فرار از کلیشه رایج




عنوان داستان : او هم شهید شد
نویسنده داستان : کریم قربانزاده


نشنیدم که با من است.داشتم هاج و واج به کله اسیری نگاه می کردم که سرش را با مهارت خاصی از شیشه کوچک اتوبوس بنز ۳۰۲ آبی و سفید رنگ بیرون انداخته بود و می خندید.تعجب کردم و سعی کردم یادم بماند تا من هم امتحانش کنم.
پدر باز گفت که خفه شوم و شدم.حرفی نداشتم برای گفتن.اسیرند که باشند و می آیند که بیایند.خداخدا می کردم که اخبار تمام شود و من محو زندگی اوشین شوم.قسمت قبل برق رفته بود و نتوانسته بودیم نگاهش کنیم و حالا باید سیر نگاهش می کردم و شاید یکبار هم اتفاقاتش را بنویسم تا یادم بماند همه جریان سریال را.مادرم را به جای اوشین می گذاشتم که چطور پدر و مادرش او را از باکو آورده اند و چطور از گرسنگی جان سالم به در برده اند.
پدر خوشحال شد.اخبار تمام شد .رفت سمت کوچه تا سیگار بکشد و خبر را به دیگران برساند.آخر یک محله بود و یک تلوزیون بلموند کمد دار ما.همه محله اخبار را از پدرم می گرفتند .
بار آخر نامه اش فرق می کرد.این را گفت و چادرش را به دهان گرفت و با دندانهای مصنوعی که همه محل می دانستند که مصنوعی اند و مال مادرش بوده اند چادر را محکمتر گرفت.همهمه جمعیت زیاد و زیادتر شده بود.بالا دست خانه والا,زیر سایه درخت چنار که خیلی پت و پهن بود و بی دلواپسی پهن تر می شد.انگار می خواست همه محله را قرق کند لعنتی.درختی که می گفتند شاه با دستان خودش آنرا کاشته و حالا همه شهر درخت شاه را می شناسند.یکبار شهرداری تازه پا گرفته خیاو خواست چنار را قطع کند که نشد و نتوانستند.یکبار کارگر نیامد و یکبار اره نداشتند و یکبار هم اهل محل نگذاشتند.به قول شیخ رضای بقال بزرگتر که شدند یادشان رفت و شهرداری چی ها سرشان به کارهای دیگری مشغول شد.
گوسفندی را بسته بودند به چنار و چاقوی بزرگ دسته زردی هم فو کرده بودند به تنه چنار و گوسفند هم هرز گاهی نگاه هرزه ای بهش می انداخت و به خود تکانی می داد.
جمعیت مدام می امدند و می رفتند.اقدس خانوم حال درستی نداشت و به حرف من گوش نمی داد.در آن هیاهو مرا نمی دید.آنقدر به وجد آمده بود که مرا نمی دید.
دوباره پرسیدم که در نامه هایش از من هم نوشته یا نه?
زیر ان همه همهمه و شلوغی آمدن تک و توک اسرا سوالم را عوض کردم و دوباره پرسیدم:اصلا برای من هم کاغذی نامه ای فرستاده یا نه?
صدای بوق ماشینی که از سه راهی پایین خیابان دور می زد سکوت عجیبی روی جماعت پاشاند.مثل دقایق حساس بازی فوتبال که خیلی از همسایه ها حتی خود والا که منتظرش بودند که الان بیاید,نفسشان در سینه حبس می شد .همه خیره به پای بازیکن می ماندند تا عاقبت کار را ببینند.همه خیره به پیکان سبز رنگی ماندند که مردد بود برای حرکت کردن.جمعیت را که دید ناشیانه دور زد و به طرف جمعیت نیامد و انداخت در سرا زیری ورفت.
جمعیت دوباره شروع کردند.کربلایی سلام با صدای گرفته و همیشه بغض آلودش فریاد زد تا مردم صلواتی برای سلامتی اسیران بفرستند.بی صلوات پرسیدم:اقدس خانوم برای من کاغذی ,نامه ای نداده?
اقدس خانوم صلواتش را تمام کرد و گفت:پسر صفورا ...چقدر سرتغی تو! اینجا هم دست بردار نیستی.من که سواد ندارم نمی دانستی?از کجا بدانم چه برایت فرستاده یا نفرستاده?تحمل کن تا خودش بیاید تا از خودش بپرسی.می دانم که با باقی اسرا می آید.شب خوابش را دیدم.آمده بود .با دستان بسته آمده بود تا من بازشان کنم و من نرسیدم که بازش کنم.زورم هم نرسید آخر.بدجور بسته بودندش.آنقدر گره داشت که..برگشت و با همان دستان پرگره گفت حتما می آیم و من هم از خواب پریدم.
دوباره چادرش را روی سرش جابه جا کرد و جلوتر کشید و گفت:
یعنی صفر پسر نجیبه بیاید و والای من نه?!تو باور می کنی? خدا رو شکر از دست بدتر از اینها هم سالم آمده .ساواک با همه بزرگی اش از پس پسر من بر نیامد و از پس پدرش هم.
نخواست که بگوید نمی آید و نیاید.جوابی نگرفتم و او داشت سوال پیچم می کرد.خواستم بگویم اسم او که میان آمدنی ها نیست.محرم هست ولی فکر نکنم والایی باشد.من که سواد دارم و لااقل اسم ها را که می توانم بخوانم.باورت نمی شود?
نگفتم.نخواستم که بگویم .پدر گهگاه سر برج کیفش که کوک بود می گفت:انتظار کشیدن هم شیرینی خودش را دارد و بهتر از این اخبار بدیست که توی تلوزیون می دهند و من و همه محله خدا خدا می کردیم که دوباره بلموند کمد دار درست شود و باز هر قدر که دلش خواست اخبار بد بگوید و فقط درست شود پدر از سر لج بیافتد و درستش کند.یکی از دعاهای همه اهل خانه این بود که تلوزیون هیچ وقت خراب نشود.
سال پیش هم که والا آمده بود مرخصی همه پولی که ته جیبش بود را آورد جلوی پدرم گذاشت و با بغض یک ساله بی تلوزیونی و به خاطر بغض ما گفت که بگیرد و درستش کند.پدر خنده اش گرفت و پولش را پس داد و شب با محمد نامی با کیف سامسونیتش آمد تا درستش کند.
اقدس خانوم از اسمها خبری نداشت هیچ کس خبر نداشت انگار یا همه خود را به بی خبری زده بودند.مثل همه اخبار خوب تلوزیون اقدس خانوم هم جان تازه ای گرفته بود و حتی سرش حنا گذاشته بود.خواستم برگردم که گفت :فقط گفته به تو بگویم که اینجا مثل فیلم های تلوزیون نیست.بدتر از آنهاست.نمی دانم...ولی خودش آمد بیا با خودش بخوان.من که سواد ندارم.
شاد نشدم.حرفهایش یادم ماند و دستهای گره کرده ای که می گفت.می نویسم و نامه اش می کنم.پدر والا به دست ساواک مرد و آخر سر معلوم نشد که کجاست و همه خرج و مخارج خانواده با والا بود.حالا اقدس خانوم کار می کرد و منتظر بود تا والایش بیاید و کار کند و وضعشان خوب شود و مهم تر از کار فقط بیاید.
خانه اقدس خانوم تلوزیون نبود و تا آنجا که حال خانه ما براه بود می امد و با شوق تلوزیون نگاه می کرد و بیشتر فوتبال و قرمز و آبی.خوشحال بودم که هیچ کس نمی دانست که من نامه ها را خانه اقدس خانوم می فرستم تا او منتظر بماند.با کارمند پست که پیشش گریه کردم و جریان انتظار را گفتم و او هم هر بار با بی میلی مهر و مومش می کرد.می خواستم شیرینی انتظار اقدس خانوم ادامه داشته باشد.تنها دلخوشی اش والا بود که بر عکس دو خواهر کر و لالش سالم بود و حرف می زد.هر چند زیاد حراف نبود .و به زور چند کلمه ای با کسی حرف می زد.
برگشتم و تا کنار گوسفند رفتم.خواستم به اقدس خانوم بگویم که نمی آید و بیخودی منتظر نماند.که انتظار آنطور که پدر می گوید شیرین نیست.که اینطور ,هر بار که تقی به توقی می خورد و اسیری می آیدو در هر شهری او هزار بار نمیرد و زنده نشود.ولی نتوانستم .نشد.نخواستم که بگویم.برگشتم و با صدایی مثل صدای کربلایی سلام گفتم نه...نخوانده ام.من که سواد ندارم و خندیدم.به کربلایی سلام خندیدم که وقتی کربلا رفته که شش ماهه در شکم مادرش بودا و حالا همه کربلایی صدایش می زنند و او هم از بین الحرمین و آب فرات خاطره می گوید و همه ماهها برایش حکم محرم را دارند.همه زمان های زندگی او از ماه محرم شروع می شود و هی خدا خدا می کند و هق هق گریه اش همه روضه ها را داغ میکند که جنگ تمام شود و راه کربلا باز شود.
زیر درخت شاه نشسته ام.مردم می آیند و می روند.نجیبه سینی چای آورده و جلوی مردها میبرد.صورتش زیر چادر مانده و نمی دانم چطور جلوی پایش را می بیند.سینی چای را می دهد دست مردان و می رود کنار اقدس خانوم می ایستد.پدر جلوی در روی سکو نشسته و سیگار بوند می کشد.پدر را که دیدم گفتم کاش من هم جبهه می رفتم و حالا من می آمدم تا پدرم حالا توی چشم باشد یا لااقل در تلوزیون نشانم می دادند تا پدر بیشتر افتخار کند..ولی چه معلوم که یکجا و یکباره شهید نشده بودم.
در آن محله اول و آخرش سه نفر به جبهه رفته بودند صفر پسر نجیبه برگشته بود و دست راستش را همان جا جا گذاشته بود و مادرش می خواست برایش زن بگیرد و افتخار می کرد که پسرش دست ندارد.یکی هم والا بود پسر اقدس خانوم که تازه به محله آمده بودند.پدرش مستخدم مدرسه بودو عصبانی و بدقلق و مادرش هم زیاد با همسایه ها دمخور نبود.شمالی بود انگار و ترکی را خوب حرف می زد به قول مادرم مثل بلبل.محرم امده بود و از والا و محسن خبری نبود و من هر دو هفته یکبار از مغازه شیخ رضا پاکت و تمبر برمی داشتم و نامه می نوشتم و صبح زود در راه مدرسه داخل حیاطشان می انداختم.طوری که کسی نبیند و نفهمد.تا امروز ده تایی نامه انداخته بودم .در نامه های آخرش هر آنچه که محرم گفته بود را و هر چیزی که تلوزیون می گفت سر هم می کردم و نامه ای درست می کردم و میفرستادم.حالا حرفی برای گفتن نداشتم.و اقدس خانوم بیشتر دل نگران بود.آن کارمند پستی هم که نامه ها را مهر و موم میکرد دیگر نبود و انگار بازنشست شده بود مثل پدرم که از ارتش بازنشست شده بود درست وقت انقلاب و مردم دل خوشی ازش نداشتند انگار که بازنشسته ساواک باشد.والا یکبار نامه داده بود و دیگر خبری از نامه نبود و من خواستم اقدس خانوم در انتظار بماند و منتظر پسرش باشد .
خورشید غروب کرده بود بی دلواپسی.ده دوازده لامپ رنگی دم در خانه اقدس خانوم نصب شده بود.همه اهالی رفته بودند خانه هایشان برای شام.پدر باتری رادیو اش را در آورده و در کاسه آب جوش گذاشته بود و مادرم استانبولی می پخت.صدایی امد و من سکوت خانه را شکستم و نعره زدم که آمدند و خودم را به کوچه رساندم.ماشین خاکی رنگی که پیکان نبود جلوی معازه شیخ رصا ایستاده بود.محله شلوغ شد و نزدیکتر کهرفتم محسن را دیدم .مادرش داشت فریاد می زد و به شمالی خدا را صدا می کرد و تشکر می کرد.خدا خدا گویان انگار از حال رفت.پدر محسن ناشیانه گوسفند را دنبال خود می کشید.مردد بود برای کشتن حیوان.من پشت سرش بودم و می دیدمش.شانه هایش از هق هق گریه تکان تکان می خورد و می لرزید انگار..مثل لرزه های برادرم مسعود که وقت تشنج به لرزش می افتاد و دور خودش می چرخید.گوسفند را ول کرد و جلوتر رفت و در تاریکنای کوچه محسن را بغل کرد و مدام خدا خدا می کرد.امشب همه خدا خدا می کردند.پیش خودم گفتم خدا شب شلوغی خواهد داشت.
سر وصدا خوابید.من دورتر ایستادم و تکیه به چنار خیره ماندم به دستگیره در اقدس خانوم.دست و دلم می لرزید مثل مسعود.اقدس خانوم کنار در خانه نشسته بود و چه اشکی می ریخت.چه زندگی غریبی داشت و سختی.مادرم وقت دعوا به پدر می گفت که بدبخترین خانواده ایم در این دور و اطراف ....از ما بدبخت تر دیدی سلام برسان .ولی حالا اقدس خانوم را که دیدم فکر کردم که در این مسابقه او هم بدتر از ماست.اقدس خانومی که بوی تاید می داد همیشه آنقدر که رخت چرک شسته بود و حمالی کرده بود و حالا هر روز با اخبار تلوزیون می میرد و زنده می شود.صورتش زیر چراغ برق شهرداری می درخشید.کاش جبهه بودم و می مردم و این حال اقدس خانوم را نمی دیدم.دیدنی نبود اصلا...در زندگی آدم چیزهایی را میبیند که آرزو می کند کاش همه زندگی اش را وامیگذاشت و پس می داد و نمی دید.مادرم یکبار به اقدس خانوم گفته بود وقت دیدن اوشین.دو خواهر والا هاج و واج از لای در مردم را نگاه می کردند.و تکان نمی خوردند.انگار تابلویی باشد یا عکسی یا سکانس فیلمی از جنگ و جبهه و جنوب.
چند دقیقه ای پاییدمشان.پایین و بالای محله.مردم کنار رفتند و محسن و خانواده شان رفتند داخل خانه شان.کربلایی سلام هم داخل رفت.داد می زد که این پسر بوی کربلا می دهد.
اقدس خانوم دخترها را از جلوی در دور کرد.در را نیمه باز گذاشت و پابرهنه و بی چادر آمد جلوی خانه محسن.محسنی که تازه از دور و بر کربلا آمده بود.رفت داخل و خواستم بروم.نمی دانستم بروم یا نه ولی رفتم.
حیاط تاریک بود و جلوی ایوان ایستادم.مادر محسن چه اسپندی دود کرده بود.انگار میدان جنگ است و چند انفجار پشت سر هم دود کرده است.محسن روی یک صندلی لهستانی تاشو نشسته بود.با سری تاس و پایی بانداژ شده.لبخند تلخی صورتش را به هم ریخته بود.مثل عکس قدی اش که به دیوار بود ,نبود.شکسته تر و پیرتر شده بود.زیادی جمعیت او را به لکنت انداخته بود.یا شاید یادگار جبهه بود.پدر می گفت از جنگ برگشته ها دیگر مثل مردم عادی نمی شوند حتی اگر سالم برگردند.شده بود مثل بازیگران تلوزیون که آنها هم در دقایقی ای چنین قر و قاطی می شوند و دست و پای خود را گم می کنند.اقدس خانوم که جلوتر رفت لبخند از گوشه لب محسن افتاد.کربلایی سلام امد و جلوی پنجره را با تکان تکان شانه هایش گرفت.خسته نشده بود از این همه صلوات دادن.خودم را از روی ایوان بالا کشیدمو رفتم لبه پنجره ایستادم.دود اسپند خفه ام می کردو چشمانم را ادیت میکرد و مدام پلک می زدم تا لحظه ای از دستم در نرود.پدرم هم گوشه اتاق ایستاده بود و نگاه می کرد.خیلی دلم می خواست بدانم به چه فکر می کرد.شاید میگفت این همه پسر دارم و یکیش نشد برود جبهه.یاد آن شبی افتادم که پدرم از کار برکنار شده بود و یک ارتشی افتاده بود دست ساواک.و او هم همیشه می خندید و می گفت حرف حق گفتن همیشه هزینه می خواهد و من ندانستم که منظورش چه بود.
شب بدی بود.اقدس خانوم را بردند بیمارستان با وصیت نامه ای که در دستش و توی سینه اش گذاشته بود با عکسی از والا با لباس غواصی.آن شب محله در سکوت عجیبی بود.بعد از نعره های دلخراش و والا والا گفتن اقدس خانوم.از محسن بدم آمد.از تلوزیون بدم آمد که کاش اسرا را نشان نمی داد و می گذاشت تا اقدس خانوم در انتظار بماند و اینطور بی چادر وسط مردم نیفتد.و خواهران والا که مادرم آورده بودشان خانه ما و یکیش داشت گریه می کرد بی صدا و مظلومانه و آن یکی مردد و هاج و واج اطراف را نگاه می کرد و به تلوزیون خاموش خیره می ماند.از جنگ بدم آمد که همه را خواسته و نخواسته گرفتار کرده بود و هر روز خراج می گرفت مثل خراج کتاب تاریخ.
کاش می توانستم دوباره نامه بنویسم برای اقدس خانوم و بگویم که والا هنوز زنده است و این ماه و شاید ماه بعد بیاید .باید منتظرش باشیم.
پدرم از بیمارستان که آمد با رادیو اش ور نرفت و حرفی نزد.وقت خواب فقط با صدای گرفته و خش داری گفت:بالاخره خلاص شد از انتظار کشیدن...خوب شد که خلاص شد.
آن شب با آرزوی غواص شدن چند نامه ای که برای اقدس خانوم آماده کرده بودم را با فندک پدر آتش زدم و یکی از سیگارهایش را هم.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود بر جناب قربانزاده عزیز
«او هم شهید شد» داستان خوبی است. همه عناصری که باید یک داستان داشته باشد را در خودش دارد. این‌که روایت اصلی را در کنار خرده روایت‌ها پیش می‌برد داستان را رنگین‌تر کرده است. این است که برای نوشتن این داستان به شما تبریک می‌گویم. درست خاطراتی را به ذهن می‌آورد که همه‌مان از آن مقطع تاریخ معاصر ایران داریم. همین روایت‌هایی که به حقیقت نزدیک هستند و همین رئالیته‌ای که در کار جریان دارد توانسته اثر را خوش‌خوان بکند. توانسته رنگ به آن بدهد و از شکل‌های کلیشه‌ای چنین داستان‌هایی کمی فاصله بگیرد.
داستان‌هایی که درباره جنگ و حال و هوای آن نوشته می‌شود داستان‌های لبه تیغ هستند. داستان‌های لبه تیغ برای من داستان‌هایی محسوب می‌شود که اگر کمی لغزش به خرج دهید فاتحه داستان خوانده شده است. یکی از آفت‌های داستان‌های جنگ هم کلیشه است. کلیشه رایجی که در بسیاری از داستان‌های دفاع مقدس دیده‌ایم و می‌بینیم. داستان‌هایی از سر تکلیف.
اما در داستان شما چیزی که متفاوت است این‌که در آن زندگی جریان دارد. یک محله را می‌بینیم و آدم‌های یک محله و درگیری‌شان را در یک مقوله مشترک که آن هم جنگ است. همان هول و ولایی که یک وقتی برای نام اسرا و وضعیت آزداگان در دل همه بود را در این داستان خوب جا انداخته‌اید و داستان‌های دیگری را هم بر آن اضافه کرده‌اید که همه به یک سمت و سو راه می‌روند. اگر از تلویزیون حرف می‌زنید یا از باقی جنگ‌رفته‌های محله حرف می‌زنید همه در یک راستا حرکت می‌کنند اما در عین هم راستان بودن تنوع دارند. اما این تنوع به چه کار داستان می‌آید؟
بسیاری از داستان‌هایی که می‌خوانیم یک موضوع را بدون حواشی از سر تا ته تعریف می‌کنند. داستان یک بعدی و یک خطی پیش می‌رود بدون هیچ تنوعی. اما وقتی شما می‌آیید آدم‌های متفاوت را وارد داستان‌تان می‌کنید یعنی به ایجاد تنوع ایمان دارید. شخصیت‌های مختلف شکل‌ها و صورت‌های مختلف دارند. همین شکل‌های مختلف هم تنوع به داستان می‌دهند. اما یک وقتی این تنوع دادن باعث می‌شود که شخصیت‌هایی که خلق شده‌اند ابتر بمانند. این یکی از آسیب‌های داستان است. اما فکر می‌کنیم از این آسیب هم جان سالم به در برده‌اید. در کنار این شخصیت‌های مختلف اتفاقات هم‌راستای هم برای پیشبرد داستان هم یکی دیگر از ترفندهایی است که وارد کارتان کرده‌اید و همین شده که تنوع را بیش‌تر و بیش‌تر کرده‌اید.
اما اجازه بدهید از نام داستان‌تان خوشم نیاید. شما از همان ابتدا تکلیف‌تان را با خواننده مشخص می‌کنید و اجازه ایجاد تعلیق به خواننده را نمی‌دهید. کار داستان در شروع تمام است و می‌دانیم در انتها دنبال چه هستیم. شاید رسالت داستان شما تعلیق شهید شدن یا نشدن نباشد اما از جذابیت داستان می‌کاهد و می‌دانیم که «او هم شهید شد» با این‌همه می‌گویم درست است که شما قصدتان شهید شدن یا شهید نشدن نیست اما این جمله بار توضیحی در خودش دارد. بار اطلاع‌رسانی در خودش دارد. یک خبری را به ما می‌دهد و این است که این خبر داستان را از کشش و کشمکش لازم می‌ندازد. اما تنوع چنان هست که بشود این از ریتم افتادن به خاطر نام داستان را چشم‌پوشی کرد.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۱
کریم قربانزاده » چهارشنبه 25 بهمن 1396
سپاسگزارم .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.