جسارت در داستان‌نویسی نیاز به بازتعریف دارد




عنوان داستان : گم و گور
نویسنده داستان : کریم قربانزاده

پشت سرم...پشت سرم..برمی گردم و نگاه می کنم.نه.کسی نیست.دیگر توانی ندارم برای دویدن.آخر چقدر باید بدوم.هنوز نیامده اند و فرصت برای فرار هست.از کجا معلوم که بیایند.فرار می کنم.باید فرار کنم.شاید هاجر حرفی نزده باشد.اصلا حرفی هم زده باشد و اسم مرا به برادرانش گفته باشد .که چه? چه کار می کنند مگر?مگر من کاری کرده ام.توی ده به این کوچکی چه می توانم بکنم.وای...اگر دنبالم کنند?برادرش مراد می داند اینجایم.وقتی به مرغداری آمده چند بار مرا با حاج فتاح دیده.حتی یکبار به او سیگار داده ام.از آن سیگارهای اصل آمریکایی.اگر او بیاید کدام ور باغ را بکنم و به سرم بریزم.از سر و صورتشان خون می بارد.زورم به همه شان که نمی رسد.گیرم برسد.کدامشان را بزنم.چهار برادر.همگی مخالف خوان.کدامشان را بزنم.مرادشان مثل سگ می ماند و برای همین هم همه مراد کلبی صدایش می کنند.فرار...فرار می کنم.دست هیچ کدامشان به من نمی رسد.اما هاجر را چه کنم?این وقت شب کجا می توانم بروم.در این سرمای لعنتی هم کو ماشین که مرا به شهر برساند.بهتر است بروم توی باغ و خودم را پنهان کنم.یا اینکه خودم را حلق آویز کنم.هاجر همه اش زیر سر توست.من که کاری نکردم.می خواستم مثل همیشه خدا توی روستا چرخی بزنم.هاجر پاپی ام شد و چشم و گوشش را برایم تکان داد.او بود که اول سر حرف را باز کرد و لامپ بالای سرش را...من از این سماجت ها نداشتم که.
باید برگردم ده.می روم و مراد را پیدا میکنم و همه چیز را به او می گویم.می گویم که اشتباه کرده ام.که تقصیر هاجر بود.که شبانه مرا به باغ کشاند.که پشیمانم.که می خواهم محرمش کنم.که گه خورده ام.که غلط کرده ام به دنیا آمده ام.اگر هاجر همه تقصیر ها را گردن من بیاندازد چه?چه کنم خدا?برای یکبار هم که شده لااقل تو راهی پیش پایم بگذار.می خواهم توبه کنم.توبه..راضی می شوی!?
دست و دلم به جای خود نیستند.وقتی توی ده می گردم همه جور دیگری نگاهم می کنند.خوب از شهر آمده ام که آمده ام.نگهبان هستم که هستم.حالا آمده ام اینجا تا گم شوم و می خواهم هاجر را هم بگیرم.نه نه...صیغه ای نه.می خواهمش.لنگه زنی مثل او کم پیدا می شود.حالا دو بار شوهر کرده باشد.لیاقتش را نداشته اند.من قبولش دارم.حالا هم کاریست که شده.آب رفته را که نمی شود به جوی بازگرداند.باید کاری کنم.کاش می شد همه این حرف ها را به مراد کلبی بگویم.چقدر احمق ام.کلبی که اهل حرف زدن نیست.یکراست چاقو می کشد و تمام.یک ده ,حتی سگ هایش از او حساب می برند.حالا من کیم که بخواهم به چشمهای او نگاه کنم و حرف بزنم.
به باغ که رسیدم قدم هایم تند و تند تر شد.دست خودم نبود.انگار کس دیگری از پشت تکان تکانم می داد.کاش هاجر هم می آمد و با هم می رفتیم.او چیزهای زیادی می تواند یادم دهد.نترسیده بود .شیرزنیست توی دیک دره.چشمانش طوری از حدقه بیرون آمده بودند که داشتند از کاسه پس می افتادند و هی باز و بسته می شدند.آرام آرام نفس نفس می زد.از من خوشش می آید و همیشه هر غروب منتظرم بودکه مرا ببیندو در خیال با من باشد.خودش گفت.حتی گفت که تا به حال مرد زیبایی چون من ندیده است.خودش گفت و من تا تشنج بالا می رفتم.برادر کوچکت محرم توی باغ بود که بود.شاید هیچ نگوید.او که درست و حسابی نمی تواند حرف بزند.گیرم که دیگران را با ایما و اشاره و سر کج کردن حالی کند.کی حرف او را باور می کند.حالا هم سردی و لرزش دستانش روی مچ دستم باقی ست.نمی گذاشت بروم.نمی گذاشت از جایم جم بخورمکاش می شد تا سحر در چار دیواری باغت می ماندم هاجر.همه ده که کس و کار تواند و تو پنهان شدی.من چه خاکی به سرم بریزم.تا شهر باید بروم تا کس و کاری برای خودم جفت و جور کنم.اما کو کس و کار.به اتاق که رسیدم دستم لرزید.قفل را به سختی باز کردم و خود را تپاندم زیر پتو و خیره به سقف ماندم.صدای جیر جیری قلبم را تکان داد.کنار بخاری موشی در تله گیر مانده بود.چشمانش مثل چشم غلام از حدقه در آمده بود.خودم را جای موش پنداشتم و چه حس بدی داشت که اینطور به نقطه ای گیر کنی و مدام دست و پا بزنی.می توانستم کمکش کنم ولی چه فایده.تله های دیگر را چه خواهد کرد.
چراغ را خاموش می کنم.صدای ماشینی در دور دست تکانم می دهد.ماشینی که دارد وسط سرما و سفیدی زوزه می کشد و فرار می کند.نه...آن ها با موتورشان می آیند.صدای موتوری نمی شنوم و خدا خدا می کنم که دیگر صدای هیچ موتوری را نشنوم.خواب به چشمم نمی آید.ساعت نزدیک یک است و مثل هر شب تنهایم.سردم نیست و اگر هم باشد دیگر حسش نمی کنم.گرمای جان هاجر هنوز روی دستم له له می زند و نمی دانم چکارش کنم.دست و پایم به اختیارم نیستند.حالا از دست پازها و پرانول های لعنتی هم کاری ساخته نیست.می خواهم بلند شوم و بروم و دیگر سراغ این خراب شده را هم نگیرم.حتی این طلب سه ماهه ام را هم بی خیال شوم اما کجا بروم.جایی برای رفتن ندارم.هاجر..کاش امشب به دیک دره نمی رفتم.اگر می آمدی و می بردمت شهر ,تو بهانه ای می شدی تا من دوباره بهانه گیر شهر نشوم.لعنت به من.کاش به حرفت گوش نمی دادم و دنبالت راه نمی افتادم.تا آن برادر علیل لعنتی ات بیاید و نفس های گره خورده مان را ببیند و بگریزد.گیرم با همه دیک دره ای ها کنار آمدم مراد کلبیتان را چه کنم?بگدار بیاید.نمی گذارم دستش را هم دراز کند برای زدن.مگر مملکت قانون ندارد.برود از دستم شاکی شود.ولی چطور به او بگویم که من قصد این حرف ها را نداشتم و هر چه بوده تقصیر هاجر بوده .به من که ربطی ندارد شوهر آخرش فراری شده است.
گرگ ها..گرگ ها..می ترسم.صدایشان دیوانه ام کرده است.نمی توانم جایی بروم.حتی دست بردار این مرغداری خالی هم نیستند.ده قدم نرفته باید برگردم.نمی خواهم گرفتار گرگ ها شوم.مرگ خوبی نیست.حاج ایاز آن شب وقت برگشتن می گفت که مواظب باشم.گرگ ها آدم را نشان می کنند برای بردن و من زیادی در رفت و آمدم.حرفش کنایه ای داشت.مگر آن روستا چه داشت که من زیاد می روم و می آیم.اینها میانه خوبی با غریبه ها ندارند.عقربه ای به صبح نمانده و انگار خبری نیست و کسی سراغم نیامده.هاجر می دانستم که نخواهی گداشت که هیچ اتفاقی بیافتد.چشمانم سنگین شده ...فدایت هاجر.کاش شب ها آخرین چهره ای که می دیدم چشمان تو و گرمای وجود تو بود.
خواب و بیدار بودم که با صدای موتوری به خود آمدم.چراغ را روشن نمی کنم.نفس نمی کشم و پتو را کنار نمی زنم.اتاق تاریک روشن است.مثل گوری که هنوز جا دارد برای چند بیل خاک تا ظلمانی اش کند.چاقوی کوچکی دارم.نمی دانم کجاست.قبل این تیزی اش مدام جلوی چشمانم بود ولی حالا بیا و پیدایش کن.ورزیلی ها از این طرف رد می شوند با موتورهای اژ...موتورهای روسی که صدایش امان آدم را می برد.امان...امان ندارم خدا...من که توبه کرده ام فقط کاری کن که مراد نباشد.
خبری نشد.او بود حالا در را از پاشنه شکسته اش در آورده بود.رفت پایین تر .سمت دره خیاو چایی.سلطان بود.مثل هر هفته اش.توی این سرما و برف چه غلطی می کند.سی سال است که همه بیابان را با بیل کهنه اش کنده اما کو عتیقه.شکرت خدا.خیلی منت گذاشتی سرم.باید نماز بخوانم.نه...با این حال و روز که نمی شود.هاجرم..می دانستم نم پس نمی دهی و حرفی نمی زنی.محرمت می کنم هاجر.محرم برای همه وجودم.
خیس عرقم.وسط زمستان و سرمای گرگ کشش.شب می خواستم بروم و خودم را گم و گور کنم.خوب شد که نرفتم.ساعت نزدیک شش است.من زنده ام.باور ندارم که شب پیش گرمای وجودی را حس کرده ام.انگاری غلام هم حرفی نزده است.اما کو حرف!کدام ابلهی ایما اشاره های او را می فهمد.میروم شهر.می روم تا دیگر بر نگردم.بیایم که چه بشود?از پول که خبری نیست.از دستپاچگی ها و ریخت آدمهایش بریدم تا بیایم اینجا و تنها باشم.ولی حالا مصیبت پشت مصیبت قطار شده...همه زندگی ام را به دوش می گیرم و از این خراب شده می روم .
هوا سرد است و مثل شلاق می ماند که بر گرده لختی می نشیند.مثل زق زق کف دستانم وقتی ناظم وسط چله زمستان در حیاط مدرسه زیر آن همه نگاه با کابل برق خارجی می خواباند کف دستانم و من هم بیزار می شدم از مدرسه و معلمانش.یاد همان زق زق ها افتادم.می خواهم دور شوم.آنقدر دور که اگر خیال برگشتی هم داشتم ته مانده های عمرم کفاف ندهد برای برگشتن.ته مانده عمر...مدام تکرارش می کنم.تا خوب زیر زبانم مزمزه اش کنم.لحظه ای را که می گذرد.شبی که با هول و وحشت گذراندم.هاجر که می دانم هنوز در خواب است و حتی در خواب هم به یاد ساک آبی رنگ من نیست که به او گفته بودم که من هستم و ساکی کهنه و بی دسته.تو اگر با من باشی می شوم همه چیز و همه کس.و میبینم که هرگز به لحظه فکر نکرده ام.باید پیاده به جاده بروم.جاده ای که از دور دست پیداست که مثل مار بزرگ و یخ زده ای دراز به دراز پهن شده روی زمین و هیچ ماشینی خواب یخ زده اش را نمی شکند و امتدادش را نمی تکاند از برف.برف کمی باریده...دشت مثل گورستانی خاموش و سفید به خواب رفته.
چیزی به جاده نمانده.سرما امانم را بریده.نای راه رفتن ندارم.سرم درد می کند.یاد دیشب می افتم.خوب شد که کسی نفهمیده و به خیر گذشت.اگر کسی خبر دار میشد حالا جانی نداشتم که سردش شود و رازی را با خود زنده نگه دارد.تا صدایی هم بلند نشده می روم.جایی که اینجا نباشد.تنهایی و اینقدر با خود حرف زدن دارد دیوانه ام می کند.می روم جایی که مراد و غلام و ایاز و..نداشته باشد.
کنار جاده نشسته ام و منتطر ماشین.دستانم را به هم می مالم.گرم می شوم.نفس ام هنوز گرم است .نفس او هم گرم بود و می سوزاندم.هنوز هم صدایش کیفورم می کند.
-حیف تو نیست با این زیبایی ات آمده ای و نگهبان باغ حاج فتاح شده ای?
و با نفسم می گویم که آمده ام تا تو را با خود ببرم.ببرم و او هم چشم می بندد و می خندد.برادر علیلش همه دیدنی های قهوه خانه دیک دره را ول کرده و دنبال هاجر راه می افتد و از پشت سوراخ انباری ما را تماشا کند.غلامی که نه چشم داشت برای دیدن و نه گوشی برای شنیدن.دیشب او کامل شده بود.شفا یافته بود یک شبه.آدمی ترس زده که سفیدی چشمانش زیر نور ماه آذر سکته به جان می ریخت.آمد و ماند و دید و فرار کرد و حالا هم من از سفیدی بی حیای چشمان او فرار می کنم و از صدای وسوسه انگیزی که مدام می گوید :حیف تو نیست.....
دو ساعت است زیر تابلوی مرغداری مانده ام.گرگ هم بیاید باکی نیست فقط مراد نیاید.نمی خواهم او را ببینم.از دندانهای طلایش می ترسم.می خواهم برگردم به اتاق.کمی گرم شوم و جانی بگیرم.خامی کردم که این وقت صبح بیرون آمدم.اینجا در این دشت خیلی ها را گرگ ها تکه پاره کرده اند .نمی خواهم ماجرای تکه تکه شدن من نقل کافه های خیاو و دیک دره شود.
خشک شدم.پاهایم به فرمان من نیستند.کمک..کمک..باید کسی باشد تا او را صدا کنم.توی این بیابان چه کسی را باید صدا کنم.
صدای موتورها نزدیک تر شده .حالی به حالی می شوم.مثل تشنج کردن های کودکی ام.بی کسی ام.می خواهم همین جا روی زمین غش کنم تا لااقل بتوانم جان سالم به در برم.شاید قیافه غش زده ام را که دیدند بروند.لعنتی های حرامی.اگر ماشین گیرم آمده بود به گرد پایم هم نمی رسیدند.لعنت به من که فکر می کردم دیگر نمی آیند.مثل همه فکرهای ابلهانه زندگی ام.می دوم.موتور خودش است.نارنجی رنگ و براق.که دودش مثل دود تراکتورهای رومانی بلند می شود.خودش است و برادرهایش.هاجر نیست.همه وجودم پشیمان است.کاش به ده نمی رفتم تا آنجا هاجر پاپی ام شود.چه کنم..مراد کلبی که رحم ندارد.توی دیک دره همیشه نقش شمر از آن اوست.
رسیدند.مراد اینجاست.شب منتظرش بودم و او حالا آمده است.فرصت برای فرار بود و من خامی کردم که هاجر راز دار است و آن پسرک علیل و عقب مانده .از سوراخ پایین در نگاه می کنم.پاهایشان را میبینم.چهار نفرند.موتورها را دورتر گذاشته اند.مراد کنار موتورها ایستاده و تکان نمی خورد.سیگار می کشد.راستی سیگارم.از دیشب گم شده.شاید دیشب همان جا توی انباری خراب شده شان افتاده باشد.می دانم همین نزدیکی هایی خدا.کاری بکن.خودت که می دانی بی تقصیرم.رفته بودم هوایی عوض کنم و در کافه بنشینم.
-ها غربتی حرام زاده.بیا بیرون.امروز دست و صورتم را با خون شسته ام.غلام را آورده ام پیشت.غلاممان را.باز کن تا خایه ات را از جا بکنم.
مو بر تنم سیخ شده.زبانم در دهانم تکان نمی خورد.صد رحمت به پاره آجر.توی اتاق می گردم.چیزی دم دستم نیست.چاقویم را در آوردم.به درد نمی خورد که.سیب زمینی را هم با هزار جور فحش می برد.حالا می خواهد از پس صاحب این صدا بر آید.برادر کوچکش هم فحش می دهد.جلوی در است.درست در یک وجبی ام.با لگد به در می کوبد.خودم را خیس می کنم.همیشه قهرمانها را می ستودم در ته فیلمها و با خودم می گفتم که اینها فیلم اند.شاید آنها هم جای من بودند جایشان را خیس می کردند.دیگر اینها را که در فیلم ها نشان نمی دهند.گاه نقش طعمه را بازی کردن رشادتی بالاتر از خود قهرمان ها می خواهد.لعنت به من با این اراجیف.چاره ای ندارم.با صدای رعشه داری می گویم:تقصیر من نبود مراد...به این سوی قبله.
نگذاشت حرفم تمام شود.امان نداد.شاید کاری ام نداشته باشد.آمده دو تا سیلی بزند و بترساند.شاید توانستم بگویم که هاجر را دوست دارم.می خواهم کس و کاری ردیف کنم بیاورم برای خواستگاری.
با لگد در را از جا کندند.نمی خواهم بیشتر از این عصبانیشان کنم و نمی کنم.شاید بتوانم راضی اش کنم.
در را که باز میکنم برادر شمر بر سینه ام سوار می شود.دستانم تکان نمی خورد تا چه رسد به اینکه بخواهم یقه اش را بگیرم.می زند...می زند.مجالی نمی دهد برای نفس کشیدن.حرف زدن.خورشید درآمده و توی دشت پرنده هم پر نمی زند.هیچ کس نیست تا امیدی برای فریاد زدن باشد.سرما و سرما....و خورشید هم بی غیرت تر از آن است که بخواهد گرمم کند.
عمر سعد دیک دره روی زمین می کشدم و جلوی شمر رهایم می کند.جانی ندارم تا سرپا بایستم.وقتی او مثل خدا بالا سرم ایستاده برای کشتن.دیگر چه فایده که بخواهم سرپا بایستم و به چشمانش نگاه کنم.چیزی در وجودم موج می زند .وول می خورد و مدام به من التماس میکند که نگذارم تا بمیرد.انگار کار مهمی دارد و به آخر نرسانده و دل به سستی سرمازده مرگ نمی دهد.مثل سگ پاشکسته جلوی مراد می ماند.دندانهایم شکسته ,بینی و چشم راستم له شده و انگار هنوز جان دارم که شکسته بسته هایم را می دانم.مراد ته سیگارش را روی من می اندازد.یادم می افتد که از دیشب سیگار نکشیده ام.راضی ام به هر سیگاری...
سردم است.می خواهم بلند شوم.تنهایم و می دانم در ته مانده های لت و پار شده سرم زنده ام.از سگ جانی خودم به ستوه آمده ام.میان پاهایم می سوزد.برید و کار خودش را کرد و گند زد به همه زندگی گند زده ام.هاجر تقصیر تو بود.میبینی که زیبایی ام به گند کشیده شده.من پاپی ات نشدم.هرگز پاپی هیچ کس نشدم.حالا درون حوض می دانم که حماقت کرده ام.که به دنیا آمدم.حماقت کردم که به سربازی رفتم و سیگاری شدم و باز حماقت کردم که به این خراب شده آمدم.فقط آمدم تا خودم را گم و گور کنم.تو نگذاشتی.
خدایا لااقل این بیهودگی را زودتر تمام کن.حالاست که همه کس و کارم اینجا جمع شوند.گرگ ها...گرگ هاا
آنها که نمی توانند تن یخ زده ام را پاره پاره کنند .می توانند؟
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای کریم باقرزاده سلام

«اتاق تاریک روشن است.مثل گوری که هنوز جا دارد برای چند بیل خاک تا ظلمانی اش کند...» همین توصیف محشر نوید می‌دهد که می‌توانیم منتظر داستان‌های بسیار خوب و قدرتمندی از شما باشیم. «گم و گور» داستان خوبی است و اگر همان یکی دو جمله که مثال زدم تنها نقطه‌ی قوت آن بودند، باز هم برای من به خواندنش می‌ارزید. داستان ضرباهنگ تندی دارد که با ساختار آن هماهنگ است. طبیعی است وقتی شخصیت داستان اینچنین در تب و تاب و التهاب است و با ترس کشته شدن دست و پنجه نرم می‌کند، ضرباهنگ داستان تند می‌شود. شخصیت‌پردازی ، تک‌گویی‌های طولانی راوی که تمامی داستان را شکل داده است، پرداخت و شیوه‌ی روایت، همه خوب و خواندنی هستند. انتخاب مکان هم هنرمندانه است. تعدادی از بهترین و عظیم‌ترین شاهکارهای داستانی را بدون مکان آن‌ها نمی‌توان تصور کرد. «گم و گور»، در اتاقی تاریک در دل بیابانی زمستانی وسرد اتفاق می‌افتد و انتخاب درستی است. تاریکی و سرما و ترس آنچنان سیطره‌ای بر اثر دارد که مخاطب احساس می‌کند همچون راوی در موقعیتی گرفتار شده که کران تا کران آن سیاهی و سرماست و راه فراری ندارد. اما پیشنهادم آشنایی‌زدایی و پرهیز از کلیشه‌هاست. حتی پرهیز از کلیشه در انتخاب نام شخصیت‌ها و یا توصیف آن‌ها. چه نیازی هست که مراد حتما دندان طلا باشد؟ آثار داستانی ما به‌ویژه در دوره هایی به وفور پر بوده از آدم های منفور دندان طلا. حتی بلایی که مراد و آدم‌هایش سر راوی می‌آورند کلیشه‌ای دم دستی است که سطح اثر را به شدت پایین آورده است. کاش به پایانی نوتر، نامنتظرتر و داستانی تر از این فکر می‌کردید. نکته‌ی دیگر اینکه از شیوه‌ی پرداخت خوب و داستانی‌تان در تمامی صحنه‌ها پیداست که فاصله‌ی هنرمندانه را می‌شناسید. همه‌ی ما روزی (به تجربه حتی) درخواهیم یافت که نه میزان استفاده از انواع فحش، نه انتقادهای مستقیم، نه صحنه‌های گروتسک، نه اروتیک و... هیچ کدام این ها به خودی خود معیار جسارت نویسنده و یا ارزش‌گذاری اثر نیستند. بنابراین می‌توانید در انتخاب واژه‌ها و یا دیالوگ‌ها برای شخصیت‌پردازی هم هوشمندانه‌تر و هنرمندانه‌تر عمل کنید تا به آن اپیدمی رایج و جمعی دچار نشوید که تا مدتها بر ادبیات داستانی ما چنبره انداخته بود و گمان می‌رفت هر نویسنده‌ای که بیش از دیگران بتواند از فحش‌های چارواداری استفاده کند از سایرین جسورتر است. زمانی کار به جایی رسید که کم کم چنین باوری به نوعی رقابت و سبقت مضحک بدل شد و همچنان در میان کسانی که تجربه‌ی کمتر و هیجان کاذب بیشتری دارند ادامه دارد. جسارت در داستان‌نویسی ما و به طور کلی در نوشتن نیاز به بازتعریف دارد. امیدوارم نیاز به تأکید نباشد که این یادآوری مطلقا توصیه‌ی به خودسانسوری یا دیکته کردن و تجویز نوع نوشتن نیست. این جهان، جهان داستانی شماست. پایگاه نقد داستان، تماشاگر جهان شما و منتظر آثار خواندنی و درخشانتان است.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
کریم قربانزاده » دوشنبه 16 بهمن 1396
سلام و سپاس فراوان از لطفتان خانوم آروان.....قربانزاده

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.