مخاطب را در حدس پیشامدهای داستان ناکام بگذارید



عنوان داستان : آدم برفی

ادم برفی
سرفه ای کرد پتو را تا گردن به روی خود کشید, زیرلب گفت:" پیرمرد باز درو نبسته ؟! " روی دست راستش چرخید هیکل نحیفش راجمع کرد :" با این سرما که نمیشه خوابید! " پتو را کنار زد موهای لخت وسفیدش صورت پر چروکش را پوشانده بود, ان ها را به پشت گوشش داد, وزنش را به روی پهلویش داد روی تخت نشست, مویرگ های ابی رنگ پاهایش پر رنگ تر شده بودند با حرص پیراهن بلندش را به روی پاهایش کشید. مچ هایش را تکیه گاه قرار داد , از جایش بلند شد وارد هال شد. مبل های رنگ ورو رفته درسمت راست اتاق بودند . پیرمرد را دید که با زیر پیراهنی نازک وشلوار راه راه روی صندلی نهار خوری لم داده بود صورتش را نمی دید, دندان هایش را روی هم فشار داد :" اخه پیرمرد چرا درو باز میذاری؟! فکر میکنی هنوز جوونی؟! " سکوت پیرمرد عصبانیتش را بیشتر کرد :"پس چرا جواب نمیدی؟! " چشمش به سمعک روی جا کفشی خورد با پاهای لرزان به سمت در رفت درتا نیمه باز بود سوز سرما باعث شد دستانش رابه دور خود گره بزند با چشمانی گرد شده سرش را از لای در بیرون داد, دستانش شل شد در را کامل باز کرد با صدای گرفته گفت :" پاشو مرد ببین چه برفی اومده، میبینی توروخدا همین دیشب هوا خوب بود؟! " لحظه ای در فکر فرو رفت چشم هایش برقی زد پالتویش را ازروی چوب لباسی برداشت وبه روی شانه هایش انداخت سنگینی پالتو قوزش را بیشتر کرد به درون حیاط رفت لبه ی سکو ایستاد ,قدم هایش از زمان هایی که بدون عصا بود نیز ارامتر شده بودند ، ماهی های قرمز زیر شیشه یخی درحال بازیگوشی بودند . برف چون چادر سفیدی درخت نارنج حاج اقا را دربر گرفته بود و روی حوض خم کرده بود. همه جا نشسته بود حتی رو دمپایی ها زرد رنگ پایین پله ها، یادش امد به اولین برفی که در خانه اش دیده بود فقط پانزده سالش بود. آقا علی خانه نبود،واو با همان پیراهن گلدار نازک به درون حیاط پرید به دور خودش چرخید دانه های برف به روی گونه های قرمزش نشستند,تند تند نفس می زد, سرش گیج رفت به روی برف ها نشست برف های اطرافش را جمع کرد. دستانش مور مور شدند, نفسش رابه درون آ نها داد ودوباره برف روی برف گذاشت, گلوله ای برفی درست کرد وروی برف های جمع شده گذاشت :"اینم از سرت؟! " به خود نگاهی کرد با خنده دکمه های پیراهنش را جدا کرد وبجای چشم های ادم برفی گذاشت لب هایش راجمع کرد :"پس دماغتو چکارکنم؟! " به نهال کوچک نگاه کرد :"فقط یه تیکه کوچولو به اقا علی نگی ها؟! " شاخه ای از نهال جدا کرد وسط دکمه ها گذاشت. لحظه ای خیره به صورت ادم برفی نگاه کرد بعد با صدای بلند خندید:" وای قیافشو... "
:"اعظم خانم سرما نخوری؟! "
سراسیمه بلند شد با دیدن مرد سرش رابه زیر انداخت :" خدا مرگم بده شما کی اومدی؟! " مرد سرش را کج کرد تا چشمان زن را نگاه کند اعظم سرش را بیشتر خم کرد :"خدانکنه زن زبونتو گاز بگیر! " :" چشم اقا دیگه نمیگم..."
مرد به گونه های قرمز زن نگاه کرد لبخندی زد کتش را دراورد روی شانه های زن گذاشت. اشکی از گوشه چشمش لغزید :" بیا اقا برف اومده! " اشکش را پاک کرد, پایش را روی پله گذاشت فریاد ضعیفی کشید لحظه ای بعد به خودش امد احساس درد شدیدی درلگن وپاهایش داشت به پله های یخ زده که حالا پایینشان بود نگاه کرد دستش را روی پله گذاشت :" وای خدا... حاج اقا نمیتونم بلند شم " صدایش را بلند تر کرد :"حاج اقا؟!... " برف مویرگ های ابی را پوشانده بود, سر بی جان پیرمرد روی میز نهار خوری بود چشمانش به نقطه ای نامعلوم خیره مانده بود, صدای قارقار کلاغ ها از دور شنیده می شد.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
اینجا به‌واقع یک داستان داریم. هم شخصیت حاضر است و هم کنش و هم موقعیت و هم ... اما خواننده‌ی تخصصی شاید لذت نبرد. چرا؟ چون داستان تکراری است. حس‌ها تکراری، شخصیت‌ها تکراری، کنش‌ها تکراری و در انتها یک پایان تکراری. فیلم "هزارویکشب" را که بارها تلویزیون پخش کرده باز هم ببینید و سفارشات استاد قصه‌گو به شهرزاد را خوب گوش دهید. در یکی از آن‌ها می‌گوید: "نباید اجازه بدی شنونده حدس بزنه بعدش چی می شه". نویسنده موفق نویسنده‌ای است که مخاطب را در حدس‌هایش ناکام گذارد. حدسیات مخاطب را مدام برهم بزنید.
پایان‌بندی این اثر خیلی کلیشه‌ای و بنا به خواست نویسنده است تا داستان. چیزی را وفق خواست خودتان در داستان نگذارید. مشخص است برای دادن بار احساسی به داستان شخصیت را کشته‌اید. شخصیت در اصل نمرده است بلکه بدست شما کشته شده. از افعالی که فاعل آن‌ها در داستان شمای نویسنده هستید پرهیز نمائید.
پرداخت جزئیات در داستان خیلی خوب است. نویسنده ماهر از جزئیات به نفع داستان بهره می‌برد. شما به خوبی این کار را کرده‌اید. جزئیات اول داستان که در توصیفات شما قرار داده شده بسیار خوب نشسته‌اند. جزئیات به پردازش‌ها کمک کرده (مثلاً در شخصیت پردازی اطلاعات بیشتری می‌دهند) و یا داستان را پیش می‌برند و در عین حال در فضاسازی نیز به کمک می آیند. جزئیات نباید هیچ تضادی در داستان ایجاد کنند مگر تعمدی از سوی نویسنده در کار باشد.
جزئیات این متن خوب‌اند اما در عین حال کامل نیستند. حوض و حیاط و درخت نارنج برای ترسیم یک خانه سنتی کافی نیست. می‌شد در داخل خانه نیز به جزئیات سنتی دیگری اشاره کرد.
برای ایجاد حس نوستالژی دو تصویر متفاوت کنار هم نشسته اند: تصویری از دیروز و امروز این دو. تصویر زن به پانزده سالگی او باز می گردد و سنت ازدواج زودهنگام را نشان می دهد که هنوز با عادات بچه گانه آمیخته است؛ دختری که هنوز در فکر بازی و سرگرمی است به خانه بخت آمده. اما طبق همین سنت تا گاه برف پیری در همین خانه مانده است. تقابل یک طرفه طبیعت و زندگی هم که همیشه به نفع طبیعت تمام می شود در بستر این تصویر قرار گرفته است. برف و مرگ را پایانی نیست اما برای هر انسانی پایانی وجود دارد.
این داستان نوعی تمرین قصه نویسی است که خوب هم از آب درآمده و نویسنده به خوبی مشق کرده است. اما اگر در همین سبک و تکنیک بمانید رشد نخواهید کرد. حالا وقت آن است تا قاعده بازی را برهم بزنید و متن جدیدی خلق کنید. تا اینجا خوب پیش آمده‌اید. نوشته‌تان نشان می دهد قابلیت ساختن داستان را دارید. در این مرحله به سراغ داستان‌هایی بروید که فرم‌های مختلف دارند. فرم‌ها را تجربه کنید. تجربه عنصر لازم برای داستان‌نویسی است. کارهای شاخص را بخوانید؛ داستان‌های کوتاه مدرن و پست‌مدرن را.
سفارشات دیگران (حتی همین‌ها) را گوش دهید اما در نهایت به برداشت خود از داستان برسید. اگر به فهم درست از داستان امروز برسید مطمئناً روزهای خوبی در پیش رو خواهید داشت. از احساسات و اندیشه‌های کلیشه‌ای حتماً پرهیز کنید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.