از اکنونِ داستانت غافل نشو




عنوان داستان : موطلایی
نویسنده داستان : سیده الهه موسوی

مامان بدری مرده؛ خوابیده توی قبرستان. دلم می خواهد گریه کند. میدانم چرا. بدنم درد می کند، شدتش آنقدر زیاد است که باد می کند و می خواهد از چشم هایم بیرون بریزد. ولی نمی گذارم. پلک هایم را می بندم. دلم نمی خواهد حالا که نگاهش مرتب روی چشم ها و دست وپاهای برهنه ام تقلا میکند، چشم های پر ازغمم را ببیند. چتری هایم پخش شده روی پیشانیم. کنارشان می زند. دست هایش زبر است. لعنت به این موها. بوی تیز بدی به بینی ام می رسد. سرم تیر می کشد. دیگر نمی توانم. سر انگشتهایش اشک را روی گونه هایم می دواند.

هوای تاکسی دم کرده. کمی شیشه را می دهم پایین. چشم های پیرمرد را از توی آینه می بینم که مرتب از جاده کنده می شوند و ترمز می کنند روی من. مردد مانده سوال بکند یا نه.
بالاخره می پرسد :« ببخشید دخترم فضولی نباشه؛ ولی شما همچی که مو گفتم خیابان اصلی شده اونجا، انگار حالت بد بَشِد. چرا می خواستی بری هناک؟ »
گمان می کند مسافرم. کلمه ها را پس و پیش می گوید و دست و پا شکسته فارسی حرف می زند. ذهنم تمرکز لازم را ندارد. نشانی را کجا باید می دادم ؟ راننده تاکسی نمی داند چقدر از برگشتنم مطمئنم . ولی حالا سردم است. آدرس ده سال قبل برای ده سال قبل است. می لرزم. شهر عوض شده. حس غریبگی، زبانم را قفل و حلقم را تنگ می کند. پیرمرد حواسش به رانندگیش نیست. از گوشه آینه به خودم نگاه میکنم که زیر چشم های کم سوی یشمی ام گود افتاده. چطور پیدایشان کنم؟

یک قطره از روی پیشانیم سر می خورد و راه باز می کند تا روی گردنم. دورونی را می پیچم توی دستم و دور خودم می چرخانمش. می پرم بالا. طناب روی زمین سفت و خاکی حیاط سیلی میزند. شترق، می شمارم. مامان بدری چند تا زغال می اندازد توی آتش گردان و بنا می کند به چرخاندنش. جرقه های آتش توی هوا می ترکند و خاموش می شوند. خارک ها را جمع میکند و همان جا قدری از چوب هایش را می گیرد.
_ هی هی هی، این همه دولغ راه انداختی که چه؟ چشُمو کور کنی؟ دیه وقت چولَنگی و چَپَرتکیت گذشته. پونزدِ سال که کم نی. همی مادرت حادی عشرش هنوز تموم نشده بود که مو شویش شدم.
آقاجان است. مثل همیشه حرف آخرش را اول می زند. می نشیند گوشه ایوان و تسبیح می گرداند. پاهایم کرخت می شوند. گیس بلند موهای طلاییم بالا و پایین می شود و می خورد به گردنم. شلاق می زند.
_ خوبَه خوبَه، حالا انگار مو چه گلی به سرم زدُم. چی کا به ای داری؟
و خارک ها را می ریزد توی مشتاب تا از خوشه ها جداشان کند و سرفرصت دانه هایشان را بگیرد. همینطور می پرم بالا. نفس هایم که تند می شود، شماره ها را توی گلویم خفه می کنم. مامان بدری زغال های گل انداخته را از روی آتش گردان برمی دارد و می گذارد روی تنباکوی خیس خورده. آنقدر منظم و با حوصله می چیندشان که اگر زلزله هم بیاید زغال ها نمی ریزند.
طناب کنار گوشم هوهو می کند. دهانم خشک می شود. همینطور می پرم. دورونی توی دستم عرق می کند. مامان بدری نی پیچ را از گردن قلیان باز میکند و پک می زند. دود از دهانش لوله می شود و دور سرش می چرخد؛ درهم می شود و با باد می رود. آب که از لوله بیرون می آید، شتک می زند روی آب حوض و گرده اش می پاشد به اطراف.
آقا جان می گوید :« زغالشم نیگه دار مو بکشُم. »
مامان بدری می خندد و دود از میان دهانش می جهد بیرون. قلیان را می گذارد جلوی آقاجان و همان جا چندک می زند. به خیال این که جرقه ای روی لباسش افتاده است، نفنوفش را می تکاند. نگاه می کنم به آن چند نقطه سیاه خالکوبی شده روی چانه اش و خط های ممتدی که از کنار ابروها کشیده شده اند.
رو می کند به من و می گوید :« بَسَه دیه توام. کَفورَک زدی اینقدَ که پریدی.»
می ایستم. یکدفعه گیس باز می شود. موها تابیده می شوند و در پرش آخر پیاله پیاله روی هم چین می خورند. گره می خورند. آقاجان نی را می گذارد به لبش و پک می‌زند. بعد نی را می گذارد روی پره راست دماغش و لوله کلفت دود از سوراخ چپ دماغش بیرون میزند. قطره های عرق توی تارهای موها وول می خورند.
صدای مامان بدری به گوشم می رسد که می گوید :« او موهاتو جمع کن؛ تو این گرما شته و شپش میفته توشون. »
موها را از شانه رد می کنم و می گیرم توی دستم. قلبم تندتند میکوبد به سینه ام. موها زیر نور آفتاب برق می زنند.
می گویم :« چطوره که تو ای محل، فقط مُنُو توئه که موهامون طلاییه؟ »
راهش را به طرف مطبخ کج می کند و می گوید : « طلایی تیز. مال جدُمه. ارثه؛ ارث.»

جنگ که شروع می شود، من جیغ می کشم. مامان بدری زجه می زند، می کوبد توی سرش :« دختم را بردند. بدبخت شدم. یاخداااااا. » کوچه خلوت است. تفنگ دارند توی دستشان. شیله ام می افتد. موهایم کشیده می شوند. سرشانه هایم می سوزند؛ حتما به خاطر این است که روی خاک کشیده میشوم. چشم هایم سیاهی می روند. لعنت به این موها.

منگ شده ام. دلم ضعف می رود. توی ریش هایش دنبال موهای حنایی می گردم. مامان بدری می خندد. کاسه حنا را برمی دارد و یک بند انگشت می گذارد کف دستم.
می گوید :« ایشاا... حنای عروسیت. »
دلم از تشخند خیالش خاکستر می شود. مرد ریش‌اش را مسح می کند. دست هایش تاب برمی دارند و روی گیس باف بلند موهایم وول می خورند. گیس باز می شود. موها تابیده می شوند دور دست هایش و ریشه می زنند. ریش ریش. گره می خورند. یک قطره اشک می افتد روی گونه ام. حرف های آقاجان می پیچد توی گوشم. پانزده سال سن کمی نیست. لعنت به این موها.

جنگ که تمام شود؛ شهرعوض می شود. خیابان هایش رنگ می گیرند با آجرهای تازه، خرابی بساطش را جمع می کند از کوچه ها. آنوقت است که شهر خرم می شود و یکی توی شکل و شمایل من پیدایش می شود که تمام زندگیش را آن طرف مرز توی یک خرابه ول کرده؛ می ترسد از تنهاییش، می ترسد از موهای لخت طلاییش؛ آمده که حالی بپرسد از روزگار ده سال پیش. دیر نشود یک وقت؟ راه خانه خاله طلیعه کدام طرف است؟ شاید آنجا را خراب نکرده باشند. دیر نشود یک وقت؟

یک چیزی توی ته ته حلقم است که دارد جرواجرش می دهد. هر چقدرهم انگشتم را می برم تا درش بیاورم، فایده نمی کند. مرد خوابیده روی کاناپه. غریبه نیست. توی کابوس های هر شبم می بینمش. چهره ای خاکستری با ریشی نامرتب. سیب گلویش درشت است و گردن کلفت و مردانه اش را ورقلمبانده. دلم یک نفس راحت می خواهد. آنقدر راحت که فکر این مردک بی همه چیز را که حتی زبان حرف هایش را نمی فهمم ؛ که مرموز زل می زند به من و تند تند سیگار آتش می زند؛ از خاطرم محو کند. ولی نمی شود. می دانم چرا. صداهای غریبی توی گوشم می پیچد. شاید از زیرزمین باشد. شاید از دل این دیوارهای بی رنگ است که گاهی با صدای کوبش قلبم یکی می شود. چطور اینقدر آرام خوابیده؟ صدا بلندتر و نزدیکتر میشود. حجمش از کاسه سرم بیشتر می شود. انگار می خواهد از جایی، سوراخی بیرون بیاید. یک چیزی توی دلم وول می خورد. بالا می آورم. دستم را می گذارم روی شکمم. نوزاد موطلایی من دارد گریه می کند.

گم شده ام . روی پیشانیم نوشته اند سرگردان. آدرسشان را از خاله طلیعه گرفته ام. خانه شان وسط شهر است. می دانم چرا. سرم درد می کند. جنگ که بشود؛ شهر که مرزی باشد، دود می کند؛ آنقدر که آسمان را خاکستر و زمین را ترک ترک می کند. جنگ که شود؛ بمب. همه جا به آتش کشیده می شود. مامان بدری به پرده های تازه شسته نگاه می کند؛ به قالیچه دستبافت جهیزیه و قفس قناری ها. چشم هایش پر اشک می شوند.
خالو حسن داد می زند :« بجنبین. صدای رگباراشونو نمی شنُفین؟ لامروت ها مثل مور و ملخ همه جا ریختن. آتش خمپاره دیدشونو می گیره. »
من چشمم می خورد به سربازعراقی و تفنگ توی دستش. نزدیک می شود. می آید طرفم. می دوم توی کوچه پس کوچه ها. قدم هایم را بلند برمی دارم و گیس هایم را زیر شیله قایم می کنم. سربازعراقی فریاد می کشد. می آید دنبالم. تنم به رعشه می افتد و می لرزد. پایم پیچ می خورد. صورتم می ماسد به زمین و تلخی خاک می دود زیر زبانم. جنگ است. سرباز عراقی می خندد. نگاه می کنم به خانه. آتش زبانه می کشد و بوی خشت های سوخته پر می شود توی بینی ام. زلخند می زنم به نیسان خاکی خالو حسن که دارد دور می شود. چشم هایم پر می شوند. می توانم حس کنم که مامان بدری مویه می کند و می کوبد به سرش :« دختم را بردند. بدبخت شدم یا خدااا. »

کوچه شان شلوغ است. بتوله را میکشم روی صورتم. باد می پیچد توی چادرم و کفش هایم رخ رخ می کند. چقدر زبان حرف هایشان قشنگ است. به دلم می نشیند؛ مثل خنده های دخترم که تنها دلگرمی ام شده اند توی آن سرزمین غریب و بی قانون. چند وقت است که کسی با من این طوری حرف نزده؟ بوی خرما پر می شود توی مشامم. دلم پر می کشد برای مامان بدری. اینکه هسته های خرما را یکی یکی با آن پنجه های زنانه اش دربیاورد و رویشان زنجبیل بکوبد. روغن داغ کند و دارچین و بابونه را بهش اضافه کند. برایم بسیسه و خرما تاپو بپزد. باد شدیدی می وزد. گرما می رود زیر پوستم و خاکریزه ها زیر زبانم. دلم تنگ می شود.
انگشتم را که از روی زنگ برمی دارم، قلبم به تپش می افتد. یعنی حالا مرا می‌شناسند؟ چرا چشم های خاله طلیعه تا مرا دیدند اشکی شدند؟ حرفی نزد؟ مامان بدری حتماً خیلی پیر شده. نفس عمیقی می کشم. همان جا توی ریه هایم نگهش می دارم. می لرزم. چادرم را بیشتر می پیچم به خودم. خیره می شوم به کفش هایم. نفسم دارد بند می آید. دَر با صدای چیکی باز می شود و من می ترسم سرم را بالا بیاورم. نفسم را رها می کنم. نگاه می کنم به پیرمرد باریکی که چشم های خماری دارد، با پوستی که انگار آب رفته باشد. یک چیزی توی حلقم است که دارد جرواجرش می دهد. دلم می خواهد لب بگذارم روی شانه لرزانش و بوی پیری اش را نفس بکشم؛ ولی عرق به انحنای چانه ام دویده و می دانم اگر لب باز کنم، ضربان قلبم می پرد توی حرف زدن بریده بریده ام. بتوله را کنار می زنم ازصورتم. می بینم که چشم هایش تنگ می شوند و گوشه ابروهایش چین می خورد. کمرش خمیده است و نمی تواند بایستد؛ ولی من همینطور نگاهش می کنم. موهایش را توی آسیاب سفید نکرده؛ برای همین است که کنار می رود و مرا توی خانه اش می کشاند. یک حوض بزرگ توی حیاط است. آب ندارد. یعنی مامان بدری آنقدر پیر شده که نمی تواند مثل قدیم ها حوض را پُرکند؟ نگاهم را می کشم طرفش. ابروهای بی رنگش توی هم رفته اند. مثل همیشه حرف آخرش را اول می زند: «مامان بدری مرده. خوابیده توی قبرستان.»
نقد این داستان از : نازنین جودت
الهه جان موسوی، سلام. خیلی خوشحالم که دختر خانم جوانی برای پایگاه، داستان فرستاده. این که از سنین نوجوانی نوشتن را انتخاب کرده‌اید جای تبریک دارد و مطمئن باشید که در این راه به موفقیت‌های بزرگی خواهید رسید. این قول را به واسطه‌ی داستان خیلی خوبی که از شما خواندم می‌دهم. داستانی چنین سرِ پا و خواندنی جای خوشحالی و امیدواری بسیار دارد.
الهه جان، داستانت را دو بار خواندم. بار اول آن‌قدر به دلم نشست و درگیر ماجرای راوی شدم که فراموش کردم، قرار است داستان را نقد کنم. بار دوم که خواندم هم نقاط قوت داستانت بیشتر به چشمم آمد. فقط چند نکته به ذهنم رسید که به بهتر شدن داستانت کمک می‌کند.
دخترم، داستان «مو طلایی» روایتی سیال ذهن است. راوی بعد از ده سال به وطن، شهر و محله‌اش برگشته. داستان را از زمانی که سوار تاکسی می‌شود و آدرس محله‌شان را به راننده می‌دهد تا زمانی که به خانه‌شان می‌رسد و وارد حیاط می‌شود، برای خواننده روایت می‌کند. بازگشتِ بعد از ده سال، خاطرات تلخ و شیرین گذشته را برای راوی تداعی می‌کند و روایتش مدام روی پل‌های بین گذشته و حال در رفت و آمد است. اما در بخش‌هایی این سیال بودن روایت فراموش می‌شود و راوی بی وقفه از گذشته می‌گوید. برای حفظ موقعیت حالِ، بهتر است گاهی راوی را به داخل تاکسی برگردانی و موقعیتش را توصیف کنی و باز با بهانه یا بی بهانه پل تداعی بزنی به گذشته. این کار هم سیالیت روایتت را حفظ می‌کند هم از امروز شهر و محله و تغییراتش و حال و هوای راوی به خواننده اطلاعات می‌دهی.
توصیفات خوب‌ات از موقعیت و فضا و مکانی اقلیمی و آدم‌هایش به داستانت خوش نشسته و نشان از توانمندی نویسنده در توصیف دارد. مثل «چشم‌های پیرمرد را از توی آیینه می‌بینم که مدام از جاده کنده می‌شود و ترمز می‌کند روی من.» جملاتی از این دست در داستانت کم نداری که قابل تحسین هستند. موقعیت راوی در تاکسی، موقعیت خانه، مادری که آتش گردان را می‌چرخاند تا قلیان چاق کند، دختری که طناب بازی می‌کند روی زمین خاکی حیاط، و بعد آتش جنگ و آوارگی و دختری که به دست دشمن می‌افتد، حوض خالیِ پایان داستان و حال و روز پدر بعد از ده سال، همه و همه و آن‌چه در خیال و ذهن شما شکل گرفته بوده و تلاش کردی که با کنار هم گذاشتن واژه‌ها و رعایت تکنیک‌ها تبدیل به داستانش کنی، تو را به هدف نوشتن یک داستان خوب و تاثیرگذار رسانده است.
داستان «مو طلایی» با این که داستانی زنانه است و می‌شد که با دادن افسار داستان به دست احساسات به سمت سانتیمانتالیسم برود، به خوبی مهار شده و این مهارت، روایت را موجزتر کرده.
الهه جان، توصیفاتت از موهای طلایی راوی زیباست و به داستان نشسته. اصلا همین بازی‌ای که با موهای طلایی کردی از نقاط قوت داستانت است اما باید توجه داشته باشی که زاویه دید شما در داستان اول شخص است. روایت به دست شخصیت اول داستان سپرده شده و ما قرار است از نگاه او داستان را ببینیم. در بعضی توصیف و صحنه‌ها باید تجدید نظر کنی و یا بسپاری‌شان به شخصیتی دیگر. خود راوی نمی‌تواند صحنه‌ای اینچنینی از موهایش را برای خواننده توصیف کند: «گیس باز می‌شود. موها تابیده می‌شوند و در پرش آخر پیاله پیاله روی هم چین می‌خورند.»
داستان «مو طلایی» با این جمله شروع می‌شود: «مامان بدری مرده.» شما قصد داشتید که داستان را با استفاده از تکنیک ضدتعلیق روایت کنی. یعنی در همان جمله اول و گره نزده گره گشایی کنی و به خواننده بگویی مادرِ راوی مرده. این هم راهی است برای روایت داستان. داستان شما آن‌قدر کشش و تعلیق دارد که با این‌که پایان را لو می دهی باز خواننده با راوی همراه شود و بخواهد داستان را تا آخر بخواند. اما این روش ضدتعلیق در این داستان جواب نمی‌دهد. روایت این داستان زمان حال است. دختری در تاکسی نشسته و درد اکنونش را برای خواننده روایت می کند. این راوی خودش هم از پایان داستان خبر ندارد. خودش هم از مامان بدری و مرگش بی اطلاع است پس نمی‌تواند در اول داستان ما را از مرگ مادرش باخبر کند.
الهه جان، جایی در داستانت هست که دختر دارد طناب بازی می‌کند. کسی وارد حیاط می‌شود. چیزهایی می‌گوید و راوی عینا آن ها را برای ما تکرار می‌کند و در ادامه می‌گوید: «آقا جان است.» این آقا جان است را به چه کسی می‌گوید؟ این داستان مخاطب شنو ندارد. یعنی راوی از ابتدا با مخاطب قرار نگذاشته که برای او روایت کند. مخاطب دیگری را هم در طلو داستان به ما معرفی نمی‌کند. به خودش هم که نمی‌تواند چنین جمله‌ای بگوید. برای رفع مشکل باید دو جمله را به هم وصل کنی تا هم به خواننده اطلاع بدهی که این‌ حرف‌ها را پدر راوی زده هم از تکنیک تخطی نکرده باشی. «آقا جان مثل همیشه، حرف آخرش را اول می‌زند.»
توصیفاتت از فضای آن‌ روزهای جنگ عالی بود. شمایی که به لحاظ سنی آن روزها را تجربه نکردی و این‌قدر باورپذیر روایتشان کردی قابل تحسین است. مرد را از نگاهِ دختر در جملاتی کوتاه و با نشانه‌هایی به ظاهر ساده و در باطن بسیار عمیق برای مخاطب می‌سازی. «مردی که تند تند سیگار آتش می‌زند، ریش نامرتبی دارد، سیب گلویش ورقلمبیده است، و مرد با سردی و تلخی که مد نظرت بوده برای مخاطب ساخته می‌شود و در آخر هم نوزاد موطلایی توی شکم مادر.
حوض خالیِ پایان داستان و توصیف حال و روز پدر برای پایانی تاثیرگذار و دلخراش کافی بود.
دخترم، در نوشتن داستانی بومی، خلق فضا، زبان، شخصیت‌ها موفق عمل کردی. اقلیم داستانت با جزئیات و باورپذیر ساخته شده. استفاده از واژه‌های اقلیم جنوب هم به داستانت خوش نشسته و داستان خودبسندگی‌اش را حفظ کرده. یعنی خواننده حتی اگر معنی بعضی واژه ها را نداند در فهمش از داستان تاثیری ندارد.
و در پایان می‌گویم آفرین الهه جان. با همین فرمان پیش برو که روزهای درخشانی در انتظار توست.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.