من باید داستان شما را زندگی کنم




عنوان داستان : خون بها
نویسنده داستان : اکرم زیبائی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «خون بها» منتشر شده است.

مجتبي تكيه داده بود به گوني‌هاي شن و اسلحه‌اش را تميز مي‌كرد. جلو رفتم و چراغ‌قوة جيبي‌ام را مثل هفت‌تير گذاشتم روي شقيقه‌اش و گفتم:
«دستا بالا، وَاِلا بي‌حركت!» به رويش نياورد. نور را شليك كردم تو چشم‌هايش. گفتم:
«پا شو بريم يه گشتي بزنيم.» پوزخند زد و گفت:
«پفك چي؟ پفك نمي‌خواي؟ همچي مي‌گه گشت، انگار اومِديم سيزده‌به‌در...» كهنه را از دستش كشيدم و عرقم را پاك كردم:
«كم به ناموست برس، همين‌جوري هم خوشگله...» دستش را گرفتم و بلندش كردم و درِ گوشش گفتم:
«شايعه شده جنگ مي‌خواد تموم شه... نديدي منطقه آرومه...؟ همه گيج و منگن... منتظر دستورن...» خونسرد انگار كه خودش از همه چيز باخبر باشد، كشان‌كشان پشت سرم مي‌آمد و غر مي‌زد:
«تو اي ظِل آفتاب، تو هم بيكاري... ساية سنگر سيخونكت مي‌زنه...؟» يكي از بچه‌ها از كنارمان رد شد و به من گفت:
«اين دويست‌وبيست ليتري رو كجا مي‌بري؟ نري دوباره علف به جاي سبزي صحرايي به خوردش بدي، دو هفته مريض...» كلمه‌هاي آخر را نشنيدم. پشت به خاك‌ريز، از بچه‌ها دور شديم. صداي اذان راديو را از بلندگو شنيدم. از دور، در و ديوار چند دهات پيدا بود. گفتم:
«مجتبي، راست‌حسيني، بگو ببينم جريان اين آل چيه؟» با قيافة جدي و چشم‌هاي ورقلنبيده، انگار كه منتظر اين سؤال باشد گفت:
«مي‌گن روحه، يه روح سرگردان... بعضي‌ها ديدن مي‌لنگيده و مي‌رفته، اما چند نفر ديگه هم ديدن كه داشته مي‌دويده... نشوني‌هاي همه هم يه جوره... دامن چين‌دار بلند سبز و چارقد سفيد كه روي موهاي سياهش مي‌بنده... روبندة توري قرمز هم نصف صورتش را گرفته... چند باري ديده بودنش روي تپه‌هاي اون طرف مرز... مي‌گن مال يكي از دهات لب مرزه... اما كسي نمي‌دونه از كجا مي‌آد و كجا مي‌ره...» صداي پوتين‌هاي مجتبي كه گه‌گاهي بوتة تيغي را له مي‌كرد، صداي پرش ملخ‌ها و جيك‌جيك چند گنجشك كه دنبال يك حشره كرده بودند، تنها صدا بود. خواستم حال و هواي‌مان را عوض كنم. پرسيدم:
«به نظرت، پرنده‌اي، چرنده‌اي، چيزي پيدا مي‌شه بزنيم كباب كنيم؟» مجتبي نالان جواب داد:
«بابا نردبون دزدا... حالا شكار نكني، نمي‌شه؟ فكر من بيچاره رو نمي‌كني...؟ سيابخت، تو اي آفتاب، الآنه كه مُخمون تاب ورداره... تو هم كه كله‌ات به خورشيد نزديك‌تره، حتماً...» حرفش را قطع كردم و گفتم:
«هيس... ساكت، الآن رو اون تپه كوچولوئه، يه چيزي جُم خورد... آروم بيا، انقد هم حرف نزن...» نزديك تپه كه رسيديم، پرنده را ديدم. يواش‌يواش راه مي‌رفت. پشت تخته‌سنگي كمين گرفتيم. انگار يك بالش شكسته بود. مي‌كشيدش روي زمين و چند قدم بر‌مي‌داشت. گفتم:
«عجب گنده هم هست لامصب، زخميه انگار، نمي‌تونه فرار كنه... كبابي بزنيم تو رگ امروز...» بلند شدم و بدوبدو رفتم سمت پرنده. پرنده بالش را جمع كرد و دويد، تند و تيز. همان‌طور كه چشمم به‌اش بود، داد زدم:
«مجتبي، تو برو از اون وَر، من هم از اين ور، دوره‌اش كنيم...» مجتبي هن‌وهن‌كنان، تپه را بالا مي‌آمد و مي‌گفت:
«اين جونور رو من مي‌شناسم. احساس خطر كنه، خودش رو به لَنگي مي‌زنه كه دشمن گول بخوره و دنبالش راه بيفته. بعد هم فلنگ رو مي‌بنده... لونه‌اش اون پايين بود، تخماشو ور مي‌داشتيم، يه نيمرو...» بي‌توجه گفتم:
«بي‌پدر، خوبه زخميه...» از جامان كه تكان مي‌خورديم، دوباره بالش را جمع مي‌كرد و مي‌دويد، ما هم به دنبالش. نفهميدم چند بار بالش را كشيد و جمع كرد، آخرش هم فرار كرد. حواسمان كه آمد سر جا، نزديك يك ده بوديم. از ديوار كاه‌گلي‌كه جابه‌جا ريخته بود، كشيدم بالا و حياط را ديد زدم. باد سبكي درهاي چوبي را به هم مي‌زد و جيرجيرشان را در‌مي‌آورد. بوته‌هاي تيغ، اين‌طرف و آن‌طرف چرخ مي‌خوردند. از تو كوچه‌ها گذشتيم. مجتبي گفت:
«جان مادرت بيا بريم... الآن آل مي‌آد مي‌برمونا...» گفتم:
«نكنه زاييدي؟» پاي ساية ديواري ولو شد و نالان گفت:
«كم از زاييدن هم نبود اي شكار...» خنديدم و يكي زدم پس كله‌اش و گفتم:
«ولي عجب جونور حقه بازي بودا... كشوندمون اون‌جا كه مي‌خواست...» من هم نشستم كنارش و يك مشت از علف‌هاي كنج ديوار كندم و پاشيدم تو هوا. پوتينم را درآوردم و پايم را گرفتم جلوي دماغش. سرش را پس كشيد و هولم داد. كنار پايش دراز كشيدم. گفتم:
«خوب، مي‌گفتي...» گوشم با مجتبي بود و چشمم، به پرچم سبزي كه ميله‌اش نمي‌دانم سر درِ كدام خانه نصب شده بود. الكي خودم را مشتاق نشان مي‌دادم و بعد از هر جمله‌اش يك خوب مي‌گفتم.
«...دهات اطراف، همه متروكه ست... بعضي‌ها مي‌گن آله، دنبال زن زائو مي‌گرده... شايد هم از ما بهترونه... به چشم كه مي‌آد، سريع غيب مي‌شه... كسي هم نمي‌تونه دنبالش بره، يه وقت از مرز رد مي‌شه... محلي‌ها مي‌گفتن همه رو فرستادن پشت جبهه... كسي اينجا نمونده... اون هم يه زن، تك و تنها، تو اي كوهستان، با اي همه خطر...» پوتينم را پا كردم و گفتم:
«مجتبي، پاشو بريم اين پرچمه رو دربياريم، ببريم...» چنان با التماس نگاهم كرد كه گفتم:
«باشه... پس تو بشين همين‌جا، استراحتت رو بكن، من مي‌رم و برمي‌گردم... فقط اگه آل اومد، ريشات رو نشون بدي، خودش مي‌ره...» سريع بلند شد و راه افتاد. ازكوچه پس‌كوچه‌ها رد شديم. رسيديم به ساختماني كه پرچم بالايش بود. از در و ديوار و بلندگوي زنگ زدة روي پشت‌بامي كه نصفش ريخته‌بود، فهميديم مسجد بوده‌است. گوشة حياط چند پله بود كه به زيرزمين مي‌رفت. دولا شدم و در آهني آبي‌رنگش را از بالاي پله‌ها باز كردم. بوي نفت و نم، خورد تو صورتم. نوري كه از لاي در مي‌تابيد، افتاد رو تانكر بزرگ نفت. چيز ديگري نديدم. جواب نگاه مجتبي را دادم:
«بيچاره‌ها، انبار نفت زمستون‌شون بوده...» ساعتم را نگاه كردم و گفتم:
«بريم پرچم رو ورداريم بريم كه الآن سيد خبردار مي‌شه... يه ساعت و نيمه، جيم زديم...»
نيمه‌هاي راه بوديم كه دود غليظي از ده به آسمان بلند شد. مجتبي با چشم‌هاي وق‌زده‌اش پرسيد:
«آتيش كجا بوده؟» من هم با چشم‌هاي وق‌زده‌ام جواب دادم:
«نمي‌دونم... بريم ببينيم؟» منتظر جوابش نشدم. فقط مي‌خواستم بفهمم آتش از كجاست. بدبخت مجتبي، از ترسش، پرچم را انداخت و پابه‌پاي من دويد. دولادولا از كنار ديوار‌ها رد شديم. دود پيچ‌وتاب مي‌خورد و بالا مي‌رفت. آرام و بي‌صدا از كوچه‌ها گذشتيم. هيچ كس نبود. به مسجد رسيديم. دود از زيرزمين مي‌آمد. بوي تند گوشت سوخته، سينه‌ام را پر كرد. داد زدم:
«اين‌جا يه تانكر نفت بود، شايد اون آتيش گرفته...» با لگد پنجرة كوچك زيرزمين را از جا درآوردم. آنجا فشار دود كم‌تر بود. چراغ‌قوه انداختم. سرها را داخل زيرزمين كرديم. دود و گرد و غبار در ستون نور مي‌رقصيد. نور چرخيد و چرخيد تا روي صورت زني درازكش، ثابت ماند. با تعجب گفتم:
«يه زنه... يعني زنده‌اس؟» دود، اشكم را درآورده بود. چشم‌هايم را ماليدم و گفتم:
«من مي‌رم پايين... شايد زنده باشه...» مجتبي گفت:
«اَي سيابخت هي... باز خُل بازيت گرفت... شايد تانكره بتركه...» از داخل سوراخ پايين خزيدم. چراغ‌قوه را روشن كردم. سرفه‌ام گرفت و اشكم سرازير شد. دود از تانكر بلند مي‌شد. درش باز بود و به پهناي دهانه‌اش، دود سياه بيرون مي‌زد. كنار زن نشستم. تكانش دادم. تور قرمز پولكي روي صورتش بود. هفت‌تير،كنار سرش افتاده و هنوز انگشتش روي ماشه بود. سرخي چارقد سفيدش، نم داشت. دست ديگرش روي شكم، كاغذ سفيدي را چنگ مي‌زد. كاغذ را برداشتم و لبة پنجره را گرفتم. مجتبي كمكم كرد. روي زمين افتادم و بلندبلند نفس كشيدم. آفتاب چشم‌هايم را مي‌زد. سوز چشمم كه فروكش كرد، كاغذ را نگاه كردم. عكس همان زن بود با بچة شيرخواره در بغل و مردي كه بالاي سرش ايستاده‌بود، پيرمردي كه دختر چهارپنج ساله‌اي را روي پا نشانده‌بود و پيرزني كه پسر ده‌دوازده ساله‌اي جلوي پايش زانو زده بود. مجتبي عكس را كه ديد، داد زد:
«آل؟!» گفتم:
«آل كجا بود؟» مجتبي با مِن‌مِن گفت:
«بيا بريم...» راه افتاد و من هم به دنبالش. زياد دور نشده بوديم كه دو نفر مسلح از پس ديوار پريدند جلو. زود شناختم‌شان. از بچه‌هاي خودمان بودند كه حاجي با ديدن دود فرستاده بود براي سركشي. هنوز چيزي را كه ديده بودم، تعريف نكرده بودم كه صداي ريختن آوار، ميخ‌كوب‌مان كرد. دود كم و كم‌تر شد. آوار آتش را خفه كرده بود. بچه‌ها بي‌سيم زدند و چند نفر كمكي با تجهيزات خواستند. كمك كه رسيد، با بيل وجب‌به‌وجب خرابه را زير و رو كرديم. دو تا از بچه‌ها آن‌جا را كه من احتمال مي‌دادم جنازه باشد، گشتند. من و بقيه هم آوار روي تانكر را گشتيم. به تانكر كه تكه‌پاره و لهيده شده بود، رسيديم. هنوز بوي گوشت سوخته مي‌آمد. آوار را كه جابه‌جا مي‌كرديم، بخاري بلند مي‌شد و بوي تندي مي‌زد بيرون. يك دفعه نوك بيل به چيزي گير كرد. با دست كشيدمش. از زير سنگ‌ها، پلاك و زنجيري بيرون آمد. سياه و سوخته‌بود. رويش تف انداختم و ماليدمش به رانم، يك پلاك عراقي. آن طرف، بچه‌ها، جنازة زن را از زير آوار درآوردند و كناري گذاشتند. گفتم:
«بچه‌ها، بيايد اينجا روبگرديم...يه پلاك عراقي...» يكي از بچه‌ها گفت:
«يعني تو تانكر بوده؟» گفتم:
«فعلاً بگرد... سؤال نكن...» چند ساعت گشتيم و تكه‌پاره‌هاي جزغالة چند عراقي را از لابه‌لای آهن‌پاره‌ها پيدا كرديم و هفت تا پلاك...
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام. داستان شما را خواندم. واقعیت ماجرا این است که ما یا داستان‌نویس هستیم و یا نیستیم. یک بخش این داستان‌نویس بودن برمی‌گردد به هنر قصه‌گو بودن نویسنده یا مغز قصه‌‌گوی او که یک مساله ذاتی است و بخش دیگر بخش فرمی یا تکنیک‌های روایی است که یک مساله اکتسابی است. نویسنده‌ای که در هر دو بخش به مهارت رسیده باشد یک نویسنده شش دانگ است. نویسنده‌ای که بخش ذاتی داستان‌نویسی را دارا باشد می‌تواند با تلاش و ممارست به بخش اکتسابی آن‌هم دست یابد و تبدیل به نویسنده‌ای شش دانگ شود اما نویسنده‌ای که تنها در بازی‌های فرمی و تکنیک‌های روایی مهارت داشته باشد بعید است که بخش ذاتی داستان‌نویسی را بهبود بخشد و بعید که نویسنده داستانی باشد که هم کم‌عیب و نقص یا که بی‌عیب و نقص باشد و هم مخاطب را به لذت برساند. خبر خوب در مورد داستان شما این است که این داستان بیانگر این است که پشت آن یک ذهن قصه‌گو حضور دارد. به نظرم این داستان باید چند مرتبه‌ای بازنویسی شود که حس کنیم یک نویسنده شش دانگ پشت آن پنهان است، اما این امری کاملا طبیعی است و بیشتر داستان‌های دنیا شامل این قانون همیشگی می‌شوند. این اتفاق زیاد می‌افتد که من داستانی را می‌خوانم اما فرصت نمی‌کنم نقدی روی آن بنویسم و می‌روم چند وقت بعد که برمی‌گردم می‌بینم چیزی از داستان در خاطرم نیست و مجبورم دوباره داستان را بخوانم. اما در مورد داستان شما واقعیت این است که داستان را دو روز پیش از این‌که این یادداشت را بنویسم خواندم و حالا که می‌خواهم بنویسم می‌بینم داستان تمام و کمال در ذهنم باقی مانده است و این یعنی داستان شما تا حدود زیادی کار خودش را درست انجام داده است و من مخاطب را درگیر خودش کرده است. چیزی که به بزرگ‌ترین ضعف داستان شما تبدیل شده است، مهندسی اطلاعات این داستان است. ما به عنوان مخاطب خیلی دیر با داستان اصلی مواجه می‌شویم و همین‌که متوجه می‌شویم مساله اصلی داستان چه چیزی است یعنی دقیقا همان وقتی که گره داستانی مطرح می‌شود از آن گره گشایی هم می‌شود و ما هیچ‌وقت با آن مواجه نمی‌شویم یا به بیان بهتر ما هیچ‌وقت درگیر آن نمی‌شویم. ما در داستان آلی داریم که زنی است با روبنده‌ی توری قرمز. بهتر است که دو شخصیت اصلی داستان پیش از آن‌که به موقعیت انتهایی داستان کمی در مورد این شخصیت صحبت کنند و خرده روایت‌هایی را از این آل از زبان این و آن برای همدیگر بازگو کنند. این به آن بگوید فلانی تعریف کرده این زن را دیده و چنین و چنان شده است. یعنی بهتر در غیاب شخصیت آل شمای نویسنده این شخصیت را برای مخاطبت بسازی. مخاطبت از این شخصیت حساب ببرد و منتظر حضور او در داستان باشد و پیش از حضور او چندین و چند مرتبه او را قضاوت کند. در حقیقت قابی برای تکنیک «تعلیق» در داستانت ایجاد کرده‌ای اما هیچ استفاده‌ای از این تکنیک نکرده‌ای و به کمک آن عیار داستانت را بالا نبرده‌ای. مگر اگر به جای تو بودم با چندتایی خرده روایت داستانی از زبان رزمنده‌ها در وقت و بی‌قت‌هایی که این آل را مشاهده کرده‌اند به او هویتی راز آلود می‌دادم و کمی فضای ترس را در قصه ایجاد می‌کرد تا لحظه ورود او به داستان لحظه‌ای شکوهمند باشد. شما داستان را از سر حوصله شروع کرده‌اید و ورود به داستان دراماتیکی دارید. تا لحظه‌ای که به هوای آن حیوان رزمنده‌ها از کمپشان فاصله می‌گیرند همه‌چیز درست و به‌جاست اما از این‌جا ناگهان ضرباهنگ داستان زیاد می‌شود و شما با حجم زیادی از اطلاعات مخاطب را بمباران اطلاعاتی می‌کنید. به نظرم این گم شدن در دل ناکجا آباد بهترین زمان و بهترین مکان برای همان خرده روایت‌های وهم آلود است. نکته دیگر این است که بخش زیادی از داستان در ذهن شما باقی مانده است. من درست متوجه گره گشایی داستان نشدم. یعنی متوجه نشدم که این زن که بود؟ این‌جا چه‌کار می‌کرد و چرا این بلا را سر خودش آورد؟ این همان‌جایی است که به نظر می‌رسد داستان در ذهن نویسنده باقی مانده است و او برای این‌که در داستانش معما ایجاد کند در دادن اطلاعات به مخاطب خساست به خرج داده است. دقت کنید که داستان باید تمام اطلاعات ذهنی نویسنده را به مخاطب منتقل کند و داستانی که معمایی را در دلش پنهان دارد هم از این قاعده جدا نیست پس شما این‌جا هم باید داستان را با تمام اطلاعاتی که خودتان از آن دارید به مخاطب منتقل کنید. به نظرم بهتر است یک مرتبه این داستان را برای خودتان تعریف کنید. اگر آن داستان چند خطی به نظرتان منطقی آمد شروع کنید به نوشتن آن. آن‌وقت داستان را از بهترین‌جای ممکن و از بهترین نظرگاه برای مخاطب تعریف کنید. اگر بهترین نظرگاه همینی است که شما انتخاب کرده‌اید. از دید این رزمنده وارد زندگی این زن بشوید. خودتان را به جای آن دو بگذارید و ببینید حضور راز آلود این زن چه سوالاتی را برای آن‌ها ایجاد می‌کند این سوال‌ها چگونه ایجاد می‌شوند و در کجا به اوج می‌رسند؟ یعنی در چه مرحله‌ای شما تشنه شنیدن حقیقت زندگی این زن می‌شوید؟ و آن‌وقت است که به مهم‌ترین بخش این داستان می‌رسیم؛ حقیقت زندگی این زن. من مخاطب چگونه باید با این حقیقت مواجه شوم که در انتها همان چیزهایی را از زندگی او بدانم که شما و شخصیت‌های داستانتان می‌دانند. من نباید داستان شما را بخوانم من باید داستان شما را زندگی کنم و وقتی به این مرحله می‌رسم که شخصیت‌های شما در این داستان زندگی کرده باشند. امیدوارم که به زودی نسخه مهندسی‌ شده‌تری از داستان خون بها بخوانم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
اکرم زیبائی » چهارشنبه 23 اسفند 1396
جناب خانلری نکاتی که اشاره کردید بسیار کاربردی بود. حتما در بازنویسی استفاده خواهم کرد. سپاس

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.