هر زاویه‌دیدی برای هر داستانی مناسب نیست




عنوان داستان : کله‌پا
نویسنده داستان : مهران عزیزی

ساعت هشت شب چهارم بهمن است. خیالم راحت است و آرامم و نشسته‌ام و لپ‌تاپ برابرم باز است و روشنش کرده‌ام و تا بالا بیاید یک گاز دیگر به سیب نیم‌خورده می‌زنم و باز می‌گذارمش کنار کارد و پوست‌های کنده‌شده‌اش در بشقاب روی میز.
ساعت هشت و دو دقیقه است و اخبار شبکه‌ی چهار تلویزیون دارد درباره‌ی وضعیت تولید در کشور خبر تحلیلی می‌دهد. پسر سه‌ ساله‌ام دارد سعی می‌کند مکعب‌هاش را بچیند روی هم و برج بسازد. خوب هم بالا آورده‌است. هم بازی می‌کند و هم نق می‌زند. هم هم‌بازی می‌خواهد و هم توجه، هم ترس دارد که برجش فروبریزد.
وای‌فای را روشن می‌کنم و بی‌خیال روی آیکُن مرورگر کلیک می‌کنم و بعد آدرس را تایپ می‌کنم و سایت دانشگاه را باز می‌کنم که نمره‌ی آخرین امتحان را ببینم. چهار درس دیگر پاس شده‌است و این آخری راهم مطمئنم که پاس است. توی ذهنم ترم بعد را برنامه‌ریزی می‌کنم و از این که دارم با برنامه‌ی گروه پیش می‌روم خوشحالم و قند توی دلم آب می‌کنم.
ساعت هشت و پنج دقیقه‌است و خبر تحلیلی تمام شده‌است و اخبار دارد خلاصه‌ی گزارش دانشجویی، در نارضایتی از وضعیت علمی دانشگاه‌ها را پخش می‌کند. سر تکان می‌دهم و از این که اندازه‌ی خودم پنج تا درس را پاس کرده‌ام و علم و فرهنگ ارتقا پیدا کرده‌است، ناپیدا لبخند می‌زنم و احساس غرور می‌کنم.
پسرم برج را بالاتر آورده و لنگر برج بلندش بیشتر شده و دارد تاب می‌خورد و تعادل خودش را به هر جان‌کندنی هست روی یک پا نگه‌داشته‌است. سیب را بر می‌دارم و یک گاز دیگر می‌زنم.
ساعت هشت و هشت دقیقه است و لیست نمره‌ها باز شده‌است و نگاهم نمره‌ی درس آخر را می‌کاود. آخر جدول، نمره را می‌بینم و خشکم می‌زند. برج پسرم می‌افتد و مکعب‌ها پخش می‌شوند کف اتاق. پسرم گریه‌کنان می‌دود سمت مادرش. تکه‌های سیب نیم‌جویده می‌جهد توی گلوم و به سرفه می‌افتم. بلند می‌شوم و خودم را به شیر آب می‌رسانم و بازش می‌کنم و دهانم را می‌گیرم زیرش. داشتم خفه می‌شدم. آب می‌خورم و رد می‌کند و سرفه بند می‌آید. صدای گریه و نق‌نق پسرم هنوز می‌آید. پایم می‌رود روی یکی از مکعب‌ها و تا ستون فقراتم تیر می‌کشد.
باورم نمی‌شود. نُه؟! مگر ممکن است؟! تلویزیون را خاموش می‌کنم. پسرم ساکت شده‌است و مادرش دارد می‌بردش دستشویی. صفحه را می‌بندم و دوباره باز می‌کنم. چیزی عوض نشد. همان است: نُه! افتاده‌ام. داغ می‌کنم و سرم گیج می‌رود. عقب می‌نشینم و تکیه می‌دهم. دلم می‌خواهد لپ‌تاپ را بکوبم به دیوار.‌ تمام برنامه‌هام به هم ریخت. نمی‌دانم چه‌کار باید بکنم. تجربه‌ی چنین وضع و حالی را ندارم و نداشته‌ام. نمی‌دانم آدم‌ها وقتی می‌افتند، با یک ترم سوخته و هدررفته و کلی زحمت بی‌ثمر و خستگی به جان مانده چه می‌کنند.
ساعت هشت و بیست دقیقه است و توی یک ربع ساعت آسمان به زمین آمده و رشته‌ها پنبه شده‌است. نفس عمیق می‌کشم و سعی می‌کنم فکرم را متمرکز کنم. کجای کار غلط بوده‌است؟ من که درس را خوانده‌بودم. خیلی جاهای کتاب را اصلاً از بر بودم. البته امتحان هم امتحان عجیبی بود؛ فقط شش سؤال، آن هم از دو فصل اول از شش فصل کتاب. خوب نوشتم. کامل نوشتم. مو لای درزش نمی‌رفت. حتماً اشتباه شده.
ساعت دارد نُه می‌شود و من دارم با خودم کلنجار می‌روم که با استاد تماس بگیرم یا نه.
ساعت نُه و ربع است و دارم شماره‌ی استاد را می‌گیرم. دو تا بوق می‌زند و برمی‌دارد. سلام می‌دهم و نمی‌شناسد. معرفی می‌کنم و یادش می‌آید. ماجرا را می‌گویم. لحنش تغییر می‌کند و می‌گوید از من انتظار نداشته‌است. می‌گویم که تمام شش سؤال را کامل پاسخ‌ داده‌ام. با تعجب می‌پرسد شش سؤال؟! و تا بیایم جواب بدهم خودش می‌گوید:«شانزده تا سؤال بود، شما سؤال‌های یک روی برگه را جواب داده‌ای، نمره‌ات شش بود و سه نمره بابت فعالیت کلاسی‌ات اضافه کردم و بیشتر راه نداشت».
چشم‌هام سیاهی می‌رود و می‌نشینم روی مبل. جان می‌کنم تا عذرخواهی و تشکر کنم و بگویم خداحافظ. قطع می‌کنم و یادم می‌آید:
خوب خوانده‌بودم؛ خیلی خوب. روز امتحان با اعتماد به نفس روی صندلی شماره هشت نشستم و ورقه را که گرفتم و سرسری نگاه کردم و دیدم همه را بلدم، توی پوستم نمی‌گنجیدم. تند و تند نوشتم و بلند شدم. فقط بیست دقیقه طول کشید. برگه‌ی سؤال‌ها را، بس که هول و هیجان‌زده‌ بوده‌ام، برنگردانده بوده‌ام که سؤال‌های پشتش را ببینم.
یک رو را جواب داده‌بودم و بلند شده‌بودم و خیال کرده‌بودم رکورد زده‌ام و خوشحال بودم و ته دلم از این که بقیه دارند زور می‌زنند که از دو به سه و از سه به چهار برسند و عرقشان درآمده، شاد و خرسندم و از سر شیطنت، محوْ لبخند می‌زدم.
یک ترم سوخت و رفت و آن‌همه زحمت تباه شد. بی‌دقتی و عجله‌ی کودکانه، بدجور گره انداخت به کارم. حالا باید هر چه بافته‌بودم می‌شکافتم و از نو. بدتر از همه مرخصی‌های شرکت بود که با این وضع جدید اصلاً جور درنمی‌آمد.
اعصاب نداشتم و نُهِ توی لیست بدجور داشت به من دهن‌کجی می‌کرد. افتاده‌بودم و چه افتادنی! درست انگار با کت و شلوار دامادی سُر خورده‌باشی و توی گل و شُل کله‌پا شده‌باشی، فقط چون دو تا پله‌ی آخر را ندیده‌ای.
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، آقای عزیزی، سلام
داستان شما حرف و پیام خوبی را در خود دارد، که هیچ خوب اجرا نشده؛ هم ایرادهای روایی دارد، هم ایرادها روایی و هم -حتا- ایرادهای محتوایی. شما دارید می‌گویید که زندگی گاه مطابق پیش‌بینی و توقع ما پیش نمی‌رود و همه‌چیز به طرفه‌العینی می‌تواند کله‌پا شود. این پیام (Message) خوبی برای یک داستان می‌تواند باشد. اما داستان باید ساختاری یک دست و همگن داشته باشد. شما با فرمی ساعت‌شمار داستان را شروع می‌کنید. اما ذره‌ذره در طول داستان این را فراموش و رها می‌کنید (به‌خصوص در پایان‌بندی). اولین چیزی که یکدستی داستان را بهم می‌زند همین است. و اصلا همین‌جاست که یک سوال برای خواننده پیش می‌آید: این شیوه‌ی روایت مبتنی بر ساعت‌شماری اصلا چه کارکردی در داستان شما دارد. اگر راوی بدون این تاکیدهای مخل روی ساعت، آن شب از زندگی‌اش را روایت می‌کرد، چه چیزی از داستان شما کم یا در آن ناقص می‌شد‌؟ نکته‌ی دیگری که به داستان‌تان آسیب زده، زاویه‌دید آن است. باید دقت داشته باشید که هر زاویه‌دیدی برای هر داستان و محتوایی مناسب نیست. این نویسنده است که با توجه به محتوا و مضمون و ماجرا و روایت، زاویه‌دید داستان را انتخاب می‌کند. شما از تک‌گویی بیرونی برای روایت استفاده کرده‌اید. و این زاویه‌دید در این داستان مشخص، باعث شده:
۱. روایت شکلی گزارشی به خودش بگیرد و راوی به ورطه‌ی مستقیم‌گویی بیفتد. بخش‌هایی از داستان‌تان را می‌گویم که راوی دارد توضیح می‌دهد چرا در امتحان افتاده. می‌بینید؟ مستقیم زل زده توی چشم‌های خواننده و دارد اطلاعات می‌دهد، گزارش می‌دهد، و روایت نمي کند.
۲. راوی شروع می‌کند به مداخله در روایت و از پیام داستان حرف زدن. در روایت‌های اول‌شخص این کار به‌شدت داستان را شعاری می‌کند. و این اتفاقی است که در پایان‌بندی داستان شما افتاده (به‌ویژه در آن دو پاراگراف آخر).
شاید اگر یک بار این داستان را با زاویه‌دید سوم‌شخص بنویسید، بهتر متوجه حرفم شوید. بن‌مایه (موتیف) برجی که فرزند راوی دارد می‌سازد، خیلی خوب است. مراقب باشید در بازنویسی خللی به آن وارد نشود. حفظش کنید و اصلا می‌توانید تقویتش هم بکنید. به این هم دقت داشته باشید که داستان نیاز به تحول و تغییر دارد. شخصیت محوری با پدیده‌ی غیرمنتظر مواجه می‌شود. واکنش او چیست؟ ترسیم و تصویر درست همین واکنش است که متن شما را به داستان تبدیل می‌کند.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۱
مهران عزیزی » شنبه 28 بهمن 1396
سلام و احترام. سپاسگزارم از توجه و دقت شما عزیز بزرگوار. به روی چشم، در بازنویسی، به نکاتی که فرمودید توجه می‌کنم و تلاش می‌کنم قواعدی را که برشمردید رعایت کنم. بازهم ممنونم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.