داستانِ کوتاهِ تاریخی چیست؟




عنوان داستان : نردبان
نویسنده داستان : سعید سعادت

من آنجا بودم. رسول خدا از سدره آخر گذشته بود و کسی نمی‌دانست و نمی‌توانست بفهمد که بین او و پروردگار همه عالمیان چه می‌گذرد. من آنجایی بودم که دیگر توان بالا رفتن نداشتم. ما فرشته‌ها حد و اندازه‌ای داریم. اندازه ما ثابت است. نه پیش‌تر می‌رویم و نه عقب میفتیم. ما مثل انسان‌ها اختیار و انتخاب کردن نداریم و همیشه همان هستیم که خداوند آفریده است.
من آنجا بودم که رسول خدا از آخرین سدره گذشته بود. من خیلی جاها بوده‌ام. با همه پیامبران بوده‌ام. در خیلی از حوادث شرکت کرده‌ام. اما؛ حالا این مرحله عظمتی داشت که هیچ کدام از مأموریت‌هایم این همه عجیب و عظیم نبوده‌اند. آن روزی که خدا جناب آدم را خلق می‌کرد، من وظیفه داشتم تا خاک از زمین بگیرم. من آنجا بودم که قابیل جنایت کرد. من بودم که وحی خداوند را برای کلاغ بردم تا هابیل در زمین دفن شود. من همیشه وحی و حکمت و دانش را از ملکوت بر عالم منتشر کرده‌ام. چه آن زمان که به دستور خدا آب از زمین جوشیدن گرفت و همه عالم را گرفت و بعد باز به دستور خدا خشک شد؛ و چه آن زمان که ابراهیم در میان آتش و زمین به یاد پروردگار مهربان و با حکمتش بود. دستور را من بردم که چاقو نبرید؛ سنگ را شکافت اما گلوی اسماعیل را نبرید. در چاه کنار یوسف بودم. در دل نهنگ مراقب یونس بودم. موسی بسیار شکرگذار خداوند بود زمانی که دریا شکافته شد. من صدای بسیار زیبای داوود را شنیده‌ام. حتی آن شب را فراموش نمی‌کنم که به مریم پاک، مژده ولادت مسیح را دادم. من در جنگ‌ها و تولدها، در لحظه تولد و خوشی و ناخوشی با همه بوده‌ام. من چیزهایی را دیده‌ام که هیچ کسی ندیده و نخواهد دید.
اما اینجا اتفاق دیگری دارد میفتد. من نمی‌توانم جلوتر بروم و ببینم که چه خبر است. رسول خدا رفته است و من اینجا به انتظارش نشسته‌ام. ما همگی با هم این سفر را شروع کردیم. من و میکائیل و اسرافیل، هر سه براق را برای پیامبر رحمت و مهربانی آماده کردیم و معراج او شروع شد. او بالا آمد، به همانجایی که به آن تعلق داشت. محمد، رسول خدا، در آسمان‌ها شناخته‌شده‌تر و مشهورتر از دنیا است. دنیایی که غفلت و شهوت سراسرش را فراگرفته است.
همه اهل آسمان از دیدنش خوشحال شدند. فرشتگان، پیامبران، بهشت و جهنم، آدم‌های خوب و نیکوکار همه از دیدنش خوشحال شدند. پیامبران را دیدیم و رسول از احوال همه چیز و همه کس باخبر شد. ما همه راه را با هم بودیم. اما حالا که به بهشت برین رسیده‌ایم، او بالاتر رفته است و ما نمی‌توانیم. او از هر موجودی بالاتر و بلندمرتبه‌تر است. خدا بنده و مخلوقی چون او نیافریده است.
باید منتظرش بمانیم تا بازگردد.
****
وقتی، رسول خدا برگشت؛ صورتش هم شاد بود و هم ناراحت. اما شادی و شعفش بیشتر بود. سبک‌بال‌تر از همیشه بود. هر مقدار که وجود مبارکش به ما نزدیک‌تر می‌شد احوال عالم هم تغییر می‌کرد؛ حالت انتقال وحی بر من دست داد.
پروردگار عالم من را احضار کرد. ماجرا برایم روشن شد. خدای عزیز و قدرتمند، که رزق همه عالمیان را چه کوچک باشند و چه بزرگ، آنچه را که باید به آخرین پیامبرش وحی کرده بود. آنجا بود که فهمیدم خدا رسول خود را مرتبه‌ای عظیم داده است. مقام شفاعت برای او فراهم شده است. خدا انوار مقدس امامان را به او نشان داده است. خدا برای او و امت او نماز را به عنوان رحمتی عظیم فرستاده است. رسول از این مطالب خوشحال شده بود. راضی شده بود از آنچه پروردگارش به او داده بود. اما ما هیچ نمی‌فهمیدیم غم و ناراحتی صورت پیامبر رحمت برای چه بود. باید از خودش می‌پرسیدیم.
پروردگار عالم به ما فرمان داد تا فرمانش را به همه پروردگان برسانیم و مخلوقات را از عظمت رحمة للعالمین مطلع کنیم. عالم را نور پیامبر خاتم در می‌نوردید و شور و شعفی خاص همه را فراگرفته بود.
اکنون زمانه بازگشت پیامبر از این سفر عظیم از همان راهی که آمده بود، فرا رسیده بود.. در دست رسول سیبی خوشبو و زلال و نورانی بود. این سیب را دیده بودم، در بهشت برین در نهایت باغ، درخت طوبی این سیب را بر خود داشت. رسول سیب را بر سینه خود گذاشته بود. سوغاتی از بهشت بود. چقدر این سیب برای ما نیز مایه آرامش و صفا بود. خدای ما را باخبر کرده بود که به زودی خدا بر خدیجه همسر پاکدامن و مهربان رسول خدا، منت می‌گذارد و دختری به او عطا خواهد کرد که مؤمنان را از آتش و گمراهی نجات می‌دهد. همو که همسر علی خواهد شد. و خدا ما را خبر داده بود از مرتبه علی و خاندان علی و پیروان علی. او اولین امامان بود که رسول در نزد پروردگارش نور آنان را دیده بود. و از دیدن عظیم‌ترین و آخرین نور بسیار خوشحال شده بود. نور مهدی، که عالم در انتظار او نشسته است. و خدا مرا خبر داد که بعد از وفات رسول مأموریت من نیز دیگر ادامه نخواهد داشت، تا اینکه در هنگامه ظهور مهدی، مجدد به زمین بروم و او را و پیروانش را برای برپایی و فراگیر کردن حکومتش یاری کنم.
به زمین رسیدیم و زمان جدایی از رسول الله فرا رسید. از این مفارقت ناراحت نبودم، چرا که وحی را باید بارها و بارها برای وجود نازنینش می‌آوردم. اصلاً و ابداً ناراحت و غمناک نبودم. اما هنوز در چهره رسول خدا آن غم دیده می‌شد. از خود می‌پرسیدم: «ای سرور آدمیان، ای حبیب خدا، ای که سلام و درود و برکت خدا بر تو و آل تو باد، این غم که در صورت مبارک می‌بینیم برای چیست؟»
خاتم پیامبران، برای ما گفت از بزرگی رحمت و مهربانی پروردگار برای امتش و اینکه خدا نماز را برای نجات امتش قرار داده است و اینکه خدا شفاعت در قیامت را به او و خانواده‌اش بخشیده است. آنچنان که رسول راضی شده است. اما باز هیچ درباره غم دلش نگفت. ولی می‌شد فهمید که اینهمه تأکید بر امتش برای چیست. او نگران امتش بود. مهربانی و رحمت و عاطفه او به امتش را در هیچ پیامبری ندیده بودم. او نگران امتش بود. هر که از این لحظه به بعد بر زمین خواهد آمد، او نگران امتش بود. حتی با همه آن نعمت‌های ویژه‌ای که پروردگار برای راضی کردنش به او داده بود.
هنگام وداع رسول خدا از من پرسید که آیا حاجتی دارم؟ خواسته من این بود که سلام من را به خدیجه برساند. ما نیز منتظر آن نور بودیم که به خدیجه خواهند داد. از شنیدن نام خدیجه سرور و شعف در چشمانش فوران کرد.
از رسول جدا شدم تا پیام وحی را به همه عالم برسانم؛ که پروردگار آسمان‌ها و زمین، بر رسول اعظمش نهایت منت را گذاشته است و نماز را به امتش داده است، و به او، دخترش فاطمه، همسر علی بن ابی طالب و مادر اهل بیت نبوت را به خدیجه داده است.

5 فروردین 1394
نقد این داستان از : محمدرضا شرفی خبوشان
نوشتن یک داستانِ کوتاه با موضوعی تاریخی، ما را وارد عرصه‌ی خاصّی می‌کند. داستانِ کوتاه، یک متن خلّاقه است و ساز و کار آن برمبنای تخیّل نویسنده بنا می‌شود و در کل، روایتی است آفریده شده‌ی داستان نویس، در حالی که تاریخ، بیان آن چیزی است که بوده و گزارش وقایعی است که در زمانی پیش از ما اتّفاق افتاده است. داستانِ کوتاه را می‌آفرینیم و به عبارتی می‌سازیم، درحالی که تاریخ را ضبط و ثبت می‌کنیم .
پس واقعاً مفهوم یک داستانِ کوتاهِ تاریخی چیست؟ چه هنگام می‌توانیم به یک نوشته داستانِ کوتاه تاریخی بگوییم؟ آیا می‌شود یک متن روایی، هم برآمده از تخیّل و صناعت نویسنده باشد و هم نمود آنچه واقع شده؟ پاسخ به این سؤال میسّر نمی‌شود مگر زمانی که بین بازگردانی و بازنویسی و بازآفرینی یک رخداد تاریخی، با داستانِ کوتاه تاریخی تفاوت قائل شویم.
در بازگردانی یک رخداد تاریخی، نویسنده بنا بر سلیقه‌ی روایی خویش، یک روایت ثبت شده‌ی تاریخی را از دل متون تاریخی گذشته گزینش می‌کند و بدون هیچ شرح و تفسیری مضمون روایت تاریخی را با زبانی امروزی و قابل فهم به ما منتقل می‌کند. در بازنویسی یک رخداد تاریخی، نویسنده سعی می‌کند روایت تاریخی را با کمک برخی از عناصری که در داستان کوتاه وجود دارد، جذّاب و خواندنی کند؛ یعنی ضمن به کارگیری زبان امروزی، خود نیز با توصیف و صحنه‌سازی و پروراندن احوالات شخصیت‌ها، به تجسّم رویداد کمک می‌کند. در بازآفرینی یک روایت تاریخی، نویسنده، ساختمان روایت تاریخی را تغییر می‌دهد و بیشترین استفاده‌ی ممکن را از عناصر داستان می‌کند و تخیّل را به کمک می‌گیرد تا عناصر داستان، کارکرد خودشان را در بازآفرینی روایت تاریخی، بهتر نشان دهند، طوری که در نگاه اوّل، اثر بازآفریده را اثری مستقل و بدیع می‌بینیم، امّا در نهایت مشغول خواندن بازآفرینی یک رخداد تاریخی هستیم.
همانطور که می‌بینیم، عناصرداستان به خدمت تاریخ در می‌آیند تا بازنویسی و بازآفرینی شکل بگیرد. با کمی تساهل می‌توانیم بگوییم، نویسنده در بازنویسی و بازآفرینی تاریخ را در قالب داستان بیان کرده است و این کاری است که بسیاری از نویسندگان دنیا با روایت‌های تاریخی و حتّی افسانه ها و حماسه‌های کهنشان انجام داده‌اند و باز هم انجام می‌دهند. بنابراین در برابر یک بازنویسی و بازآفرینی، نویسنده‌ مدّعی خلق داستان نیست، بلکه با شناخت و معرفتی که به نوع کار خویش دارد، اعلام می‌کند که روایتی تاریخی و حماسه‌ای کهن را یا هر اثر ثبت و ضبط شده و گزارش‌شده در گذشته را در قالب داستان بیان کرده است.
حالا برایمان روشن می‌شود که داستان کوتاه تاریخی چیست؟ داستان کوتاه تاریخی، داستان کوتاهی است که تاریخ را به خدمت گرفته است تا روایت ذهنی نویسنده را برای ما تجسّم ببخشد. در داستان کوتاه تاریخی، تاریخ ابزاری است به خدمت گرفته شده برای خلق جهانی که نویسنده در ذهن دارد. حال‌آنکه در بازآفرینی و بازگردانی، داستان، ابزاری است در خدمت بیان تاریخ.
با این قرار، «نردبان» بازآفرینی روایتی تاریخی است که در متون دینی ثبت و ضبط و گزارش شده است. نویسنده از عناصر داستان مثل شیوه‌ی روایت ، توصیف و تجسّم مکان و وقایع به عنوان ابزاری برای بازآفرینی روایت معراج پیامبر (ص) استفاده کرده است. بنابراین «نردبان» داستان کوتاه تاریخی نیست و باید آن را در قالب یک بازآفرینی سود جسته از عناصر داستانی نگاه کرد. ناگفته نماند که نوشتن یک بازآفرینی و بازنویسی همانقدر دانش و آگاهی و صرف دقّت و مرارت طلب می‌کند که یک داستان کوتاه و البته که یک بازنویسی و بازآفرینیِ خوب، هم‌پایه‌ی یک داستان کوتاه، گرانسنگ و پر ارج است.
آنچه معلوم و حتمی است این است که نویسنده «نردبان» را یک داستان کوتاه تلقّی کرده است نه یک بازآفرینی که اگر جز این بود، شاهد ثبت و درخواست نقد آن در پایگاه نقد داستان نبودیم. ضرورت گفتن این مباحث به خاطر همین تلقّی نویسنده بود تا نویسنده برای نوشتن یک داستان کوتاه تاریخی نگرشش را به فرایندی که موجب نوشتن یک داستان کوتاه تاریخی می شود اصلاح کند. اگر نویسنده می‌خواهد داستان کوتاه تاریخی بنویسد و به معراج پیامبر(ص) نظردارد، ابتدا باید جهان داستانی خودش را خلق کند و آنگاه ازاین روایت تاریخی و دینی برای تجسّم این جهان داستانی بهره بگیرد. صد البته که باید با پژوهشی ژرف و دانش‌اندوزی در حیطه‌ی این روایت دینی، خودش را چنان تجهیز کند که دربهره بردنش از این روایت، رعایت مرز و حدود قطعی و مقدّس آن را در نیز نظر داشته باشد.

منتقد : محمدرضا شرفی خبوشان

محمدرضاشرفی‌خبوشان نویسنده،شاعر و کارشناس ارشد و مدرس زبان و ادبیات فارسی و متولد بیستم مهر ۱۳۵۷ است.چندین مجموعه داستان، رمان و مجموعه‌شعر و زندگی‌نامه و پژوهش از او منتشر شده است. در کارگاه‌های آموزشی و کلاس‌های داستان نویسی متعدّدی درس گفته ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.