغل زد و روی زانو نشاند. بغضش را فرو خورد. اشکش فرو ریخت.
«نترس دختر خوب!»
دخترک با صدایی که بغض نازکش کرده بود گفت:
«صبح دو تا عراقی اومدن اینجا. ننه‌ام با چماق زد سر یکی شون، اون یکی هم ننه‌ام رو کشت. بعد هم گردن بندش رو کشید و برد...»
دخترک ساکت شد. موهای گره‌خورده‌اش را خاراند و بینی‌اش را با پشت دست پاک کرد. جوان پرسید:
«با شما کاری نداشتن؟»
دخترک چشمانش را دراند و لرزان گفت:
«می‌خواست من و داداشی هم بکشه، اما نکشت. داداشی که نمی‌دونه ننه مرده. می‌ره شیر می‌خوره. ننه‌ی آدم که بمیره، باز شیر داره؟»
برآمدگی روی گردن جوان بالا و پایین شد. آرام گفت:
«نه دختر خوب. دیگه شیر نداره. تو چند سالته؟»
«هشت سال...»
«خُب، خیلی بزرگ شدی. دیگه همه چی رو می‌فهمی. می‌دونی هر کی بمیره باید چه کارش کنن؟»
دختر به چشم‌های جوان زل زد و سرش را تکان داد.
«آفرین! پس تا وقتی من کارم تموم نشده از اتاق بیرون نیایید...»
به طویله رفت. الاغ کله‌ای تکان داد و سم به زمین کوبید. بیل را گوشه‌ی طویله دید. بیرون آمد و قبری کند. برای آخرین‌بار چشمان نگران و منتظر زن را از نظر گذراند. کارش تمام شد. عرقش را با سرآستین خشک کرد. دست دخترک را گرفت. بچه را بغل زد و بیرون آمد. نگاه دخترک، حیاط را کاوید و جایی ثابت ماند. با چشمان پرآب، با برآمدگی جلوی طویله وداع کرد. جوان، هر دو را روی الاغ نشاند و به راه افتاد. دخترک نگران پرسید:
«پس آقام؟»
جوان نگاهش نکرد. گفت:
«هر وقت بیاد ببینه شما نیستید، می‌آد دنبال‌تون. من هم شما رو می‌برم می‌سپرم به هم‌دهی‌هاتون. بعد هم می‌رم...»
سر چرخاند و به تپه‌هایی که از پشت‌شان آمده بود خیره ماند...
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام. داستان شما را خواندم. به گمانم این دومین داستانی بود که از شما می‌خواندم. به نظرم شما راهتان را درست انتخاب کرده‌اید. داستان نوشتن کار شماست و اگر کارتان را جدی بگیرید از نتیجه کار راضی خواهید بود. نوشتن بیشتر از هر چیزی پیگیری خستگی‌ناپذیر می‌خواهد. امیدوارم که سختی‌های کاری را که قرار است انجام بدهید تمام و کمال قبول کرده باشید.
همان یکی دو پاراگراف اول داستان شما یاد خاطره‌ای افتادم. چند سال پیش برای مجروحان جنگی بیمارستان پاستورنو داستان می‌خواندم، داستانی از جنگ. به نظر خودم داستان خیلی خوبی نوشته بودم. از طرفی اولین مرتبه‌ای بود که مخاطب‌های داستان من مخاطب حرفه‌ای داستان و همین مسأله کارم را راحت‌تر می‌کرد. با خیال راحت داستان جنگی‌ام را خواندم. داستان مجروحی که موج انفجار او را گرفته بود و حالا سال‌ها بعد از جنگ هر وقت که قرار بود دچار حملات اضطراب ناشی از جنگ بشود فریاد می‌کشید: «سوت می‌کشه». وقتی داستانم را می‌خواندم به حضار نگاه می‌کردم. دیدم که چند تایی اشک می‌ریزند. پیش خودم گفتم تمام است، بهتر از این نمی‌شد کارم را انجام بدهد. وقتی آن‌هایی که در جنگ بوده‌اند با داستانم گریه می‌کنند یعنی عین خود اتمسفر جنگ را در داستانم آورده‌ام. با خوشحالی و سرخوشی داستانم را خواندم و تمام کردم. همین که داستانم تمام شد یکی از دوستان مجروح جنگی با صدای بلند از من پرسید: «شما خودت تو جنگ بودی؟» با خنده گفتم که از سن و سالم معلوم است که نبوده‌ام. آن دوست گفت: «بیشتر از این‌که از سن و سالت معلوم باشه، از داستانت معلومه که تو جنگ نبودی. مرد حسابی یه سوت می‌کشه گفتی و کار رو تموم کردی؟ تو اگه می‌دونستی اون سوت وقتی می‌کشه چه پدری از آدم درمیاد؟ اگه می‌دونستی چه بلایی سر روانت میاد؟ اگه می‌دونستی اون سوت این‌قدر ترس داره که ممکنه با شنیدنش خیلی راحت خودت رو خراب کنی، اون‌وقت این‌قدر راحت نمی‌نوشتی سوت می‌کشه». بعد ۴ یا که ۵ سال، هنوز عین به عین حرف‌های آن دوست به یادم مانده است. به نظرم واردترین نقد به داستانم را در تمام سال‌هایی که به جلسات نقد و داستان‌خوانی رفته‌ام او عنوان کرد. این خاطره را تعریف کردم که بگویم که بعضی وقت‌ها داستان درست همان‌جایی اتفاق می‌افتد که نویسنده حواسش به آن نیست. به عنوان مثال در داستان من تمام جان داستان در همین صدای سوت قبل از انفجار خلاصه شده بود اما من داستانم را ساده گرفتم و شروع به نوشتن آن کردم بدون آن‌که آن‌قدر که باید و شاید در مورد جغرافیای داستانم تحقیق کرده باشم. در مورد داستان شما هم به نظرم ماجرا به همین گونه است؛ شما مقداری بیشتر از آن‌چه باید داستانتان را ساده گرفته‌اید و حواستان را به آن‌جایی نداده‌اید که دقیقاً داستان شما اتفاق می‌افتد. من از صدای سوت انفجار صحبت نمی‌کنم، از رها در سراشیبی خاکریز، از تأثیر محیط اطراف، از چند ساعت پیاده‌روی در ظلمت کوهستان که تمام داستان شماست اما شما به راحتی با چند کلمه و یک جمله یک خطی از آن گذشته‌اید. پیاده‌روی یک سرباز در یک منطقه جنگی کوهستانی تاریک آن‌هم به مدت ۸ ساعت خودش یک داستان بسیار بسیار مهیج و پر دلهره است اما شما به راحتی از آن گذشته‌اید و آن‌را بسیار بسیار ساده یا بهتر بگویم کم‌اهمیت برگزار کرده‌اید و این فقط و فقط یک معنی می‌دهد؛ یا شما آماده نوشتن این داستان نیستید یا که داستانتان را خیلی ساده گرفته‌اید. این ساده گرفتن امکان باورپذیری داستان را برای من مشکل می‌کند و وقتی من به عنوان مخاطب داستان شما نتوانم آن را باور کنم داستان شما همیشه برای من یک داستان باقی می‌ماند و نویسنده از داستان بیرون می‌زند.
اما مسأله اصلی که طرح داستان شماست. برای اتفاق افتادن یک داستان حداقل به دو اتفاق نیاز است: یک اتفاق بزرگ‌تر و یک اتفاق کوچک‌تر که بهانه روایت اتفاق بزرگ‌تر بشود. طبیعی است که این قاعده کلی هم مانند تمام قاعده‌های کلی دنیا دستخوش چندین و چند حالت استثناء هست اما در بیشتر موارد این‌طور است. در مورد داستان شما باید بگویم شامل آن شرایط استثنایی نمی‌شود. بیایید اتفاق‌های داستان شما را با هم مرور کنیم. یکی این که جوان رزمنده‌ای به هر دلیل تصمیم می‌گیرد از جبهه و جنگ بیرون بزند و اتفاق دوم این‌که در مسیرش به دو بچه برمی‌خورد که مادرشان کشته شده و پدرشان هم گم شده پس آن‌ها را هم با خود همراه می‌کند. در داستان شما اتفاق بزرگ‌تر است کدام است؟ (رفتن رزمنده یا ماجرای بچه‌ها) راستش را بخواهید با پرداخت داستان شم،ا هر دو ماجرا کاملا هم‌سنگ همدیگر هستند و هیچ‌کدام ادعایی بر این‌که ماجرای اصلی داستان هستند ندارد. اما اگر هر دو اتفاق داستان هم‌سنگ همدیگر باشند و هیچ‌کدام خودش را تبدیل به اتفاق اصلی نکند چیست؟ این است که داستان شما تبدیل می‌شود به دو بخش مجزا از هم که تقریبا هیچ ربطی هم به همدیگر ندارند و تبدیل به ۲ پاره‌ی مستقل از همدیگر می‌شوند. در مورد طرح داستان شما باید بگویم که بخش اصلی پیونده دهنده آن‌ها به همدیگر شخصیت قهرمان داستان شماست. در کلاسیک‌ترین شکل ممکن ما رزمنده‌ای را داریم که به بهانه‌ی رفتن او متوجه شخصیت او می‌شویم که شخصیتی مسئولیت‌ناپذیر است اما در مسیر فرار او به ماجرای اصلی برمی‌خورد که همین ماجرای بچه‌هایی است که جنگ آن‌ها را یتیم کرده است. ماجرای اصلی و رفع و رجوع کردن باعث می‌شود که شخصیت اصلی داستان کمی از خودش حس مسئولیت‌پذیری نشان بدهد و به همین بهانه و با کمک رفع و رجوع کردن ماجرای این بچه‌ها ما شاهد تحول شخصیت اصلی باشیم. متاسفانه هردو پاره داستان شما این‌قدر شتابزده و بدون یک برنامه و طرح و هدف کلی روایت می‌شوند و بعد از پایان داستان ما با یک «خب که چی؟» بزرگ مواجه می‌شویم. به نظرم باید در مورد داستانتان یک تصمیم کلی بگیرید. موقعیت داستانی و آن‌ داستانی را فراموش کنید. داستان را برای خودتان تعریف کنید، وقتی به یک طرح کلی رسیدید شروع کنید به اعتبار بخشیدن به خرده‌روایت‌ها و خرده‌روایت اصلی را مشخص کنید. آن‌وقت از سر حوصله شروع کنید به نوشتن داستانتان. امیدوارم که این کار را انجام بدهید و به همین زودی نسخه تازه‌ای از داستانتان را بخوانم. داستان شما زبان و لحنی حرفه‌ای دارد. شما یک داستان‌نویس هستید و کارتان را به خوبی انجام می‌دهید. همین حالا می‌شود به راحتی داستان شما را خواند و پیگیری کرد و لذت برد. داستان نوشتن را جدی بگیرید، اطمینان دارم که به نتایج خوبی خواهید رسید.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.