حوادث فرعی را نادیده نگیرید




عنوان داستان : دخمه
نویسنده داستان : اکرم زیبائی

دخمه



تاريك تاريك است... دمر افتاده‌ام... تاب‌خوردن لوستر را كه ديدم، خودم را رويش انداختم، مبادا خرده‌شيشه تكه‌پاره‌اش كند... سينه‌هاي پرشيرم درد گرفته است و بافة موهايم زير آجرها گير كرده... خسته‌ام از موي بلند... حيدر مي‌گويد: «زنه و موي بلندش...» موهاي نم‌دارم را چنگ مي‌زند و عميق مي‌بويد... نفسم تنگ است... سنگينيِ تيرچوبي سقف را بيش از اين نمي‌توانم تحمل كنم... دَمم، خاك را به دهان خشكم مي‌كشد و بازدَم، گرد و غبار، به چشمان تَرم مي‌فرستد... خرده‌سنگ‌ها، به نيمة روي زمينِ صورتم، فرورفته‌اند... چشمم باز يا بسته، چيزي نمي‌بيند... تاريك است... ساق‌هايم... احساسشان نمي‌كنم... انگار هيچ‌وقت زانو به پايين، نداشته‌ام... دستانم را نمي‌توانم از زير سنگ‌ها درآورم... چپي را كه تكان مي‌دهم، النگوي شكسته در گوشتم فرو مي‌رود... حيدر بوسه‌اي به پيشاني‌ام مي‌زند... دستم را مي‌گيرد... كبودي جاي سرم‌ها را نوازش مي‌كند... چشمانش برق مي‌زند... مي‌گويد: «بالاخره مامان شدي...» جعبه‌ي كوچكي از جيبش بيرون مي‌آورد و دو النگوي درون آن را به دستم مي‌اندازد... حامله كه بودم، وقتي تكان نمي‌خورد، دلم شور مي‌زد... تكان نمي‌خورَد... حنجره‌ام زخم است و مي‌سوزد... صدايم گرفته... جيغ بي‌صدايي مي‌كشم... لبم تَرَك مي‌خورد... شوري خون‌، حالم را به هم مي‌زند... عق مي‌زنم... حيدر بين چارچوب ايستاده و به دستشويي سرك مي‌كشد... مي‌گويم: «به چي نگاه مي‌كني؟» برمي‌گردم و مشتي آب به صورتش مي‌پاشم... چشم در چشم حيدر مي‌ايستم... موهاي مشكي‌اش به پيشاني چسبيده و قطره‌هاي آب، روي مژه‌هايش جا خوش كرده است... دست چشمانم را مي‌خوانَد... خنده، زير پوستش پخش مي‌شود و كمي بعد، روي لبش جمع... قدمي پس مي‌رود، قدمي پيش‌مي‌روم... آرنج‌هايم زُق زُق مي‌كند... زانوهايم توان ندارند... زور مي‌زنم تنه‌ام را بندِ انگشتي بالا ببرم، راه نفسش را باز كنم... نمي‌شود... تيزيِ آهني به پهلويم فرو مي‌رود... سينه‌هايم تير مي‌كشند و مي‌سوزند... شير راه مي‌گيرد... بچه را از بغل حيدر مي‌گيرم: «حتماً گُشنه‌ست...شيرم داره مي‌ره» زور مي‌زنم... تكاني مي‌خورد... دل‌شوره‌ام بي‌جا بود... زنده است... مي‌خندم و مي‌گريم و مي‌خندم... شوري آب بيني‌ام، ترك لبم را مي‌سوزاند... گرماي تن كوچكش دلم را گرم مي‌كند... دوباره خودم را بالا مي‌كشم... فقط آن‌قدر كه سنگيني‌ام رويش نباشد... تيرِ چوبي تكاني مي‌خورد... تيزي بيشتر فرو مي‌رود... درد، عرقم را درمي‌آورد... گريه مي‌كنم... جيغ مي‌زنم، بي‌صدا... خون مثل هزارپا روي پوستم راه مي‌رود... چندشم مي‌شود... حيدر هزارپا را از روي نَنو‌مي‌گيرد و از پنجره پرت مي‌كند توي باغچه... لالايي مي‌خواند... «گل زود خوابيد مثل هميشه...» لرزه به تنم مي‌افتد... نمي‌خواهم مثل هميشه باشد... سست مي‌شوم... با پاهاي كوچكش به شكمم مي‌كوبد... حيدر مي‌گويد: «بذار بكوبه... فقط زودتر بياد كه ديگه نمي‌تونم صبر كنم... اون ده سال يه طرف، اين چند روز يه طرف...» انار دان مي‌كند و من دانه‌دانه ورمي‌چينم... گرم است... دانه‌هاي عرق، از روي پيشاني‌ام سُر مي‌خورند... مي‌لرزم... نفسم تنگ و تند است... خاك، داخل بيني‌ام مي‌شود و قلقلكم مي‌دهد... بوي خاك حالم را بد مي‌كند... لبم را گاز مي‌گيرم... دندان‌هايم گوشت را مي‌دَرد... طعم خاك و خون قاتي مي‌شود... صداي ناله‌اش را مي‌شنوم... لباسم را چنگ مي‌زند و مي‌كشد... نفسش بند آمده است... فوت مي‌كنم... حيدر مي‌گويد: «اين طوري كه بدتر مي‌شه... اگر با شير خفه نشه، با فوت تو خفه مي‌شه...» ماهيچه‌هايم را آن‌قدر سفت كرده‌ام كه سوزن‌سوزن مي‌شوند... زانويم سست مي‌شود... انگار همة بدنم خواب رفته است... مي‌افتم رويش... با تمام وجود جسم كوچكش را حس مي‌كنم... لگد مي‌زند... باز هم... بالاخره آرام مي‌شود... من هم آرام مي‌شوم... هيچ‌وقت چنين تنگ در آغوشش نگرفته بودم...
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم اکرم زیبایی سلام

خوشحالم از شما داستان دیگری می‌خوانم. نثر روان، خصوصیت برجسته‌ای است که در اثر قبلی شما هم بود. در «دخمه» هم همین ویژگی وجود دارد با این تفاوت که این اثر تعلیق کار قبل را ندارد. از ابتدا معلوم است راوی زیر آوار مانده و برای نجات خودش و بیشتر برای نجات فرزندش تلاش می‌کند بنابراین خواننده از اول می‌داند آخرش به کجا خواهد رسید با این حال توجه به حس‌ها و جزییات بار دیگر توانایی شما در خلق فضاهای قدرتمند داستانی را تایید می‌کنند؛ اما یکی از مشکلات در داستان‌هایی همچون «دخمه» این است که با وجود حادثه‌محور بودن، کنش های‌داستانی قدرتمند ندارند چون طراحی قدرتمندی در آن‌ها نیست. در واقع در داستان «دخمه » نیز معلوم است بیش از طراحی و پیرنگ، پرداختن به همین حس‌ها برای شما اهمیت داشته‌اند به این معنی که به نظر می‌رسد نویسنده بیشتر به دنبال انتقال حس در موقعیتی ویژه بوده است تا اینکه بخواهد قصه‌گو باشد. سطرها و صحنه‌هایی که به خاطرات گذشته‌ی راوی و همسر او می‌پردازند قصه‌گوتر هستند وگرنه سایر بخش‌ها به نوعی همدردی یا ادای دین می‌مانند. داستان با زلزله آغاز می‌شود اما به حادثه‌ی فرعی دیگری نیاز دارد تا بتواند خودش را به استانداردهای داستانی پرکشش نزدیک کند. ارزش حوادث فرعی را نادیده نگیرید. به عنوان مثال اگر در همان حال که راوی دارد با صحنه‌ها و توصیف‌های جاندار موقعیت حسی و مکانی‌اش را برای مخاطب شرح می‌دهد و پیش می‌رود، ماجرای دیگری اتفاق بیفتد می‌تواند به شما به عنوان نویسنده قلمرو و قدرت مانور بیشتری بدهد. پیشنهاد می‌کنم با یک طراحی مستحکم، داستانی با همه‌ی عناصر داستانی خلق کنید. انگیزه روایت را قوی‌تر کنید و تلاش کنید اثر علاوه بر توصیف‌های حسی، تمامی آنچه از داستانی خوب انتظار می‌رود در خود داشته باشد. پشتکار قابل تحسین‌تان را حفظ کنید که می‌تواند یکی از مهمترین عوامل موفقیت شما باشد. در پایگاه داستان، منتظر آثار بسیار خوب شما هستیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
اکرم زیبائی » دوشنبه 21 اسفند 1396
خانم آروان عزیز ممنون از نقد و نظرتون. بسیار مفید و کاربردی بود.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.